کلبه شــــــــــــادی

کلبه شــــــــــــادی

شادی
کلبه شــــــــــــادی

یعنی تو را… به دست خودت می سپارمت...

بـهار من!بپذیرم بــه شــعـر پـایـیــزی

               غزل غزل بــه فـدایت اگـر چه ناچـیز است

                هنوز بوی تـــو دارد هـــوای شــعر و غزل

                   خوشـا که شعـر تو هـمچون شکوفه نوخیزاست

 

دوباره پاییز…

اما نه ((فصل خزان)) زرد!

 دوباره پاییز…

اما نه فصل اندوه و درد!

دوباره پاییز…

فصل زیبای سادگی…

دوباره پاییز، موسم شدید دلدادگی!

 

سلام و عرض ارادت...امیدوارم ایام به کام و زندگی بر وفق مراد باشه با اینکه معتقدم این ما هستیم که همه چیز رو رقم میزنیم و مسئول زندگی خودمون هستیم...

گاهی یه چیزهایی پیش میاد آدم رو متفکر میکنه...یه عادتی که ما آدم ها داریم اینه که در برابر همه کمی ها کاستی ها و اشتباهاتمون خودمون رو توجیه میکنیم...

یکی میگفت فلانی چند سالی میشه هر ماه رمضون زنگ میزنه و با تواضع و کلی مقدمه چینی ازم "حلالیت"میطلبه...میگه من "ندونسته در حقت ظلم کردم من به این دلیل و اون دلیل حقت رو ضایع کردم "حلالم کن...میگه در حد رفتارهایی که جلوم انجام داده بود با اینکه خیلی بودن با اینکه خیلی حقم رو ضایع کرده بود بخشیدم و حلالش کردم...

از منظر اون کسی که به خیال خودش وقتی زورش رسیده هرکاری دلش خواسته کرده و حالا که دیگه موقعیت و توانش رو نداره که ظلم هاش رو ادامه بده و از طرفی طرفش همه چیز رو هم نمیدونه بهترین توجیه واسه تبرعه کردن خودش اینه که زنگ بزنه و حلالیت بطلبه اونم با تواضع و کلاش رو بذاره بالاتر که بخشیده شدم...

از منظر اونی که بهش ظلم شده و فقط یه گوشه از ظلم هاش رو خبر داره میبخشه.تا کی؟ تا زمانی که کار جدیدی ناحق کردن جدید ظلم جدیدی رو نشه.وقتی رو میشه چی؟

شما در حد رفتارهای عامیانه ظلم کردی توهین کردی ناحق گفتی و... و حلالیت طلبیدی.پس حلال باشد...

ولی؟؟؟!!! ولی وقتی رو شد "تهت دزدی زدی چی؟ باز هم حلال باشد؟؟؟

صحبت دقیقا اینجاست.موضوعی که بالا مثال زدم که در مثال مناقشه هم نیست یه واقعیتی بود که به چشم در مورد یه آشنا دیدم...

اما حرف من اینه که شدنی نیست حق هم نیست عدالت هم نیست که در حق کسی اجحاف کرده باشی بی اونکه خودش بدونه بعد در موقعیتی برای راحت کردن وجدان خودت بری ازش حلالیت بطلبی و اونم بی خبر از همه جا بگه" حلال کردم...ای وای اگر حدیث سخن روبرو رود...آیا وقتی اصل مطلب رو بدونه هم تو رو حلال خواهد کرد؟؟؟

پس با توجیه های اینطوری سر وجدانتون رو کلاه نذارید.حاصل چی میشه؟ حاصل میشه بی وجدانی...یعنی اینقدر پوست وجدانتون ضخیم میشه که سریع رو به بافتن توجیه میاره و شما دیگه متوجه خیلی چیزها نمیشید...

پس عدالت میگه: وقتی تو واسه راحت کردن وجدان خودت میای و با مظلوم نمایی" حلالیت " رو بهونه بخشش میکنی...برای همه چیزهایی که صادقانه گفتی"حلال باشد...

و "حلال" نباشد همه چیزهایی که نمیدانم و تو حلالیت میطلبی برای رهایی از عذاب وجدان خودت ...

امیدوارم نذاریم کم کم وجدانمون بشه کلاه شرعی و سر خودمون بذاریم...چون سر خدا کلاه نمیره...

اگر اینطوری از کسی حلالیت طلبیدید خیلی دلخوش نباشید و وجدانتون رو راحت نکنید...اولین کسی رو که فریب دادید به بهانه راحت کردن وجدانتون خودتون هستید...همین!



تاريخ : سه شنبه هشتم مهر 1393 | 9:7 | نویسنده : شادی |

بر باد می دهم همه ی بود خویش را...

سومین فصل سال یعنی من

                  آرزوی محال یعنی من

                     یک غزل عاشقانه یعنی"تو

                        مثنوی های لال یعنی من . . .

 

برگ های پاییزی

سرشار از شعور ِ درخت اند

و خاطرات ِ سه فصل را بر دوش می کشند

آرام قدم بگذار ….

بر چهره ی تکیده ی آن ها

این برگها حُرمت دارند..

درد ِ پاییز ،درد ِ ” دانستن ” است

 

سلام و عرض ارادت... جز و مد دریای وجودم خیلی محسوسه نه؟ یک دفعه میزنه میاد تو ساحل و تا نزدیکی بیتابی میرسه بعدش دوباره میره سر جای خودش و چند متری هم عقب تر...زندگیِ دیگه بالا و پایین نداشته باشه چی داشته باشه؟...

من کمتر اینطوری کم و زیاد میشم...مگه یه دلیل جسمی داشته باشه و کنترل سکان کشتی بدنم از دستم خارج شده باشه...به هر حال از یک ماهه اخیر خودم رضایت ندارم...

خب چی میگفتم؟ اهان میخواستم بگم از اینکه هر روز یک تصویر پاییزی رو ببینم و تقدیم کنم که شماها هم تو دیدنش شریک بشین خیلی لذت میبرم...عجیب طبیعت خاص میشه تو پاییز...

خوبه هر فصل سه ماهه چون کمتر اگر بود واسه  دلم کم بود...دوست دارم از هرچیزی نهایت لذت رو ببرم.

رهایی میدونی یعنی چی؟ یعنی تو خودت رو با همه حس هات آزاد بذاری...حس شادی حس غم حس خنده حس گریه حس عصبانی شدن هممممممه حس هات...یعنی هر زمان یه حسی اومد سراغت اومده وقتی چیزی میاد و در جریانش هستی اگر باهاش همراه نشی این تضاد روحت رو خراب میکنه انگار با یه چیز تیز رو شیشه خش بندازی...ترمیم شدنی هم نیست...

این بدین معنا نیست که تو به خودت اجازه بدی در هر زمان و هرمکان هر حسی رو داشته باشی و اون رو بروز بدی.معناش اینه که تو زندگیت با حس هات کنار بیای...گاهی ممکنه عصبی بشی تو عصبانیت یه چیزی بگی که نباید...این مربوط به همون زمان خاصه درست همون لحظه.باید پاش وایسی بپذیری که اشتباه کردی در عین حالی که قبول کنی هم عصبانیت و هم اشتباه جزء وجودی آدمیزاده...

منظور؟ منظور اینکه سر هر مساله ای خودت رو مورد سوال قرار بدی محاکمه کنی ولی "اعدام نکنی...

حالا اینو گفتم؟ در مورد اطرافیانت چی؟ مساله همینجاست...واسه بقیه هم همین باش...همه رو با حس هاشون آزاد بذار...امروز عشق تو راحته فقط بهت یه مسیج بده...شاید اون لحظه تو دلت یک دنیا حرف میخواد ولی بذار با حسش راحت باشه.شاید دو دنیا حرف تو همون یه مسیج کوتاهه...امروز مادرت میخواد تو خودش باشه واسه خودش زمزمه کنه و شاید چند قطره اشک...ولی تو نمیتونی تحمل کنی.ولی بذار با حس هاش راحت باشه...این یعنی همه در کنار تو احساس راحتی میکنند...کنار این یک نفر تو عالم که هستم لازم نیست چیزی جز خودم باشم و این یعنی "خیلی خوب...

در مورد بقیه هم رفتارهای رو تجزیه تحلیل کن ولی یه فرق میکنه با خودت و اون اینکه باید دلایل و حرفهای اون رو هم بشنوی...پس کسی رو بدون شنیدن حرفهاش محکوم نکن و هرگز کسی رو "اعدام احساسی" نکن...

تنش زمانی بوجود میاد که تو خودت نباشی...زمانی تو خودت نیستی که راه رو خطا رفتی...

زمانی که ماسک به صورت داری.زمانی که نقش بازی میکنی.اینجا منظورم گول زدن نیست کلاه برداری نیست.منظور درون خودمون هست.مثلا من امروز به شدت نقش آدم شاد رو بازی میکنم یا نقش آدم جدی رو...این یعنی اجبار و هرگز جبر جواب نداده و نمیده...

پس در هر زمان و هرمکان خودت باش.بی ترس...وقتی کسی میگه من به خاطر شرایط اینم و خود واقعی من این نیست نمیتونم بپذیرم چون شرایط نیست که هویت منو تعیین میکنه...این هویت منه که شرایط رو تغییر میده...

چه زمان خود بودن شدنی نیست؟ زمانی که در جمع یک عده آدم دست پاک من دزد باشم...نمیتونم خودم باشم...پس برای اینکه خودم باشم باید حدودم رو بشناسم...پا رو از گلیم حد و حدودم دراز تر نکنم...

و به حق کسی دست درازی نکنم و حق جانی روحی و احساسی کسی...در این صورت دیگه نیازی به نقش بازی کردن در هیچ زمان و مکانی ندارم...

ماها همیشه جاهایی کم میاریم که خودمون کج رفتیم و دونستنش از طرف بقیه ما رو اذیت میکنه...

پس مراعات حقوق و ضایع نکردن هیچ حق حقه ای باعث میشه که نخوایم غیر خودمون باشیم...

پس نتیجه میگیریم که در نهایت آزادی و رهایی باید چهارچوب خودمون رو بشناسیم...بی حد اگر شدیم کار تمومه...

الهی هرگز بی حد نشیم الهی هرگز پامون تو گلیم دل و دین و احساس و ...دیگری نباشه...شاید اون گلیم رو با خون دل بافته باشه...شاید اون گلیم رو با اشک چشم غسل داده باشه...

و با توجیه اینکه دست خودم نیست و اندازه پاهام درازه خودمون رو قانع نکنیم...

فدای همگی...

 



تاريخ : یکشنبه ششم مهر 1393 | 11:12 | نویسنده : شادی |

پاییز آمدست که خود را ببارمت...

 

نه بهار با هیچ اردیبهشتی

نه تابستان با هیچ شهریوری

ونه زمستان با هیچ اسفندی

اندازه پاییز به مذاق خیابانها خوش نیامد

پـائیز مــهری داشـت کـه بـــَر دل هـر خیـابان مـی نشست . . .

 امروز روی صحبتم با تو هست با تو ای خدایِ صبورم...امروز روی صحبتم با صبر تو هست...با صبری که در توانم نیست درکش کنم فقط بهت زده نگاش میکنم...نگات میکنم...از اون بالا همه چیز رو میبینی.عجب صبری داری...

یکی خسته از خواب نیم روزی روی تخت میلیونیش غلط میزنه چشاش رو میدوزه به سقف خونه ای که حساب قیمتش از دست بنگاه داره هم در رفته و تو فکر اینه که از ماشینم خسته شدم همین امروز میرم از شرش خلاص میشم...بلند میشه تک تک لباسهای مارکش رو با بی میلی کنار میزنه کمدی که سرمایه اش از یه بوتیک بیشتره...با اکراه یکی رو برمیداره میپوشه و بی توجه به دور و برش راهی پارکینگ میشه و با سرعت از کنار همه عبور میکنه و میرسه به نمایشگاه ماشین و واسش زشته حتی به ماشین های زیر 500 میلیون نگاه بندازه مستقیم میره سراغ اولین ها نمایشگاه و گیرش فقط تو مدل صندلی هست هی سوار میشه و پیاده میشه ببینه کدوم وقتی میشینه آبم تو دلش تکون نمیخوره و در حین رانندگی بدنش رو هم ماساژ میده...آخرشم بابا هیچی اون ستاره سه پر نمیشه...بنزو عشقه...یه چک و تمام...ویراژ و بذار آب زیر لاستیک بریزه رو صورت و لباس مردم...خب بریزه...چی میشه مگه...

اون طرف یه مرد خسته یه گاری بسته به موتوری که به سختی روشن میشه...میخ کهنه هایی که زن و بچه هاش از صبح داشتن صافشون میکردن رو ریخته تو گونی و گذاشته تو گاری و داره میره به صاحبش تحویل بده که شاید در کل در آمدش بشه 5 هزار تومن و بشه یه پنیر و چند تا نوش باهاش خرید که بیاره خونه و با دست هایی که زیر چکش با میخ همراه شده ایا بتونه لقمه بگیره یا نتونه...بالاترین رویاش یه موتوره که حداقل صبح ها دلش خون نشه تا روشنش کنه...اصلا تو خیالش هم نمیگنجه که ماشین سوار شه...چه برسه اون ستاره سه پر...اینقدر زیر بار زندگی خم شده که بلندای اونطور ماشین ها رو به چشم ندیده...

این طرف یکی با هزار ادا و اطوار از ماشین فول سیستمش پیاده میشه میره تو بزرگترین هایپرمارک شهر و با اخم و افاده میوه های بسته بندی شده رو برمیداره و میده دست کلفت و نوکرش براش بذارن تو سبد و بعد تک تک خریدهاش و بعد هوس هاش و بعد تجملاتش و ... و بعد یه کارت که تعداد صفرهای رقمش رو نمیتونه بشماره و این طرف یه زن چادرش رو کشیده رو صورتش از خجالت و تو میوه خرابهای بیرون میوه فروشی دنبال یه میوه میگرده که یک کوچولوش سالم باشه همون رو بتونه جدا کنه و بده بچه ش بخوره...یه نایلون دستش گرفته و سبزی هایی که روی زمین ریخته رو جمع میکنه سیب زمینی پیازهای تو باغچه ریخته رو و همین میشه توشه امروزش که بره یه چیزی محیا کنه که شکم بچه ش رو سیر کنه...

اینها رو من و تو داریم میبینیم.نهایتش چیه؟ میگم اخیییییییی...چرا؟ نهایتش توانمون چقدره؟ یه یک کیلو میوه بخریم بدیم دستش...

خدا رو بگو توانش رو داره یک آن جای این دو تا قشر رو عوض کنه ولی صبوری میکنه و نمیکنه...توانش رو داره اونی که فخر میفروشه رو در آنی محتاج این یکی بکنه ولی نمیکنه...صبرش زیاده چون میخواد ببینه بنده هاش در حق هم چطورین...صبرش زیاده دلیل نمیشه که غم رو دلش نشینه...صبرش زیاده دلیل نمیشه که وقتی اون با ماشین میلیاردیش میتازه و آب زیر لاستیکش میریزه رو صورت اون موتور سوار فقیر و صورتش گلی میشه به خشم نیاد...صبرش زیاده ولی حساب کتابش درسته...

یکی واسه نون شبش صبح تا شب دوندگی میکنه از یه حیوون بارکش بیشتر بار میکشه شب میشه کل ذخیره جیبش اندازه یه قالب پنیر نمیشه چند تا نون میخره...بچه عادت کرده نون رو جدا میکنه به خیال گوشت وسط یه لقمه میذاره و میخوره...تو خیابون که راه میره بوی عطر غذاخوری ها دلش رو ضعف میندازه...

یکی اینقدر داره که تو انتخاب مرغ و ماهی و ته چین و کباب و کدوم رستوران و ...مونده و تازه غذا رو که جلوش میذارن یه بسم الله نمیگه باقی غذا رو هم حتی نمیده به سگ بخوره و میریزه تو سطل آشغال...و خدایی که داره میبینه...میبینه این گوشتی رو روانه سطل زباله میکنه که اون یکی آرزوی یک لقمه اش رو داره...صبوره ولی دلیل نمیشه حساب نکنه خشمگین نشه دلش خون نشه...

منه بنده به ستوه میام وقتی میبینم...منه بنده کم میارم وقتی میبینم...

یکی را داده ای صد ناز و نعمت...یکی را نان جو آغشته در خون...

خدا نکرده این کارها رو...این نتیجه بی عدالتی خودمونه...وقتی یکی یه پولی رو از کیف یکی دیگه بر میداره اونی که پول رو برداشته ناهار کباب میخوره اونی که پولش رو باخته خون دل...خدا گناهش چیه این وسط؟؟؟

و اگر پدری شرمنده فرزندی میشه شک نکن جایی پدری به خاطر نیازهای بی مورد فرزندش حق این رو ناحق کرده...

دردم میاد وقتی میبینم قیمت یه ماشین 8 میلیارده...دردم میاد وقتی میبینم قیمت یه سرویس چایی خوری 21 میلیونه...دردم میاد وقتی میبینم قیمت یه شلوار 8 میلیونه...دردم میاد وقتی میبینم یکی صد هزار تومن به چشم ندیده ولی دیگری واسه سگش یه قلاده میخره یک میلیون...

بیزارم به قدری از ثروت بیزارم که نهایت نداره...از بنده پول شدن...نگهبان ثروت شدن...

من از همه این بی عدالتی ها بیزارم...من از همه این اختلافات طبقاتی بیزارم...من از این که یکی شب از گرسنگی خوابش نبره و اون یکی از بس خورده باید مدام قدم بزنه که هضم بشه بیزارم...

هرجا زیاده روی کردی بدون یکی یه جای دیگه کم میاره...هرجا تند رفتی بدون یکی یه جا تو راه میمونه...

هرکسی یه روزی داره این درسته ولی تجملات یه عده داره خونه یه قشر عظیم رو میمکه...

گاهی احساس میکنم اون مرفهی که تو انتخاب نوع ماشین میلیاردیش مونده تو انتخاب غذای فاخرش بیشتر از اون  فقیر کمک میخواد و بدبخت تره...

من به اون بیچاره تر از بیچاره ای که قیمتش به ماشین زیرپا و لباس تنش هست "ترحم" میکنم...و متاسفم که قیمت گزاف روح انسان هم قیمت یک ماشین ساخته دست خودش بشه...



تاريخ : پنجشنبه سوم مهر 1393 | 9:57 | نویسنده : شادی |

پاییز لفظِ دیگر”من دوست دارمت”...

پاییز برگشته

حتما برگی افتادنش را فراموش کرده بود

آن قدر ها مهربان هست

به خاطر یکی هم از سفر باز گردد!

پاییز فصل "مهر و ماه"من...پاییز فصل دل و دلدادگی من...پاییز...فصل من...بهار بودی و به تو گفته بودم عاشقی هجران دارد...بهاری بودی و به تو گفته بودم عاشقی دردی شیرین دارد...گفته بودم فراق رنگ سبزت را زرد خواهد کرد...به تو گفته بود عاشق نشو اگر مردش نیستی...عاشق باشی باید مرد شوی...مردانه جان بدهی به پای دلت...

بهار!!! فراق معشوق رنگ تو را هم زرد کرد؟؟؟ پس ای همدرد خوش آمدی...

من همسفر شرابم از زرد به سرخ

         یا همره اضطراب از زرد به سرخ

                     یک روز ز شوق هجرتی خواهم کرد

                                 چون هجرت آفتاب از زرد به سرخ

 

و تو نیز با من هجرت خواهی کرد ای بهارِ عاشق...

 

 

امشب تمام عظمت هستی در برابر عشق تعظیم می کند

زیرا می خواهد اولین برگی که از بلندی افتاد را نظاره کند . . .

عاشق شدنِ بهار مبارک...



تاريخ : دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 | 12:2 | نویسنده : شادی |

الهی رضاً برضائک تسلیما لقضائک...

گاهی دلت میخواد قلم دست بگیری و فقط خط خطی کنی...گاهی دلت میخواد هی بنویسی و خط بزنی...امشب من تو مستی قلم غرقم و مینویسم...امشب تو دیوونگی قلمم گم شدم و مینویسم...امشب از اون گاهی هاست...از اون گاهی هایی که فقط بی محابا کاغذ سیاه میکنی...بی محابا فقط مینویسی...

بنویس قلمم...خط خطی کن بگذار بی معنا تر از همیشه باشد...بگذار ردپایت سپیدی کاغذ را از رو ببرد...بنویس قلم...بنویسم من امشب محتاج نوشتنم...بنویس من امشب محتاج خط خطی کردنم...

امشب من و قلم...امشب من و سکوت سنگین شب...امشب من و خدا...امشب من...

خواب چشمانم به کجا گریختی؟؟؟ قلم در دل شب راه گم نکنی...

اتاق تاریک تاریکه...قلم راهش رو بلده...قلم خط میزنه و میره...قلم میتازه و من جا میمونم...

امشب واسم عصا شو پاهام خسته هست...بذار دستم رو بذارم رو شونه هات...امشب چشم بسته جا پای تو میذارم...

یه نقش بزن قلم...یه چیزی بگو...

چرا قلم سکوت کرده...

وقت پادرمیونی کردنه...وقت به میدون اومدنته...داره دیر میشه داره واسه تاب و توانم دیر میشه...وقتشه دستات بیاد وسط...وقتشه تو بیای وسط...

یه کات لازمه...یه شروع دوباره...

نذاری از الهی رضا برضائک کوتاه بیام...نذار از الهی هرچی تو بخوای کوتاه بیام...نذار از باورم بهت کم بیام...

الهی عمری گفتم رضا برضائک...نذار کم بیارم اجرم ضایع شه...

الههههههههههههههههی رضا برضائک و تسلیما به امرک...یا الرحم الراحمین...

نذار دلم بلرزه...نذار صبرم تموم شه...نذار کم بیارم و بگم خواسته تو نه خواسته من اره...

نذار بد شم...نذار کم شم...نذار...

دارم درد میکشم که مبادا چیزی ازش بخوام که برام نمیخواد...دارم درد میکشم مبادا بد بشم و جز رضایتش رو بخوام...دارم درد میکشم مبادا جز شکر بگم...دارم درد میکشم امشب..........................................................

به یه نقطه رسیدم یکی باید کات بده جلوتر نرم...پرتگاهه.یک عمره از کوه بلند راضیم به رضای تو بالا رفتم...چیزی نمونده قله رو فتح کنم ولی پاهام خسته هست...نفسی واسه ادامه نمونده...میترسم کم بیارم و از اون بالا پرت شم پایین...

دردم امشب از اینه که مبادا چیزی بخوام که برام نمیخواد...........................................................

فقط یه کاری واسم میکنی؟ قویم کن...محکمم کن...میخوام چرا نگم؟؟؟چرا من نگم؟؟؟

میخوام چرا نگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگم...خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...

میخوام هیچی نگم...هییییییییییییییییچی...

سرم رو بچسبون تو سینه ات و دهنم رو محکم بگیر...

چند روزه بدجوری بدم...بد از ترس اینکه چرا نگم...

فردا از نو شروع کنم...همون ادم یک ماه قبل بشم...من اینطوری نبودم...

من جز راضیم به رضای تو نگفتم...نذار کم بیارم...

بگو دیوارها فشار نیارن...

میخوام بشم همون شادی یک ماه قبل...بخندم به دنیا...به بازیهاش و بگم هرچی تو میخوای...

غم هیچی ندارم جز اینکه مبادا کوتاه بیام کم بیام و بهش گلایه کنم...همین...

هیچیم نیست...هیچی...تو رو خدا نگرانم نشید...

دلم دریا میخواد بزنم به آب...دلم دریا میخواد...................................دریاتون رو به من قرض میدید؟

این آرامش عمیق در اون ته تهای دلم چی میگه؟؟؟



تاريخ : یکشنبه سی ام شهریور 1393 | 2:9 | نویسنده : شادی |

بدون شرح...

هواتو از سرم بیرون نکردم تو تنها حسرت من رو زمینی /

یه چیزایی رو تا عاشق نباشی نه می تونی بفهمی نه ببینی

تو رو دارم تمام عمر حتی اگه هرچی رو که دارم بگیرن /

همه دنیامو راحت میدم اما خدامو که نمیذارم بگیرن

به عشقت تا ته دنیا به جنگ هر کسی میرم /

چه تقدیری از این بهتر که از عشق تو میمیرم ، من از عشق تو می میرم

تو تا وقتی کنار من بمونی خدا از پیش من جایی نمیره /

من این حال خوشو حتی یه لحظه هم نمیذارم کسی از ما بگیره

delam baraye khodam braye delam tange

baraye az delam goftan az delam neveshtan

delam baraye hameye khat khatihaee ke be daste delam be tasvir keshide mishod...tange



تاريخ : شنبه بیست و نهم شهریور 1393 | 14:13 | نویسنده : شادی |

زندگیه دیگه...

سلام و عرض ارادت خدمت همه دوستانی که نمیشه نظیرشون رو جایی پیدا کرد...سلام...

 

اول عذرخواهی که نگرانتون کردم...بچه دیدید چطوریه؟ گاهی گریه میکنه هرچی بهش بدی آروم نمیشه،این یعنی خودش هم نمیدونه چشه نمیدونه چی میخواد.فقط حالش اینقدر خوب نیست که بخنده و آروم باشه یا به تعبیری اینقدر بده که گریه میکنه...

گاهی خیلی دلیل وجود داره که آدم خوب نباشه...فقط یادمه لحظه ای که اون پست رو نوشتم و گفتم که دلم گرفته همه حجم دلم گرفته بود و عین بچه ها بیتاب بودم و اصصصصصلا خوب نبودم...

و بازم یادمه که روزهای بعد از اون خیلی بدتر از اون روز بودم با این تفاوت که دیگه تو خودم گم شده بودم نمیدونستم چم شده یا داره چی میشه...

و باز یادم دکتر خودم شدم مثل همیشه مو به مو روح و جسمم رو مرور کردم و درمان رو شروع کردم...

ولی خب یه روزهایی هست که سخت میگذره به روح...و شاید مسببش جسم باشه...شاید هم نه!

خوبی دنیا اینه که میگذره...با همه خوب و بدش...فقط یه چیزیش بده و اون اینکه بدی حالت از کاسه صبرت لبریز میشه به زبون میای و اطرافیانت ناراحت میشنهمیشه همیشه همیشه وقت درد و مشکلاتم همین موضوع عذابم میده...چون بلد هم نیستم چیزی رو پنهون کنم...

همیشه میگم اگر آدم وقت درد و مشکلی تو یه بیابون بود که هیچ کس رو آزاد نده خیلی خوب بود.اینکه اطرفیان رو نگران بکنم خیلی دلم میشکنه...

وقعا بعضی مواقع هیچ جوری فکر و روح و جسم با هم هماهنگ نمیشن...نبودنم دلیل هماهنگ نشدنشون بود...باهام راه نمیومدن که کنترلشون رو به دست بگیرم...

شکر الان بهترم...یعنی خوبم...تقریبا خوب خوبم...90 درصد خوبم...وگرنه نمیشد سیستم روشن کنم دیگه...

فدای همگی.منو ببخشید دلواپستون کردم...اطرافیانم رو هم چند روزه خیلی نگران کردم از بس خودم نبودم...

از خدا برای همه سلامتی روح و جسم و هماهنگی روح و جسم آرزو میکنم...بازم معذرت که نگران شدید...



تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 | 7:44 | نویسنده : شادی |

حالمان خوب است غم کم میخوریم...

عذرخواهی میکنم به خاطر غیبتم...فدای همگی...



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393 | 10:46 | نویسنده : شادی |

یا رب...

جان به لب رسید از دستِ خودم...

خدایا مرا از دست خویش برهان...

یا الرحم الراحمین...

من از خود به تنگ آمده ام...

من از خود رنجیده ام...

من از خود کشیده ام...

خدایا دلم گرفته از خودم...

دلم شکسته از خودم...

یا الرحم الراحمین منو از خودم رها کن...

من از خویش توبه میکنم یارب...

 



تاريخ : یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393 | 8:29 | نویسنده : شادی |

الهی...

خطور خاطرات از کوچه پس کوچه های ذهنم مرا به زمانی پرت میکند که...........................

عجیب است...

قلم می ایستد گاهی...

گاهی که ضربان قلبم با رقص قلم یکسو میشود...

عجیب است...

گاهی یک تلنگر کافیست تا پرت شوی به جایی که..........................

عجیب است...

عجیب ترین زمان وقتی است که حجم ِ دردی که دلت را تکان داده قلمت را خشک کند...

و خطور یک خاطره ساکتم میکند...

:::برای چشمهای منتظر یکی دعا کنید...برای دل آشفته یکی دعا کنید...وقتی دردی رو کشیدی و دیگری رو تو همون حال میبینی عججججججججججججججججججیب...............عجیب...

 

خدایا نه تو را به خودم و نه من با صدای خودم و نه من با آبروی خودم و نه من با اعتبار خودم...خدایا تو را به بزرگی خودت به رحمت بی پایان خودت به آبروی آبروداران درگاهت قسم که : نیست در عالم ز هجران سخت تر...هرچه خواهی کن ولیکن آن نکن...خدایا پناهنده به تو در امان است و من از تو برای داشته هایم برای همه و همه "امان و پناه" میخواهم...آمین...

 

شنبه 22 شهریور: خدایا شکرت...میگن امتحان تا زمانی ادامه داره که توان داری.وقتی کم بیاری دیگه خدا هم کوتاه میاد...شکر که...



تاريخ : جمعه بیست و یکم شهریور 1393 | 8:26 | نویسنده : شادی |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.