گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی؛حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت
سلام ساعت آخرین پست از "اون گوشه زمین" رو دقت کنید...و حالا ساعت این پست رو...همه چیز گواهه که چه اندازه جونم به سیستمم بسته هست...اینترنت پرسرعت و سیستم به راه...اینترنت اینجا رو چندین روزه که راه انداختم.یعنی یه جورایی پیشواز رفتم الان تو یه گوشه دنج بی منت دنیا مشغول نوشتن این پست هستم.یه بلندی آروم و دلنشین با کوهی که از پنجره بهم خوش آمد میگه...همه چیز آرام و خوب...خداروشکر... به خاطر تبعات جابجایی فرصتم اندک ولی خیالم آسوده است...باز هم شکر... صبح که سیستم رو جمع میکردم نمیدونستم واقعا میشه شب نرسیده باز روشنش کنم اخه هیچ چیز مشخص نبود و خوشحالم که شد.وقتی این سیستم و این نت به راهه من آروم آرومم.بدون این دو مورد نمیتونم نفس بکشم... همتون رو یه دنیا دوست دارم نخندید خب.عکس دیگه ای پیدا نکردم اره این آخرین پستی هست که از این خونه از این گوشه زمین دارم ثبت میکنم اخرین... سیستم رو جمع کردم اخرین چیزی که جمع کردم سیستمم بود مونسی که دوری ازش محاله برام.دلخوش به گوشیم هستم تو این چند روز دوری از سیستمم. وقتی سیستم رو جمع میکردم خیلی از خاطره ها زیر و رو شد.بوی خاصشون تو فضای ذهنم پیچید... خدابا ممنون به خاطر همه چیز...نمیدونم دقیقا کی کامل مستقر میشم.فعلا همه جای...سرای من است...
♥♥♥ هرچیزی به موقع اش به سراغتان می آید...صبــــــــــــــــور باشید...باور کنید که خدا هرگز دیر نمیکند. روزي شخصي تشخيص ميدهد كه گوشهاي همسرش سنگين و شنوایی او كم شده"از طرفي هم با خودش زمزمه ميكند كه:من چگونه به همسرم بگويم كه گوشهايت سنگين است.كه ناراحت نشود" بهر حال تصميم ميگيرد كه سمعكي براي همسر خود بخرد "اما قبل از خريد" با خودش ميگويد بهتر است من به طريقي به او بفهمانم كه گوشهايش سنگين است "و بعدا براي خريد سمعك به بازار بروم" روزي از روزها كه همسرش در آشپزخانه مشغول آشپزي بوده از پشت سرش وارد آشپزخانه ميشود و ميگويد:آيا ناهار آماده هست؟براي اولين بار و دومين بار و سومين بار و...به هر حال سرش را كنار گوش همسرش ميبرد و خيلي بلند داد ميزند كه:آيا ناهار اماده هست؟؟؟همسرش به او ميگويد: ببين"تو براي هفتمين بار همين را گفتي و من نيز هر بار به تو جواب دادم: آري آماده هست"آن مرد سكوت كرد و برگشت بطرف سالن پذيرايي وقتي با خود خلوت كرد گفت خدايا منو ببخش كه كه خيال ميكردم گوشهاي همسرم سنگين است" اما مثل اينكه اين خود من هستم كه نياز به سمعك دارم" حال آيا بهتر نيست قبل از اينكه به عيب ديگران توجه داشته باشيم خود را از داشتن عيوب درمان كنيم؟ :::زلزله شب قبل شیراز به شدت ترسناک بود.با یه صدای خیلی عجیب و ترسناک.همه یک حرف داشتن فردای اون روز و اون اینکه چقدر شدتش احساس شد و چه صدای بلند و ترسناکی داشت.فقط ۴ ریشتر بود ولی به دلیل وقوع اون تو عمق خیلی کم به این شدت حس شد.جوری نیمه شب از خواب پریدم نه از لرزش که از صدای بسیار بلند و عجیبش.هنوزم تو بهت اون صدای غیرعادی موندم.باورم نمیشد زلزله بوده با اخبار صبحگاهی متوجه شدم موضوع رو.باز هم مثل همیشه از شر همه بلاها به تو پناه میبریم خدایا.پناهنده به خدا در امان است...بدون شک... :::دایی احمد هم پرکشید...خدا رحمتش کنه.دایی من نبود دایی صداش میکردم.جالب اینجاست که چشم به راه ما بود همین رفتیم دیدنش طولی نکشید که پرواز کرد...امروز میرم بدرقه اش...خدا به همرات دایی مهربون با اون خنده های قشنگ با اون صمیمیت و سادگی خاص...الهی غرق آرامش باشی...دلخور نشی فقط میام بدرقه ات مکث نمیکنم برمیگردم من از اون نامردمان بریدم نمیمونم فقط به حرمتت مثل باد میام و مثل باد میرم...تو از همه چیز باخبری...آخرین حرفهات یادمه...فراموش نمیشی...الهی که آروم شده باشی... من به دستان خدا خیره شدم...معجزه کرد... وقتــی سکوت خــدا را در برابر راز ُ نیــازت دیدی نگــو خـدا با مــن قهر است… او به تمـام کـائنات فرمــان سکوت داده تــا حرف دلـــت را بشـــنود… پس حرف دلــت را به او بگــو... :::مجدد از همه دوستان گلم عذرخواهی میکنم از اینکه موقعیتم اجازه نمیده برای عرض ادب خدمت برسم دارد تمام میشود...شمارش معکوس شروع شده است و این برای دلم باور کردنی نیست.اینکه دارد تمام میشود اینکه بندهای این اسارت پنهانی گشوده خواهد شد...و این است پایان... هنوز دیوارها پابرجاست... دیوارهایی که گاهی تکیه گاه اشکهایِ یواشکی کسانی شد که به امید لبخند پا به این امارت به ظاهر زیبا و به باطن زشت گذاشتند...هنوز سقف سر جای خودش است...سقفی که چشمهایی پر از اشک را نظاره گر بود...شبهایی که صبح نمیشد... هنوز تن این زمین درد دارد...درد از قدم های بی مهری که لگدش میکرد...با غرور با کبر... هنوز آن درخت انار زنده هست...درخت اناری که هنوز چشمان زنی را خیس میکنه...خاطره ای تلخ در دلش موج میزند...که باردار بود و برای خوردن یک انار چه خون دلی خورد...و شنید که گفتند لعنت به کسی که انارش را چید... هنوز آن اتاق کذایی پابرجاست...اتاقی که در چندین زمان شاهد سختی های چندین نفر بود...هنوز آن دیواری که بچه ای از ترس اشک میریخت و مادری از ترس میلرزید ایستاده است... هنوز در و دیوارها به رنگ دورنگیست...به رنگ ریا...هنوز...هنوز...هنوز... دارد تمام میشود... دیوارها رنگ خواهد شد...بچه هایی در این گوشه زمین خواهند خندید بازی خواهند کرد به جبران همه دلهایی که با شادی به این وادی آمد و خون رفت... اینجا مهد کودک خواهد شد...شاید حکمتش این باشد که این چند وجب خاک پیر نفسی تازه کند... قایقی باید ساخت...کوچ باید کرد از شهر غریب... اره باید رفت...باید رفت و همه چیز رو همینجا جا گذاشت...همه باری که رو دوشهات گذاشتن همه جبری که رو دلت گذاشتن...باید همه رو اینجا جا بذارم و برم...همه رو تو همین باغچه ها خاک کنم کنار گل رز قرمز رنگی که بوی عطرش بوی کینه ها رو کم نكرد...دلي رو لطيف نكرد...روحي رو مهربون نكرد... بايد رفت...بايد رفت و چشمي براي ديدن پشت سر نداشت...خاطره اي ماند... كوله بارم را برخواهم داشت و خواهم رفت...مثل نسيم آمدم و مثل نسيم هم خواهم رفت...آنگونه كه خواب شاپركي پريشان نشود... فرصت ها را با خودم خواهم برد...ديگر فرصت جبران به كسي نميدهم...تمام شد...تمــــــــــــــــــــــــــــام... زمستان رفت...ذغال با روسياهيش چه خواهد كرد؟ فقط یه نفرم با دو تا دست...فقط دو تا دست... حریف نیستم...کاش فقط دو تا دست دیگه داشتم... خیلی خ...ام. ۱۲ اردیبهشت روز معلم رو به همگی این عزیزان تبریک و تهنیت میگم.به امید شادی و سلامتی همه! امروز یه روز خیلی بزرگه...اینقدر خاص اینقدر بزرگ که من کم میارم...از دیروز همش دارم بغضم رو قایم میکنم هر ترانه ای در مورد مادر هست رو صداش رو قطع میکنم.واسه اینکه گریه نکنم...ولی دیشب مامان مسیج داد و روزم رو تبریک گفت...تموم...همه اراده ام فرو ریخت...از سر شب تا آخر شب یک سره اشک ریختم.اصلا حریف اشکهام نبودم...هیچ کس هم حریفم نبود...با بغض خوابیدم و صبح هم تا بیدار شدم و مجری برنامه مورد علاقه ام بغض کرد و روز مادر رو با اون حال تبریک گفت باز ابر شدم و حریف اشکهام نبودم... الان بهترم.واسه این دیروز اصلا نت نیومدم چون اینقدر بغض داشتم که نمیدونم این پست چطوری میشد...میخواستم بیام و شاد روز همگیتون رو تبریک بگم.نمیخواستم با اشک بنویسم...الان خیلی بهترم... با همه وجودم با همه احساسم با همه قلبم روز میلاد تنها بهونه خلقت حضرت فاطمه زهرا(س) رو به همگی تبریک میگم.به همه نه فقط خانوم ها.با همه وجودم موجود شدن چنین موهبتی رو به همه تبریک میگم و ازش میخوام سایه سبزش رو ازمون دریغ نکنه. و صمیمانه این روز رو به همه مادرهای عزیز و خانومهای محترم تبریک میگم با همه وجودم به مادر عزیزم که ازم دوره،كسي كه عشق من تو دامنش بزرگ شده تبريك خاص بگم با اينكه ميدونم توان نداره بياد اينجا رو بخونه.ولي من خالصانه براش بهترين ها رو ارزو ميكنم و خودم رو مديونش ميدونم و حاضرم سجده اش كنم اونم با خلوص و عشق. و به مادر مظلومم...كه امسال هيچي نميتونم بگم...اينقدر براش پر از بغضم و هزار تا قسم بهم دادن كه گريه نكنم منم مجبورم سكوت كنم...فقط به خدا ميگم به مادرم نگاه كن همونطوري كه اون به همه بنده هات نگاه ميكنه...ميخوام به خدا بگم من لايق نيستم در حدش نيستم تو كه خالقشي واسش جبران كن... و تبريك صميمانه ميگم به همه دوستان بهتر از گلم. به یکی یکیتون که بخوام اسم ببرم شاید یکی از قلم بیفته و من عمری شرمنده اش بمونم. فقط از همگی اجازه میخوام اینجا یه تبریک خاص به آبجی مهربونم"آوا" بگم به خاطر موقعیت خاصش تو این روز.اخه آوا روز مادر موهبت مادر شدن بهش هدیه شده.واسه همین به خودم اجازه دادم که امروز رو خیلی خاص بهش تبریک بگم و برای خودش و دختر بهتر از گلش بهترین هایی لایق بزرگی خدا رو آرزو کنم. و باز هم تبريك به همه كساني كه تو زندگيم برام مادري كردند هركسي تو يك موقعيت... و يك تبريك خيلي خاص به تنها كسي كه اين جمله رو بهش ميگم" ...از مادر دلسوزترم"معناي اين جمله تا ابد براي خودم و خودش محفوظ... با همه وجودم واسه داشتن همه نعمتهاي زندگيم شاكرم و همه رو به حضرت زهرا(س)امانت ميدم و با همه وجودم ميدونم كه از امانتهاي من مادرانه محافظت ميكنه...بي بي جان همه عزيزهام دستت سپرده...چشم بسته... و شما دوستان گلم خواهرهاي مهربونم كه شايد در ظاهر مجازي ولي در قلب من واقعي هستيد شماها رو هم ميسپارم به بي بي فاطمه زهرا(س) و بهترينها رو براتون از عمق دلم آرزو ميكنم... حرفهايي در حد زيان قاصر و قلم ناتوان من...ممنونم از همگي.باید حضوری خدمت برسم و تبریک بگم یعنی خواسته قلبی من اینه.اگر موقعیتم اجازه نداد به بزرگواری خودتون ببخشید. یه تبریک هم به خودم بگم؟روز خودمم مبارک ::: یه دعا هم بکنم: خدا کنه آقایون یادشون بمونه که زن چه روح حساس و لطیفی داره و امروز با یه شاخه گل عشقشون یا همسرشون و مادرشون رو شاد کنند.خدا کنه امروز هیچ زنی یواشکی اشکهاش رو پاک نکنه...فقط یه امروزه ها...فقط یه امروز...فقط یه امروزه روز اونهایی که همیشه درک میکنند شما کار دارید همیشه درک میکنند شما خسته هستید...همیشه درک میکنند شما حوصله ندارید...همیشه درک میکنند که فرصت ندارید...همیشه درک میکنند که باید منتظر بمونند و اگر دیر شد باید اعتراض نکنند و باز درک کنند که کار پیش اومده...یه امروز سهمشون میشه نه؟که از قبل واسه امروز برنامه ریزی کنید و یه امروز رو اختصاص به اونها بدید.یه امروز رو به کار و مردم نه بگید و بیاید بگید امروزم مال تو...امروز من مال تو هستم فقط تو...امروز منتظر یه تبریک و یه هدیه کوچیک هستند حتی یه شاخه گل...فقط یه امروز...زیاده؟ الهی هیچ زنی امروز دلش نشکنه و بعدشم مجبور بشه خودش خودش رو آروم کنه...الهی آمین! دو روز قبل داشتم کتابهام رو مرتب میکردم.کتابهای دبیرستان و پیش دانشگاهیم رو دیدم.پنج تا کتابی که من عاشقشون هستم.به ترتیب علاقه:ریاضی...ادبیات...شیمی...فیزیک...زیست.تو همه درس ها قدرتمند بودم ولی تو ریاضی و ادبیات ابرقدرت بودم اره داشتم کتابهام رو ورق میزدم یاد یه خاطره افتادم...تو ادامه مطلب مینویسم.![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()


یکی از قابلیتهایی که مدیران بسیاری از وبلاگها برای جذاب کردن وبلاگ خود استفاده میکنند افزودن یک آهنگ به محیط وبلاگشان است. اما این موضوع ممکن است به مذاق کلیه بازدیدکنندگان خوش نیاید. به ویژه کاربرانی که از سرعت کم اتصال استفاده میکنند پخش اتوماتیک آهنگ در وبلاگ مورد بازدید، مقدار زیادی از پهنای باند آنها را اشغال میکند و در نتیجه باعث کند شدن سرعت اینترنت میشود. در صورتی که شما نیز از این دسته از کاربران هستید میتوانید با استفاده از این ترفند جلوی پخش موزیک را در وبلاگهایی که توسط مرورگر اینترنت اکسپلورر بازدید میکنید، بگیرید.
بدین منظور
Internet Explorer را باز کنید.
از منوی Tools به Internet Options بروید.
حال به تب Advanced رفته و تیک گزینه Play sounds in web pages را بردارید.
تمام پنجرهها را OK کرده و خارج شوید.

پيشداوري و قضاوت عجولانه...






البته من زیباترین تبریکم رو اولین ساعات روز دریافت کردم![]()


خصوص عاشق کتابهای پیش دانشگاهیم هستم.و البته یه کتاب دیگه هم که جزو علایقم هست اولین کتاب معارف دانشگاهه.به چند دلیل خاص.این کتابها باید هرجا میرم باهام باشن اصلا دیدنشون مرورشون واسم تفریحه.
:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت
19:49 توسط شادی|
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت
9:53 توسط شادی|
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت
4:48 توسط شادی|
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت
6:6 توسط شادی|
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392ساعت
18:52 توسط شادی
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت
4:55 توسط شادی|
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت
15:13 توسط شادی|
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت
10:3 توسط شادی
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392ساعت
11:31 توسط شادی|
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت
6:37 توسط شادی|






