کلبه شــــــــــــادی

 

خداییت رو شکر...رحمتت رو شکر...خدایا ممنونم...وفای به عهدت رو شکر...خدایا قدردانم...خدایا خالص ترین لحظه بندگیم همین لحظه است به خلوص این لحظه قسم دل همه رو مثل دل ما شاد کن...شکرالله...

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17:55 توسط شادی|

 


ادامه ی حرفهام:
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:0 توسط شادی|

 

آیا ماشیرازیا واقعا تنبلیم؟

تنبلیم و ساعتها می شینیم و سالاد شیرازی رو ب اون ریزی خرد میکنیم.تنبلیم و فالوده شیرازی رو ک یکی از خوشمزه ترین دسرهای ایرانیه درست میکنیم،ک در همه جای دنها ب اسم شهرمون شناخته میشه وهنوز هیچ غیر شیرازی نتونسته"فالوده"رو اونجوری ک توی خود شیراز تهیه میشه درست کنه،اینو فقط اونایی درک میکنن ک ی بار فالوده بستنی پشت ارگ رو مزه کرده باشن...

تنبلیم و خاتم رو ک یکی از پر زحمت ترین و سخت ترین صنایع دستی ایرانیه با ظرافت بسازیم...

تنبلیم و باغ ارم و عفیف آباد و دلگشا و جهان نما و...رو داریم.

تنبلیم شهرمون شهر گل و بلبله...

تنبلیم و شهرمون پاک ترین شهر ایرانه...

تنبلیم و قطب الکترونیک و It ایرانیم...

تنبلیم و ۷۰% نیروی متخصص درپارس جنوبی از این دیارند.

قطب پزشکی و پیوند خاورمیانه ایم.

برای همه کارها شیراز پیش قدمه.مثل طرح پزشک خانواده...

در ضمن بیمارستان MRI میدونین کجاست که!!!تو شیـــــــــــــــــــــــــرازه!! حالا میدونین چرا اسمشو گذاشتن MRI؟؟؟؟؟

M مرکز 

R رادیولوژی 

I ایران

اینم تو شیـــــــــــــــــــــــــرازه

تازه رتبه های علمی دانشگاه های شیراز رتبه های تولیدی و ورزشی و خیییلی چیزهای دیگه رو نگفتم.بله دیگه...

شماهایی که میشینید و ما رو تنبل خطاب می کنید، مواظب خودتون باشید! اگه یه روز تنبلی مون رو کنار بگذاریم و یه تکونی به خودمون بدیم، کل ّ موجودیت ملت باد می بره ها! از ما گفتن...

شیرازیها.پرچم بالا...افتخارات بالاتر بیارید پرچمو ازم بگیرید...

به افتخار شیرازیها...

نوشته شده در جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:35 توسط شادی|

 

گفت دانایى که گرگى خیره سر

هست پنهان در نهاد هر بشر

 

... لاجرم جارى است پیکارى بزرگ

روز و شب مابین این انسان و گرگ

 

زور بازو چاره این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

 

اى بسا انسان رنجور و پریش

سخت پیچیده گلوى گرگ خویش

 

اى بسا زور آفرین مردِ دلیر

مانده در چنگال گرگ خود اسیر

 

هرکه گرگش را دراندازد به خاک

رفته رفته مى‌شود انسان پاک

 

هرکه با گرگش مدارا مى‌کند

خلق و خوى گرگ پیدا مى‌کند

 

هرکه از گرگش خورد دائم شکست

گرچه انسان مى‌نماید، گرگ هست

 

در جوانى جان گرگت را بگیر

واى اگر این گرگ گردد با تو پیر

 

روز پیرى گرکه باشى همچو شیر

ناتوانى در مصاف گرگ پیر

 

اینکه مردم یکدگر را مى‌درند

گرگهاشان رهنما و رهبرند

 

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگها فرمان روایى مى‌کنند

 

این ستمکاران که با هم همرهند

گرگهاشان آشنایان همند

 

گرگها همراه و انسانها غریب

با که باید گفت این حال عجیب

نوشته شده در جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 8:28 توسط شادی|

 

از خاطرات مارگارت تاچر :

وقتی جوان بودم قایق سواری را خیلی دوست داشتم,یک قایق کوچک هم داشتم که با آن در دریاچه قایق سواری میکردم و ساعت های زیادی را آنجا در تنهایی میگذراندم.

شبی بدون آنکه به چیز خاصی فکر کنم نشستم و چشم هایم رابستم.شب خیلی قشنگی بود.در همین زمان قایق دیگری به قایق من برخورد کرد,عصبانی شدم و خواستم با شخصی که با کوبیدن به قایق آرامش من را بر هم زده بود دعوا کنم ولی دیدم قایق خالی است.کسی در قایق نبود که با او دعوا کنم و عصبانیت خودم را به او نشان دهم, چطور میتوانستم خشم خودم را تخلیه کنم ؟هیچ کاری نمیشد کرد. دوباره نشستم و چشم هایم را بستم,عصبانی بودم....در سکوت شب کمی فکر کردم,قایق خالی برای من درسی شد....

از آن به بعد,اگر کسی باعث عصبانیت من شود,پیش خودم میگویم :"این قایق هم خالی است "

نکته :در واقع آن کس که شما را عصبانی میکند,شما را فتح کرده.اگر به خود اجازه میدهید از دست کسی خشمگین باشید و بخش عمده ای از عاطفه و ذهن تان را به او اختصاص دهید,در واقع به او اجازه تصاحب این بخش های وجودتان را داده اید.

نوشته شده در چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 6:52 توسط شادی|

 

دلم شیراز میخواهد ، کمی تا قسمتی عاشق.

دوچشم ناز میخواهد ، کمی تا قسمتی عاشق.

 

دلم تنگ دلت گشته ، نمیدانی دلم چندیست ،

دلی دلباز میخواهد ، کمی تا قسمتی عاشق.

 

عجب ابرو کمانی تو ، دلم با تیر آن ابرو ، 

شکار باز میخواهد ، کمی تا قسمتی عاشق.

 

صدای شانه و مویت، صدای ساز فارابی است ،

دلم آن ساز میخواهد ، کمی تا قسمتی عاشق.

 

به رقص آورده ای مارا ، دلم با چین آن دامن ،

شلنگ انداز میخواهد ، کمی تا قسمتی عاشق. 

 

گره بگشا ز پیراهن ، هوا گرم است کارونی ، 

دلم اهواز میخواهد ، کمی تا قسمتی عاشق.

 

برای تُرک شیرازی ، کمست آن را که حافظ داد ،

کرم ، قفقاز میخواهد ، کمی تا قسمتی عاشق.

 

ببین آخر بدست آورده این بانوی خنیاگر،

بخارا ناز میخواهد ، کمی تا قسمتی عاشق .

 

دلم تنهاست تنهاتر از این تن ها مبادش دل ،

دلم همراز میخواهد ، کمی تا قسمتی عاشق.

 شیراز منفی سه درجه.شنبه کمترین دما 9 درجه امروز .....وااای میبینم به درجه انجماد سریع رسیدم.اخه 6 درجه در 24 ساعت؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 6:46 توسط شادی|

 

 

سلام و عرض ارادت خدمت همگی...امیدوارم زمستون خوبی رو بگذرونید...هرچند امسال زمستونش اونطورها هم زمستون نبود.شیراز روزهای بارانی و لطیفی رو سپری میکنه جای همگی سبز...و این هوا به احتمال غریب به وقوع تا یک شنبه هفته آینده ادامه داره...شاکرم خدای مهربانم را...ولی هنوز پرچم دست شمالی هاست اخه شمال بارونش شدید تره.شیراز خیلی نم نم به شدت نـــــــــــــــــــم نــــــــــــــــــــــــــــــــم...اره

گاهی هم میشه کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم کم منتها ما به بزرگواری خودمون میگیم داره بارون میاد

خیلی وقته حرف نزدم نه؟ یعنی کم حرف زدم.

چند وقت پیش بود یه کلیپ دیدم ماجرای یه پرستار بود که با قصاوت قلب تمام بچه ای رو که ازش نگهداری میکرد رو شکنجه کرد...خیلی درد داشت جوری که یکبار بیشتر نتونستم ببنمش...دلم پر شد دوست داشتم همون موقع بیام در موردش حرف بزنم ولی یه چیز مانع شد.و اون اینکه یه ماجرای خیلی وحشتناک تر از این کلیپ رو قبلا شنیده بودم که تو همین کشور خودمون اتفاق افتاده بود و اون ماجرا واسم زنده شد که حتی قادر نیستم اینجا بنویسمش.و باعث شد اصلا نتونم بهشون فکر کنم تا روحم آروم بشه بعد...

در کل حرف میدونید چیه؟ اینکه ماها داشته هامون رو "نسیه " میدیم و این خیلی جای صحبت داره...

ماها بسیار مراقبیم از خونه که بیرون میریم درهای خونه رو قفل کنیم تمام احتیاط لازم رو بکنیم مبادا کسی وارد حریم خونمون بشه ولی این مراقب رو واسه بچه هامون کمتر داریم.میبینم که میگم کمتر.و اصلا هم متوجه نیستیم...ماها خیلی ناشیانه با بچه هامون رفتار میکنیم...ماها حدود درک و فهم بچه هامون رو نمیدونیم...

بسیار مراقبیم ماشینمون رو کدوم تعمیرگاه ببریم قفل فرمون دزدگیر واسش بذاریم...

ولی واسه بچه هامون محدویت های زندگیمون رو اعمال میکنیم.یعنی چی؟ یعنی نمیتونم در حد توانم نیست بگردم یه مهد خوب یه مدرسه خوب پیدا کنم.میذارمش تو مهد کنار محل کارم...نمیتونم خودم برسونمش واسش سرویس میگیرم...تا حدودی آشنایی پیدا میکنیم با مهد و مدرسه و سرویسش و چون اینقدر خسته ایم وقتی از کار برمیگردیم رفتار بچه رو شیطنیت معنا میکنیم و دلتنگی و کنکاش نمیکنیم که هر رفتار ممکنه یه معنا داشته باشه...بچه ها خیلی بیشتر از تصور ماها میفهمند و حرمت دارند ولی ما اونها رو فقط بچه میدونیم...بچه به معنای نفهمیدن...

روحی که داره تازه شکل میگیره از هرچیزی تاثیر پذیری داره ماها جلوی بچه ها همه جور برنامه ای رو میبینم همه حرفی میزنیم بحث میکنیم غیبت میکنیم اصلا حواسمون نیست یه هوش بیدار داره ما رو نظاره میکنه.نهایت دستمون رو میگیریم جلوی دهنمون و این خودش ضربه مهلک تری هست واسه روحشون.

ببخشید یه مثال رو که با چشم دیدم میگم جسارت به جمع نشه...زمانی که مادر یک ساعت تموم یه فیلم عاشقانه بدون سانسور نگاه میکنه میدونید ثمره اش چیه؟

ثمره اش اینه که دختر 5 سالش میاد میگه مامان بیا لب بگیرم ازت ببینم تا کی میتونیم طاقت بیاریم و از هم جدا نشیم و مادره میگه اول بوسیدنش واسم عشق بود و گذاشتم لبم رو ببوسه میگه چنان شدتی تو این کار داشت که هیج جوری حریفش نبودم و قشنگ احساس کردم داره یه حس دیگه رو نجربه میکنه...

وقتی ماها به محض ورود به هر مجلس دختربچه مون رو وادار میکنیم به همه زن و مردهای مجلس بوس بده ...

وقتی تو تاکسی جا نیست بچمون رو تو بغل مردمِ کنار دستی میشونیم...

وقتی ما نمیفهمیم که باید دخترمون رو پرنسس و شاهزاده بار بیاریم...که اینقدر واسه خودش ارزش قائل بشه که هرکسی جرات نکنه دست به دستش بزنه وقتی بلند نیستیم بهش عزت نفس بدیم که هرکسی نتونه ازش سوء استفاده کنه چه توقعی از جامعه...

و وقتی واسه پسرمون هیچی رو عیب و عار نمیدونیم و هر پسر بچه ای یه عکس عریان تو آلبومش داره و بهش تلقین میکنیم از اول که معذرت میخوام اون قسمت از بدنت یعنی مردونگی یعنی مرد یعنی بزرگ یعنی برتر...

وقتی اندام جنسی پسر رو افتخار میدونیم و در همین مورد دختر رو خار میکنیم...

وقتی ماها عادت کردیم جسم تربیت نه که بزرگ کنیم و هرگز به فکر تربیت جسم و روح بچه هامون نیستیم چه توقعی از جامعه؟؟؟

و وقتی ما راحت والاترین داشته هامون رو نسیه میدیم از دیگران چه توقع؟

وقتی به بهونه مناست نبودن وضعیت معیشتی جامعه دختر و پسر جوانت رو راهی غربت میکنی و بعد با هزار بیماری برمیگرده با روحی که دیگه طهارت نداره مقصر کیه؟

ماشینت رو نمیدی یکی تا شهر بغلی ببره چطور بچه ات رو میذاری تک و تنها بره اون سرِ دنیا؟؟؟

وقتی میخوای پرستار واسه فرزندنت بگیری به نظرت از انتخاب یک رئیس جمهور بیشتر دقت نمیخواد؟

وقتی تو بچه رو میذاری پیش و میری و نمیدونی تو اون خلوت چی میگذره؟؟؟

مساله اینه که تمام حرفهای ما شعاره.بچه های در حاشیه زندگی ما هستند...در حاشیه هست چون به خاطرش از هیچی حاضر نیستیم کوتاه بیایم...جسارت نباشه مثال عرض میکنم.چند بار به خاطر روح فرزند از سریال مورد علاقه ات گذشتی؟ چند بار واسه روح فرزندت از غیبت کردنت گذشتی؟

چند بار به خاطر فرزندنت به موقعیت عالی کاریت نه گفتی؟

پس نگیم اصل بچه هست.بچه ها در حاشیه زندگی ما هستند و موجودی هستند که باید آرزوی های براورده نشده ما رو براورده کنند...و این یعنی خیلی خیلی خیلی ستم...

کی تونسته فرزندی تربیت کنه زمانی که وقت ازدواجش رسید بیاد و پدر رو ببره تا دختر مورد نظرش رو ببینه و اگر پدر تایید کرد به دلش اجازه بده که دل ببنده بهش؟؟؟خداییش چند تا مورد اینطوری به چشم دیدید؟

بله بچه آوردن سهله...ولی آیا معناش واسمون روشنه؟اینکه وای مبادا مردم بگن فلانی اجاقش کوره؟ وای مبادا تنها بمونم؟وای از دست این طرز تفکر...

من به زمونه میگم باید ناز بکشی ازم تا بهت یه فرزند بدم.چرا؟

چون قرار نیست بچه من بزرگ بشه قراره من بزرگش کنم...بزرگ نه از نظر طول و عرض و سن...

بزرگ اونطوری که وقتی بالنده شد شاگردش بشم...ولایت داشته باشه بهم...وقتی قراره من یه چنین موجودی رو به روزگار تحویل بدم پس باید نازم رو بکشه...

تو رو خدا یه کم دقت کنید بچه ها بزرگتر از تصور هستند...

برنامه کودک تلویزیون ما پتک بزرگی هست که هر ساعت به سر من کوبیده میشه...از بچه ها چه تصوری دارند که برنامه هاشون اینطوریه؟ ما بچه هامون رو بزرگ نمیکنیم خفه میکنیم.همه داشته هاشون رو به مرور ازشون میگیریم.وگرنه وقتی پا به این دنیا میذارن سرشار از پتانسیل انسان شدن هستند پس چرا دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر؟ کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست...

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ساعت 10:34 توسط شادی|

 

 

آبی‌تر از نگاه تو پیدا نمی‌شود

 دریا بدون چشم تو معنا نمی‌شود

 

تو آنقدر بزرگی و عاشق كه وصف تو

 در شعر ناسرودۀ من جا نمی‌شود

 

در انتظار تو، به كه باید پناه برد؟

 وقتی كه پلك پنجره‌ها وا نمی‌شود

 

این آسمان شب‌زده این لحظه‌های تار

 در غیبت حضور تو فردا نمی‌شود

 

بغضی كه راه حنجره‌ام را گرفته است

 جز با حضور چشم تو دریا نمی‌شود

 

واسه عاشق فرقی نمیکنه کدوم روز "روز عشق " نام بگیره...واسش فرقی نمیکنه اسم روزها چی باشه...واسه عاشق هر ثانیه ؛عشقه...هر ساعت هر روز...

عاشق ثانیه ای "زندگی نمیکنه فقط "عاشقی میکنه...برای همین وقتی میگن امروز روز عشق اروپایی یا ایرانیه لبخند میاد رو لبش که" کسی که اسم یک روز رو روزِ عشق گذاشت هرگز عاشق نبوده...

آدم ها زندگی میکنند و در کنارش عاشقی...

عاشق،عاشقی میکنه و در جوارش زندگی...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 11:49 توسط شادی|

 

اینجــا به دل سپردن من گیر داده اند
مشتی اجل به بردن من گیر داده اند
اینجا همیشه آب تکان می خورد از آب
اما بـــه آب خوردن من گیـــــر  داده اند
مانند شمع در غم تو آب می شوم
مردم به فرم مردن من گیر داده اند
چشم انتظار دست تو اصلا نمی شوم
وقتـــی به شال گردن من گیر داده اند
در شهر،حس و حال برادر کشی پُر است
گرگان بـــه جامـــه ی تن من گیـر داده اند
دامن زدم به خون که بدست آورم تو را
این دست ها به دامن من گیـر داده اند
 گر پا دهد برای تو سر نیز می دهم
اینجا به دل سپردن من گیر داده اند

 

ای کاش در این دنیا همه چیز روح و جان داشت...ای کاش "کلمات" هم جان داشتند...

اگر کلمات جان داشتند فاصله راهش را میکشید و میرفت...

 

:::

یادم میاد بچه که بودم خیلی دوست داشتم شبها خونه مامان بزرگ بمونم.اون سادگی خونه ش اون قداست خونش بهم آرامشی میداد که وصف شدنی نبود...تو خونه مامان بزرگ تخت نبود رختخوابم رو پهن میکردم کنار دیوار بعد خودش اون سمت من میخوابید.چه حس امنیت قشنگی داشت...کیف میکردم بپرم تو رختخواب و لحاف رو بکشم رو سرم...مامان بزرگ زود میخوابید.منم باهاش میخوابیدم...صدای نفس هاش خرخرهای آرومش...همه چیزش واسم به شب رویایی میساخت...

صبح واسه نماز بیدار میشد گوشه چشمم رو باز میکردم هنوز سن نمازم نبود که بیدارم کنه نگاش میکردم اون چادر نماز سفید و قشنگ.اون مراقبتهاش واسه طهارت و عبادت همه چیزش واسم قشنگ بود...

نماز رو که میخوند میرفت صبحونه حاضر کنه.تو رختخوابم بازی میکردم قایم میشدم بیرون میومدم...عالمی داشتم...ننه پاشو صبحونه بخور...اخ بوی عطر فرنی که واسم درست کرده بود تو خونه میپیچید.فرنی های مامان بزرگ رنگش با اونی که مامان درست میکرد فرق داشت.فرنی مامان بزرگ زرد و ناز بود...

واسم میکشید تو بشقاب و میگفت برو بشقابت رو بذار رو آب حوض تا زودتر خنک شه.میرفتم لب حوض مینشستم بشقابم رو میذاشتم رو آب حوض...چه کیفی داشت...تکونش میدادم تابش میدادم بخارش میپیچید تو فضا...ناخنک میزدم...شیرین شیرین بود...مادر بزرگ میگفت ننه داغ داغ نخوری.بذار خوب خنک خنک بشه وقتی خوردی روش آب نخوری ترش میکنه معده ات...یک ساعت که شد بعد میتونی آب بخوری...

فرنی خنک میشد تو اون بشقاب روحی و قدیمی...و من برش میداشتم میرفت کنار مادر بزرگ...اون یه عالمه کار داشت منم یه عالمه خوشی...

چه حال خوشی بود...کاش یه روز بگم مادر بازم واسم از اون فرنی ها درست میکنی؟

میخوام تو خونم یه حوض داشته باشم بازم فرنیم رو بذارم رو آبش تا خنک شه...

یادش بخیر بچگی چقدر شیرین بود...میگفتن حرف راست رو از بچه بشنو...باورمون داشتن که جز راست نمیگیم...نیاز نبود حرف بزنیم قسم بخوریم دلیل بیاریم نگاه میکردیم باورشون بود چی میگیم...

بچگی اگه یه روز مامان ساکت بود اگه نوازشم نمیکرد میدونستم ازم دلخوره...دیگه حتی خجالت میکشیدم یه لیوان آب بخورم...همه ی خودم رو تو چند ساعت گذشته مرور میکردم وقتی چیزی پیدا نمیکردم بغض میکردم...

شاید سردی و سکوت مامان از چیز دیگه بود ولی من دیواری از خودم کوتاه تر سراغ نداشتم و میگفتم شاید از من رنجیده...همیشه دعا میکردم هیچ وقت مامان ازم نرنجه...

آی بچگیِ قشنگم...من نخواستم و نمیخوام که بزرگ شم...

هنوزم همون اندازه بچه موندم...هنوزم دوست دارم میگم غم دارم میگم گریه دارم اشک میریزم خنده دارم میخندم...هنوزم زود دلخوش میشم...زودم دلم میشکنه...هنوزم عین بچگیام تا یه نسیم سرد میاد بدنم میلرزه...من هنوزم عین بچگیام میترسم از سردی و دوری...

هنوزم عین بچگیام ساده خودم رو مرور میکنم تا خطاهام رو پیدا کنم...و وقتی چیزی به ذهنم نمیرسه بغض میکنم...هنوزم دیواری کوتاه تر از خودم سراغ ندارم...

هنوزم دعام همینه...الهی هرگز هیچ کس ازم نرنجه...الهی اون ساعت و ثانیه که قراره حرفی بزنم کاری بکنم که رنجشی بوجود بیاره کور و کر و لال بشم...الهی تا وقتی نفس بکشم که مایه شادی باشم نه مایه رنجش...

هنوزم بچه ام...حرف راست و ازم میشه شنید...راست ترین حرفم همینه که گفتم...

هرگز نمیخوام بزرگ شم...حتی اگر عالمی بچگی هام رو دیوونگی معنا کنند...

چی میشه دیوونه باشم؟ دیوانگی عالمی داره که عقلانیت نداره...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 9:8 توسط شادی|

 

 

خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش

مائيم كه پا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم

هر پسين

اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست

نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين

مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟

اي راز

اي رمز

اي همه روزهاي عمر مرا اولين و آخرين

                                                                   "حسین پناهی"

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 1:8 توسط شادی|