کلبه شــــــــــــادی

 

ابیاتی که مصرع دوم آنها مشهورتر است :

 

1-گر دایره ی کوزه ز گوهر سازند

از کوزه همان برون ترآود که در اوست (بابا افضل)

 

2-با سیه دل چه سود گفتن وعظ

نرود میخ آهنین در سنگ (سعدی)

 

3-شکسته بال تر زمن در میان مرغان نیست

دلم خوش است که نامم کبوتر حرم است

 

4-هر دم که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست (حافظ)

 

5-چنین است رسم سرای درشت

گهی پشت به زين و گهی زین به پشت (فردوسی)

 

6-امیدوار بُوَد آدمی به خیر کسان

مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان (سعدی)

 

7-صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی

بسیار سفر باید ، تا پخته شود خامی

 

8-در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب

یا رب مباد آن که گدا معتبر شود (حافظ)

 

9-در محفل خود راه مده همچو منی را

افسرده دل افسرده کند انجمنی را (قائم مقام)

 

10-مرو به هند و بیا با خدای خویش بساز

به هر کجا که روی

 آسمان همین رنگ است

 

11-منظر دل نیست جای صحبت اضداد

دیو چو بیرون رود فرشته در آید (حافظ)

 

12-زلیخا مرد از این حسرت که یوسف گشته زندانی،

چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی....

نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 5:35 توسط شادی|

 

خارپشتی ازیک مار تقاضا کرد که بگذار

 من نیز در لانه تو ,مأواگزینم وهمخانه تو باشم

مارتقاضای خارپشت راپذیرفت

 واورا به لانه تنگ وکوچک خویش راه داد!

چون لانه مارتنگ بود 

خارهای تیز خارپشت هردم به بدن نرم مار فرو می رفت

 ووی را مجروح می ساخت.

امامار از سر نجابت دم بر نمی آورد

سرانجام مارگفت :

نگاه کن ببین چگونه مجروح وخونین شده ام

میتوانی لانه من را ترک کنی؟

خارپشت گفت من مشکلی ندارم 

اگرتوناراحتی میتوانی لانه دیگری برای خود بیابی,

عادت ها ابتدابه صورت مهمان وارد میشوند

امادیری نمیگذرد که خودرا صاحبخانه می کنند 

وکنترل مارا به دست می گیرند

مواظب خارپشت عادتهای منفی زندگیتان باشید

خودت باش نقاط مثبتت را فراموش نکن 

 

دانستن ،قدرت است 

ایمان ، قوت روح است 

وحدت ، قدرت آفرین است

عشق ، پایدارترین قدرت جهان است

و……

پس در انرژیهای مثبت را، بر خودبگشا و

 عادتهای مثبت زندگیت را قدرت وقوت بخشید…

نوشته شده در جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 23:58 توسط شادی|

 

زيارة فاطمة الزهراء عليها السلام :

 

اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ رَسُولِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ نَبِىِّ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ حَبيبِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ خَليلِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ صَفىِّ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ اَمينِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ خَيْرِ خَلْقِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ اَفْضَلِ اَنْبِياءِ اللهِ وَرُسُلِهِ وَمَلائِكَتِهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ خَيْرِ الْبَرِّيَةِ ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا سِيِّدَةَ نِساءِ الْعالَمينَ مِنَ الاَْوَّلينَ وَالاْخِرينَ ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا زَوْجَةَ وَلِيِّ اللهِ وَخَيْرِ الْخَلْقِ بَعْدَ رَسُولِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا اُمَّ الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ سَيِّدَىْ شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ اَيَّتُهَا الصِّدّيقَةُ الشَّهيدَةُ ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ اَيَّتُهَا الرَّضِيَّةُ الْمَرْضِيَّةُ ، اَلسـَّلامُ عـَلَيْكِ اَيَّتـُهَا الْفاضِلـَةُ الزَّكِيـَّةُ ، اَلسـَّلامُ عـَلَيْكِ اَيَّتـُهَا الْحَوْراءُ الاِْنْسِيَّة 

تسلیت...بی بی امروز عید نیست...دلم بغض دارد..................

نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:52 توسط شادی|

 

 

 

فرا رسیدن سال نو رو به همگی تبریک و تهنیت میگم.و آرزو میکنم سالی سرشار از صحت و سلامت و آرامش پیش رو داشته باشید.

یه عذرخواهی هم بابت اینکه شاید فرصت نشه حضوری خدمت تک تک دوستان برسم و سال نو رو تبریک بگم.

حسم نسبت به سال 94 یه حس خیلی سبک و روشنه...حسی شبیه یه پرِ سفید...نمیدونم چرا

احساس میکنم باید روزهای سپیدی رو پیش رو داشته باشیم.من سبکی این سال رو حس میکنم.خیلی این حس برام جالب و عجیبه...

درست 11 دقیقه به تحویل سال مونده...

بر همگی مبارک...

 

السلام علیک یا بانوی معرفت و بزرگی...السلام علیک یا بانوی عشق و وفاداری

میدانم که از شادی ما شاد میشوی...

بدان حرمتت یک دنیاست...دست ها بر سینه است در حضورت بانو...

نگاهمان کن...

 

یادمان باشد برای هم دعا کنیم...

 

نوشته شده در شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 2:9 توسط شادی|

 

 

سلام و عرض ارادت خدمت همگی...سالار بانی کار قشنگی شد مثل همه کردار و رفتارش که زیباست...و جمع قشنگی داشتیم...در محفل شعر و شاعری بودن روح رو جلا میده.و من از شما پنهان دلم گرفته که این محفل زیبا داره به اخر میرسه.یعنی دلم نمیخواد تموم بشه...

اول از همه یه توضیح کوچولو عرض کنم بعد بریم سراغ بیت انتخابی سالار...

شعر وزن دار محدود هست در حصارِ قافیه و ردیف.همین باعث میشه اقتضاهای خاص خودش رو داشته باشه.

یعنی ممکنه جاهایی از شعر جملاتی بیاد که فقط اقتضای قافیه و ردیف هست.و نویسنده یا شاعر مجبور میشه اون رو به کار ببره.تو اراجیف و خط خط های بنده هم خیلی پیش اومد این ماجرا.

اینجا میخوام با نهایت صداقتم بگم هرچی گفتم هرچی سرودم  بی سر سوزن کنایه بود...اگر خدای نکرده زمانی جایی این احساس بوجود اومد که دارم حرفی رو القا میکنم دست به سینه از همگی عذرخواهی میکنم...

باز هم یه تشکر و سپاس جانانه از سالار بزرگوار...که همیشه یه جور دیگه دنیا رو دیده و خواسته...

و اما بیت انتخابی ایشون: جالبه این بیت حالتی داره که راه فرار واسه دوستان زیاد داره.یعنی ایشون بیتی رو انتخاب کردند که از هر طریقی میشه باهاش کنار اومد...عالی آقا...

 

خنده ام می بینی و از گریه دل غافلی


خانه ما از درون ابر است و بیرون آفتاب

 

مقدم دوستان عزیزم گلباران...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:6 توسط شادی|

 

 

این روزها باید بخیر بگذرد...روزهای آخر سال...

باید چیزهایی را در این روزها جا بگذاریم...

قرار نیست با ما به سال جدیدمان بیایند...

این روزها باید خیلی چیزها بخیر بگذرد...

باید فقط خاطرشان بماند...

این روزها باید به سلامت بگذرد...

بهار در راه است...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 8:22 توسط شادی|

 

سلام و عرض ادب خدمت همگی... امیدوارم بدو بدو های قبل عید ختم به خیر بشه

الان که اینجا نشستم همه حجم کارهام رو فکرم تلنبار شده.یعنی هییییییییچ کاری نکردم ده تا قول ریز و درشت هم دادم یعنی مجبورم بودم وای نه مجبور نه یعنی خودم دلم خواسته کاری بکنم که هیچ کدوووووم رو انجام ندادم.

همه کارهای خونه تکونی و خرید و خونه هم بماند.وااااااای هیچ زمانی صد در صد کارهام نمونده بود واسه دقیقه 90...

اخه بخدا واسه آدم فکر آزاد مگه میذاره این دنیا.وقتی که باید به کارهام میگذشت به دلهره و ترس گذشت که خدا رو شکر با دعای دوستان ختم به خیر شد...خودمونیم از لبه تیغ برگشتماوالا

یه چیزی رو همین اول بگم.جانِ من اگر مطلب تکراری اینجا میخونید پای هرچی دوست دارید بذارید ولی پای از خود متشکر بودنم نذارید که خواستم تکرار کنم چیزی رو.

اصلا حواس هییییییچ...من در میان  جمع و ........... حالا هرجوری میخواید حساب کنید بنده اصلا حواس ندارم شاید تکراری نوشتم چیزی رو به بزرگواری خودتون ببخشید

همون پنجشنبه کذایی که اصلا واسم روز خوبی نبود و میدونم واسه خیلی ها هم نبود حجم فکرم اینقدر بود که دیدم الان هست که به کل منهدم بشم دیگه.از صبح زدیم بیرون و زدیم به طبل بی عاری.

بخدا از من بشنوید تو فشار های زیاد باید بزنی به کوچ علی چپ وگرنه شاید اون مشکله حل بشه ولی ممکنه خودتون لاینحل بشید یه وقت

اره مختصر کنم عصرش رفتیم دارالرحمه که تقریبا میشه جنوب شهر و میشه گفت یک ساعتی از خونه ما تا اونجا راهه.رفتیم جای همگی سبز چون واقعا زیارت اهل قبور هم ثواب داره هم دل آدم باز میشه.

اره خلاصه زیارت قبور درگذشتگان و التماس دعا بهشون و بگذریم.اول که خیلی دلم باز شد گفتم ببین دنیا رو عاقبتش اینجاست دیگه.شور چی رو میزنیم وقتی آخرش یه وجب جا و یه متر پارچه و یا علی...

بعدشم دقت کنی هنوز ماها فرصت داریم واسه خندیدن زندگی کردن اونها دارن حسرت ما رو میخورن بخدا.

حالا چرا دارم اینقدر حرف میزنم میخوام برسم به این عکس:

باز معذرت اگر تکراری بود.بخدا یادم نمیاد گفتم یا نگفتم.ولی مطمئنم عکسش رو نداشتم هرگز.

این عکس داستان داره.تقریبا میشه گفت همه شیرازی ها که گذرشون به دارالرحمه افتاده و سنی حدود سن بنده رو دارن باید این داستان رو به چشم دیده باشن.سن ما رو هم حالا تخمین نزنین لطفا

اره.این قبر متعلق به یه جوان ناکام هست.ماجرا از این قراره که وقتی این جوون به رحمت خدا میره مادرش میارتش واسه دفن کردن و اینجا میشه آرامگاه ابدیش.از ثانیه ای که این بنده خدا اینجا میخوابه مادرش از کنارش تکون نمیخوره.دلیل هم اینکه این مادر و پسر هیچ کس رو نداشتن یعنی فقط دو نفر!

وقتی پسره میمیره مادره هیچ کس رو نداشته و نمیتونه از تنها داراییش دل بکنه.همینجا کنار قبر پسره شب و روز میموند و احدی هم حریفش نبود که از اینجا بره.فکر کن یه پتو داشت و یه کم وسایل و همینجا کنار قبره زندگی میکرد.تا اینکه نمیدونم کی دلش سوخت و این حالت اتاقک رو واسش ساخت.

آقا دردسرتون ندم.سالهای سال این زن رنجور اینجایی که تو عکس میبینید زندگی کرد.زمستون ها یه برزنت و پلاستیک میکشید دور این حالت قفسه تا سرما نکشتش.یه پیکنیک داشت و یه قابلمه.

ببین من دقیق اون روز رفتم داخلش.دیدم جز همین قبر جای کس دیگه ای نیست.اخخخخخخخخ یعنی پتو رو مینداخته رو قبر تنها دارو ندارش و میخوابیده.اووووووووه.....................وارد فاز غم نشین لطفا......

وقتی میرفتیم وسایلش داخل بود خودش بیرون کنار همین اتاقکه نشسته بود.همممممممممممممیشه

همه هم میدیدنش بهش سلام میکردند.خدا وکیلی شب قبرستان رو تجسم کنید.اونم دارالرحمه شیراز تا با چشم نبینی اینی که من میگم رو درک نمیکنی.بخدا تا نری و نبینی محاله بدونی چی دارم میگم.

از بزرگی بگذریم ولی....... اصلا کلا بگذریم.........نمیخوام اخر سالی بشم نماینده ستاد رعب و وحشت

هممممممممممیشه...بی چون و چرا...هیچ کس هم کاری بهش نداشت.انگار عالمی قانع شده بودند که بابا یه چیزهایی رو نمیشه واسش قانون گذاشت بخدا نمیشه.شاید اون روزی که مادره پسره میگفته من یک ثانیه دور از تو نمیتونم پسرش فکرمیکرده تعارفه.عادته... بله اینقدر خداشناس بوده که خودکشی نکرده با عزیزش ولی یک ثانیه هم تنهاش نذاشت تا کی؟

تا وقتی که خودش مرد....................................

تا وقتی زنده بود که بخدا من میگفتم هیچ کس خوش تر از خودش نیست چرا؟ بابا پیش عزیزش هست.تمام.

چی معنا میشه غیر این؟ یعنی من منطقی غیر این ندارم.شماها رو نمیدونم.

ولی وقتی مرده خیلی دلخورم دلم شکست براش.چون باید رو پسرش دفنش میکردند ولی نکردند و شک ندارم روحش یک لحظه اینجا رو رها نمیکنه.نمیدونم کار کدوم خدا خیر داده بوده که از عزیزش جداش کرده.

اره رفتم داخل زدم رو قبرش سلام کردم براش فاتحه خودم عکس گرفتم یه کم وایسادم و بعد اومدم...

ای داد از آدمی...ماشین من خونه من زندگی من اخرش چی؟

دیشب بخدا یک آن دیدی آدم چطوری میشه؟ یک آن عین به فیلم به همه دنیا نگاه کردم دیدم جر دلواپسی و نگرانی و فکر و ...................دنیا خیلی دلواپسی داره نگرانی داره.

یادم اومد به خوابی که در عنفوان جوانی دیدمحالا نگید پیرم که باور کنید اصلا دلخور نمیشم

اره خواب دیدم مردم بعد دقیق اون لحظه ای هست مرده رو میسپارن؟ قشنگ صورتم رو گذاشتن رو خاک.اخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ باور کنید خنکی خاک و آرامشش رو هنوز یادمه...یعنی آقا میدونی چی شد؟ تمام دلهره ها دلواپسی ها فکر ها نگرانی ها یهو صفر صفففر تمام...

لذتی داشت که قابل وصف نبود.الهی به حق عظمت بانوی این روزها یه جوری بره ادم که واقعا خیالش اسوده باشه ولی من میگم اون دنیا هرررجور که باشه یک ساعتش می ارزه به این دنیا.چون اونجا با خود خدا طرف هستیم و هیج دلهره ای واسه هیچی نداریم.

بخدا بچه ها از بچگی دلهره مرگ پدر و مادرهاشون رو دارن.همین دلهره مرگ نه مرگ خودم ادم ،بخدا بزرگترین درد این دنیاست یعنی.خدا خودشم گفته.دلهره بیماری ها دلهره ابرو....همه چیز چی بگم من...

این آخر سالی واستون همه خوبی های عالم رو آرزو میکنم

تو رو قران سلامتی مهم ترین چیزه.دست کمش نگیرید.فکر سلامتی روح و جسمتون باشید.و مراقب سلامتی همدیگه هم باشید

ببخشید اینقدر حرف زدم.خب اینجا هم خونم هست دیگه.نمیتونم به بهونه کار بیرون اینجا رو دست کم بگیرم.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:12 توسط شادی|

 

شاعر : ناصر فیض

 

شعری که قرار است نمک داشته باشد

پیدا است که باید متلک داشته باشد

 

در مصرف رندانه کک قائده داریم

هر پاچه قرار نیست که کک داشته باشد

 

وقتی که خودش داشته ما کار نداریم

خب داشته اصلا به درک داشته باشد

 

لبخند یکی از تبعاتی است که در طنز

می‌آید تا خنده محک داشته باشد

 

آدم چه نیاز است بخندد وسط جمع

وقتی که لبش نیز ترک داشته باشد

 

ایکاش که از نو بنگارند دبیران

تاریخ نباید حسنک داشته باشد

 

مردودترین قسمت تاریخ همین‌جاست

اینجا که بشر نمره تک داشته باشد

 

با صحبت اگر حل بشود کار درستی است

هر کس که به هر مسئله شک داشته باشد

 

آن قدر زبون نیست که آدم نتواند

یک قطعه زبان بین دو فک داشته باشد

 

آیینه که زیبا نکند زشت کسی را

زیبا چه نیاز است بزک داشته باشد

 

آن قدر شکم باد شد از فقر که امروز

دلبند شما بادکنک داشته باشد

 

می‌ترسم از آن روز که در نامه اعمال

پا تا سر ما دوز و کلک داشته باشد

 

وقتی که مگس ساکن کندوی عسل شد

باید که عسل هم شکرک داشته باشد

 

آدم به خدا باز کمی وسوسه دارد

برجی بر میدان ونک داشته باشد

 

حالا که جوانیم ولی عیب ندارد

آدم سر پیریش کمک داشته باشد

 

اینها همه شوخی است فقط لقمه‌ نانی

کافی است اگر چند کپک داشته باشد

 

تو رو به همه مقدسات غم رو رها کنید بخندید.بخندیم.داریم از این دنیای لعنتی کم میایم.تو رو خدا حیف میشیما.بابا گور پدر غم و غصه.بخندید ضربه فنی میشیما.

با هم بخندیم..............امشب حس میکنم اگر نخندیم اگر شاد نباشیم تمومممیم......تمووومممم...بابا گور پدر دنیا و دلهره هاش...

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:13 توسط شادی|

 

شکر شکر شکر و فقط شکر..........تمام شد...تمام....

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:44 توسط شادی|

 

هفت سین ها باید دارای این ویژگی ها باشند :

 ۱- نام آنها پارسی باشد.

 ۲- با بند واژه (حرف) سین آغاز شود

 ۳- دارای ریشه گیاهی باشند.

 ۴- خوردنی باشند

۵- تنها از یک بند واژه استفاده شده باشد و ترکیبی از دو واژه نباشد

 سیب. سیر. سماغ. سرکه. سمنو. سبزی( یا سبزه ) و سنجد 

 بر این پایه : 

_ ُسنبل ( نه خوراکی است نه پارسی ) تازی است.

 _ سکه ( نه خوراکی است نه پارسی ) تازی است.

 _ سماور ( نه خوراکی است نه پارسی ) روسی است.

  در بیست میلیون واژه های پارسی، نمی توان هشتمی را برای هفت سین های نوروزی پیدا کرد که دارای این ویژگی ها باشند

  هر یک از سین های هفت سین، نماد یکی از سپنتاهای ( هفت ابر فرشته ) کیش زرتشت است :

 سیر : نماد اهورا مزدا  

  سبزه : فرشته اردیبهشت نماد آبهای پاک است

 سیب : فرشته سپندارمذ، فرشته زن ، نماد بارداری و پرستاری است

  سنجد : فرشته خورداد نماد دلبستگی 

 سرکه : فرشته امرداد نماد جاودانگی

 سمنو : فرشته شهریور نماد خواربار

 سماغ : فرشته بهمن نماد باران

 سماغ واژه پارسی است و نباید با بندواژه " ق " نوشته شود

 ((دکتر ناصر انقطاع)

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ساعت 7:13 توسط شادی|