سلام

ماه به شب بیست و سوم رسید.شبی که میگن اهمیتش بیشتره میگن این شبه رو از دست دادن خیلی حرفه میگن این شب آخری هستا...امشبه قراره رقم بخوره سال دیگه نفس میکشی یا نه...امشب شب آخره...افسوس...

یه چیزی گفتن ما این دو شب خیلی حالمون خوش شد بذار منم نقلش کنم حال شما هم خوش بشه...

نقل میکنه که خدا به پیامبر فرموده که برو به گناهکارام خطاکارام اونهایی که از روی جهالت گناه کردن کج رفتن...

اینجا یه ایست بدیم...

جهالت یعنی چی؟ یعنی من نمیدونم دروغ گناهه؟ نمیدونم مال حروم گناه؟ نمیدونم غیبت گناهه؟ نمیدونم هزار تا چیز دیگه گناهه؟

خب این که میشه ابلهان که اتفاقا اصلا مسئولیتی متوجهشون نیست و اگر بد برداشت نکنید روایت شده نصف بهشت رو بلها یعنی ابلهان تشکیل دادن.یعنی نمیدانند پس هیچ گناهی متوجه اونها نیست.مثل دیوانگان...

جهالت معناش ندونستن نیست.چون اینطور باشه که روی این صحبت خدا با کسانی هست که هیچ مسئولیتی متوجهشون نیست اونها هم که نیاز به صحبت ندارن...حسابشون سواست...

جهالت به تعبیر بزرگان اینطور معنا شده: یعنی کاری که از روی نادانی غفلت کاهلی شهوت هوای نفس و مدگرایی مدپرستی احتیاج و خیلی موارد دیگه انجام میشه.ولی انجام دهنده میداند که این کار خطاست و خودش هم میدونه که نباید انجامش بده و از انجام دادن اون کار هدفش "دشنمی با خدا " نبوده است...و مدام نادم و پشیمانه...

و میاد تو شبهای احیا میشینه و زار میزنه که خدایا میدونم بد کردم ولی؟؟؟؟؟؟ دشمنت نیستم...اگر دوستی کردنم بلد نیستم به خودت قسم دشمن هم نیست...

خدا فرمود به پیامبر که برو سلام منو به این گروه از بندگان برسون و بگو:

خدا سلام رسوند بهتون و گفت...بنده من میدونم هدفت دشمنی با من نبوده هدفت لجاجت با من نبوده هدفت جنگ با من نبوده پس اگر به منه خدا قول بدی که سعی کنی دیگه تکرار نکنی اگر بهم قول بدی راهت رو عوض کنی بیشتر دقت کنی مراقبت کنی پرهیز کنی من تو رو میبخشم....

اینا صحبت من نیست...اینها حرف خدا و پیغمبرش هست...

پرچم رو بده به گناهکارا...یکیش دست منه!

اخه یکی به من بگه این خدای رحمان و رحیم دیگه چیکار کنه واسه من و تو؟ واسه بخشیدن من و تو؟ واسه جهنم نرفتن من و تو؟ اخه یکی بگه چقدر تبصره بذاره چقدر تخفیف بده؟؟؟

چقدر دنبال بهونه بگرده...

چقدر؟؟؟

ولی یادمون باشه سر خدا رو کلاه نمیشه گذاشت...بینی و بین الله صاف و صادق و آیینه!

یا علی...



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 | 12:4 | نویسنده : شادی |
 

سلام

امشب شب من هست و خدام.امشب شب تو هست و خدات...امشب شب لوس شدنه که بد کردم اما دوست دارم.امشب شب ناز کردنه که بد هستم ولی دوسم بدار.

امشب انگار دنیا وارونه شده.بد کرده ها طلبکارن...امشب دنیا وارونه شده اونی که جفا کرده ناز میکنه اونی که وفا کرده نار میکشه...

امشبو دقت کن امشبو نگاه کن...

اره خودتو لوس کن بگو دلت رو خون کردم ولی ببخش منو دوستم داشته باش...

بعدش اونم خوب میدونه تو بازم بد میکنی ولی میگه قبول...واست آغوش باز میکنه تو بغلش آروم میگیری و خیالت راحت میشه واسه یکسال دیگه بد شدن و باز یه اینطور شبی لوس شدن و باز با بزرگیش بخشیدنت و باز...

توجه کردی؟پای خوب و بد همممه بنده هاش وایساده.پای بدترین بدترینهاشم وایساده...دقت کردی؟پای رفاقتش وانستادیم...

امشب هرکاری میخوای بکن...هرجوری میخوای پرده شرم رو کنار بزن و برو باز خودت رو لوس کن....ولی یه کاری نکن

هرگز نکن...و اون اینکه؟

نا امید نشو...همه اون لوس شدنت همه اون بخشیدنش خراب میشه...

فقط خراب نکن.یه امشبه رو خراب نکن...همین.



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 | 23:42 | نویسنده : شادی |

یک عکس از یک عکاس آماتور

نگاش کن


موضوعات مرتبط: روزنه چشم من

تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 | 6:55 | نویسنده : شادی |

گفت : قیامت که میشه واسه اینکه آبروی بنده های گناهکارش رو نبره یه خیمه میزنه و ازشون میخواد برن تو اون خیمه...بعد میپرسه """بنده من""" چرا خطا کردی چرا با اینکه بهت هشدار دادم گناه کردی؟؟؟

بنده سرش رو میندازه پایین و اشک میریزه...

خدا میگه تو دنیا که با سرمستی و غرور گناه کردی و لذت بردی و خنده مستانه کردی رسوات نکردم حالا که سرت رو پایین انداختی و اشک ندامت میریزی....آمرزیدمت...

آخخخخخخخخخخخخخ آخ...

تو خطابم کنی "بنده من" از عشقت میمیرم...جون میدم...تو خطابم کن "بنده من" بعدش جهنمت برام بهشت میشه...

دلم واسه خدام هزار تیکه شد...هزار تیکه...

بذارید هیچی نگم دیگه...بذارید هیچی نگم و بذارم  سکوت قلم بزنه...



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 | 11:13 | نویسنده : شادی |

عكسه گلهاي متحرك

 

سلام و عرض ادب...امروز "یازدهمین روز ضیافت عظیم" امروز یازده روزه که معنای رهایی مطلق رو چشیدیم معنای رهای شدن از "منیت" رها شدن از هوایِ سر به هوایِ "نفس...امروز یازده روزه که خوشبختی مطلق در آغوش ماست...گوارای وجودمان...

و میزبان چشم در چشم عشق سرازیر نگاهمان میکند...و منتظر که آیا به فضای بهشتی اینجا عادت کردیم و یا نه برایمان همان نوبرانه روز اول است...و من میگویم همان نوبرانه ابتدای ورود است مگر میشود زیبایی عادت شود تکراری شود؟ مگر میشود عشق عادت شود تکراری شود...

تکرار پشت تکرار من تو شراب بوسه...و بوسه بر عشق بوسه بر صداقت بر رهایی و پاکی تکرار شدنش هم نوبر است...

اینجا چشم دنیا بین را بسته ایم و چشم آخِر بین باز است...زیبایی های فریبنده دنیا کنار رفته و زیبایی های مطلق ابدی پدیدار شده و این یعنی یک درجه خلوص بیشتر...اینجا غروب که میشود و خان نعمتش که گسترده میشود بی هوا میگویی که " خدایا نعمت را نصیب همه کن...هیچ سفره ای را بی نعمت نگذار...

اینجا عجیب بوی عطوفت می آید...عجیب بوی انسانیت می آید...

من میگم اگر اون روز آدم و هوا اون سیب معروف رو نوش جان نمیکردند و ماها به این دنیا نزول نمیکردیم آیا قدر بهشت و بودن در کنار معبود رو میدونستیم؟ آیا اگر زشتی نباشد زیبایی معنا میشود و اگر درد نباشد سلامتی؟

پس دیگه با حضرت آدم قهر نیستم...من میگم این تاوان عشقه.اینکه معشوق رو از خود دریغ کنی و در فراقش درد بکشی و این یعنی عین حرمت مطلق به عشق...اینکه معشوق را از عالمی و حتی از خود دریغ کنی...و این یعنی جانبازی و جانبازان درجات رفیعی دارند...

یه چیزی تو چشمم خیلی قشنگه.اینکه بتونی آرزوی یک نفر رو تو این ماه بر آورده کنی...ای کاش خدا موقعیتش رو بذاره سر راهم و این عشق بازی نصیبم بشه...

یه آرزو که دستهای ناتوان من توان برآورده کردنش رو داشته باشه...شاید از نظر من یه کار کوچیک باشه ولی از نظر اونی که اون خواسته واسش "آرزو " شده این برآورده شدن یک آرزوست که شاید همه ما آرزوش رو داریم که آرزوی ما برآورده بشه...

♥♥♥ هر روز یه حال خوب؟؟؟

امروز حال خوبمون این باشه که به آرزوهای اطرفیانمون گوش کنیم...مجال بدیم از آرزوهاشون بگن...اول از نزدیک ترین هامون شروع کنیم از بچه هاتون شروع کنید...آرزوهای بچه ها خیلی کوچیک و قشنگن...

و اگر توانش رو داشتید یک آرزو رو به واقعیت بدل کنید...و این یعنی خدا هم به آرزوهای من گوش خواهد کرد...



تاريخ : چهارشنبه هجدهم تیر 1393 | 5:16 | نویسنده : شادی |

سلام به همراهان عزیزم...دهمین روز ضیافت بزرگ...دهمین روز...افسوس که یک سوم این ماه عزیز گذشت ولی امید دارم که هیچ افسوسی به جا نماند در آخر...هرچند خب گذشتنش غم داره.که شاید سال دیگری بیاید و ما نباشیم که من از همینجا عمیق آرزو میکنم که "باشیم...

نهمین روز این ضیافت بزرگ به"عفو کردن "بلاگفا گذشتایراد از سرور من بود یا سرور بلاگفا یا ایراد از سیستم من بود یا از سیستم همشهری یا از هرچی نمیدونم فقط میدونم دیروز مدیریتم در حدی باز میشد که کامنتهام رو رویت کنم و بیشتر از این امکان حضور در این مکان مقدس رو نداشتم.اره.میگم مکان مقدس شوخی نمیکنما.بی نهایت وبلاگم و خصوص مدیریتش واسم مقدسه و با هیچی تو دنیا عوضش نمیکنم.

امروز دهمین روز ضیافت...ده روز دوری از معصیت...ده روز خودداری از هوس های دل...ده روز دهان بستن و شکم خالی و لبریز از دوست...ده روزی که مثل برق و باد گذشت و رفت و ای کاش اثری ازش در کارنامه عمرمون مونده باشه...

ده روز مهربانی بی حد و حدود میزبان...ده روز شیطان در بند و ما در رهایی...ده روز عشق بازی سحری...ده روز...

چقدر سبکبالی قشنگه چقدر دوری از گناه قشنگه چقدر همه چیز قشنگه وقتی درهای هفت آسمان به رویمان گشوده شده...و چقدر فرمانبرداری از عاشق قشنگه...و از معشوق...چون میزبان هم عاشق است و هم معشوق...

عشق دو طرفه همینه ها...منم دیگه تا اسم عشق میاد یه گذر میزنم به خودم و دلم...اره عشق دو طرفه یعنی"هر دو هم عاشق هستند و هم معشوق...این یعنی عشق مطلق...یعنی هیچی جز من هیچی جز تو...و یعنی همه چیز با من و همه چیز با تو...و این یعنی آزادی مطلق در عشق...

یعنی یه دلبر و یه دلدار و هزار تا دوست و دوست داشتن...یعنی تو عاشقی اینقدر بزرگ شدیم که میتونیم عالمی رو دوست بداریم و فقط "عاشق هم باشیم" این یعنی "خیلی بزرگ شدن...

تو سرازیری باغهایی پر از گلهای وحشی و درختانی سرشار از نعمت یک روز تا غروب رو میدویم و بازی میکنیم و میخندیم غروب که میشه صدای اذان میپیچه تو همه این بهشت و یک لحظه همه سکوت...الله اکبر صدای اذان که میاد این حال چیه نصیب همه میشه؟؟؟ اذان یعنی بزرگی تو را فریاد میزنم میزبان لحظه های عاشقم...یعنی خضوعم را فریاد میزنم ...یعنی برای تو تا زانو خم میشوم یعنی به حرمت عشق تو به خاک می افتم و لحظه به خاک افتادن و سجده کردن را چنان دوست دارم که وقتی به سجده میرسم حال دیگری دارم...

عزیزی نوشت"نماز عشق ترتيبي ندارد چرا که با نخستين سر بر خاک گذاردن " ديگر برخواستني نيست.و چون از سجده بر میخیزم بغض میکنم که هنوز آنقدر عاشقت نشده ام که سر از سجده ات برداشتنم دل از دنیا کندن باشد.

آنقدر عاشق؟ نمیتوانم باشم چون اندازه ات نمیشوم...آنقدر عاشق آن میهمانی ایست که اول مجلس ایستاده و مجال چشم برداشتن از تو را ندارد...

دهمین روز ضیافت گوارا وجود پاکتان...

♥♥♥ هر روز یه حال خوب؟؟؟

حال خوب امروزمون این باشه که "مهربونی بی چشم داشت جبران رو تمرین کنیم...بسم الله...

 



تاريخ : سه شنبه هفدهم تیر 1393 | 5:49 | نویسنده : شادی |

سلام و عرض ارادت خدمت همگی...امروز هشتمین روز ضیافت...بخیر و سلامتی انشاالله...امیدوارم تو این هشت روز تو چشمه رحمت بیکران میزبان روحی سبک کرده باشیم...گفتم چشمه رحمت وصفش نکرده بودم نه؟اره اینجا تو این بارگاه باشکوه و عظمت یه چشمه زلال هست که عمقش رو نمیشه دید.حتی نمیشه حدس زد که چه اندازه عمیقه و انتهاش رو هم نمیشه دید...اینجا هر روز دل رو به دریا میزنیم و چشم بسته دل میدیم به آب زلالش و دیگه زمان و مکان واسمون بی معنا میشه...گفتنی نیست وقتی از آب بیرون میایم چقدر الماس های روشن به موهامون گره خورده...چقدر میدرخشیم چقدر زیبا شدیم...دلمون نمیاد از آبش دل بکنیم دلمون نمیاد رهاش کنیم...

ولی خب یه چیز خوب هست که خورشید مهربونیش آب چشمه رو میفرسته به آسمون ببخشش و باورن میشه و میباره به سرمون...بوی طراوتش همه جا رو پر کرده...چه بوی بارونی...بوی بارون روی گلبرگ گلها روی سبزی درخت ها روی موهای پریشون ما که پر از الماس های درخشانِ...اینجا هر روز زیباتر از روز قبلیم...اینجا هر روز خوشبو تر از پیش...

امروز به هشت رسید ازت میخوام یه نقطه بذاری و بیای سر خط...قرار نیست به این ضیافت عادت کنیم...قرار نیست از روی عادت میهمان باشیم از روی عادت نه!

یه نقطه بذار و بیا سر خط کنار من بایست یکبار دیگه از اولین ثانیه میهمانی تا الان رو مرور کن...

تکرار پشت تکرار شاید در همه موارد عادت بیاره ولی تکرار در عشق و دلدادگی حرارت میاره نه عادت...

♥♥♥ هر روز یه حال خوب؟؟؟

حال خوب امروزمون چی باشه خوبه؟ من میگم خوب کردن حال هرکی نگامون میکنه...حتی اگر بضاعتت یک "لبخند" باشه...چطوره؟

یه نیم نگاه به ادامه مطلب...



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه پانزدهم تیر 1393 | 5:33 | نویسنده : شادی |

سلام به همه همراهان...امروز هفتمین روز ضیافت...امروز یه جور دیگه دعوتمون کردن انگار امروز یه جور دیگه خواستن لباس بپوشیم...امروز گفتن هرکی با بضاعتش بیاد...هرکی با اصلش بیاد امروز گفتن ساده ساده بیاین امروز گفتم گداها نیاز نیست لباس عاریه بپوشن...امروز گفتن با دلتون بیاین...امروز گفتن با همون دلهای شکسته با همون چشم های اشک آلود با همون دستهای گدایی...

امروز چه خبره؟ چی قسمت میکنند؟ امروز چه خبره...

امروز با دل رفتیم با دلهای شکسته رفتیم...امروز شکسته رفتیم اشک آلود رفتیم...امروز هرکی یه فرشته داشت که دستش رو بگیره که تو غوغای اشک زمین نخوره...

خدا دقیقه نودی هستیم...خدا این مرتبه وقت اضافه نداریم...امروز شکسته شکسته اومدیم...درمونده در مونده...

خدا امروز یه جور دیگه اومدیم...امروز گداهای درگاهت با چشم اشکبار اومدن...

خدا نگفته ها چطوری بگیم؟ خدا آداب و ترتیب بلد نیستیم...خدا هیچی بلد نیستیم...راه و روش نمیدونیم...فقط خودمون خود خود خودمون رو آوردیم خودمون روبرو با تو...

خدا از از اون چوپان نابلد تریم...خدایا..................................................................................

درمونده ایم از این دنیا...خدا دستهامون رو به سمتت بلند کردیم منتظر گشایشیم...

خدا بذار این سحر گاه اجابت ما باشه...خدا امشب مهر اجابت بزن به اشکهامون...

خدا حال امروز نوشتنی نیست دیدنیه...

دقیقه نودی ها رو دریاب...دنیا جواب کرده ها رو دریاب...خدا رو به درگاهت کردیم ما رو دریاب...

خدایا از دعاهای پشت در مونده به تو پناه میاریم...خدایا از نامه های ناخونده به تو پناه میاریم...

خدا نگفته هامون گفتنی نیست که بگیم...تو بشنو...تو بخون...

وقت داره تموم میشه...نذار پشت در بمونیم...

♥♥♥ هر روز یه حال خوب؟؟؟

خوب تر از این این که گدای ژنده پوش درگاهش باشیم؟؟؟خوب تر از این که به پاش بیفتیم؟

نه سراغ ندارم پادشاهی از این گدایی زیباتر...

به حق خوبان درگاهت به حق عظمت و شکوهت به حق رحم و مروت ما دقیقه نودی ها رو دریاب...همین!

با من بگو تا کیستی؟ مهری؟ بگو، ماهی؟ بگو
خوابی، خیالی، چیستی؟ اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو
راندم چو از مهرت سخن، گفتی بسوز و دم مزن
دیگر بگو از جان من، جانا چه می خواهی؟ بگو
گیرم نمی گیری دگر، زآشفته ی عشقت خبر
در حال من گاهی نگر، با من سخن، گاهی بگو
ای گل پی ِ‌ هر خس مرو، در خلوت هر کس مرو
گویی که دانم، پس مرو، گر آگه از راهی بگو
غمخوار ِ دل ای مه نه ای، از درد ِ من آگه نه ای
ولله نه ای، بالله نه ای، از دردم آگاهی بگو
بر خلوت ِ‌ دل سرزده، یک ره در آ ساغر زده
آخر نگویی سرزده، از من چه کوتاهی بگو
من عاشق تنهایی ام، سرگشته ی شیدایی ام
دیوانه ی رسوایی ام، تو هر چه می خواهی بگو

اینجا به قیمت گزاف دل شکسته میخرند...اگر داری بسم الله...



تاريخ : شنبه چهاردهم تیر 1393 | 5:17 | نویسنده : شادی |

سلام و عرض ارادت به سبکبالان...امروز ششمین روزی هست که آغاز کردیم...شش روز عاشقانه ای که ای کاش مدام شود...امروز که سپیدی صبح دامان نیلگون شب را ربود عطر عجیبی در فضا پیچید...امروز اینجا غرق نور عجیبی است امروز زمان و مکان جور دیگری عاشقی میکند...

گفته بودم اون اول اولهای مجلس عجیب نوری هست؟ زیبایی مطلقی هست که چشامون توان دیدنش رو نداره و فقط نور عظیمش پیداست؟ اره گفته بودم...

اون اول اول های مجلس یه مهمونی هست که بوی عطرش همه عالم رو پر کرده اون جلو جلوها یکی هست که همه پروانه وار  دورش میچرخن...اون جلو جلوها چه خبره؟؟؟

میگن یکی اونجاست که عشقِ میزبانه...میگن دلبره واسه میزبان...میگن میزبان "نه نمیگه بهش...میگن میزبان چشم برنمیداره ازش...میگن اون جلوها یکی هست که قامتش از عالمی رعنا تره...میگن جوری واسه میزبان دلبری کرده که دل ازش برده...میگن اون جلوها یکی هست از عالمی آقاتره...

من باشم اونم باشه تو این مهمونی؟ منه ناچیز؟ منه حقیر؟ من با این لباس های نامناست؟ من با این ظاهر نا مناسب؟ من باشم و اون آقا هم باشه؟

عجب سعادتی نصیبم شده...عجب حکایتیه...باورکردنی نیست که اون مولا اون صاحب دل اون معشوق بی بدیل باشه و ما هم باشیم...

مقتداست که جلو ایستاده چشمم یارای دیدنش رو نداره...ولی بوی عطرش امروز عجیب بهم نزدیکه...جوری که سیل سیل اشک از دیده روان میشه و من ناتوان از سخن گفتن...

گمان میکنم در این حوالی قدم میزند...

مهدی جان...گمان میکنم گذرت به کوی حقیران رسیده است گمان میکنم امروز نگاهت به نگاهمان گره خورده است...گمان میکنم امروز خاک راهت سرمه چشمانمان شده است وگرنه این اشک چیست که بی محابا و سیل گونه صورت را غسل میدهد...وگرنه این بوی عطر چیست که دل را میلرزاند...

مهدی جان تو باشی ما هم باشیم؟؟؟ آقا جان تو باشی و ما هم باشیم؟؟؟

کجای دنیا مهمونی میگیرن و یه گدای ژنده پوش کثیف و یه آقای سرور و سالار رو با هم دعوت میکنند؟؟؟

کجای دنیا چنین رسمیه؟؟؟

نزدیک تر که میای تابم طاقت نمیاره...توانم تاب نمیاره...بوی عطرت که میاد پرپر میشم...

السلام علیک یا صاحب الزمان...

:::امروز عجیب بوی آقا اومد...عجیب سحرم با یادش جون گرفت...امروز عجیب قامتش تو صحن چشام تداعی شد...امروز عجیب آقا...بگو کجا بودی؟؟؟آیا از حوالی نگاهم گذشتی؟؟؟ دلم برای دلت رفت آقا نگاهم کن...

ای دل بشارت می‌دهم، خوش روزگاری می‌رسد
یا درد و غم طی می‌شود، یا شهریاری می‌رسد

گر کارگردان جهان، باشد خدای مهربان
این کشتی طوفان زده، هم بر کناری می‌رسد

اندیشه از سرما مکن، سر می‌شود دوران دی
شب را سحر باشد ز پی، آخر بهاری می‌رسد

ای منتظر غمگین مشو، قدری تحمل بیشتر
گردی به پاشد در افق، گویی سواری می‌رسد

یار همایون منظرم، آخر در آید از درم
امید خوش می‌پرورم، زین نخل باری می‌رسد

«مفتون» منال از یار خود، گر بر تو گاهی تلخ شد
کز گل بدان لطف و صفا، گه نیش خاری می‌رسد

♥♥♥ هر روز یه حال خوب؟؟؟

خوب تر از این حالی ندارم که در هوای انتظارت پر بزنم...



تاريخ : جمعه سیزدهم تیر 1393 | 5:14 | نویسنده : شادی |

عكسه گلهاي متحرك

گیرند همه روزه و من گیسویت!

بینند همه هلال و من ابرویت !

در دایــــــــره دوازده ماه تمام !

یک ماه مبارک است آنهم رویت...



تاريخ : جمعه سیزدهم تیر 1393 | 4:52 | نویسنده : شادی |
مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.