کلبه شــــــــــــادی

 

این روزها عجیب یاد این مکالمه می افتم

خبرنگار: آقای ظریف از ژنو چه خبر؟

آقای ظریف: ژنو خسسسسسسسسته...خسته...

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد ۱۳۹۴ساعت 21:34 توسط شادی|

 

التماس دعای مخصوص از همگی...

خدایا.......فقط خودت...

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۴ساعت 0:42 توسط شادی|

 

شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد...

خدایا خدایی کردنت رو شکر.نعمتت رو در حقمون کامل کن به حق لحظات بابرکت این ماه...آمین.

نوشته شده در شنبه بیستم تیر ۱۳۹۴ساعت 2:7 توسط شادی|

 

شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد...

خدایا خدایی کردنت رو شکر.نعمتت رو در حقمون کامل کن به حق لحظات بابرکت این ماه...آمین.

نوشته شده در شنبه بیستم تیر ۱۳۹۴ساعت 2:6 توسط شادی|

 

ایام شهادت مولای مظلوم رو خدمت همگی تسلیت عرض میکنم.تو شبهای با عظمت قدر برای هم دعا کنیم...

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ساعت 23:1 توسط شادی|

 

سلام و عرض ارادت خدمت همگی...طاعات و عبادات همگی مقبول.واقعا تو یه شرایطی روزه گرفتن واقعا "مَرد" میخواد...روزه مال خداست آخه...پس خدا میدونه و این مردونگی ها...انشاالله خدا توان مضاعف بده به حق بزرگیش.

کار ما آدم ها خنده داره.وقتی چیزی رو نداریم به شدت به دنبال به دست آوردنش هستیم و همین که بدستش میاریم نسبت بهش بی اعتنا میشیم.انگار خیالمون راحته که داریمش و این خصلت خوبی نیست...

منظورم همین وبلاگهاست.تا وقتی مسدود بود روزی چند بار بررسی میکردیم که کی درست میشه از وقتی درست شده باز راه ننداختیمش...

ولی من اومدم که جدی شروع کنم...هرگز شبکه های اجتماعی جای وبلاگهایی که مونس چندین سالمون بوده رو نخواهد گرفت.اینجا یه تریبون عمومی هست که زبان گویای ماهاست...واسم بسیار ارزشمنده...

یادتونه اون اوخری که اون اتفاق بیفته در مورد چی صحبت میکردم؟

عرض کرده بودم ازم انتقاد کنید و ...درسته؟ بعدش گفتم یه چند تا خصلت هست که دوست و دشمنم بهش اعتراف دارن...

هیچ کدوم مد نظرم نیست جز یه مورد خاص...و چرا میخوام این مورد رو بیان کنم؟ چون به یک دلیل بزرگ تصمیم گرفتم یه کاری رو تو وبلاگم عملی کنم...عملی! نه زبونی.

و اون مورد خاص اینه که همه معترفن که "آدم پرانرزی و شادی" هستم که این انرژی که تو وجودم هست میتونه حالشون رو بهتر کنه...میگن یه چیزی تو وجودت هست که حالمون رو عوض میکنه...

این چیزی هست که دوست و دشمنم بهش معتقدن و این که حال دشمن هام هم با بودنم بهتر میشه واسم جالبهمنظور از حال، حال روحی هست.یعنی شادی و طراوت من نفوذ میکنه به روحشون...

ای جانم مادر بزرگ عزیزم هروقت بدحاله و بی روحیه خودم میدونم میگم من الان میرم خوبش میکنم.میرم کنارش و به 15 دقیقه نرسیده بلند میشه میشینه و میگه و میخنده...برای همین دو روز نرم پیشش میگه مادر تو نباشی دنیا ساکته و غمگین...

حالا چیزی که جالبه جز یک مورد خاص هیچ چیزی نمیتونه منو ساکت کنهیعنی غرق درد هم باشم اون طراوت روح و شادی و انرژی رو دارم...

همیشه اینطور بود که هرکس بی روحیه میشد میگفت فلانی بیا یه کم صحبت کنیم تا حالم بهتر شه و چون این انرژی صادقانه و عمیق هست واقعا بهتر میشدن...خدا رو هزار مرتبه شکر...

حالا اینو گفتم چون تصمیم گرفتم این انرژی رو از اینجا به همه شماهایی که واسم مهم هستید منتقل کنم...

یعنی حال همه ما باید؟؟؟ خووووووووووووووووووش بشه...

اصلا میدونید چیه؟ اون روزی که به شادی نگذره اون روز رو کشتیم...میخوام دیگه روزهامون رو قتل عام نکنیم...

طول عمر رو نمیشه حدس زد ولی عرض عمر رو خودمون میتونیم تعیین کنیم...چرا سرشار از شور نباشیم...

دلم میخواد وقتی میاید کلبه من وقت رفتن حالتون بهتر شده باشه...

انرژی مثبت داشتن تو طنز و شوخی و قهقهه و مسخره بازی نیست.بلکه یه چیزهایی رو باید تو وجودت بوجود بیاری تا اون طراوت مدام بشه.وگرنه بله به یک جوک میخندیم و بعد حالمون میشه همونی که قبل اون جوک بود...اگر موفق شدی اون شادی رو ملکه ذهنت کنی تو بدترین شرایط هم میتونی حال خودت و اطرافیانت رو عوض کنی...

میتونی بشی تکیه گاه روح اطرافیانت که تو حال بدشون بخوان کنارت بشینند و تو با چشم ببینی که لحظه به لحظه دارن بهتر میشن.این نعمت بزرگی هست که برای بدست اوردنش خودمون هم دخیل هستیم...

یکی از اتفاق هایی که افتاد و باعث شد این تصمیم رو بگیرم این بود که به عزیزی زنگ زدم.صداشون خیلی گرفته بود ثانیه به ثانیه که حرف زدیم دیدم صداشون باز شد و به نیمه های تلفن که رسیدیم با صدای بلند میخندیدن و من لذت میبردم...و آخر صحبت ها خودشون گفتن که حالم بد بود حالم رو خوب کردی...جالبیش چی بود؟ چون خودم تو اون روز و اون لحظه تو بدترین یعنی بدترین حال زندگیم بودم...حالی که هرگز تجریه ش نکرده بودم یعنی مرگ رو تو دو قدمی خودم میدیدم...

این باعث شد بدونم تو بدترین حال خودم هم اون انرژی به طرف های مقابلم میرسه...

این حالت طراوت و آرامش عمیق هم راحت بدست نیومده.من از اون دسته افرادی هستم که 24 ساعته رو خودم کار میکنم...میخوام تجریه های کوچولوی خودم رو تو این مورد باهاتون به اشتراک بذارم...

هدف فقط و فقط و فقط اینه که حال همه ما"احسن الحال" بشه.همین!

فدای همگی...

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ساعت 8:45 توسط شادی|

 

 

سلام به روی ماه همگی...امیدوارم آرامش مهمون قلبهاتون باشه...خب یه سری مطالب رو از دست دادیم و برای من که بکاپ نداشتم یعنی پرید دیگه.ولی شکر هنور فکری هست قلمی هست احساسی هست خواهیم گفت خواهیم نوشت...زندگیه دیگه چه میشه کرد...

امروز قالب ها رو برگردوندم...هنوز خیلی از دوستهای گلم وبلاگهاشون رو احیا نکردند منتظر همشون هستم...

منتظرم این جمع باز جمع بشه...

برای همگی طول عمر بابرکت همراه با سلامتی و آرامش و شادی  آرزو میکنم...

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ساعت 19:9 توسط شادی|

 

 

سلام به همگی...آخخخخخخخخخخخخ دلم واسه خونه م دلم واسه اینجا دلم واسه همه خیلی تنگ شده بود.

واقعا تابم تموم شده بود امروز باز کردم گفتم خدایا دیگه تموم شده باشه که دیدم تموم شده.الهی شکر.

 

بله برگشتیم به 2 سال قبل.کسی مقصر نیست...پیش اومد.همونطور که واسه سخت افزارهای خودمون پیش میاد فقط یه سوال واسم پیش میاد که آیا میشد با احتیاط و مراقبت بیشتر پیش نیاد؟؟؟

قضاوت نمیکنم ولی سوال خواهم کرد.

وااااااااااااااای رها شدم....................دلم تنگ شده بود.

هیچ جا هیج جا آزادی وبلاگها رو نداره...بابا خونمون هست محلمون هست دور هم بودیم با هم گفتیم خندیدم حرف زدیم. مگه میشه دل کند مگه میشه رها کرد...

تا زمانی که پست جدید نذاشتید همه چیز عادیه.با اولین پست تغییرات دیده میشه.

به هر حال باید از نو شروع کرد تا ببینیم چی پیش میاد واسه مطالب قبلی.

خیلی خوشحالم که اینجام.خیلی...

حرمت و ارزشش چیزی کمتر از خونه های واقعیمون نبود...واقعا سخت گذشت این مدت.خیلی...

 

امیدوارم همگی خوب خوب باشید

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر ۱۳۹۴ساعت 14:43 توسط شادی|

 

کاش درست شده باشه

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر ۱۳۹۴ساعت 14:1 توسط شادی|

 

 

 

یا علی...ذهنم زمین خورد و شکست

قامتِ فکرم زمین خورد و شکست

 

 
یا علی نامت دهان پر میکند
 
پایِ احساسم زمین خورد و شکست
 
 
یا علی مولای عشق و مستیم
 
شور و حالم هم زمین خورد و شکست
 
 
اسم تو آمد زبانم بسته شد
 
شعر تبدارم زمین خورد و شکست
 
 
پیش پاهایت تمام هستیم
 
ناگهان یکجا زمین خورد و شکست
 
 
تا نوشتم یا علی زانو زدم
 
پیش پایت دل زمین خورد و شکست
 
 
من کجا و از شما گفتن کجا
 
ظرف گفتارم زمین خورد و شکست
 
 
اشک با من عشقبازی میکند
 
اشکهایم چون زمین خوردم شکست
 
 
با توام مولای شب های دراز
 
با تو ای آقای دل آقای ِ راز
 
با تو ای یار و رفیق بی کسی
 
با تو غمهایم زمین خورد و شکست
 
 
آمدی احساسِ دنیا تازه شد
 
بی کسی هایم زمین خورد و شکست
 
 
یا علی دست تو و دستان ما
 
طاقت و تابم زمین خورد و شکست...

 

 

میلاد مولای عشق را به همگی تبریک و تهنیت عرض میکنم

و

روز پدر و روز مرد رو به همه مردهای ِمرد روزگار

صمیمانه تبریک میگم...

و

تبریک خاص و ویژه به مردترین مردی که در روزگارم دیدم...

 

سایه مولا بر سر همگی مستدام...

 

 

حرمت روز "مرد" واسم وصف ناشدنیه...

یکسال انتظارش رو میکشم.

 

واژه " مرد " واسم اینقدر بزرگه که ساکتم کرده...اینقدر عظمت داره که نتونم

زبون باز کنم.اینقدر که...فقط میتونم بگم: قربون بزرگیت خدا...

ممنون که یکی رو گذاشتی رو زمین

که شبیه خودت باشه...ممنون شونه هات رو گذاشتی رو زمین...

ممنون صبرت رو گذاشتی رو زمین

ممنون خدای خوبم...

واژه مرد رو کسی میتونه درک کنه که یه مرد واقعی رو درک کرده باشه...

زبون قاصره چیزی که تو دلم هست رو بگم...

خدایا دستهای مرد های مرد رو محکم بگیر...

سینه ات رو بذار واسه دردهایی که تو دلاشون قایم کردند...

تو ماه گذشته سه تا مرد بهم گفتن که "مرد نیستی بدونی مرد بودن چقدر سخته"

با همه وجودم باور دارم مرد بودم خیلی سخته...خیلی سخته کوه درد باشی و لبخند بزنی...

مرد بودن سخته...مرد موندن سخت تر...

خدایا نگاهه خاصت رو واسه مردهای مرد روزگار تمنا میکنم...

من ناتوانم...تو جبران کن...

 

یا علی!

نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:56 توسط شادی|