کلبه شــــــــــــادی

کلبه شــــــــــــادی

شادی
کلبه شــــــــــــادی

بهترین نقاشی از آرامش

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب، رودهای آرام، کودکانی که در خاک می دویدند، رنگین کمان در آسمان، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد، و بتدریج آنها را حذف کرد تا دو اثر ماند:
اولی، تصویر دریاچه آرامی بود که کوه های عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جای آن می شد ابرهای کوچک و سفید را دید و اگر دقیق نگاه می کردند، در گوشه چپ دریاچه، خانه کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود، دود از دودکش آن بر می خواست، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
 
تصویر دوم هم کوه ها را نمایش می داد. اما کوه ها ناهموار بود، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوه ها بطور بیرحمانه ای تاریک بود، و ابرها آبستن آذرخش، شاید اصلا تگرگ و بارانی سیل آسا بود.
این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد، در بریدگی صخره ای شوم، جوجه پرنده ای را می دید. آنجا، در میان غرش وحشیانه طوفان، جوجه گنجشکی، آرام نشسته بود.
پادشاه بالاخره درباریان را جمع کرد و برنده جایزه را اعلام نمود: جایزه بهترین تصویر آرامش، تابلو دوم است.
 
بعد توضیح داد :
 
"آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا، بی مشکل، بی دغدغه یافت می شود، آرامش آن چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت، آرامش در قلب ما حفظ شود. این تنها معنای حقیقی آرامش است."
 


تاريخ : چهارشنبه پنجم شهریور 1393 | 13:40 | نویسنده : شادی |

زندگی کردن نه گذران عمر...

سلام و آرزوی آرامش و سلامتی برای همگی...اینی که نوشتم یه سلام نیست که مدام به رسم ادب تکرارش کنم این یه آرزوی قلبیه که واسه همه دارم...آرزوی سلامتی و آرامش برای همه...غریب و خودی...دوست و دشمن...برای همه بدون قید و شرط...

تو این زمونه ای که همه به دنبال یافتن گوهری به اسم"خوشبختی"هستند و هرکس یه جور معناش میکنه مصداقه همون شعره که " آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم...یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم...

رمز خوشبختی زندگی کردن در لحظه هست و ما ازش غافلیم...

به همین سادگی" زندگی کردن در لحظه...نه در دقیقه نه در ساعت نه در روز نه در ماه نه در سال که"در لحظه...

دقت کردید چطوری زندگی میکنیم؟

وقتی خونه هستیم دلمون میخواد بریم بیرون...وقتی بیرونیم میگم پس کی میرسیم خونه؟...وقتی سرکاریم میگیم کی تعطیلی میشه وقتی تعطیلیم میگم کی بشه برم سرکار حوصله م سر رفت...

تفریح هستیم میگیم خسته شدیم کاش زودتر برسیم خونه...تفریح نمیتونیم بریم بهونه تفریح و گردش رو داریم...

مدرسه میریم میگم کی وقت دانشگاه میشه.دانشگاه میریم میگم کی فارغ التحصیل میشم(که من با این واژه فارغ التحصیل کلا مشکل دارم)...

دانشگاه تموم میشه دو روز تو خونه هستیم میگیم کی سرکار میرم.سرکار میریم میگیم دریغ از یک روز بیکاری...

سفر میریم هوای خونه رو میکنیم خونه هستیم تو فکر سفریم...

روزِ میگیم کی شب میشه یه دل سیر بخوابم.شب میشه میگیم کی صبح میشه هوا روشن شه و به کارهام برسم...

هیچی راضیمون نمیکنه همش به فکر گذران لحظات هستیم همش به فکر اینکه این بگذره و به دیگری برسیم...

مجردیم میگیم کی ازدواج میکنم ازدواج میکنیم میگیم کی بچه دار میشم.بچه دار میشیم میگم کی بزرگ میشه بزرگ میشه میگیم کی دانشگاه قبول میشه دانشگاه میره میگیم پس تکلیف ازدواجش چیه؟ ازدواج میکنه به سال نکشیده غم میخوریم که پس کی بچه دار میشه...

پس کی؟ این واژه رو چقدر یه زبون میاریم...

از گذشتن لذت میبریم غافل از اینکه همین "گذشتن معناش تموم شدن عمر ماست بی اینکه یک روز زندگی کرده باشیم...

چی رو بگذره؟ چرا بگذره؟ چرا زندگی نمیکنیم ؟ چرا از زندگی لذت نمیبریم؟ چرا همش منتظریم؟ منتظر چی هستیم؟ که عمرمون بگذره؟ که بگن برگه ها بالا و تمام؟

خب پس چیه؟ چی میخوایم؟ وقتی میگذره هم ناراحتیم...ای داد یاد دوران سربازی بخیر...ای داد یاد دوران دانشگاه بخیر... یاد دوران مدرسه بخیر...یا دوران مجردی بخیر...یاد.... یادت میاد تو همون دوران چقدر آرزو کردی زود بگذره؟

ولله که عجب موجوداتی هستیم و عجب خدای صبوری داریم...

ای داد که عمر و جوانی گذشت و ما فقط در فکر گذران زندگی بودیم نه زندگی کردیم نه جوانی نه خوشی و نه...

هیچ کس هم مقصر نیست جز خودِ ما...از ماست که بر ماست...چه گلایه ای چه اعتراضی؟...

آرزوی سپری شدن عمرت رو نداشته باش به فکر گذران زمان نباش.در "لحظه زندگی کن.تو همین لحظه ای که هستی...اگر داری نوشته منو میخونی از همین نوشته ناچیز نه به خاطر نوشته من به خاطر ذهن خودت به خاطر خوشی لحظه خودت لذت ببر.از صندلی که روش نشستی از  خونه ای که توش نشستی.حتی اگر هیچ راحتی نداری بگرد از کوچکترین چیزی که داری لذت ببر نفس بکش زندگی کن.

داری ظرف میشوری؟ از آب که میریزه رو دستات از کف مایه ظرفشویی از بازی با کف و آب لذت ببر...

داری راه میری؟ از اینکه دو تا پا واسه رفتن داری لذت ببر...تنهایی؟ از اینکه مجال فکر کردن داری لذت ببر...لاغری؟ از اینکه میتونی یه برنامه بریزی و یه هدف رو دنبال کنی لذت ببر...چاقی؟ از اینکه میتونی از روزمرگی فراتر بری و ورزش کنی و یه جور خاص غذا بخوری لذت ببر...پول نداری؟ از اینکه زحمت نگه داری و خطرش رو نداری لذت ببر...پول داری؟ از اینکه لذت ببخش نصیبت شده لذت ببر...بیماری؟ از اینکه میتونی برای یه تب کردنت هم پاداش بگیری از خدا لذت ببر...

تو بدترین شرایط هم فرصت لذت بردن از زندگی فراهمه اگر تو لحظه زندگی کنی...اگر غم گذشته و نگرانی آینده رو از لغتنامه زندگیت حذف کنی...

زندگی دیروز نیست...فردا نیست زندگی همین امروز هم نیست.زندگی درست همین"لحظه هست...شاید لحظه دیگری در کار نباشد...

کی میدونه چند ثانیه دیگه مجال زندگی داره شاید همین آخرین ثانیه عمرت باشه پس همین ثانیه رو زندگی کن.همین ثانیه رو نفس بکش.بخند شادی باش...رها باش آزاد باش"""زنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدگی کن...

این کاری که ماها داریم میکنیم زندگی کردن نیست...گذروندن زندگیه...حیف از زندگی که بگذرد بی آنکه زندگی کرده باشیم...

زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است...امروز رو دریاب...از دیروز واست آبی گرم نمیشه فردا رو هم کسی ندیده...پس امروز رو عشق است...همین لحظه و ثانیه رو عشق است...



تاريخ : سه شنبه چهارم شهریور 1393 | 10:45 | نویسنده : شادی |

شایعه پشت شایعه...

سلام و آرزوی سلامت و آرامش برای همه...امیدوارم ایام به کام و زندگی بر وفق مرادتون باشه...

یه چیزی بگم و بگذرم."جنبه" که نباشه دیگه وبلاگ و فیسبوک و مسنجر و وایبر و واتساپ و تانگو فرقی نمیکنه...گنجایش رو باید محک زد.هرچی بیشتر از گنجایشت هست و تو رو به بیراهه میکشونه رو خودت از زندگیت حذف کن.همین!

یه چیزی که خیلی مهم هست و لازم دیدم در موردش صحبت کنم اینه که مردمی شدیم که جون میدیم یکی یه حرفی بزنه ما زود اون رو به گوش همه عالم برسونیم...و این یعنی همه مردم آزارها همه فرصت طلبها همه دشمن ها به گوش باشید ما در آنی بازیچه شما خواهیم شد...

اینطور نباشیم...نباید باشیم...خواهشا نباشیم...

شایعات اخیر حسابی اعصابم رو تحریک کرده.نه خود شایعه بلکه اینکه از کجا نشات میگیره و دلیلش چیه.

شایعاتی از "زبان رئیس بیمارستان نمازی شیراز" و اخیرا از زبان "رئیس بیمارستان شهید سید مصطفی خمینی تهران"، و دو اسم به عنوان رئیس این دو بیمارستان ذکر شده که همین ذکر نام باعث شده مردم بیشتر باور کنند شایعه رو.

و لطف بیکران کاربران وایبر و واتساپ و تانگو و صاحبان وبلاگها و تریبونهای شخصی باعث شده این شایعه ها به سرعت پراکنده بشه و رعب و وحشت بین مردم بوجود بیاره...

یه صحبت جدی بکنیم؟ چرا اخبار گوش نمیدید؟ چرا روزنامه نمیخونید؟ چرا از حال و احوال دور و اطراف خودتون بی خبر هستید؟ اگر تسلط به محیط زندگیشون داشتید که اینطور با این خبرها خام نمیشدید که تا نوشتن "خبر فوری" و نوشتن به گوش همه برسونید شما هم دست به کار بشید...

لازم هست یه کم سرمون رو از روزمرگی؛مشکلات شخصی و فیسبوک و وایبر و واتساپ و تانگو و ...بیرون بیاریم یه کم دور و اطرافمون رو نگاه کنیم که اینقدر بی خبر از جامعه نباشیم که بازیچه دست هرکسی بشیم

سه یا چهار خبر وحشتناک از زبان رئیس بیمارستان نمازی ذکر شده که شخص نام برده نه تنها رئیس بیمارستان نمازی نبوده و نیست بلکه وجود خارجی هم نداره.و دقیقا همین مورد درباره بیمارستان مصطفی خمینی تهران...و جالب اینکه به واسطه امکانات فراوانی که همه حتی بچه های دبستانی هم با تبلت ها و گوشی هاشون در اختیار دارن خبر به سرعت منتشر شده...

تا کی باید بازیجه دست بازیگران باشیم رو نمیدونم...تا کی باید چشم بسته زندگی کنیم رو نمیدونم...کی میخوایم یه کم فکر کنیم و عقلانی رفتار کنیم رو هم نمیدونم...

فقط متاسفم که کس و بی کس راحت به ریش ما میخندند...همین!

و اما حرف امروز من...

::: من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف...آنچنان است که آهسته دعا نتوان کرد...



تاريخ : شنبه یکم شهریور 1393 | 16:3 | نویسنده : شادی |

...!

سلام و آرزوی سلامت و آرامش برای همه...امیدوارم ایام به کام و افسار زمانه در دست باشد...امیدوارم شما سوار بر چرخ دوار باشید...امیدوارم این شما باشید که به سرنوشت حکم میدید...امیدوارم حال دلتون خوش باشه حال نگاهتون خوش باشه...امیدوارم امیدهاتون پرنور باشه...یک عالمه واستون خوشی و سلامت و آرامش امید دارم...

کلا بنده کم سعادت شدم ولی خب دلم اینجاست دیگه...پیش همه شما!

در مورد "اولین هام" دلم میخواد اونهایی که هنور هستند رو با یه عکس زنده کنم و اینجا ثبتشون کنم ولی خب به دلیل جابجایی یه کم طول میکشه ولی انجامش میدم.خوشحالم پست قبلی خاطره های شما رو هم زنده کرد...

 

بریم ادامه مطلب؟



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه سی ام مرداد 1393 | 9:52 | نویسنده : شادی |

اولین هام...

سلام و آرزوی آرامش برای همه...امیدوارم روز خوش و روزگار بر وفق مراد باشه...

اون روز که پست خلق و آفرینش خلاقانه رو نوشتم یاد همه چیزهایی افتادم که من خالقشون بودم.دلم واسه تک تکشون تنگ شد.انگار دلت واسه بچه هات تنگ بشه...یاد همه شروع ها افتادم همه اولین ها...

اولین باری که فهمیدم جعبه مداد رنگی من تو دستام رو صحنه سپید کاغذ میتونه خالق تصاویری باشه که روحم رو جلا بده...میگفتن خط و نقاشی رو ژنتیکی به ارث بردم...خودم همیشه خط زیبا و دست هنرمند بابایی واسه طرح زدن رو ستایش میکردم...یادمه تو کلاس زحمت امتحان نقاشی همه گردن من بودبعدش وقت واسه نقاشی خودم کم میومد.یادمه واسه کشیدن هر نقاشی ساعت ها وقت میذاشتم.یه روزی قرار بود یه کلبه بکشم که دورش پر از درخته.اول کلبه رو کشیدم.بعد تک تک درختهاش رو.وقتی آخرین درخت رو کشیدم کاملا حس کردم سایه خنک درختها افتاد رو کلبه.حسش اینقدر قشنگ بود که هنوز یادمه.ده یا یازده سالم بود اون موقع...

اولین و سخت ترین تابلوی بزرگی که کشیدم یه مینیاتور عظیم بود.عظیم از نظر ظرافت کار و توان بنده.با کمک یکی از دوستان این کار رو کردم.سایزش تقریبا یک متر در یک متر بود.اونم با چی؟ با مداد و مداد رنگ روی مقوای اشتنباخ.همه با مداد رنگ کار کردیم و میدونی در فضای یک متر در یک متر رنگ کردن با مدادرنگ معناش چی میشه.صحنه تجسم یکی از شعرهای خواجه حافظ بود.

برای سبک شدن کار طرح رو اون زد رنگ رو من انجام دادم.نمیدونم چند روز طول کشید ولی وقتی تموم شد و بالا گرفتمش از خوشحالی با دنیا هم عوضش نمیکردم...

عاشق نوشتن بودم...هم خط نوشتن هم سبک نوشتن و ادبیاتش.اولین داستان بلندی که نوشتم اسمش"امید" بود دقیقا سال اول راهنمایی بودم.39 صفحه بود.یه داستان سراسر تشبیه و آرایه ادبی.اون زمان که آرایه ها رو نمیشناختم قلمم بی اراده ادبیات رو رعایت میکرد...

اولین متن ادبی که نوشتم و یادمه که ده بار خودم با صدای بلند خوندمش واسه خودماولین شعری که گفتم.من شاعر نیستم ولی واسه دل خودم چند باری پا تو کفش شاعرها کردم.

واسم لذت بخش ترین کار این بود که یه مداد روون دست بگیرم سیاه قلم نقاشی کنم بعد با خط زیبا توش شعر بنویسم.هنوزم هر زمان مداد دستم بیفته طرح میزنم و مینویسم...ولی خودم معتقدم دیگه خطم به زیبایی قبل نیست از بس از کمبود زمان تند تند نوشتیم حیف شدیم

اولین کاموایی که دستم گرفتم.اینکه یه کلاف نخ بشه یه چیزی که قابل استفاده هست واسم خیلی جذاب بود.اولین شال گردنی که بافتم و اولین بلوز ابر و بادی که با دستام خلق شد...

اولین کوبلنی که تصویر یه دختر و آهوی قشنگش کنار رودخونه بود...

اولین پارچه ای که تو دستام لباس شد.خییییییییلی خیلی واسم قشنگ بود که یک ساعت قبل پارچه بوده و حالا یه لباس قابل پوشیدنه...هنوزم این کار واسم حکم معجزه دست و فکر رو داره...

اولین عروسکی که با پارچه دوختم.وقتی چشمهاش رو میذاشتم انگار واسم زنده میشد...

اولین غذایی که درست کردم.یادمه آشپزخونه رو قرق کرده بودم و تا کارم تموم نشد نذاشتم کسی داخل بیاد.اولین غذایی که شبیه غذای هیچ کس نبود.غذایی به سبک فکر جوان و تازه من...یادمه خیلی خوشمزه بود خیلی هم زیبا ولی بعد ها یاد گرفتم باید در کنار طعم و زیبایی اسراف نکردن رو هم لحاظ کنم

اولین باری که با نشاسته و چسب چوب و ... خمیر درست کردم و اولین موجودی که با خمیر من شکل گرفت و از نظر من زنده بود...اولین خلاقیت هایی که با یه تیکه خمیر شکل میگرفت...

واااااااااااااااااای اولین باری که خمیری با پورد سنگ و چسب کرگدن و سریش و ... درست کردم...یعنی تا این خمیر درست میشد دیگه نه پاهام جون ایستادن داشت و نه دستهام دست بوداین خمیر وقتی خشک میشد اینقدر محکم بود که میتونستی واسه یک عمر بودنش حساب باز کنی.وقتی با این خمیر روی سفال و چوب طرح میزدم و وقتی رنگش میکردم و کار تموم میشد تمام قد می ایستادم جلوش حس میکردم نیم متر بلند تر شدم از لذت کاری که خالقش خودمم...

اولین طرحی که با کامپیوتر طراحی کردم و رو سفال نقش زدم و واسه همیشه موندگار شد...کوزه های سفالی که با خلاقیت مختصرم مختص من میشد...دیوار کوبهایی که شبیه کار هیچکس نبود...

اولین باری که یه عکس قدیمی و نابود شده رو زنده کردم.انگار که زمان رو به عقب برگردوندم.یادمه اینقدر شوق داشتم که تا نیمه شب کار میکردم و دیگه عکس قدیمی تو کل فامیل نمونده بود که به روزش نکرده باشماولین چاپ عکسم یادمه ملاصدرا رفتم واسه چاپش.وقتی چاپ شد و داد بهم چند دقیقه فقط نگاش کردم.

اولین البوم عروسی که از عکس های بی کیفیت یه عروس و داماد ساختم.و شوق نگاهشون به خاطر زنده شدن عکس هایی که ازش نا امید بودن...

اولین تغییر شدیدی که رو عکس انجام دادم مربوط به یه دختر و پسر جوون بود که یک هفته بعد عروسیشون بود و پسره یادش رفته بود برای کارت پایان خدمتش عکس بگیره.و حالا عکس الزامی بود و هیچ عکس بدون مویی نداشت.یادمه التماس میکرد که یه کاری بکن چطور بذارم همسرم شب عروسی مو نداشته باشه؟ اون زمان اینقدر نرم افزار و پلاگین نبود باید دستی موهاش رو برمیداشتم.وقتی کار رو تحویل دادم شوق نگاهشون و دعاهاش باعث شد ارزش کارم رو با پول پایین نیارم...

اولین کارت ویزیتی که برای بابایی طراحی کردم اولین تابلویی که طراحی کردم اولین طراحی وسیع تبلیغاتی که مسئولیت سنگینی هم به خاطر بعد روانشناسیش داشت...

حتی اولین قالبی که واسه وبلاگم ساختم هم برام یک دنیا شوق همراه داشت...اولین کارت پستالی که طراحی کردم...

اخ اخ اولین طراح سه بعدیم تو تری دی مکس...یعنی کاری لذت بخش تر از اون سراغ ندارم و نخواهم داشت.زمانی که دریا رو ساختم و تلالو نور خورشید از آب گذشت و کف دریا رو روشن کرد...نمیدونی چه لذتی داشت...نمیدونی چقدر واسش وقت گذاشتم و اوج شادیم زمانی بود که هرکس دید نفهمید این کار دسته و فکر کرد یه کلیپ واقعی هست که از دریا گرفتم.تک تک طراحی های سه بعدیم دنیایی بود.واسه من دنیایی بود.اولین باغی که طراحی کردم و توش یه صندلی راحتی گذاشتم.اولین سفره هفت سینی که شمع هاش روشن شد و ماهی هاش حرکت کرد.دستی و بدون پلاگین نخ نخ سبزه هاش رو ساختم...یادمه واسه رندر کردنش یه صبح تا عصر سیستم کار کرد.و من برای ساختنش 13 روز تمام عید رو شبانه روز کار کرده بودم...

اولین رو میزی که تو مکس طراحی کردم و استادم اصلا نفهمید کار منه و فکر کرد عکسه و وقتی فهمید همه کلاس بهت زده شد...هممممممممه طرح هام تو تری دی مکس واسم دنیاست دنیا.حتی ساده ترین هاش...

و اولین خونه ای که تو دنیای واقعی با طرح خودم سلیقه خودم خلاقیت خودم ساخته شد و حالا هرجاش رو نگاه میکنم لذت میبرم...

و اولین باغچه هام...اولین گلدونهام...من عاشق اولین هام...

دلم میخواد همه اولین ها رو یادم بیاد.خیلی واسم لذت بخشه...

دلم میخواد هم اولین هام رو جمع کنم خودشون رو عکس هاشون رو و یه بار دیگه مرورشون کنم...یعنی میشه بتونم همشون رو جمع کنم؟

و چقدر قشنگ بود که وقتی میخواستم به کسی هدیه بدم اون رو با دستهای خودم میساختم...

هرگز نشد دنباله رو باشم تو هیچ کاری واسه همین همیشه کارم با کار استاد و معلمم تفاوت داشت.واسه همین من خودم رو خالق صد در صدی اونها میدونستم...

این نوشته به ظاهر ساده دنیا دنیا خاطره یک عمر زندگیم رو زنده کرد و غرق شوق شدم...

دلم میخواد همه کارهایی که از اول عمر تا حالا کردم رو یکبار دیگه تجربه کنم...خیلی دوست دارم...

اگه تونستم تعدادی از اولین هام رو جمع کنم شماها رو هم تو دیدنشون شریک میکنممیدونم شوق من وقت خلقشون، شوق کسی که میبینه رو هم زنده میکنه.



تاريخ : شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 | 17:32 | نویسنده : شادی |

خلق...آفرینش خلاقانه...

سلام و آرزوی سلامتی واسه همه...خلق کردن ، آفریدن، بوجود آوردن ، اینها چیزهایی هست که همش دارم بهش فکر میکنم.اینکه من با همین توان و موقعیت و امکانات میتونم خالق چه چیزهایی باشم...

دستهای من میتونه چه چیزی رو بوجود بیاره خلق کنه موجود کنه و تو دنیا به جا بذاره...

واسم لذت بخش ترین کار تو دنیا همینه که بتونم با خلاقیت و فکر و دستهای خودم یه چیزی رو درست کنم.و این روزها بیشتر به این موضوع فکر میکنم...همش دنبال ایده های نو هستم...

انگار منتظرم ذهنم یا دنیای بیرون یه سر مشق بهم بده و من شروع کنم...

تا حالا چه چیزهایی رو با دستهای خودتون خلق کردید؟ با فکر و خلاقیت خودتون؟ چقدر لذت بخشه وقتی خالق چیزی هستی...چقدر دلنشینه آدم خالق باشه...خالق یعنی با خلاقیت بوجود آوردن...

من هرچیزی که خالقش هستم رو خیلی دوست دارم و پای خوب و بدش هم می ایستم...

مثلا اگر چیزی رو درست کنم خوب بشه یا بد بشه پاش می ایستم و میگم من درستش کردم.بد بد بد هم باشه باز پاش می ایستم...

واسه همین اطمینان دارم خدا هم پای خوب و بد من می ایسته...چون خالق منه...

امروز بحث عرفانی نیست...بحث فقط خلق کردنه...

چی با دستامون خلق کنیم؟ چی به نظرت میرسه؟

تو فکرت منو هم شریک کن...ایده ها بهم پر و بال میده.

دلم میخواد یکی از اتاق های خونم رو بکنم یه کارگاه کوچولو یه کارگاه پر از ابزار و وسایل.بعد ساعتها برم و در رو ببندم و مشغول شم به کار.بعدش دور تا دورم بشه چیزهایی که " من خالقشون هستم...

بوی چسب بوی چوب بوی رنگ بوی خلاقیت و هنر...

مشتاقانه این کار رو دوست دارم...عقیده دارم اگر یه مدت دست به خلاقیت نزنی یه چیزی رو خلق نکنی روحت و ذهن زنگار میگیره...حیف میشه نه؟

 



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393 | 14:22 | نویسنده : شادی |

به این تنت اگر که فرصت بدی...

حسِ یک چشمه کوچک وسط یک عالمه سنگ های ریز و درشت و رنگارنگ...آبی درخشان تر از الماس که چیک چیک میچکد روی شن ها و سنگ ریزه هایی که دارند از پشت زلالی بی نظیرش میدرخشند...خنکی آب را نسیم به گونه هایت میرساند...

حسِ دستهایی که بی پروا برای لمس آب حرکت میکند...و گیاهان کوچکی که در کنار بضاعتِ بی منت آب قد برافراشته و با نوای نسیم میرقصند... و خاک نمناکی که خودنمایی میکند...

و سایه خنک یک درخت...درختی که سر به افلاک دارد و برایش تفاوت نمیکند که چه کسی از خنکی سایه اش لذت ببرد...بخششی بی مثال را تقدیم رهگذران میکند...

حسِ یک احساس که محو در طبیعت میشود...بوی خنکی آب و چمنهای تازه و خاک خیس شاید مستیِ شراب شیراز را مقهورِ خود کند...

شاید این حس را مدام در خودم تداعی میکنم...عجب طبیعت را طلب میکنم در همه عمر...

 

سلام و آرزومند سلامتی همه...حال و احوال؟ خدا رحمت کنه پدر بزرگم رو،خدا رحمت کنه همه رفتگان رو.همیشه میگفت ما رو نمیبینی خوشحالی؟ از مرگ ما بیزاری انگار؟ بعدش یکی حواسش نبود میگفت "نه!خدا بیامرز کلی میخندید...بزرگترهای ما چقدر حساب شده شوخی میکردند.یادشون بخیر.

این روزها عجب دلم هوای "دریا رو داره.نمیدونم چرا.هوای شیراز هم شرجی شده گاهی واقعا بوی دریا میاد.

یه روزی یه بنده خدایی اومده بود واسه اولین بار شیراز بعد پرسید"راستی دریای شیراز کجاست؟ اون روز من به اون بنده خدا خندیدم ولی امروز میگم " راستی دریای شیراز کجاست؟؟؟ اخه بابا شرجی و بوی عطرش داره میاد خوب خودشم حتما هست یه جایی قایم شده دیگه.دوستان شیرازی کمک کنید دریای شیراز رو پیدا کنیم دیگه.تا کی آخه ندونیم دریامون کجاست؟

یعنی شما میفرمایید بوی دریا جنوب هست که داره به مشام بنده میرسه؟؟؟

دوستان شمالی و جنوبی جای بنده رو کنار دریا خالی کنید وگرنه یه دریا تو شیراز واسه خودم میسازم...بعدش دیگه نگید قانون کپی و رایت رو رعایت نکردم...گفته باشم

چه بدانیم...

 
میشه که مردادو خجالت بدی...

 



تاريخ : دوشنبه بیستم مرداد 1393 | 16:42 | نویسنده : شادی |

خواب و بیداری...

سلام و آرزومند سلامتی همه...مرداد ماه،اسمش هم تداعی کننده یه گرمای خاصِ ولی باز هم هوا بس ناجوانمردانه گرم نیست...چون هنوز زنده ایم...مرداد باید گرم باشه که طعم خوش شیرینی بشینه تو میوه های گرمسیری تا "رطب شیرین که چیزی شبیه معجزه هست مهمون سفره هامون بشه...

این روزها عجیب دلم هوای دریا رو داره ولی عجیب هم معتقدم که یکی دو تا سه تا و...باید مراعات کنند تا اینهمه ازدحام حوالی جاده ها نشه...

شرایط یه چیزی هست که نمیتونه دائمی باشه.یعنی اینکه تصور کنیم این شرایطی که الان در اون قرار داریم موندگار میمونه منطقی و عقلانی نیست.حالا چه در حالت خوبی باشی و چه بد...

میزان هوش و ذکاوت چیزی هست که باعث میشه انسان خودش رو با شرایط جدید که پیش روش قرار میگیره وفق شده.یعنی اگر دیدی شرایط زندگیت عوض شد و تو سریع با اون هماهنگ شدی بدون فکر و عقل و ذهن تو رشد بالنده ای داشته.و این یعنی خیلی خوب!

همیشه در برخورد با شرایط دو رفتار رو میشه داشت.یکی اینکه اون رو بپذیریم و در همون حالت خاص هم از زندگی لذت ببریم.دیگه اونکه نپذیریم و همه لحظاتش زجر بکشیم...

اینکه چطور زندگی میکنیم اصلا زندگی میکنیم و یا فقط زندگی رو میگذرونیم خیلی مهمه.

اهمیتش کی مشخص میشه؟ زمانی که یه برهه خاص از زندگی مثلا جوانی گذاشت و با یادآوریش بگیم:افسوس که قدر جوونیم و ندونستم و برفنا رفت.و این افسوسها که مربوطه به "زمان میشه دردناکه چون "زمان هرگز به عقب برنمیگرده...

موضوعی که درد این روزهاست سکوت عمیق منو همراه داشته...یعنی تا به امروز حتی توان نداشتم در موردش قلم بزنم...

همه ماه رمضون رو زمانی که اذان تموم میشد و سه رکعت عاشقی و بعد میخواستم روزه رو باز کنم دقیق زمانی بود که طبق معمول هر شب خبر 20.30 رو میدیدم.و خنکی آب و شیرینی افطار و آرامش خونه همه در یک آن واسم میشد دردی که مثل یه گوی فولادی داغ از گلوم پایین میرفت و اشک همراهیش میکرد...

بدی حالم به جایی میرسید که احساس میکردم این دقیقا آخر توان قلبم هست و مجبور میشد چشم از صفحه تلویزیون بردارم و تو بغض خودم فرو برم...

ادامه مطلب رو هم همراهم باشید.



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393 | 6:49 | نویسنده : شادی |

روزی به عرض یک سال...

با توکل به اسم اعظمت" بسم الله الرحمن الرحیم...

سلام و عرض ادب...طول و عرض زمان یعنی چی؟ طول زمان یعنی تعداد ثانیه ها دقیقه ها و ساعتها و ... که میگذره ولی "عرض زمان یعنی اون مقداری که به فهم ما اضافه میشه اون مقداری که دیدگاه ما وسیع میشه اون حالاتی که به روح و دل و جسم ما میگذره...

شنیدی میگن اینقدر سال بدی بود 10 سال پیر شدم؟

دیروز روزی بود به طول یک روز و عرض یکسال...شاید هم بیشتر فهمیدم...هم بیشتر درک کردم هم بزرگتر شدم و هم بیشتر سختی کشیدم...

صحبت روزمرگی نیست...که روال فکری من در این جهت نیست...

صحبت یه چیز دیگه است...روی صحبت با "آخر خطی ها هست...اونهایی که رسیدن به ته ته خط...به اون لبه پرتگاه که دارن با چشم میبینند با دست لمس میکنند که قدم بعدی پرت شدن هست یا به شاخه درختی گیر خواهند کرد و نجات خواهد یافت و یا به عمق دره پرت خواهند شد و...

صحبت از زمانی هست که میرسی به جایی که "اجبار داری قدم برداری...یعنی اقتضای زمان و افراد مرتبط با تو هست که قدم برداری.اگر سرجات بایستی هیچی کم و زیاد نمیشه ولی مجبوری قدم برداری...اونم قدمی که دو قدمیش رو نمیدونی چی میشه...

صحبت از زمانی هست که اگر اون یک قدم رو برداری و بی نتیجه بمونه راه برگشتی واسش نیست...

صحبت از زمانی هست که "نمیدونی"""اصلا نمیدونی کجا داری میری...

صحبت از اون ثانیه ای هست که میدونی باید بری و نمیدونی با کدوم پا...

صحبت از وقتی هست که بهت میگن اینجا " آخره راهه باید بری "ولی اگر رفتی و بن بست بود "راه برگشتی نیست...

من از دیوار فولادی بیزارم...من نمیتونم برم به جایی برسم که شاید روبروم دیواری از فولاد باشه و مجبور باشم همه عمر چشم به بسته بودنش به بی راه بودنش بدوزم...

 



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه دوازدهم مرداد 1393 | 10:32 | نویسنده : شادی |

یا علی...

با توکل به اسم اعظمت" بسم الله الرحمن الرحیم...

قرار نیست دلم بلرزد

قرار نیست قدم هایم سست شود

قرار نیست بترسم...



تاريخ : شنبه یازدهم مرداد 1393 | 9:10 | نویسنده : شادی |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.