|
کلبه شادی ...زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است...
| ||
|
خوشحالم که شماها رو دارم...همه دوستهای ماهم رو... خوشحالم که اینمه همراه بی منت و مهربون دارم.که وقتی دلگیر میشم برام سنگ صبور میشن... خوشحالم که هستند کسایی که زبون دلم رو میفهمند و مترجم لازم نیست... خوشحال به خاطر همه نعمتهایی که خدا بهم داده... پست قبلی نگرانتون کرد...میخواستم پاکش کنم ولی باید بمونه تا منم یادم بمونه کسایی هستند که حتی ادب کردنشون باعث ناراحتی عزیزهام میشه... پس بهتره همیشه در برابرشون ساکت باشم... جواب ابلهان...خاموشیست. اصلا ارزشش رو نداشت که برای گوشزد کرد جایگاهشون چشم های مهربون دوستانم رو نگران کنم... اصلا ارزش یک ثانیه نگرانی تو رو نداشت عزیزترینم... که یک ثاینه فکرت خراب بشه که دلت دلواپس بشه... حاضرم بمیرم و هرگز غم بهت ندم...دلواپست نکنم نگرانت نکنم... روح و قلب و نفسم رو میدم که همیشه شاد باشی همیشه سالم و همیشه بخندی برام... زندگی یعنی شادی و سلامتی و خنده تو...زندگی یعنی من شاهد روز به روز شادتر بودنت... زندگی یعنی من شاهد سلامتی دائمیت... زندگی یعنی خود تو... زندگی من دیگه هرگز به هیچ دلیل دلواپست نمیکنم... برای اولین بار دیروز باعث این نوشته رو لعنت کردم... برای دلواپسی هات میمیرم...بدون من تو رو دارم و چون تو رو دارم همیشه خوبم.همیشه خوب... بازم از همه دوستان گلم عذرخواهی میکنم...شرمنده نگاه مهربونتون شدم ولی یک دنیا وجودم گرم شد که هستید...همتون رو دوست دارم.
وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد ای که تویی همه کسم . بی تو میگیره نفسم اگه تورو داشته باشم . به هر چی میخوام میرسم به هر چی میخوام میرسم... عزیزترین سوغاتیه . غبار پیراهن تو عمر دوباره منه . دیدن و بوییدن تو نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس میخوام عمر دوباره منی . تو رو واسه نفس میخوام ای که تویی همه کسم . بی تو میگیره نفسم اگه تورو داشته باشم . به هر چی میخوام میرسم به هر چی میخوام میرسم... [ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 8:55 ] [ شادی ]
سلام:
ببخشيد خيلي وقته ميخواستم اين مطلب رو بنويسم مراعات جمع رو كردم. امروز لازم ميدونم بنويسمش.كساني كه طرف حساب اين نوشته هستند حساب دستشون مياد و از بقيه دوستان هم عذرخواهي ميكنم. دنياي مجازي هم مثل دنياي واقعي خصوصيت هاي خاص خودش رو داره.كه يكي از اون خصوصيت ها اينه كه تو اين دنيا راحت تر ميشه دروغ گفت،راحت تر ميشه پنهان شد،راحت تر ميشه به هر شكل و رنگي در اومد و هر روز يك ماسك جديد به چهره زد... هر روز يك اسم جديد...شغل جديد...هر روز يك عشق جديد................. اره با توام،با تويي كه هر روز يك رنگي...هر روز با يك اسم...هر روز با يك رسم... هر روز با يك هدف ناجور... با خود توام اره...با تويي كه مجازي بودن اين فضا شده عصاي دستت كه هر روز به شكلي در بياي هر روز به اسمي...هر روز با شغلي...هر روز با رفتاري جديد... امروز شاعر ميشي...فردا دكتر...روز بعد مهندس...باز فرداش معبر...و روز بعد روحاني... امروز مريم ميشي...فردا مژگان...روز بعدش فريدون...روز بعدش مرجان...و باز فردا...حسن و رضا و احسان... خانوم دكتري كه خيلي ها ميان و از طبع لطيفش لذت ميبرن...و جادوگر پشت اين ماسك زيبا رو نميبينند... و .......... و............... تا كي؟ براي چي؟ تو كه ميدوني من بازي نميخورم...ميدوني من عوض نميشم...ميدوني من................ پس اين تلاش بيهوده براي چي هست؟اينهمه وقت گذاشتن براي چي؟ مياي وبلاگم رو ميخوني براي چي؟ وقتي تحمل يه چيزي رو نداري چرا خودت رو آزار ميدي. خب نيا...نخون...تو مثل من نميتوني باشي...تو جنس من نيستي... تو نميتوني عاشق باشي...تو نميتوني عشق كسي رو داشته باشي... تلاش بيهوده نكن...تو خيلي وقته باختي...بدجوري باختي... من با دروغ يكي نميشم كنار نميام...من با نامردي يكي نميشم...من با فريب يكي نميشم... فكر ميكني امروز با اسمي مياي و سلام ميكني عليك ميگم يعني بازي خوردم؟ نه اوني كه بازي خورده تويي...اوني كه باخته هم تويي... اونقدر باختي كه خودت ميدوني ديگه چيزي براي از دست دادن نداري... بازنده ها به هرچيزي چنگ ميندازن شايد راه نجاتي باشه... ولي راه رو داري خطا ميري... شايد به اسمي بياي و فكر كني نشاختمت و فريب خوردم... نه! اوني كه فريب خورده تويي...هركي از ديگري ميخوره تو از خودت خوردي... تو فريب خواسته هاي نابجاي خودت رو خوردي...فريب هوس هات رو... از اين به بعد هم هر روز با اسمي خواهي آمد...با رسمي...با شغلي... و من به تو ميگم باز هم بازنده تويي... من كه داره راه خودم رو ميرم...زندگي خودم رو دارم...عشق خودم رو دارم... تو چي؟تويي كه كارت شده اومدن اينجا و جاهايي كه خودت ميدوني و ...حرص خوردن... خب نيا...نبين...حرص هم نخور...بشين زندگيت رو بكن. اينهمه نوشتي...اينمه خواستي ديگران رو تو چشمم سياه كني تونستي؟ نميتوني...من حرفم دو تا نميشه...من تا به باور نرسم به كسي دل نمي بندم... و چون باور كردم كسي باورم رو نميتونه خراب كنه...تلاشت بي ثمره...بسه ديگه... براي من اين يك بازي خنده داره...خيلي ميخندم بهت...به خدا خيلي ميخندم... و از اينكه با اسم تازه و وبلاگ تازه مياي و منم ميام ميگم عليك و تو فكر ميكني موفق شدي بيشتر ميخندم. هميشه حقيقت برنده است...صداقت برنده هست... براي همين من هميشه برنده ام...و افتخار ميكنم كه هيچ ماسكي اندازه چهره ام نيست... هيچ دروغي اندازه تنم نيست... افتخار ميكنم كه هنوز دلم پيغمبره و بهش وحي ميشه... پاكي رو از ناپاكي در آني تشخيص ميشه...دروغ رو از صداقت در آني تشخيص ميده... و اگر سكوت ميكنم دليل نفهميدن نيست...ميفهمم و ساكت تر ميشم... سكوتي كه هزاران حرف داره و گوش دل براي شنيدن ميخواد... [ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 9:43 ] [ شادی ]
هرگز باور نمی کنم که سال های سال همچنان زنده ماندنم به طول انجامد. یک کاری خواهد شد. زیستن مشکل است و لحظات چنان به سختی و سنگینی بر من گام می نهند و دیر می گذرند که احساس می کنم خفه می شوم. هیچ نمی دانم چرا؟ اما می دانم کس دیگری در درون من پا گذاشته است و اوست مرا چنان بی طاقت کرده است. احساس می کنم دیگر نمی توانم در خود بگنجم و در خود بیارامم و از بودن خویش بزرگتر شده ام و این جامه بر من تنگی می کند. این کفش تنگ و بی تا بی قرار! عشق آن سفربزرگ! آه چه می کشم! چه خیال انگیز و جان بخش است این جا نبودن. برچسبها: دکتر علی شریعتی [ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 17:57 ] [ شادی ]
طوفان دلتنگی سقف سکوتم را ویران میکند...
چتر صبرت را باز کن... مبادا ابر چشمانم هوای باریدن کند... [ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 15:20 ] [ شادی ]
ازآن پس بادل طعم احساسها را می چشم... موضوعات مرتبط: عاشقانه هاي من براي تو، دست نوشته ها [ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 11:41 ] [ شادی ]
حاصل تلاشم صدف ِ سپید رنگ یقین بود. چون گشودمش عشق پدیدار شد... موضوعات مرتبط: عاشقانه هاي من براي تو، دست نوشته ها [ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 8:45 ] [ شادی ]
دلم میکشم، ردپایی از عشقت پدیدار میشود... تصویر پنهانی دل منی؟... [ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 11:29 ] [ شادی ]
هر طرف رو كن و تردید نكن سوی منی شیرها خاطرشان هست كه آهوی منی
موضوعات مرتبط: عاشقانه هاي من براي تو برچسبها: شاعر, مهدی فرجی, عاشقانه های من برای تو [ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ] [ 10:41 ] [ شادی ]
امروز هوای دل بارانیست...خبر نداشت طوفان یاد تو ابرها را ربوده است... [ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 5:34 ] [ شادی ]
ندیدم...در فراق تو ژاکتی بافته از فلسفه بر تن دل کرده ام... [ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 10:11 ] [ شادی ]
آنگاه كه آسماني ترين صورت را بر صورت زمين گذاشت... و چون لمس عشق ممكن شد،خيسي همه زمين را غسل داد... باز قطرات اشك شوق در چشمان ابري آسمان... و باز نگاه عاشق ِ زمين كه بالا را مي نگرد... براي عاشق هميشه معشوق والاتر است... و اينگونه است كه عاشق هميشه سربلند است... چون براي ديدن عشقش بايد بالا را بنگرد... و چون چشم به چشم معشوق بدوزي عطوفت نگاهت چشمانش را خيس ميكند... و خيسي چشمان عاشقش صورتت را غسل ميدهد... اينطور مواقع اصلا نميشود تشخيص داد عاشق گريه ميكند يا معشوق...چون صورت هر دو با يك جنس اشك خيس است... و امروز نگاه زمين به آسمان چقدر عاشقانه است... راستي:از آسمان به زمين مي بارد؟... و نميشود كه از زمين به آسمان ببارد؟... و چون عاشق باشي همه چيز ممكن است... از زمين به آسمان هم مي بارد در عاشقي... اينكه همه وجودت را در دست ميگري و تقديم معشوق ميكني... اينكه همه هستيت رو در يك نگاه به او هديه ميكني... اينكه هستي تا بجايش جان بدهي... اينكه هستي تا برايش باشي... اينكه اون نيز چون تو هست...والاتر از تو... يعني هيچ چيز غير ممكن نيست... راستي ميداني... چرا بعد از گريه آسمان رنگين كمان پديدار ميشود... و ميداني چرا تو با همه يكرنگي شبيه رنگين كماني؟... من ميدانم...ناگفته هاي دلم...
داره بارون مياد...چيك چيك...قطراتش ميخوره رو سقف خونه و دلم رو پرواز ميده... بوي عطرش مشامم رو پر كرده... باز باران باريد...باز ديوانه ترم كرد هوا... طراوتش رو دوست دارم،صداش رو،بوي عطرش رو،خيسيش رو...آسمون شبيه من ميشه اينطور موقع ها...شايد چون حس ميكنم هم دردم شده دوستش دارم...و شايد چون عاشقي رو تو چشاش ميخونم...زمين خيس خيسه...آسمون خيس تر...و دل من بين و زمين و آسمان... راستي:هيچ دقت كردي زمين و آسمون با اين همه فاصله فيزيكي كه از هم دارند باز هم هميشه عاشق هم هستند و به هم نگاه ميكنند...تا حالا ديدي آسمون به جايي ديگه جز زمين چشم بدوزه؟اينه حكايتي عاشقي...اينه... فاصله ها را در عشق تو بر زمين ميكوبم و ميشكنم... در عشق فاصله بي معناست... صورت برگهاي پاييزي هم خيسه...دنيا بهشت ميشه وقتي بارون مياد... اخخخخخخخخ چقدر روزهاي باروني رو دوست دارم...چقدر دوست دارم اين هوا رو... شمال...بوي شمال مياد...چقدر اين بو رو دوست دارم
برچسبها: دست نوشته ها, عاشقانه های من برای تو [ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 10:14 ] [ شادی ]
همراه و همفكر مني تا آخرش رو بخون... همیشه یك "من" تو زندگی وجود داره،يك "ما" و يك "others"... "من" تا وقتی هست که کامل نشده باشی.حالا نه اینکه حتما عاشق بشی...نه! وقتی تو خودت رو متعلق به کس یا کسانی بدونی دیگه من نیستی...ما شدی... گروهی" ما "هستند و "من" نیستند...چون تعلق به اطرافیان دارند.تعلقات احساسی فکری و... و گروهی هم همیشه "من" میمونند. صحبتم نه از "من ها" هست نه از "ماها" صحبتم از اون "others"هست... دیگـران... از اسمشون مشخصه...آشنا نیستند...غریبه اند...نه اینکه هرکس رو نمیشناسیم "ديگران" باشند... نه! "ديگران"، اون آشناياني هستند كه روح و دلت رو نشناخته و باورت ندارند...حالا در هر سطحي كه هستي... و اين به ظاهر نزديكانِ غريب،هولناكند...وحشت آورند...تن آدم رو ميلرزونند... از تو جدا هستند هر چند با واسطه يا بي واسطه نسبت نزديكي باهاشون داري... حتي ممكن اون "others" نزديك ترين به تو يا نزديك ترين به شريك زندگي تو باشه... امان از اين "others"... اين ديگران جدا از روح ما...جدا از قلب ما...خالي از روح يكي شدن... و چرا گروهي "ديگران" ميشوند؟ نه اينكه فقط براي ما "ديگران" باشند،نه! شخصيتشون جدا از جامعه هست...تافته جدا بافته هستند...توان "ما "شدن رو ندارند...اينقدر در "منيت" خودشون غرق شدن كه به جاي "ما" شدن "ديگران" شدند... ديگه وقتي به مرز غريبگي با آدم بودن رسيدن فرق نميكنه تو چه عنواني باشند... مادر باشند،پدر باشند،خواهر و برادر باشند،همسر باشند،و با مادر شوهر و پدر شوهر و...باشند... هيچ تفاوتي نميكنه...وقتي از پرتگاه منيت به "باتلاق عميق غريبگي" پرت شدن ديگه معمولا برگشتي در كار نيست...و چون ديگه دستشون به هيچ جا بند نيست،و خودشون بهتر از من و تو ميدونند كه از قافله عقب موندن، جا موندن، چنگ به هرچيزي براي نجات خودشون ميزنند... و همين چنگ انداختن ها صورت من و تو رو زخمي ميكنه...قلبهامون رو خراش ميده... همون سنگ هايي كه از سر ناچاري به سمت بالا پرت ميكنند دلامون رو ميشكنه... همون بوي تعفن نفس هاشون كه از ته باتلاق گنديده منيت بالا مياد من و تو رو بيمار ميكنه... و اگر بخوايم نجاتشون بديم،چون "ديگران"هستند،چون روحشون از جنس روح ما نيست... سرطان منيت و غرور تو روحشون ريشه دوونده...همه روحشون رو بيمار كرده،حرف ما براشون ميشه تندي...ميشه بدي...ميشه دشمني...و بيشتر به سمت ما چنك ميندازن... و بيشتر زخم دل و زخم روح ميزنند... و گروهي از اين"ديگران" ياد گرفتند سياست ديگري رو بكار بگيرند كه همه مشكل همينجاست... اون گروه ياد گرفتند كه"ديگران"باشند و وانمود كنند"ما" هستند...و اين ويروسي هست كه به راحتي شناخته و درمان نميشه...و هميشه در حال توطئه چيني و نقشه ريختند هستند كه چطور "ما" جلوه كنند و كاري كنند كه بهشون اعتماد كنيم... و معمولا ماهاي واقعي اگر راهنماي آگاه نداشته باشيم گول ميخوريم...البته براي مدتي... چون شايد بشه بوي تعفن دهان رو با خوشبو كنند با آدامس با خوراكي براي مدتي مخفي كرد اما زماني هم هست كه اينقدر باز هم در خودشون غرق هستند كه يادشون ميره خودشون رو زير حجاب نجيبي چشم هاي ما مخفي كنند و دستشون رو ميشه... و اين وسط ما ضربه كاري ديگري خورديم و شايد زخمش به اين راحتي ها خوب نشه... اين "others" واقعيت دارند...وجود دارند...هستند... پس بايد چيكار كنيم كه كمتر خنجر از پشت بخوريم؟كمتر زخمي بشيم؟كمتر روحمون خون آلود بشه؟ بايد "ما" بودن رو جدي بگيريم...بايد تو حلقه با هم بودن بمونيم...بايد راه رو كج نكنيم... بايد با عشق، با محبت، با گذشت،با وفاداري حلقه رو تنگ و تنگ تر كنيم... بايد ياد هم باشيم...با يك لبخند با يك جمله محبت آميز...با يك نگاه عميق... بايد تو روزمرگي هامون غرق نشيم و يه روز به خودمون بيايم و ببينيم از قافله"ما" عقب مونديم و تو دست"ديگران" اسير شديم... بايد "ما " بمونيم... "others" وحشي هستند و خطرناك...خدا رو از ياد بردند...و چون كسي رو ناظر بر كارهاشون نميبينند دست به هركاري ميزنند... حذر كنيم كه بخوايم همراهشون بشيم...حتي براي يك قدم... حذر کنیم که بخوایم براشون دل بسوزونیم...چون با آتش اونها خواهیم سوخت... "ما" رو محكم در آغوش بگيريم...من و تو...ما...ديگه توان زخمي شدن نداريم...
تا تو با مني...واضح تر:چون تو با مني... و كامل تر: از وقتي كه تو بامني ديگر از"ديگران" نمي هراسم...
موضوعات مرتبط: دست نوشته ها برچسبها: حرف امروز [ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 12:25 ] [ شادی ]
سلام:ببخشید لطفا به کسی برنخورد به چشم یه زنگ تفریح بهش نگاه کنید...زیاد تعصبی نشید...لطفــــــــــــــا... طالع بینی انسانها و شناخت خصوصیت آنها از روی حرف اول اسم آنان !!! توجه : در این روش به دلیل وجود نداشتن حروف "گ.پ.چ.ژ"باید به جای این حروف معادل فارسی آنها را قرار دهید .مثال : (ژچ گ)=ج (پ)=ب . .................................................. ..
ب : فردی خوش قیافه و زیبا وبا محبت و رفیق باز و همیشه مغرور و جیب او خالی و قدر مال دنیا را نداند. ت: او فردی است خوش جهره و خوش اخلاق کم خواب و هرگاه مرتکب گناه میشود سریع توبه میکند و اگر دل کسی را برنجاند بسیار نگران و در پی ان است که دلجویی کند و همیشه احساس تنهایی عجیبی در خود دارد ث: فردی است ثابت قدم و پر اراده و در هر کاری ثابت قدم می باشد خوش اخلاق و پر عقل است و پیشانی او پهن میباشد و در زندگی هرگز محتاج نخواهد شد ج : فردی باشد زیبا و خوش اخلاق وبا محبت و او همیشه از مریضی شکم رنج میبرد و این مریضی هر چند وقت یکبار اشکار میشود و دو وجه دارد یا سیاه چهره و قوی استخوان یا سفید پوست و بزرگ اندام و همیشه سرگردان واشفته می باشد و از کار خود حیران است ح: او فردی زیبا و خوش اخلاق و حق گو و کینه ای و حرف را در دل نگه دارد و همیشه در بحث و جدل وجنگ به سر میبرد خ: فردی است زیبا چهره با چشمانی درشت با محبت و مقرراتی و هر چه سعی میکند رزقش بسیار شود موفق نمی شود و او فردی است عشقی و تنبل و کاهل در کارها و باید این کار را ترک کند تا در زندگی موفق و سر بلند شود د: او فردی با دیانت و پر فکر وبشاش و زیبا چهره و جنگجو است و قدر مال دنیا را نمی داند و همیشه در حال ترقی می باشد ر: او فردی است خوش اخلاق میانه رو و اتشی و همیشه اطرافیان در پشت سر او بد گویی کنند و او فردی است طمعکار و زیبا چهره وخوش گذران و اگر ایمان خود را حفظ کند به هر مقام و منزلتی که بخواهد میرسد و دست او همیشه از پول دنیا تهی است ز: زیبا و خوش اخلاق و با محبت و خونگرم و در هر کاری مقرراتی است و در زندگی برای او سحری می کنند و در زندگی شکست بزرگی می خورد و همیشه از درد سر و زانو در عذاب میباشد و نسبت به زندگی دلسرد می گردد و حیران و سر گردان میشود س : او فردی میباشد پر استعداد و با ذوق و سلیقه و همیشه بهترین اجناس را انتخاب می کند و بسیار مغرور ومتکبر میباشد و هر کاری که میل داشت انجام میدهد و با اطرافیان خود در نزاع و لجبازی بسر میبرد فردی باشد اتشی مزاج و همیشه در چشم اهل واعیان پر هیبت به چشم میاید ش: او فردی است مشفق ومهربان و جنگجو و عصبانی و خونگرم و زبان او تلخ است و هر چه در دنیا به او ضرر برسد از دست و زبان خود میخورد و اگر زبان خود را نگه دارد از بلا محفوظ میماند و بسیار لجباز است ص : فردی است حرف شنو و دهن بین و هرکس هر حرفی را با او در میان بگذارد سریع باور میکند نترس و خشن و خوش اخلاق و با محبت و همیشه در حال ترقی و فکر میباشد ض : او فردی است خوش اخلاق و زیرک ودانا وکینه توز و همیشه نگرانی خود را در ظاهر بروز نمیدهد و پیشانی او پهن است و کمان ابرو دارد و در کارها بسیار دقیق میباشد و هرگز یاد خدا را فراموش نمی کند و به دنبال هر کار زشتی توبه می کند و فردی زرنگ است ط :او فردی است پاک و خوش اخلاق و عشقی و خوش گذران و خو نگرم و پیراهن سیاه براو خوشایند نیست و دوستی بسیار میکند ظ : او فردی است که ظاهر و باطنش یکی است و خشک ومقرراتی میباشد و اطرافیان پشت سر او بد گویی کنند و قدر مال دنیا را نداند و در سینه و اعضا خالی دارد که نشان اقبال است و دنبال دوست رود و خواهان ان است که با دوستان تفریح کند ع : او فردی باشد بلند مرتبه و پر گذشت و خوش اخلاق و بخشنده و مقرراتی وخشک و او هرگز قدر مال دنیا را نمیداند و در دوستی با دیگران پاینده و متعصب و در اول زندگی رنج بسیار کشد و قدر مال دنیا را نداند غ: زیبا چهره با گذشت و خشک و مقرراتی و احساس نا امیدی کند در فکر میرود و به گذشته واینده خود می اندیشد دانا وعالم است و زندگی را با صلح وصداقت دوست دارد ف : او فردی است اتش مزاج و تند خو و جاهل و زیبا چهره و جنگ جو و خون گرم و نترس از ناحیه هر چند وقت یک بار مریض و رنج میکشد و در زندگی چند بار شکست میخورد ولی در اینده به مقام و منزلت خوبی میرسد ق: فردی است قادر وتوانا و زیرک و دانا و در هر کاری نقشه بسیار میکشد و موفق میشود هم زیباست و هم خوش اخلاق و فردی است خوش گذران و قدر مال دنیا را نداند و گاه گاهی با ملایمت و یا خصومت برخورد میکند ک: او فردی است زیبا وخوش اخلاق و زیرک و دانا و زیرک و خشک و مقرراتی و زبان او تلخ است و همیشه دیگران از زبان او در عذاب میباشند با یک کلمه حرف دیگران را برنجاند و همیشه در حال ترقی و فعالیت باشد ل: فردی است زیبا چهره و خوش اخلاق و یکدنده و همیشه جدایی اختیار کند و غرور خاصی دارد قدر مال دنیا را نمی داند و همیشه متعصب اطرا فیان نزدیک خود میباشد م : خوش اخلاق و با محبت و خون گرم ونترس و همیشه اطرافیان پشت سرش بد گویی کنند و در روبرو از او تعریف و تمجید کنند او فردی باشد خوش چهره و چشمان درشتی دارد و در کارهای خود همیشه کاهلی دارد و زود عصبانی میشود و سریع خاموش میشود عشقی میباشد و در تمام کارها تقاضای کمک کند ن : او فردی است زیبا و خوش اخلاق و کینه توز و دم دمی مزاج میباشد گاهی اوقات بسیار خوب و گاهی اوقات بسیار بد و مقرراتی وخشک میشود همچون قاضی میباشد ودر حقوق خود ودیگران به میزان برخورد کند و: فردی است که همیشه به دیگران کمک می کند و گاهی مغرور میشود و زبان بد پشت سر او باشد و دیگران بدی او را میگویند ه : او فردی است که همیشه اطرا فیان را امر ونهی کند و زیبا چهره وتند خو و اتشی مزاج و طبع او گرم میباشد ی :او فردی است پر فکر وزیبا و با هر کس در افتد بر او غالب گردد دم دمی مزاج میباشد و گاهی بسیار خوب و گاهی بسیار خشک و مقرراتی است او فردی است چهار شانه و از مریضی شکم گاه گاهی رنج میبرد
برچسبها: زنگ تفریح [ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 10:27 ] [ شادی ]
در کوچه پس کوچه های عشقت حیران تر از همیشه ام...
سر دلم گیج می رود انگار... و حواسم مدام به در و دیوار میخورد... * طلب عقل و دل و هوش از من؟... بعید است بتوانم پازل هوش و حواسم را مرتب کنم... دل که دیگر جای خود دارد... راستی دلم کجاست؟... دل مرا ندیدی؟... هرچه در سرزمین وجودم گشتم دلي نيافتم... در بي دلي ِ مطلق به سر مي برم... * بي دلي در همه احوال خدا با او؟... عشق را هم اينطور معنا كرده ام... در همه احوال با مني و من؟... نه! در اين يك موردِ خاص حواسم جمع است... من ميبينم و از دور صدايت ميكنم... يك نمره مثبت براي عشقم... بي دلي و با حواسي...
موضوعات مرتبط: عاشقانه هاي من براي تو، دست نوشته ها برچسبها: دست نوشته ها, عاشقانه های من برای تو [ سه شنبه سیزدهم دی 1390 ] [ 9:16 ] [ شادی ]
گاهی تمام عـشقم میشود راز و رمز...
گاهی تمام عـشقت میشود سكـــــــــــــــــوت... گاهی تمام بودنم میشود سكوت... گاهی تمام بودنت میشود راز و رمز... گاهی...گاهی...گاهی...گاهی که همیشگی شده... همیشگی ترین... میخواهم حرف بزنم نمیشود... کسی نمیتواند مرا معنا کند... نوشته هايم همه خط خطی ميشود... حروف را به هم میچسبانم... خودم معنايش را میبینم...و تو واضح تر از من... میخواهم قلم را بردارم... میخواهم امروز سکوت را با رنگ عـشق ترسيم كنم... رنگی که هر چشمی قادر به تشخیصش نیست... میخواهم قلم احساسم را بگذارم روي کاغذ دلم... سکوت را بلند تر از همیشه بکشم... کشیده تر... سکــــــــــــــــــــــــــوت... سکوتی که فقط گوش تو قادر به شنیدنش هست... فقط تو... و پاسخي از دل تو... كه فقط من ميشنوم... عاشقانه به حرمتت مي ايستم... قامت راست ميكنم در عـشق تو... و ترسم از اين است كه در عـشقت... قلبم نيز به حرمتت بايستد و تنها شوي...
موضوعات مرتبط: عاشقانه هاي من براي تو، دست نوشته ها برچسبها: دست نوشته ها, عاشقانه های من برای تو [ یکشنبه یازدهم دی 1390 ] [ 11:12 ] [ شادی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||