کلبه شــــــــــــادی

 

ایام شهادت مولای مظلوم رو خدمت همگی تسلیت عرض میکنم.تو شبهای با عظمت قدر برای هم دعا کنیم...

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ساعت 23:1 توسط شادی|

 

سلام و عرض ارادت خدمت همگی...طاعات و عبادات همگی مقبول.واقعا تو یه شرایطی روزه گرفتن واقعا "مَرد" میخواد...روزه مال خداست آخه...پس خدا میدونه و این مردونگی ها...انشاالله خدا توان مضاعف بده به حق بزرگیش.

کار ما آدم ها خنده داره.وقتی چیزی رو نداریم به شدت به دنبال به دست آوردنش هستیم و همین که بدستش میاریم نسبت بهش بی اعتنا میشیم.انگار خیالمون راحته که داریمش و این خصلت خوبی نیست...

منظورم همین وبلاگهاست.تا وقتی مسدود بود روزی چند بار بررسی میکردیم که کی درست میشه از وقتی درست شده باز راه ننداختیمش...

ولی من اومدم که جدی شروع کنم...هرگز شبکه های اجتماعی جای وبلاگهایی که مونس چندین سالمون بوده رو نخواهد گرفت.اینجا یه تریبون عمومی هست که زبان گویای ماهاست...واسم بسیار ارزشمنده...

یادتونه اون اوخری که اون اتفاق بیفته در مورد چی صحبت میکردم؟

عرض کرده بودم ازم انتقاد کنید و ...درسته؟ بعدش گفتم یه چند تا خصلت هست که دوست و دشمنم بهش اعتراف دارن...

هیچ کدوم مد نظرم نیست جز یه مورد خاص...و چرا میخوام این مورد رو بیان کنم؟ چون به یک دلیل بزرگ تصمیم گرفتم یه کاری رو تو وبلاگم عملی کنم...عملی! نه زبونی.

و اون مورد خاص اینه که همه معترفن که "آدم پرانرزی و شادی" هستم که این انرژی که تو وجودم هست میتونه حالشون رو بهتر کنه...میگن یه چیزی تو وجودت هست که حالمون رو عوض میکنه...

این چیزی هست که دوست و دشمنم بهش معتقدن و این که حال دشمن هام هم با بودنم بهتر میشه واسم جالبهمنظور از حال، حال روحی هست.یعنی شادی و طراوت من نفوذ میکنه به روحشون...

ای جانم مادر بزرگ عزیزم هروقت بدحاله و بی روحیه خودم میدونم میگم من الان میرم خوبش میکنم.میرم کنارش و به 15 دقیقه نرسیده بلند میشه میشینه و میگه و میخنده...برای همین دو روز نرم پیشش میگه مادر تو نباشی دنیا ساکته و غمگین...

حالا چیزی که جالبه جز یک مورد خاص هیچ چیزی نمیتونه منو ساکت کنهیعنی غرق درد هم باشم اون طراوت روح و شادی و انرژی رو دارم...

همیشه اینطور بود که هرکس بی روحیه میشد میگفت فلانی بیا یه کم صحبت کنیم تا حالم بهتر شه و چون این انرژی صادقانه و عمیق هست واقعا بهتر میشدن...خدا رو هزار مرتبه شکر...

حالا اینو گفتم چون تصمیم گرفتم این انرژی رو از اینجا به همه شماهایی که واسم مهم هستید منتقل کنم...

یعنی حال همه ما باید؟؟؟ خووووووووووووووووووش بشه...

اصلا میدونید چیه؟ اون روزی که به شادی نگذره اون روز رو کشتیم...میخوام دیگه روزهامون رو قتل عام نکنیم...

طول عمر رو نمیشه حدس زد ولی عرض عمر رو خودمون میتونیم تعیین کنیم...چرا سرشار از شور نباشیم...

دلم میخواد وقتی میاید کلبه من وقت رفتن حالتون بهتر شده باشه...

انرژی مثبت داشتن تو طنز و شوخی و قهقهه و مسخره بازی نیست.بلکه یه چیزهایی رو باید تو وجودت بوجود بیاری تا اون طراوت مدام بشه.وگرنه بله به یک جوک میخندیم و بعد حالمون میشه همونی که قبل اون جوک بود...اگر موفق شدی اون شادی رو ملکه ذهنت کنی تو بدترین شرایط هم میتونی حال خودت و اطرافیانت رو عوض کنی...

میتونی بشی تکیه گاه روح اطرافیانت که تو حال بدشون بخوان کنارت بشینند و تو با چشم ببینی که لحظه به لحظه دارن بهتر میشن.این نعمت بزرگی هست که برای بدست اوردنش خودمون هم دخیل هستیم...

یکی از اتفاق هایی که افتاد و باعث شد این تصمیم رو بگیرم این بود که به عزیزی زنگ زدم.صداشون خیلی گرفته بود ثانیه به ثانیه که حرف زدیم دیدم صداشون باز شد و به نیمه های تلفن که رسیدیم با صدای بلند میخندیدن و من لذت میبردم...و آخر صحبت ها خودشون گفتن که حالم بد بود حالم رو خوب کردی...جالبیش چی بود؟ چون خودم تو اون روز و اون لحظه تو بدترین یعنی بدترین حال زندگیم بودم...حالی که هرگز تجریه ش نکرده بودم یعنی مرگ رو تو دو قدمی خودم میدیدم...

این باعث شد بدونم تو بدترین حال خودم هم اون انرژی به طرف های مقابلم میرسه...

این حالت طراوت و آرامش عمیق هم راحت بدست نیومده.من از اون دسته افرادی هستم که 24 ساعته رو خودم کار میکنم...میخوام تجریه های کوچولوی خودم رو تو این مورد باهاتون به اشتراک بذارم...

هدف فقط و فقط و فقط اینه که حال همه ما"احسن الحال" بشه.همین!

فدای همگی...

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ساعت 8:45 توسط شادی|

 

 

سلام به روی ماه همگی...امیدوارم آرامش مهمون قلبهاتون باشه...خب یه سری مطالب رو از دست دادیم و برای من که بکاپ نداشتم یعنی پرید دیگه.ولی شکر هنور فکری هست قلمی هست احساسی هست خواهیم گفت خواهیم نوشت...زندگیه دیگه چه میشه کرد...

امروز قالب ها رو برگردوندم...هنوز خیلی از دوستهای گلم وبلاگهاشون رو احیا نکردند منتظر همشون هستم...

منتظرم این جمع باز جمع بشه...

برای همگی طول عمر بابرکت همراه با سلامتی و آرامش و شادی  آرزو میکنم...

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ساعت 19:9 توسط شادی|

 

 

سلام به همگی...آخخخخخخخخخخخخ دلم واسه خونه م دلم واسه اینجا دلم واسه همه خیلی تنگ شده بود.

واقعا تابم تموم شده بود امروز باز کردم گفتم خدایا دیگه تموم شده باشه که دیدم تموم شده.الهی شکر.

 

بله برگشتیم به 2 سال قبل.کسی مقصر نیست...پیش اومد.همونطور که واسه سخت افزارهای خودمون پیش میاد فقط یه سوال واسم پیش میاد که آیا میشد با احتیاط و مراقبت بیشتر پیش نیاد؟؟؟

قضاوت نمیکنم ولی سوال خواهم کرد.

وااااااااااااااای رها شدم....................دلم تنگ شده بود.

هیچ جا هیج جا آزادی وبلاگها رو نداره...بابا خونمون هست محلمون هست دور هم بودیم با هم گفتیم خندیدم حرف زدیم. مگه میشه دل کند مگه میشه رها کرد...

تا زمانی که پست جدید نذاشتید همه چیز عادیه.با اولین پست تغییرات دیده میشه.

به هر حال باید از نو شروع کرد تا ببینیم چی پیش میاد واسه مطالب قبلی.

خیلی خوشحالم که اینجام.خیلی...

حرمت و ارزشش چیزی کمتر از خونه های واقعیمون نبود...واقعا سخت گذشت این مدت.خیلی...

 

امیدوارم همگی خوب خوب باشید

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر ۱۳۹۴ساعت 14:43 توسط شادی|

 

کاش درست شده باشه

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر ۱۳۹۴ساعت 14:1 توسط شادی|

 

 

 

یا علی...ذهنم زمین خورد و شکست

قامتِ فکرم زمین خورد و شکست

 

 
یا علی نامت دهان پر میکند
 
پایِ احساسم زمین خورد و شکست
 
 
یا علی مولای عشق و مستیم
 
شور و حالم هم زمین خورد و شکست
 
 
اسم تو آمد زبانم بسته شد
 
شعر تبدارم زمین خورد و شکست
 
 
پیش پاهایت تمام هستیم
 
ناگهان یکجا زمین خورد و شکست
 
 
تا نوشتم یا علی زانو زدم
 
پیش پایت دل زمین خورد و شکست
 
 
من کجا و از شما گفتن کجا
 
ظرف گفتارم زمین خورد و شکست
 
 
اشک با من عشقبازی میکند
 
اشکهایم چون زمین خوردم شکست
 
 
با توام مولای شب های دراز
 
با تو ای آقای دل آقای ِ راز
 
با تو ای یار و رفیق بی کسی
 
با تو غمهایم زمین خورد و شکست
 
 
آمدی احساسِ دنیا تازه شد
 
بی کسی هایم زمین خورد و شکست
 
 
یا علی دست تو و دستان ما
 
طاقت و تابم زمین خورد و شکست...

 

 

میلاد مولای عشق را به همگی تبریک و تهنیت عرض میکنم

و

روز پدر و روز مرد رو به همه مردهای ِمرد روزگار

صمیمانه تبریک میگم...

و

تبریک خاص و ویژه به مردترین مردی که در روزگارم دیدم...

 

سایه مولا بر سر همگی مستدام...

 

 

حرمت روز "مرد" واسم وصف ناشدنیه...

یکسال انتظارش رو میکشم.

 

واژه " مرد " واسم اینقدر بزرگه که ساکتم کرده...اینقدر عظمت داره که نتونم

زبون باز کنم.اینقدر که...فقط میتونم بگم: قربون بزرگیت خدا...

ممنون که یکی رو گذاشتی رو زمین

که شبیه خودت باشه...ممنون شونه هات رو گذاشتی رو زمین...

ممنون صبرت رو گذاشتی رو زمین

ممنون خدای خوبم...

واژه مرد رو کسی میتونه درک کنه که یه مرد واقعی رو درک کرده باشه...

زبون قاصره چیزی که تو دلم هست رو بگم...

خدایا دستهای مرد های مرد رو محکم بگیر...

سینه ات رو بذار واسه دردهایی که تو دلاشون قایم کردند...

تو ماه گذشته سه تا مرد بهم گفتن که "مرد نیستی بدونی مرد بودن چقدر سخته"

با همه وجودم باور دارم مرد بودم خیلی سخته...خیلی سخته کوه درد باشی و لبخند بزنی...

مرد بودن سخته...مرد موندن سخت تر...

خدایا نگاهه خاصت رو واسه مردهای مرد روزگار تمنا میکنم...

من ناتوانم...تو جبران کن...

 

یا علی!

نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:56 توسط شادی|

 

 ﻓﺮﯾﺪﻭﻥ ﻣﺸﯿﺮﯼ:

ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺩﻡ ﺻﺒﺢ

ﺟﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﺷﻢ

ﺑﺪ ﻧﮕﻮﯾﻢ ﺑﻪ ﻫﻮﺍ، ﺁﺏ ، ﺯﻣﯿﻦ

ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﻢ، ﺑﺎ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻬﺮ

ﻭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﻢ، ﻫﺮ ﭼﻪ ﮔﺬﺷﺖ

ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺩﻝ، ﺑﺘﮑﺎﻧﻢ ﺍﺯﻏﻢ

ﻭ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﻤﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﮔﺬﺷﺖ ،

ﺑﺰﺩﺍﯾﻢ ﺩﯾﮕﺮ،ﺗﺎﺭ ﮐﺪﻭﺭﺕ، ﺍﺯ ﺩﻝ

ﻣﺸﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﻢ، ﺗﺎ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﯽ ﮔﺮﺩﺩ

ﻭ ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺧﻮﺵ

ﺩﺳﺖ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ

ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺩﻡ ﺻﺒﺢ

ﺑﻪ ﻧﺴﯿﻢ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺻﺪﻕ، ﺳﻼﻣﯽ ﺑﺪﻫﻢ

ﻭ ﺑﻪ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻧﺨﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺴﺖ

ﺗﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ، ﻧﮕﺮﺩﺩ ﻓﺮﺩﺍ

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺍﺳﺖ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎﯾﺪ 

ﮐﺮﺩ

ﮔﺮﭼﻪ ﺩﯾﺮ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﯽ

ﮐﺎﺳﻪ ﺍﯼ ﺁﺏ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻟﺒﺨﻨﺪ

ﺑﺮﯾﺰﻡ ،ﺷﺎﯾﺪ

ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺖ ﺯ ﺳﻔﺮ ﺑﺮﮔﺮﺩﺩ

ﺑﺬﺭ ﺍﻣﯿﺪ ﺑﮑﺎﺭﻡ، ﺩﺭ ﺩﻝ

ﻟﺤﻈﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﯾﺎﺑﻢ

ﻣﻦ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻣﺤﺒﺖ ﺑﺮﻭﻡ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ

ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺧﻮﺩﻡ، ﻋﺮﺿﻪ ﮐﻨﻢ

ﯾﮏ ﺑﻐﻞ ﻋﺸﻖ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﺨﺮﻡ

ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺣﺘﻤﺎ

ﺑﻪ ﺳﻼﻣﯽ، ﺩﻝ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯼ ﺧﻮﺩ

ﺷﺎﺩ ﮐﻨﻢ

ﺑﮕﺬﺭﻡ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺗﻘﺼﯿﺮ ﺭﻓﯿﻖ ،

ﺑﻨﺸﯿﻨﻢ ﺩﻡ ﺩﺭ

ﭼﺸﻢ ﺑﺮ ﮐﻮﭼﻪ ﺑﺪﻭﺯﻡ ﺑﺎ ﺷﻮﻕ

ﺗﺎ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺮﺳﺪ ﻫﻤﺴﻔﺮﯼ ، ﺑﺒﺮﺩ

ﺍﯾﻦ ﺩﻝ ﻣﺎﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ

ﻭ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﻗﻬﺮ ﻫﻢ ﭼﯿﺰ ﺑﺪﯾﺴﺖ

ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺣﺘﻤﺎ

ﺑﺎﻭﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﻢ، ﮐﻪ ﺩﮔﺮ ﻓﺮﺻﺖ

ﻧﯿﺴﺖ

ﻭ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﯾﺮ ﮐﻨﻢ ،ﻣﻬﻠﺘﯽ

ﻧﯿﺴﺖ ﻣﺮﺍ

ﻭ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺷﺒﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺭﻓﺖ

ﻭ ﺷﺒﯽ ﻫﺴﺖ، ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ، ﭘﺲ ﺍﺯ

ﺁﻥ ﻓﺮﺩﺍﯾﯽ

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 7:18 توسط شادی|

 

 

سلام به همگی...

اصلا قصد نداشتم پست جدید بذارم ولی دیدم انگار داره به دوستان به خاطر دو پست قبل بی حرمتی میشه.

 نظرم بود که عمومی نشه ولی از اونجایی که دیدم دوستان میخوان که کامنتها رو ببینند میذارم ادامه مطلب بدون رمز...

فدای همگی...من اینهمه نیستم.لطف شماهاست...

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 0:1 توسط شادی|

 

 

متن این پست اصلاح شد

سلام و عرض ارادات خدمت همگی...امیدوارم روزهای خوبی رو بگذرونید...الهی آرامش مهمون زندگی همه باشه این روزها خیلی آرامش آرزو میکنم واسه همه...از صمیم قلب از خدا میخوام زندگیهاتون سرشار از آرامش و آسایش باشه...

میدونید چی شد؟ پشیمون شدم از اون پستی که گذاشتم و خواستم که دو تا سوالم رو جواب بدید.تو مدتی که تو این دنیای مجازی هستم این دومین پستی هست که از گذاشتنش پشیمون شدم...اولیش هم مربوط به یه موضوع خاص بود که از نوشتنش پشیمون شدم...

قرارم با خودم میدونی چی بود؟ اینکه صادقانه از دوستان بخوام رفتارم رو نقد کنند تا ببینم اگر چیزی هست تو رفتارم که کسی رو آزار میده اون رو اگر حقه که حذفش کنم اگر ناحق هم هست که حرفی جدا...

ولی خب باور کنید با گذاشتن این پست به یه چیزی مطمئن شدم.مطمئن شدم که واقعا دیوونه ام...به همین راحتی.میدونستم دیوونه ام ولی خب دیگه این یکی مهر تایید رو محکم تر زد...

نهایت خودبزرگ بینی هست که آدم یه پست بذاره و دوستان با نهایت لطفشون بیان و از آدم تعریف کنند و چقدر پررویی میخواد که آدم بتونه اون محبت و لطف ها رو به پای خوب بودن خودش بذاره و تایید کنه که همه ببینند...والا من آب میشم اگر چنین کاری بکنم...

بنابراین با اینکه قرارم با خودم این بود که کامنتها رو بذارم تو ادامه مطلب و رمز رو اخر کار بدم ولی دیگه اینکار رو نمیکنم...اگر نقد بود به هر تندی هم بود خودم رو موظف میدونستم که رمز رو بهتون بدم ولی نشد...

ممنونم از اینکه خوبی هاتون رو به من نسبت دادید...در برابر دیدگاه همگی سر خم میکنم ولی بدونید بهترین هستید که این خصلتهای زیبا رو در من دیدید.

ولی یه کم فکر کنید ببینید اشتباه نکردید در موردم...من نه تنها اینهمه نیستم بلکه "هیچ" هم نیستم.اینی که میگم تواضع نیست که بخوام به واسطه اش بزرگ تر یا کوچیکتر بشم...اصلا.من خود منم...دقیق همینی که الان داره با.....مینویسه...اره

به معنای واقعی آدم به "هیچ" میرسه...نه به پوچی.کسانی به پوچی میرسن که هدف از بودن و موجود شدن رو نمیدونند...به هیچ رسیدن یعنی در برابر خالق و همه خلقتش در برابر همه بنده هاش بی کم و کاست خودت رو فقط یه شاگرد بدونی که اومدی چهارتا چیز یاد بگیری و بری...یعنی به هرکی نگاه کنی به هر بدی که باشه با خودت بگی شاید در خفا از من بهتره...این به هیچ رسیدن یه سبکبالی میاره که لذتش خیلیه...

به این نقطه که میرسی یعنی من باید همه نیروم رو بذارم که "خوب" باشم...خوب یعنی وقتی با خودم تنها میشم هیچ جای دلم عذاب وجدان نداشته باشه تو اون تنهایی که هیچ کس جز تو و خدات نیست با خودت یر به یر باشی...حتی تو تنهایی خودت بد هیچکس رو نخواسته باشی هیچ فکری که تو رو شرمنده خودت کنه نداشته باشی...و خیلی نگفته های دیگه که از حوصله اینجا خارجه...ولی...یه ولی داره اینجا...ولی سعی نکنی اون خوبی که واسش تلاش میکنی رو به کسی ثابت کنی...بخدا اصلا و ابدا...حتی یک ثانیه وقت گذاشتن در این مورد اشتباه...هرکسی طبق باورهای خودش یه برداشتی از آدم داره...باید بذاریم هرکسی با تصویری که از ما داره راحت باشه...هرجوری که ما رو میشناسه...این یعنی اون قسمت از وقتی رو که میخوای برای اثبات خودت خرج کنی رو خرج بزرگتر شدن خودت میکنی و این عالیه...

من که گفتم منه نوعی رو گفتم حمل بر خودستایی نشه...

اون موقع ها اگر رفتارم جوری معنا میشد که نبودم خودم رو میکشتم تا ثابت کنم که والا فکرم مرامم منشم اینطوری نبوده...تا پای جونم می ایستادم که بگم بخدا این نبوده...حالا نه! میگم خب اگر اینطوری معنا شدم یعنی تو این قسمت هنوز موفق نبودم جوری رفتار کنم که این سوء تفاهم ایجاد نشه...پس نیاز به اثبات و دفاع نیست...باید بگردم ببینم چرا چنین چیزی پیش اومده با اینکه روحم از این برداشت بی خبر بوده.

با خودم عهد کرده بودم بعد این پست دو تا خصلتم رو تو که دنیای واقعی تقریبا هرکسی که منو دیده حتی اگر شده یه دیدار چند دقیقه اون دو تا خصلت رو بهم نسبت میده و بگم که دیگه نمیگمچه دوست چه دشمن یک زبون این دو مورد رو بهم میگن.و جالب اینه که نمیدونم چی میشه حتی مغرور ترینشون هم خیلی زود این دو مورد رو به زبون میارن...ولی خب نشد...یه قرار دیگه ام این بود شما بگید فلانی تو فلان عیب رو داری تا منم در جوابتون بگم اینی که تو گفتی سهله این یکی رو هم دارم و  تو خبر نداشتی

بهتون حق میدم که از تصور اینکه ممکنه ناراحت بشم حرف نزنید...شاید منم بودم نمیگفتم...

به هر حال ببخشید که ازتون کار سختی رو خواستم...

حرفهای قشنگتون واسه خودم محفوظه ولی معذورم که عمومی باشه چون واقعا آب میشم اخه

فدای همگی...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 9:36 توسط شادی|

 

 

سلام و عرض ارادت خدمت همگی... امیدوارم روز و ایام رو در آرامش سپری کنید...خداییش هیچ چیزی "آرامش نمیشه...وقتی روح آرومه همه چیز آرومه...و وقتی روح ناآروم باشه هیچ مرکز لرزه نگاری هم حریف ثبت اون لرزه های پی در پی که تو بدن رخ میده نمیشه...

دیشب هم شب قشنگی بود.من بودم و خدا...شبها شبیه هم نیستن...ولی شبهای رویایی و قشنگ که خدا توشون حضور داره خیلین...مستقیم هم نگات میکنه انگار همین یک بنده رو داره...خیلی قشنگه برام که وقتی به خودم نگاه میکنم میبینم دارم به سمتی میرم که هیچ خواسته و توقعی از هیچ کس ندارم و روز به روز خواسته ها و توقع هام از خودم بیشتره.

و با همه وجودم معتقدم این منم که باید محبت کنم عشق بورزم خوبی کنم صبوری کنم ساکت باشم و منتظر هیج جوابی از روبرو نیستم.نه زبونم لال با دلخوری.خدا اون روز رو نیاره دلم از کسی دلخور بشه.منظور اینه که من مسئول خودم هست بخدا.فقط خودم رو باید کنترل کنم چک کنم مدیرت کنم...

و بزرگترین کارم باید این باشه که بذارم همه راحت باشن...همیشه اینو با خودم مرور میکنم.میگم بذار هرکی تو طرفش هستی راااااحت باشه اونطوری که دلش میخواد رفتار کنه...نه به خاطر تو حتی بخواد یک سر سوزن خودش رو تغییر بده یا رفتار دیگه بکنه.بذار هممممممممممممه راحت باشن...

تکیه کلامم تو خونه میدونی چیه این روزها؟ این از نزدیکانم بپرسید میگن بذار راااااااااااحت باشه...

بذا راااااااااااااااحت باشم...

نجابت و غرور و شخصت اون قسمتی از ماست که به زبون نمیاریم...خیلی جالبه یه حرف از چارلی چاپلین خوندم خیلی لذت بردم.اینکه سعی کن خوب باشی ولی سعی نکن خوب بودنت رو به کسی نشون بدی و اثبات کنی...اینکه من چیم و کیم و چه شکلیم رو لازم نیست به کسی اثبات کنم.بذار هرکسی هرجوری که میخواد منو ببینه.واسه همین من به شدت مخالف بودم عکس رد و بدل بشه بین دوستان مجازی.چون میگفتم اون شخصیتی که از هم ساختیم با دیدن عکس خراب میشه.و من میگم ما همونی هستیم که اطرافیان ما تو ذهنشون میسازن.البته واسه اونها.و ما همونی هستیم که هستیم...البته واسه خودمون.

اینقدر لذت میبرم وقتی یکی داره تعبیر ذهنیش رو از من میگه...واسم جالبه.تعریف نه ها.تعبیرش رو.

اون چیزی که من از خودم میدونم میشه من واقعی من...و اون چیزی که از وجودم برداشت و حس میشه میشه اون کارکتری که طرف مقابلم از من میسازه.و اگر یه جنبه های شخصیتی رو اکثر اونهایی که میشناسنت بهت گفتن اون میشه برداشت کلی جامعه از تو...و اون منه واقعی با برداشت کلی جامعه با هم "من" رو میسازن...

اراجیف امروزم مراوده دیشبم هست با خودم

حالا یه کار سخت ازتون میخوام...خواهش میکنم رک و راست جوابم رو بدید.قبول؟

و از اول هم قسم میخورم هرچیزی که بگید نمیرنجم.ابدا.بخدا ابدا.پس دوست دارم راحت بهم جواب بدید.

دو تا سوال دارم:

1.بزرگترین عیبی که در من میبینید چیه؟

2.منو با چه خصلتی میشناسید.یعنی کاراکتری که از من ساختید کدوم خصلتش پررنگ تره؟

میدونم کار سخته ولی خواهشم اینه که بدون ملاحظه صادقانه بهم جواب بدید.باشه؟

در ضمن تا از همتون جواب نگیرم مطلب دیگه ای نمینویسم...یه روزم میخوام خودخواهانه رفتار کنم

اهان یه چیز دیگه.دقیقا چیزی که از من تو ذهنتون هست.خب به قول ارزوی عزیزم از نزدیک که هم رو ندیدیم.تو همین دنیای مجازی منظورم هست.چقدر دلم میخواد هر عیبی که در من دیدی رو بی ملاحظه بگید.به خدا قسم.و سوال دوم هم منظورم اصلا تعریف نیستا.مثلا یکی رو به کاری بودن میشناسن یکی رو با مهربون بودن یکی رو با خونسرد بودن...خلاصه تعریف نکنید ازم که ابدا قد این حرفها نیستم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:52 توسط شادی|