کلبه شــــــــــــادی

 

سلام و آرزوی سلامتی برای همه...میبینم که بارون حسابی همه رو به درد سر انداخته؟ هرچی به آسمون میگم "اندازه نگه دار که اندازه نکوست" میگه مگه شما آدم ها اندازه نگه میدارید که من نگه دارم؟ طفلی راستم میگه خب.ما آدم ها که به هر صورت از یک طرف اسب می افتیم.سوار نمیتونیم باشیم.چه کنیم.مثلا آدمیم دیگه.آدمی که توجیه خوبی واسه جایزالخطا بودنش داره...بله! 

چند روزی نیستم احتمالا...دلم هوای دریا رو داره...دریای شیراز هم که هنوز پیدا نشدهمیگم ما که آب به وفور داریم چطوره واسه هر استان یه دریا بسازیم؟ فکر بدی نیستا...اره خب...هر دریا هم یه ساحل که اجازه ندیم توش ویلا و حریم شخصی بسازن...وقتی آب اینقدر زیاده یه استفاده ای بکنیم خب  

طبق قرار پاییزی با خلیج فارس به اون سمت حرکت میکنیم.ولی شنیدم انگار اونجا هم هوا طوفانی بوده.الله اعلم.الان دقیقا نمیدونم تو چه وضعیتی هست... 

وضعیت خودمم کمی تا قسمتی تبدار ولی دلم نیومد برنامه رو خراب کنم... 

به هر حال آخر هفته خوبی رو براتون آرزو میکنم...زندگیهاتون بی خطر.به امید دیدار...

نوشته شده در پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 4:30 توسط شادی|

 

...سومین روز از سومین ماهِ سومین فصل سال نود و سه...

گله ها را بگذار!
ناله ها را بس كن!
روزگار گوش ندارد كه تو هي شِكوه كني!
زندگي چشم ندارد كه ببيند اخمِ دلتنگِ تو را...
فرصتي نيست كه صرف گله و ناله شود!
تا بجنبيم تمام است تمام!!
مهرديدي كه به برهم زدن چشم گذشت....
ياهمين سال جديد!!
بازكم مانده به عيد!!
اين شتاب عمراست ...
من و تو باورمان نيست كه نيست!!

زندگي گاه به كام است و بس است؛
زندگي گاه به نام است و كم است؛
زندگي گاه به دام است و غم است؛
چه به كام و
چه به نام و
چه به دام...
زندگي معركه همت ماست...زندگي ميگذرد...

زندگي گاه به نان است و كفايت بكند؛
زندگي گاه به جان است و جفايت بكند‌؛
زندگي گاه به آن است و رهايت بكند؛
چه به نان
و چه به جان
و چه به آن...
زندگي صحنه بي تابي ماست...زندگي ميگذرد...

زندگي گاه به راز است و ملامت بدهد؛
زندگي گاه به ساز است و سلامت بدهد؛
زندگي گاه به ناز است و جهانت بدهد؛
چه به راز
و چه به ساز
و چه به ناز...
زندگي لحظه بيداري ماست...زندگي ميگذرد...

:::سلام روز و ایام بر همگی خوش...همه چیز خوب و عالیست و شیرازِ جنت سرای من بارانی...شیراز وقتی خیس میشود از اشک شوق آسمان عجیب دلبری میکند...جای همگی خالی...

نوشته شده در دوشنبه سوم آذر 1393ساعت 6:58 توسط شادی|

 

...

 

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم

شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم

تو چیستی که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق سرگشته روی کردابم

تو در کدام سحر بر کدام اسب سپید

تورا کدام خدا

تو را کدام جهان

تو از کدام ترانه تو از کدام صدف

تو در کدام چمن همره کدام نسیم

تو از کدام سبو

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین ، آه

مدام پیش نگاهی ، مدام پیش نگاه

کدام نشاه دمیده از تو در تن من

که ذره ها وجود تو را که می بیند

به رقص می آیند

سرود می خوانند

چه آرزوی محالیست زیستن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو

به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!

به من بگو که برو در دهان شیر بمیر

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر

تو را به هر چه تو گویی به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه ، صبر مخواه

که صبر راه درازی ، به مرگ پیوسته ست 

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

تو دور دست امیدی و پای من خسته ست

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو باز است و راه من بسته ست

ف.مشیری...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 12:48 توسط شادی|

 

 

 


ادامه ی عرایضم:
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 11:14 توسط شادی|


ادامه ی عرایضم:
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 10:13 توسط شادی|

اناالله وانا الیه راجعون

دلم سنگینه امشب...نفسم سنگین تر...

دلم میگیرد وقتی یکی از من کم میشود...یکی از منه انسان یکی همجنس من یکی همرنگ من...

دلم بغض میکند وقتی مقدر میشود یکی رفیق نیمه راه شود...

حتی اگر نشناسمش حتی اگر نبینمش حتی اگر ندانم کجاست دلم میگیرد...

دلم سنگین است امشب...دلم سنگین است...

واسه دلم هر رفتنی بغض هدیه میاره...هر سنی میخواد باشه هرکی میخواد باشه بغضم میگیره...دلم میلرزه...

با اینکه میدونم میرن یه جایی بهتر از اینجا...میرن یه جایی که هیشکی نمیتونه آزارشون بده...

پدر خانوم داداش بزرگه عزیزم...نبودن یه پدر یه سایه آمن و سبز...

مرتضی پاشایی...مظلوم و صبور و بی ادعا...مرتضایی که نمیدونم چه کرد که با رفتنش اینهمه رو عزادار کرد...

مادر افتخار...زن رنجور طبقه بالایی...صدای ناله هاش دلم رو خراش میداد...و دختری که در کنار تخت مادری به خون نشست...

مرتضی...

خیابونا قیامت بود...شیراز از چمران به بالا رو نمیشد رفت.قرار هوادارهاش چمران بود.قرار بود همه با هم ترانه "یکی هست"رو بخونند...

نمیدونم از وفای مردم بگم یا اینکه بگم................

لعنت به دلی که بتواند لحظه مرگ کسی را نظاره کند و اینقدر دل داشته باشد که با عکس و فیلم خنجری زهرآلود بسازد که دل خانواده داغدارش رو خون کند...

لعنت به دلی که اینقدر قصاوت دارد که از مرگ کسی بازار بسازد...

لعنت به همه اونهایی که با گذاشتن عکس و فیلم لحظه مرگ مرتضی داغ خانواده ش رو صد برابر کردند...

تو رو خدا لایک نکنید کپی نکنید...تو را خدا یه کم انسان باشیم...

دلم سنگینه از همه این سنگ دلی ها...دلم سنگینه از غم کسانی که امشب شام غریبانشون شد...

چه جمعه سنگینی.......

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آبان 1393ساعت 0:42 توسط شادی|

 

!!!

 

مشکل بلاگفا واقعا داره اذیتم میکنه...نمیدونم چرا.یکی از صبورترین کاربرهاش هستم هر چی پیش میاد منطقی بهشون حق میدم. ولی کم کم دارم بی صبر میشم...واقعا باز نمیشه.هر زمان بخوام باز نمیشه...به مدیر ایمیل دادم.واقعا با اینهمه وفاداری به این سرویس و اینهمه سال کاربرش بودن از سال 86 تا الان فکر میکنم ایشون باید تلاش کنند کاربرهای قدیمشون رو از دست ندن...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت 0:36 توسط شادی|

صادق هدایت در کتاب«بوف کور» خود می نویسد :

در زندگی درد هایی است که روح انسان را از درون مثل خوره می خورد

این درد ها را نه می شود به کسی گفت و نه می توان جایی بیان کرد...!زیرا ت،،،ف سربالاست، كه بر میگرده روى خود شخص، پس چاره اى نیست ،جز سكوت.صادق ، 37 درد مشترک ما ایرانیان را اینگونه رقم می زند:

 1 - اکثر ما ایرانی ها تخیل را به تفکر ترجیح می دهیم.

2 - در هر شرایطی منافع شخصی خود را به منافع ملی ترجیح می دهیم.

3 - با طناب مفت حاضریم خود را دار بزنیم.

4 - به بدبینی ، بیش از خوش بینی تمایل داریم.

5 - نواقص را می بینیم ، اما در رفع آنها اقدامی نمی کنیم.

6 - در هر کاری اظهار فضل می کنیم و از گفتن «نمی دانم» شرم داریم.

7 - کلمه ی «من» را بیش از «ما» به کار می بریم.

8 - غالباً مهارت را به دانش ترجیح می دهیم.

9 - بیشتر ، در گذشته به سر می بریم و آینده را فراموش می کنیم.

10 - از دوراندیشی و برنامه ریزی عاجزیم و دچار روزمرگی می شویم.

11- عقب افتادگی مان را به گردن دیگران و توطئه آنها می اندازیم و برای جبران آن هم قدمی بر نمی داریم.

12 - دائماً دیگران را نصیحت می کنیم ، ولی خودمان عمل نمی کنیم.

13 - همیشه آخرین تصمیم را در دقیقه ی 90 می گیریم.

14- غربی ها دانشمند و پروفسور و فیلسوف پرورش داده اند ، ولی ما شاعر و فقیه!

15- وقتی ما مشغول کیمیا گری بودیم ، غربی ها علم شیمی را گسترش دادند.

16- زمانی که ما با رَمل و اُسطرلاب ، مشغول کشف احوال کواکب بودیم غربی ها علم نجوم را بنا نهادند.

17- وقتی به هدف مان نمی رسیم ، آن را به حساب سرنوشت و بد بیاری می گذاریم ، ولی هرگز به تجزیه و تحلیل علل آن نمی پردازیم.

18- غربی ها اطلاعات متعارف خود را در دسترس عموم قرار می دهند ،ولی ما آنها را برداشته و از همکارمان هم پنهان می کنیم !

19- مـُرده هایمان را بیشتر از زنده هایمان احترام می گذاریم !

20- غربی ها و دشمنان مان ، ما را بهتر از خودمان می شناسند!

21 - در ایران کوزه گر از کوزه ی شکسته آب می خورد!

22- فکر می کنیم با صدقه دادن ، خود را در مقابل اقدامات نابخردانه ی خود ، بیمه می کنیم.

23- برای تصمیم گیری ، بعد از تمام بررسی های ممکن ،آخر کار ، استخاره می کنیم.

24- همیشه برای ما ، مرغ همسایه غاز است.

25- به هیچ وجه انتقاد پذیر نیستیم و فکر می کنیم کسی که عیب ما را می گوید ، بدخواه ماست!

26- چشم دیدن افراد برتر از خودمان را نداریم.

27- به هنگام مدیریت در یک سازمان ، زور را به درایت ترجیح می دهیم.

28- وقتی پای استدلالمان می لنگد ، با فریاد می خواهیم طرف مقابل را قانع کنیم.

29- در غالب خانواده ها ، فرزندان باید از والدین حساب ببرند ، به جای اینکه به آنها احترام بگذارند.

30- اعتقاد داریم که گربه را باید دَم ِحجله کـُشت.

31- اکثراً ، رابطه را به ضابطه ترجیح می دهیم.

32- تنبیه برایمان راحت تر از تشویق است.

33- غالباً افراد چاپلوس بین ما ایرانیان موقعیت بهتری دارند !

34- اول ساختمان را می سازیم ، بعد برای لوله کشی ، کابل کشی و غیره صد ها جای آن را خراب می کنیم !

35- وعده دادن و عمل نکردن به آن ، یک عادت عمومی برای همه ی ما شده است!

36- قبل از قضاوت کردن ، نمی اندیشیم و بعد از آن هم ، خود را سرزنش نمی کنیم !

37- شانس و سرنوشت را برتر از اراده و خواست خود می دانیم !

به نظر شما چقدر از این عیوب هنوز وجود دارد ؟!!!

به خاطر داشته باشید که از مرگ صادق هدایت حدود 60 سال می گذرد !

دقت داشته باشید که صادق هدایت و صادق هدایت ها عین من و شما انسان بودن و چون صحبت اونها ثبت شده دلیل بر صحیح بودنش نیست و این یعنی بعد از خوندن این مطلب تجزیه و تجلیل بر عهده خود ماست...

و یه نکته دیگه اینکه ایشون در اینجا عیوب رو گفتند و گفتن عیب معناش این نیست که حسنی وجود ندارد.بلکه هدف از گفتنش متوجه کردن فکر و منطق به وجود داشتنتش هست.

که اگر بخوایم محاسن مردم و جامعه خودمون رو بگیم بیش از سه هزار و هفتصد مورد خواهد بود...

نوشته شده در سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 9:8 توسط شادی|

سلام و عرض ارادت خاص خدمت همگی...امیدوارم روز و روزگار بر وفق مراد باشه...خدا رحمت کنه رفتگانتون رو خدا رحمت کنه پدر بزرگم رو همیشه اینطور موقع ها میگفت"ما رو نمیبینید خوشحالید؟حالا شما چی؟

وقتی شرایط عوض میشه و یه سری محدودیت ها شامل احوالات آدم میشه دو راه داریم...یکی اینکه از شرایط جدید بنالیم و اعتراض کنیم و دیگه اینکه شرایط جدید رو بنا به خواسته خودمون تغییر هم اگر نشود ترمیم کنیم.و من همیشه ترجیح میدم حق خدا رو ضایع نکنم و خودم و شرایط رو با همدیگه میزون کنم...اره...

و یه چیز دیگه اینکه وقتی یه چیزی رو آرزو میکنی و بهش میرسی بعد در قبالش یه سختی ها و محدودیتهایی پیدا میکنی خداییش ستمه که بنالی و اعتراض کنی.یعنی به نظر من یک هزارم درصد هم حق نداری...

فقط باید فکر کنی این همان آرزویی هست که به خاطرش خدا رو واسطه کردی پس می ارزه که فقط شاکر باشی...

القصه شده حکایت خودم دیگه...اره...

راستی شما هم با بلاگفا مشکل داشتید این اواخر؟ من به شدت مشکل دارم باهاش.یعنی مدیریت باز نمیشه وبلاگ ها باز نمیشه قسمت کامنتها باز نمیشه.هر زمان دلش میخواد باز میشه هر زمان نخواد نه!مشکل سرورهای مخابرات رو خبر داشتم ولی سرورهای شخصی نباید مشکل داشته باشن.یکی از دلایلی که حضورم کمی تا قسمتی کمرنگ و یا بی رنگ شده هم ،همین مطلبه.

خوندن ادامه مطلب هم خالی از لطف نیست...


ادامه ی عرایضم:
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آبان 1393ساعت 5:24 توسط شادی|

 

آقا ببخش عالم مجلسِ عزای تو بود و عالمی رسم عزاداری نمیدانستند...
آقا ببخش عیب از ما نبود پارچه گران شده که شلوارهایمان اینقدر تنگ بود و لباسهایمان اینقدر کوتاه و چسبان...
آقا ببخش خب خندمان میگیرد قاه قاه خندیدیم...
آقا ببخش مو هست دیگر نمیشود پنهانش کرد حالا بماند که حواسمان نبود مجلس عزاست یا عروسی...
آقا ببخش صبح بی هوا اینقدر آرایش کردیم...بی هوا زلفمان را پریشان کردیم...زیبایی است دیگر یعنی میگویی چشم چرانها در عزایت بی بهره بمانند؟؟؟
هر چه گشتیم ارزان تر از خودمان ندیدیم که به تاراج گذاریم...
دیروز عاشورا...عاشورا...دیروز من و بغضی عمیق تر...دیروز من و غربتی عجیب تر..دیروز...
دیروز کسی به عزادارها شبیه نبود...دیروز من بودم و آدمهایی که با خنده هایشان بهت زده ام میکردند دیروز من بودم و سینه ها و گردنهای عریان همجنسانم دیروز من بودم و طنازی های همجنسانم دیروز من و افسوس افسوس افسوس.
دیروز دستهای عریانی که زینت بسته بودند و موهایی که روی شانه ها پریشان بود و لباسهایی که آدمیت را فروخته بود و لیوان های شربتی که اسم حسین بالا میرفت و دستهای عریان را عریان تر میکرد...
دیروز لباسهای رنگی و خنده های قاه قاه و منه بهت زده...
دیروز اگر کسی اشک میریخت با انگشت به هم نشانش میدادند...دیروز اگر کسی عزادار بود جماعت متعحب میشد که چه مشکلی داری خدا حاجتت را بدهد... 

دیروز کسی نفهمید که اصل مطلب تو بودی...دیروز تنها گمشده تو بودی آقا...
نماز با حسین و ناهار با یزید؟؟؟حسین نماز خوب میخواند ولی غذای یزید چرب تر است...
نماز را هم با تو نخواندیم آقا.آخر گناه ما چیست صف غذا شلوغ بود وگرنه صف نماز خلوت نمی ماند...
دیروز ما شبیه تو نبودیم ما رنگ تو نبودیم دیروز ما یا به هوای تو نیامدیم یا معنای هوایت را نفهمیدیم. 


آقا حلال کن آشغالها را بی هوا در مجلس عزایت ریختیم آقا نه! ما بی ادب نیستیم وقتی عزای ثروتمندی باشد حمام میرویم تمیز میپوشیم با ادب میرویم حرمت حفظ میکنیم تا کمر خم میشویم آشغال کیکهایمان را میجویم مبادا بر زمین بیفتند آقا ما بسیار مودبیم در عزای فاخران سیاه میپوشیم نمیخندیم بلند حرف نمیزنیم در صف غذا به سر و کله هم نمیکوبیم ما مودبیم آقا سوء تفاهم نشود...
ولی شما که به دل نمیگیری اصلا شما هم مگر دل داری؟؟؟
مگر شما هم تشنه میشدی گرسنه میشدی خسته میشدی درد میکشیدی دل داشتی که دلت برای چاک چاک شدن عزیزانت بسوزد؟؟؟آن هم در سن 60 سالگی؟؟؟
بله آقا اگر میدانستیم به شما سخت گذشته هست باور کن به حرمت غمت یک روز فقط یک روز عریان نمی آمدیم قهقه نمیزدیم حرمت مجلس عزایت را نمی شکستیم که وقتی به پشت سر نگاه کنیم انقدر خورده و نوشیده باشیم که همه شهر با آشغالهایمان فرش شده باشد...
منتش سر تو نباشد آقا ببخش ما برای خودمان آمدیم دلتان نکشد دل سیر شربت خوردیم غذا خوردیم برای یک ماهمان هم آوردیم...
خلاصه اینکه جایتان سبز دور همی خوش گذشت...
:::دیروز به حال خودمان تا عمق جان سوختم...
افسوس قبله که زیر انبوه بی حواسیمات گم شد نماز ظهر عاشورایمان قضا شد...
آقا حلال کن سرازیری تندی است رو به مرداب...
آقا حلال کن...
تازه ما به زبان دوستیم وای به احوال دشمنان...
عاشورا گذشت و امروز با آزادی بیشتری از حسین فاصله میگیریم چرا که موجه است و منتش بر سر آقا که دو روز برایت عزا گرفتیم و طلب بهشت را داریم... 

روز عاشوا تنت خونین شد و دیروز و امروزها دلت.
آقا حلال کن چه ساده دلت را خون میکنیم... 

عزای عزاداران واقعی مقبول...

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت 6:57 توسط شادی|