کلبه شــــــــــــادی

 

چقدر آخر این ماه سخت و سنگین است/ تمام آسمان و زمین بی قرار و غمگین است/ بزرگتر ز غم مجتبی (ع) و داغ رضا(ع)/ فراق فاطمه با خاتم النبیین (ص) است
 
این ایام رو به همگی تسلیت میگم...
التماس دعا
 
در غمت هیچ چیز مبارک نیست مولا...میخواهد یلدا باشد یا نوروز...

نوشته شده در یکشنبه سی ام آذر 1393ساعت 0:15 توسط شادی|

 

میگویند روزی حضرت آدم نشسته بود که شش نفر آمدند، سه نفر طرف راستش نشستند و سه نفر طرف چپ.

به یکی از سمت راستی‌ها گفت: «تو کیستی؟»


گفت: «عقل.»
پرسید: «جای تو کجاست؟»
گفت: «مغز.»

از دومی پرسید: «تو کیستی؟»
گفت: «مهر.»
پرسید: «جای تو کجاست؟»
گفت: «دل.»

از سومی پرسید: «تو کیستی؟»
گفت: «حیا.»
پرسید: «جایت کجاست؟»
گفت: «چشم.»

سپس به جانب چپ نگریست و از یکی سؤال کرد: «تو کیستی؟»

جواب داد: «تکبر.»
پرسید: «محلت کجاست؟»
گفت: «مغز.»
گفت: «با عقل یک جایید؟»
گفت: «من که آمدم عقل می‌رود.»

از دومی پرسید: «تو کیستی؟»
جواب داد: «حسد.»
محلش را پرسید.
گفت: «دل.»
پرسید: «با مهر یک مکان دارید؟»
گفت: «من که بیایم، مهر خواهد رفت.»

از سومی پرسید: «کیستی؟»
گفت: «طمع.»
پرسید: «مرکزت کجاست؟»
گفت: «چشم.»
گفت: «با حیا یک جا هستید؟»
گفت: «چون من داخل شوم، حیا خارج می شود.»   

::: دیروز تو یه کارگاه تعمیرات گوشی موبایل بودم یه خانومه گوشیش رو آورده بود تعمیرش کنند.بعد آقاهه بهش گفت که گوشی شما باید فلش بشه.زنه این پا و اون پا کرد و گفت: پس برم براش فلش بخرم ؟ مرده گفت فلش بخری؟ مگه نمیدونی فلش کردن یعنی چی؟ گفت نه!!!  

ببین نیاز نیست بدونه فلش کردن یعنی چی.یعنی دقیق بدونه ولی نیاز هست بدونه برای درست شدن یه گوشی نیاز نیست "فلش بخره" یک دفعه اومدم بگم نه یک دفعه یه هارد اکسترنال بخر دور همی خوش بگذره به گوشیتون.

مساله مسخره کردن نیست نه من نه شماها که اون بنده خدا رو نمیشناسیم که.مساله یه چیزه و اون اینکه وقتی از یه چیزی استفاده میکنید عقل میگه یه کم اطلاعات باید در مورد اون وسیله داشته باشید. حالا نه اون بنده خدا رو بگم.شاید اون از روی بی سوادی و  سادگی نمیدونست یا ممکنه گوشی فرزندش رو اورده بود.در کل عرض میکنم.

خصوص وقتی جوان  و تحصیل کرده هستید و تو این جامعه زندگی میکنید.این مورد که گفتم شاید سنش کمتر از 30 سال بود ولی متاسفانه جامعه ما فقط از روی مد و تجملگرایی رو به استفاده از تکنولوژی میارن بدون اینکه بهره کامل ازش ببرن و چیزی ازش بدونند.فقط شهرته که هی گوشی عوض کنند و اخرین مدل روز دستشون باشه حالا کوچکترین چیز در مورد همین گوشی رو بپرس ازشون به جای گوشی خودشون هنگ میکنند 

نتیجه چی میشه؟ که همه جامعه خصوص بانوان جامعه رو بی سواد و معلومات به حساب میارن و تر و خشک با هم میسوزن...و نتیجه حرص خوردن یه عده دیگه از همین بانوان هست...چه بدانیم والا...عجیبه...
ادامه ی عرایضم:
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت 9:0 توسط شادی|

 

راهرو های تو در تو...یکی پرنور و درخشان و دیگری تاریک و سرد... 

و چون از روشنایی به تاریکی میرسم دلم تکان میخورد و گاهی که از تاریکی به نور متصل میشوم باز هم دل میلرزد... 

عجیب به خود میپیچد،زندگی را میگویم...و من عجیب تر محو پیچ و خمش میشوم... 

قلم امروز انگار تشنه نقش زدن است و من انگار تشنه سکوتی عمیق تر... 

گاهی میشود یک دلیل کوچک تکانی بزرگ شود که تو را پرت کند به کوی غربت زده دلگیری... 

گاهی یک تلنگر ساده تو را به همه نداشته هایت گره میزند... 

گاهی گاهی گاهی... 

گاهی از این گاهی ها پیش می آید که دلت بخواهد بیای یکبار بنویسی و صد بار نوشته هایت را بخوانی... 

گاهی دلت میخواهد برای خدا ناز کنی بهانه گیر شوی در آغوشش بی پروا های های گریه کنی و بگوید چه میخواهی و تو لال شوی و فقط چشم به نوازش کردنش بدوزی...  

گاهی "هیچ" میشود تمام آن چیزی که به زبان می آوری... 

و آن گاهی جان میدهی تا میگویی"هیچ...اشک میشوی تا میگویی "هیچ...تمام میشوی تا میگوی" هیچ... 

و آنگاه که معادله خواسته هایت به "هیچ "رسید در خودت بی صدا میشکنی... 

و چون به هیچ رسیدی همه چیز میشوی...همه آن چیزی که برایش یک زبان راضی شدی به رضایتش... 

و تازیانه های روزگار تنت را زخمی کرد و از حرفت برنگشتی... 

و در لحظه ای احساس میکنی دیگر تن ِ تهدید  نداری تن ِ تازیانه هایی که به روحت میخورد دیگر حتی تن ِ یک نگاه پرسشگر را نداری... 

امان از آن لحظه که احساس کنی میخواهی یک گوشه دنج کز کنی و گوشهایت را محکم بگیری و چشمهایت را ببندی و خودت را به سیل بی امان زمان بسپاری و باز "هیچ...نگویی!... 

وقتی که تو را لطیف آفریدند که لطافت طلب کنی وقتی که تو را طنار آفریدند که ناز طلب کنی و وقتی که باید از همه طنازیهایت بگذری و از همه لطافتت به نفعِ سرسختی روزگار...درست در همین ثانیه "ساکت" میشوی و "هیچ" نمیگویی... 

و آن لحظه که "هیچ "پاپیچ همه خواسته هایت میشود با خودت میگویی: شاید دلیل این "هیچ ها" دوام کم من است در سفر دنیا...شاید قرار نیست زیاد مهمان این روزگار باشم...شاید بانگ جرس زودتر برایم نواخته شود...شاید که این شایدها دلیل  همه آن "هیچ هاست...شاید.... 

و چون به این شاید برسی که شاید سفرت کوتاه است...برای خودت شاد میشوی و برای دیگران بغض... 

وقتی میرسی به مرزی که درک میکنی از دو ثانیه بعدت بی خبری و از دو قدمیت ناآگاه آن هیچ معنا پیدا میکند... 

منی که نمیدانم دوام ماندنم چه اندازه است چه بخواهم خدای دردهای ِ بی صدا...چه بخواهم؟؟؟ 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آذر 1393ساعت 10:33 توسط شادی|

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم آذر 1393ساعت 22:42 توسط شادی

 

تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم

                     چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم

تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي

                  و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم

تو دريايي تريني ، آبي و آرام و بي پايان

                  و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم

تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف

                 و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم

نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته

                 به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم

تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار

                و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم

تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم

                و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم

تو مثل مرهمي بر بال بي جان كبوتر

                و من هم يك كبوتر تشنه باران درمانم

بمان امشب كنار لحظه هاي بي قرار من

               ببين با تو چه رويايي ست رنگ شوق چشمانم

شبي يك شاخه نيلوفر به دست آبيت دادم

               هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم

تو فكر خواب گل هايي كه يك شب باد ويران كرد

              و من خواب ترا مي بينم و لبخند پنهانم

تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه مي گيرد

             و من مرغي كه از عشقت فقط بي تاب و حيرانم

تو مي آيي و من گل مي دهم در سايه چشمت

             و بعد از تو منم با غصه هاي قلب سوزانم

تو مثل چشمه اشكي كه از يك ابر مي بارد

             و من تنها ترين نيلوفر رو به گلستانم

شب است و نغمه مهتاب و مرغان سفر كرده

             و شايد يك مه كمرنگ از شعري كه مي خوانم

تمام آرزوهايم زماني سبز مي گردد

             كه تو يك شب بگويي دوستم داري تو مي دانم

غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست

             و من امشب قسم خوردم تو را هرگز نرنجانم

به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست

            قدم بگذار روي كوچه هاي قلب ويرانم

بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد

           دعا كن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم...

:::من در پیِ این دعا به دنبالِ اجابتم...

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آذر 1393ساعت 19:24 توسط شادی|

 

سلام و آرزوی سلامتی برای همگی...شما رو هم همین اندازه اذیت میکنه؟ بلاگفا رو میگم.خیلی به شدت اذیت میکنه ساعتهای باز شدنش محدود شده.هرچی میام یه پست بذارم ساعت ها منتظر میشم نمیشه.نمیدونم ایراد از چیه.نمیدونم چرا حداقل خبررسانی نمیکنند یا توضیحی در مورد مشکلی که وجود داره نمیدن...  

از زمانی که از سفر برگشتم میخواستم این مطب رو بنویسم یعنی اصلا مجال نمیده.موندم بخدا.بگذریم... 

جاده شیراز-گناوه که همون جاده شیراز به بوشهر و عسلویه هست یه جاده خاصه.از نظر زمین شناسی و حالت کوه ها تقریبا میشه گفت یه جاده متفاوت هست...نوع قرار گرفتن کوه ها انسان رو بهت زده میکنه.خدا میدونه چه اتفاق هایی تو این منطقه افتاده چه زمین لرزه هایی که چنین کوه هایی شکل گرفته.متاسفانه حالت جاده طوری هست که معمولا نمیشه ایستاد و عکس گرفت... 

یه کوچولو از زمین شناسی سررشته داشته باشی تمام مباحث رو مجسم میبینی اونجا.لایه های روی هم قرار گرفته زمین در اثر چه تکان و لرزه ای اینطوری تا خورده و بلند شده الله و اعلم.یعنی تصور کن لایه روییِ یه تیکه از زمین الان قله یه کوه هست.و یه مطلب دیگه اینکه بسیار کوه ها تو این منطقه پیر هستند.همیشه نگاشون که میکنم میگم اینها تا کی دووم میارن رو پا بایستم.اخه فرسوده و در حال ریزش هستند... 

زیبایی این جاده واسم خیلی خاصه و هرچند بار که برم نمیتونم یک ثانیه چشم به هم بذارم و ندید بگیرم طبیعت اونجا رو.بعد از گذشتن از شهر کازرون و خارج شدن از محدوده استان فارس معموالا هوا رو به گرم شدن میره که البته امسال اصلا چنین چیزی نبود...و دقیق از شیراز انگار سرازیر استانهای جنوبی میشی.چون به شدت تفاوت ارتفاع از دریا دارن.تصور کنید شیراز رو رو قله کوه گناوه و بوشهر و ... رو دقیق تو یه دره عمیق.از کازرون به بعد تونل های پشت سر هم و بزرگ و کوچیک شروع میشه تا میرسی به سه راهی که وارد نخلستانهای عظیم میشی.وقتی جاده رو نگاه میکنی یه دره عمیق جلوی روت هست که ماشین ها رو میبینی از اون دره مارپیچ میرن پایین.وقتی تصور میکنی کجایی که چه اندازه باید پایین بری میتونی راحت تفاوت ارتفاع رو ببینی و برعکس وقتی از گناوه به سمت شیراز میای انگار کف دره هستی و ماشین هایی جلویی روی قله کوه... 

نخلستانها زیباییِ غیر قابل وصفی دارن.فقط یک سال زمانی رفتم که نخلها هنوز میوه داشت و آب فراوون پای درخت ها بود.باید بگردم عکس های اون سال نخلستانها رو پیدا کنم.تصور کن یه دشت عظیم و بسیار وسیع پیش روت باشه پر از نخل و از دور جز سطح بالایی نخلها چیزی دیده نشه.خیلی قدرتنمایی خدا تو این قطعه از زمین رو دوست دارم...و نخلستانهایی که با جاده ای ماسه ای با درختهایی ظریف و برگهای سوزنی که خاص مناطق گرم هست گره میخوره و بعد هم عظمت بیکران دریا که محاله منو بهت زده نکنه... 

وقتی این حجم از آب روی هم حرکت میکنه همه وجود منو حرکت میده.این عظمت عجیب منو به وجد میاره و در کنارش عمیق میترسونه...عظمتی که صاحبش خالقی قادر هست که میتونه یک ثانیه آرامشش رو تبدیل به عذاب کنه...خلیج فارس بسیار زیباست...رنگ متفاوت آبش یه گرمی عجیب داره.اینکه میگن کشورهای اطراف خلیج عجیب خاک دامن گیری دارن رو باور کنید.من با گوشت و پوستم این رو چشیدم... 

جاده ای که صحبتش رو کردم جاده بسیار خطرناکی هست.یعنی یه جاده پرپیچ و خم و بدون علامت.تصور کن ماشین تو یه پیچ 270 درجه باشه بدون کوچکترین دید یک دفعه جاده مستقیم میشه و بالعکس که دو سمت اون یکی کوه و یکی دره هست.اگر شب باشه خدای نکرده و کسی اولین بارش باشه این جاده رو میره به حتم سرازیر دره میشه یا به کوه میخوره .اگر یه ردیف چراغ کنارش بود امتداد جاده مشخص میشد و اینقدر غیر قابل پیش بینی نبود... 

یه جاده ترانزیتی بسیار شلوغ و بسیار خطرناک.یکی از دلایلی دیگه ای که تو این جاده چشم به هم نمیذارم حتی یک ثانیه همین خطرناک بودنش هست...پیچ هایی که فرمون ماشین کاممممممل میپیچه...یعنی دو دور کامل قمری که کامل به یک طرف ماشین متمایل میشی و چون جاده باریک هست به قول راننده ها نمیتونی پیچ رو بشکونی...و یه چیز جالب این جاده هم مثل همه جاده های کشور اینه که راننده ها عجیب هوای هم رو دارن خصوص راننده های ماشین ها سنگین عین بزرگتر عمل میکنند.خیلی جالبه.وقتی یه ماشین از جلوت میاد و چراغ میزنه و انگشتش رو به حالت چرخش تکون میده یعنی اون جلو پلیس ایستاده... 

یه چیزی امسال اتفاق افتاد که واسم خیلی قشنگ بود.یه جایی جاده باریک شده بود در عینی که شلوغ بود و سبقت هم آزاد بود ولی یه ماشینی جلوی ما بود که به دلیل بزرگ بودنش کل دید ما رو گرفته بود.دقیق عکس العمل این ماشین اینطوری بود زمانی که فهمید تصمیم داریم ازش سبقت بگیریم اگر ماشینی از روبرو میومد این بنده خدا خودش تا نیمه میرفت تو لاین اون طرفی که مبادا ما سبقت بگیریم و خدای نکرده چیزی بشه.چند بار این کار رو تکرار کرد تا جاده خلوت شد بی ادعا کشید کنار تا ما رد بشیم.اینقدر این حرکتش برام باارزش بود هر راننده ای حواسش هست ولی یکی اینقدر حواسش به کسی باشه اونم تو جاده و با خودش یک درصد بگه ممکنه بی احتیاطی کنه و سبقت بگیره و خودش رو سپر بلا کنه خیلی حرفه بخدا.از کنار هم عبور کردیم ولی گرمی کارش مهربونیش با اینکه اصلا راننده رو ندیدم برای همیشه یادم موندم و از صمیم قلب قشنگترین دعا رو در حقش بجا آوردم...الهی هرجا هست بی بلا باشه... 

بازم هم جای همگی سبز بود.سوغاتی که براتون آوردم عکس باشه خوبه؟فدای همگی...

 


ادامه ی عرایضم:
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 5:35 توسط شادی|

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آذر 1393ساعت 2:10 توسط شادی

 

 

سلام به روی ماه همگی...ممنونم از دعاهای قشنگتون واسه سفر.انشاالله که آرامش مهمون دل همه دوستان خوبم باشه.جای همگی سبز بود.البته بنده شنبه شب از سفر برگشتم ولی بلاگفا بنده خدا برنگشته بودهرکاری میکردم نمیشد پستی رو ثبت کنم....خیلی اوضاعش خرابه.خیییییییلی.یعنی تا حالا اینطوری نشده بود.دیروز خیلی عصبی شدم از دستش.بعدش گفتم این نیز بگذرد.درست میشه به هر حال من یکی که اهل هجرت و جلای وطن نیستم.اره خب...

جای همگی سیز سفر خوبی بود.یعنی سفر در کل خوبه چون روحیه رو عوض میکنه.ولی خب خلیج مثل همیشه نبود...نه اون آبی فیرزوه ای و نه اون آرامش...طوفانی بود و مواج و مضطرب...ولی برای منی که بی نهایت دوستش دارم خواستنی بود...اون واسه من آغوش باز میکنه من واسه اون و باورم میشه آغوشم اینقدر جا داره که همه حجم دریاها و اقیانوسهای جهان رو بغل کنم...

فعلا همین رو ثبت کنم.یه یک دقیقه بعد هم اعتباری نیست...فدای همگی...

نوشته شده در سه شنبه یازدهم آذر 1393ساعت 10:28 توسط شادی|

 

سلام و آرزوی سلامتی برای همه...میبینم که بارون حسابی همه رو به درد سر انداخته؟ هرچی به آسمون میگم "اندازه نگه دار که اندازه نکوست" میگه مگه شما آدم ها اندازه نگه میدارید که من نگه دارم؟ طفلی راستم میگه خب.ما آدم ها که به هر صورت از یک طرف اسب می افتیم.سوار نمیتونیم باشیم.چه کنیم.مثلا آدمیم دیگه.آدمی که توجیه خوبی واسه جایزالخطا بودنش داره...بله! 

چند روزی نیستم احتمالا...دلم هوای دریا رو داره...دریای شیراز هم که هنوز پیدا نشدهمیگم ما که آب به وفور داریم چطوره واسه هر استان یه دریا بسازیم؟ فکر بدی نیستا...اره خب...هر دریا هم یه ساحل که اجازه ندیم توش ویلا و حریم شخصی بسازن...وقتی آب اینقدر زیاده یه استفاده ای بکنیم خب  

طبق قرار پاییزی با خلیج فارس به اون سمت حرکت میکنیم.ولی شنیدم انگار اونجا هم هوا طوفانی بوده.الله اعلم.الان دقیقا نمیدونم تو چه وضعیتی هست... 

وضعیت خودمم کمی تا قسمتی تبدار ولی دلم نیومد برنامه رو خراب کنم... 

به هر حال آخر هفته خوبی رو براتون آرزو میکنم...زندگیهاتون بی خطر.به امید دیدار...

نوشته شده در پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 4:30 توسط شادی|

 

...سومین روز از سومین ماهِ سومین فصل سال نود و سه...

گله ها را بگذار!
ناله ها را بس كن!
روزگار گوش ندارد كه تو هي شِكوه كني!
زندگي چشم ندارد كه ببيند اخمِ دلتنگِ تو را...
فرصتي نيست كه صرف گله و ناله شود!
تا بجنبيم تمام است تمام!!
مهرديدي كه به برهم زدن چشم گذشت....
ياهمين سال جديد!!
بازكم مانده به عيد!!
اين شتاب عمراست ...
من و تو باورمان نيست كه نيست!!

زندگي گاه به كام است و بس است؛
زندگي گاه به نام است و كم است؛
زندگي گاه به دام است و غم است؛
چه به كام و
چه به نام و
چه به دام...
زندگي معركه همت ماست...زندگي ميگذرد...

زندگي گاه به نان است و كفايت بكند؛
زندگي گاه به جان است و جفايت بكند‌؛
زندگي گاه به آن است و رهايت بكند؛
چه به نان
و چه به جان
و چه به آن...
زندگي صحنه بي تابي ماست...زندگي ميگذرد...

زندگي گاه به راز است و ملامت بدهد؛
زندگي گاه به ساز است و سلامت بدهد؛
زندگي گاه به ناز است و جهانت بدهد؛
چه به راز
و چه به ساز
و چه به ناز...
زندگي لحظه بيداري ماست...زندگي ميگذرد...

:::سلام روز و ایام بر همگی خوش...همه چیز خوب و عالیست و شیرازِ جنت سرای من بارانی...شیراز وقتی خیس میشود از اشک شوق آسمان عجیب دلبری میکند...جای همگی خالی...

نوشته شده در دوشنبه سوم آذر 1393ساعت 6:58 توسط شادی|