کلبه شــــــــــــادی

 

...

 

 

چهار راه...

 

جهت اطلاع دوستانی که با چهار راه ما آشنا نیستن...

 

هدف اول از این پست:خودمان را میفرستیم پیِ نخود سیاه...

نوشته شده در پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 0:40 توسط شادی

 

من به دستان خدا خیره شدم...

اینو نوشتم که بیام در ادامه ش بنویسم:

معجزه کرد...

صفحه رو گذاشته بودم جلوم اینجا نوشته بودم "معجزه کرد" منتظر بودم دکمه ثبت رو بزنم...

نه اینکه اون معجزه گرنیست...نه اینکه حاجت نمیده...

من لایق نبودم...

گفته بودم از تو میخوام منو حواله به دیگری نده...

به باغ دیگری دادی حواله...

الان که اینجا نشستم "از خودم و خواسته هام گذشتم...

مثل ماهی که دیگه تلاشی نمیکنه و خودش رو به جریان رودخانه میسپاره...

گفتم و میگم الهی رضا برضائک...

ولی شکستم چون ....................

گله ای نیست...

ریز ریز شکسته هام رفت تو چشم زمونه...

گله ای نیست...

دیگه هیچی نخواهم گفت...

راستی دل شکسته سیری چند؟؟؟

آقا حضرت عباس...چقدر ناامیدی تلخه...بمیرم واسه دلت...

:::ببخشید کامنتهاتون بی جواب تایید میشه...

حرفی واسه گفتن ندارم...

بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت

سر خم می سلامت شکند اگر سبویی...

نوشته شده در سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 8:30 توسط شادی|

اشکی برای گریه به این دیده ها دهید
دستی برای سینه زدن دست ما دهید
روزی اشک ما بود از روضه ی شما
جز روضه رزق گریه ی مار را کجا دهید
زنجیر و شال و بیرق و پیراهن سیاه
چشم انتظار مانده که اذن عزا دهید
این جا مریض هرچه بخواهید حاضر است
هرکس گرفت چشم شما را شفا دهید
حاجت گرفته بودم و خود بی خبر از آن
از بس که حاجت دل ما بی صدا دهید
بانی روضه های محرم که گشته اید
بانی خیر گشته به ما کربلا دهید

هر جا غمی رسید گفتیم "حسین" هر جا تو هر غمی گفتیم " حسین" اسمت، دردهات، تشنگیهات ما رو از رو برد غمهامون یادمون رفت...

آقاجون تو غم تو کی تسکینمون بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آقا مدد تو غمت...

آخخخخخخخخخخخخخ محرمت رسید؟

غمت رو به عالمی نخواهم داد...

سوختن از غمت رو به هیچ بهشتی نخواهم داد...

السلام علیک یاحـــــــــــــــسین(ع)

آقا جسارت است ولی روزی کم خواهیم آمد در غمت...روزی تمام خواهیم شد در غمت...

آقا جسارت است حال دلم بد است...بد...

بازم دلم گرفته...بازم چشامو غم گرفته...

آقای خوبم ماه عزاتو عشقه...آقای خوبم سینه زناتو عشقه...

لبیک یا حسین...

نوشته شده در شنبه سوم آبان 1393ساعت 19:7 توسط شادی|

 

سلام  و عرض ارادت به همگی...اول آبان ماهِ یک هزار و سیصد و نود و سه...اولین روز دومین ماه پاییز...

دیدی چطوریه؟ گاهی زندگی چهارنعل میره...یعنی چهارنعلا...منظور چیه؟ اینکه گاهی تو لحظه میگم تو ساعت مثلا یه احوالاتی پیش میاد که حس میکنی خوردی به دیوار بتنی و هرچی دست و پا میزنی راه نجاتی نداری...اصلا ممکنه موضوع خیلی کوچیک باشه...

زیاد سخت میگیریم.بخدا زیادی سخت میگیریم...میشه یه کم نرم تر با هارمونی لطیف تر و ساده تر زندگی کرد اینطوری از زندگی تیر نمیخوریم ترکش نمیخوریم از بغلمون رد میشه و میره...

یه کم آسون تر زندگی کنیم...یه کم راحت تر...یه خدایی داریم که بی چشم داشت ثانیه به ثانیه کنارمون هست بهتر نیست بهش اعتماد کنیم و یه کم بیشتر از کنار مسائل بگذریم؟؟؟

روز رحلت آیت الله مهدوی کنی اومدم یه جمله در مورد ایشون نوشتم ولی خب طبق معمول این روزهای من بلاگفا مشکل داشت و ثبت نشد.گاهی یکی یه حسی بهت میده که اگر بیانش نکنی به قول دوستی "ستمه" اره...

نحوه صحبت کردن ایشون خیلی خاص بود سیاستمدار بود ولی کمتر وارد حیطه سیاست میشد تو صحبتهاش. واسه همین هرجا میرسیدم بهشون کارم رو متوقف میکردم و گوش میکردم با اینکه من هر صحبت و سخنرانی رو نمیتونم گوش بدم بعضی ها رو عجیب مایلم بشنوم یکیش هم لحن خاص بدون کنایه و صادقانه ایشون بود...خدایش بیامرزد...

ادامه مطلب هم جالبه!!!


ادامه ی عرایضم:
نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 8:48 توسط شادی|

 

سلام و عرض ارادت...و آرزوی سلامتی و آرامش و شادی واسه همه...الوعده وفا...گفتم میام مینویسم البته به دلایلی با تاخیر ولی خب امروز به امید خدا مینویسم اون شب چی شد...


ادامه ی عرایضم:
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 9:17 توسط شادی|

 

ساعت 2 و 22 دقیقه نیمه شب...

یه معجزه دلیل شکستن سکوته منه واسه مقدس ترین روز عمرم...

عمری باقی باشه فردا مینویسم...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 3:59 توسط شادی|

 

 

 

 

امروز خاضعانه میبخشم...همه چیز و همه کس را...

 

 


ادامه ی عرایضم:
نوشته شده در جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 0:1 توسط شادی|

 

...

 

دلم واسه قالبم تنگ شده بود...

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مهر 1393ساعت 10:13 توسط شادی|

 

شمارش معکوس...

1

2

3 ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥...


نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 11:13 توسط شادی|

زرد است که لبریز حقایق شده است

               تلخ است که با درد موافق شده است

                   شاعــــر نشدی وگرنه می فهمیدی 

                     پاییز بهاری است که عاشق شده است . . .

 

پاییز می آید ،

زمانی که خاطرات شیرین گذشته ی خودم را با تو به یاد می آورم

پاییز همچون بهار دل انگیز می شود ،

بیا و اینک مرا با خود به آن سوی دریاها ببر...

 ::: انتظار شیرینی هر دم در دلم جوانه میزند...عجیب ساعات خوشی را به دل میسپارم...

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 9:17 توسط شادی|