کلبه شــــــــــــادی

 

 

سلام به همگی...

اصلا قصد نداشتم پست جدید بذارم ولی دیدم انگار داره به دوستان به خاطر دو پست قبل بی حرمتی میشه.

 نظرم بود که عمومی نشه ولی از اونجایی که دیدم دوستان میخوان که کامنتها رو ببینند میذارم ادامه مطلب بدون رمز...

فدای همگی...من اینهمه نیستم.لطف شماهاست...


ادامه ی حرفهام:
نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 0:1 توسط شادی|

 

 

متن این پست اصلاح شد

سلام و عرض ارادات خدمت همگی...امیدوارم روزهای خوبی رو بگذرونید...الهی آرامش مهمون زندگی همه باشه این روزها خیلی آرامش آرزو میکنم واسه همه...از صمیم قلب از خدا میخوام زندگیهاتون سرشار از آرامش و آسایش باشه...

میدونید چی شد؟ پشیمون شدم از اون پستی که گذاشتم و خواستم که دو تا سوالم رو جواب بدید.تو مدتی که تو این دنیای مجازی هستم این دومین پستی هست که از گذاشتنش پشیمون شدم...اولیش هم مربوط به یه موضوع خاص بود که از نوشتنش پشیمون شدم...

قرارم با خودم میدونی چی بود؟ اینکه صادقانه از دوستان بخوام رفتارم رو نقد کنند تا ببینم اگر چیزی هست تو رفتارم که کسی رو آزار میده اون رو اگر حقه که حذفش کنم اگر ناحق هم هست که حرفی جدا...

ولی خب باور کنید با گذاشتن این پست به یه چیزی مطمئن شدم.مطمئن شدم که واقعا دیوونه ام...به همین راحتی.میدونستم دیوونه ام ولی خب دیگه این یکی مهر تایید رو محکم تر زد...

نهایت خودبزرگ بینی هست که آدم یه پست بذاره و دوستان با نهایت لطفشون بیان و از آدم تعریف کنند و چقدر پررویی میخواد که آدم بتونه اون محبت و لطف ها رو به پای خوب بودن خودش بذاره و تایید کنه که همه ببینند...والا من آب میشم اگر چنین کاری بکنم...

بنابراین با اینکه قرارم با خودم این بود که کامنتها رو بذارم تو ادامه مطلب و رمز رو اخر کار بدم ولی دیگه اینکار رو نمیکنم...اگر نقد بود به هر تندی هم بود خودم رو موظف میدونستم که رمز رو بهتون بدم ولی نشد...

ممنونم از اینکه خوبی هاتون رو به من نسبت دادید...در برابر دیدگاه همگی سر خم میکنم ولی بدونید بهترین هستید که این خصلتهای زیبا رو در من دیدید.

ولی یه کم فکر کنید ببینید اشتباه نکردید در موردم...من نه تنها اینهمه نیستم بلکه "هیچ" هم نیستم.اینی که میگم تواضع نیست که بخوام به واسطه اش بزرگ تر یا کوچیکتر بشم...اصلا.من خود منم...دقیق همینی که الان داره با.....مینویسه...اره

به معنای واقعی آدم به "هیچ" میرسه...نه به پوچی.کسانی به پوچی میرسن که هدف از بودن و موجود شدن رو نمیدونند...به هیچ رسیدن یعنی در برابر خالق و همه خلقتش در برابر همه بنده هاش بی کم و کاست خودت رو فقط یه شاگرد بدونی که اومدی چهارتا چیز یاد بگیری و بری...یعنی به هرکی نگاه کنی به هر بدی که باشه با خودت بگی شاید در خفا از من بهتره...این به هیچ رسیدن یه سبکبالی میاره که لذتش خیلیه...

به این نقطه که میرسی یعنی من باید همه نیروم رو بذارم که "خوب" باشم...خوب یعنی وقتی با خودم تنها میشم هیچ جای دلم عذاب وجدان نداشته باشه تو اون تنهایی که هیچ کس جز تو و خدات نیست با خودت یر به یر باشی...حتی تو تنهایی خودت بد هیچکس رو نخواسته باشی هیچ فکری که تو رو شرمنده خودت کنه نداشته باشی...و خیلی نگفته های دیگه که از حوصله اینجا خارجه...ولی...یه ولی داره اینجا...ولی سعی نکنی اون خوبی که واسش تلاش میکنی رو به کسی ثابت کنی...بخدا اصلا و ابدا...حتی یک ثانیه وقت گذاشتن در این مورد اشتباه...هرکسی طبق باورهای خودش یه برداشتی از آدم داره...باید بذاریم هرکسی با تصویری که از ما داره راحت باشه...هرجوری که ما رو میشناسه...این یعنی اون قسمت از وقتی رو که میخوای برای اثبات خودت خرج کنی رو خرج بزرگتر شدن خودت میکنی و این عالیه...

من که گفتم منه نوعی رو گفتم حمل بر خودستایی نشه...

اون موقع ها اگر رفتارم جوری معنا میشد که نبودم خودم رو میکشتم تا ثابت کنم که والا فکرم مرامم منشم اینطوری نبوده...تا پای جونم می ایستادم که بگم بخدا این نبوده...حالا نه! میگم خب اگر اینطوری معنا شدم یعنی تو این قسمت هنوز موفق نبودم جوری رفتار کنم که این سوء تفاهم ایجاد نشه...پس نیاز به اثبات و دفاع نیست...باید بگردم ببینم چرا چنین چیزی پیش اومده با اینکه روحم از این برداشت بی خبر بوده.

با خودم عهد کرده بودم بعد این پست دو تا خصلتم رو تو که دنیای واقعی تقریبا هرکسی که منو دیده حتی اگر شده یه دیدار چند دقیقه اون دو تا خصلت رو بهم نسبت میده و بگم که دیگه نمیگمچه دوست چه دشمن یک زبون این دو مورد رو بهم میگن.و جالب اینه که نمیدونم چی میشه حتی مغرور ترینشون هم خیلی زود این دو مورد رو به زبون میارن...ولی خب نشد...یه قرار دیگه ام این بود شما بگید فلانی تو فلان عیب رو داری تا منم در جوابتون بگم اینی که تو گفتی سهله این یکی رو هم دارم و  تو خبر نداشتی

بهتون حق میدم که از تصور اینکه ممکنه ناراحت بشم حرف نزنید...شاید منم بودم نمیگفتم...

به هر حال ببخشید که ازتون کار سختی رو خواستم...

حرفهای قشنگتون واسه خودم محفوظه ولی معذورم که عمومی باشه چون واقعا آب میشم اخه

فدای همگی...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 9:36 توسط شادی|

 

 

سلام و عرض ارادت خدمت همگی... امیدوارم روز و ایام رو در آرامش سپری کنید...خداییش هیچ چیزی "آرامش نمیشه...وقتی روح آرومه همه چیز آرومه...و وقتی روح ناآروم باشه هیچ مرکز لرزه نگاری هم حریف ثبت اون لرزه های پی در پی که تو بدن رخ میده نمیشه...

دیشب هم شب قشنگی بود.من بودم و خدا...شبها شبیه هم نیستن...ولی شبهای رویایی و قشنگ که خدا توشون حضور داره خیلین...مستقیم هم نگات میکنه انگار همین یک بنده رو داره...خیلی قشنگه برام که وقتی به خودم نگاه میکنم میبینم دارم به سمتی میرم که هیچ خواسته و توقعی از هیچ کس ندارم و روز به روز خواسته ها و توقع هام از خودم بیشتره.

و با همه وجودم معتقدم این منم که باید محبت کنم عشق بورزم خوبی کنم صبوری کنم ساکت باشم و منتظر هیج جوابی از روبرو نیستم.نه زبونم لال با دلخوری.خدا اون روز رو نیاره دلم از کسی دلخور بشه.منظور اینه که من مسئول خودم هست بخدا.فقط خودم رو باید کنترل کنم چک کنم مدیرت کنم...

و بزرگترین کارم باید این باشه که بذارم همه راحت باشن...همیشه اینو با خودم مرور میکنم.میگم بذار هرکی تو طرفش هستی راااااحت باشه اونطوری که دلش میخواد رفتار کنه...نه به خاطر تو حتی بخواد یک سر سوزن خودش رو تغییر بده یا رفتار دیگه بکنه.بذار هممممممممممممه راحت باشن...

تکیه کلامم تو خونه میدونی چیه این روزها؟ این از نزدیکانم بپرسید میگن بذار راااااااااااحت باشه...

بذا راااااااااااااااحت باشم...

نجابت و غرور و شخصت اون قسمتی از ماست که به زبون نمیاریم...خیلی جالبه یه حرف از چارلی چاپلین خوندم خیلی لذت بردم.اینکه سعی کن خوب باشی ولی سعی نکن خوب بودنت رو به کسی نشون بدی و اثبات کنی...اینکه من چیم و کیم و چه شکلیم رو لازم نیست به کسی اثبات کنم.بذار هرکسی هرجوری که میخواد منو ببینه.واسه همین من به شدت مخالف بودم عکس رد و بدل بشه بین دوستان مجازی.چون میگفتم اون شخصیتی که از هم ساختیم با دیدن عکس خراب میشه.و من میگم ما همونی هستیم که اطرافیان ما تو ذهنشون میسازن.البته واسه اونها.و ما همونی هستیم که هستیم...البته واسه خودمون.

اینقدر لذت میبرم وقتی یکی داره تعبیر ذهنیش رو از من میگه...واسم جالبه.تعریف نه ها.تعبیرش رو.

اون چیزی که من از خودم میدونم میشه من واقعی من...و اون چیزی که از وجودم برداشت و حس میشه میشه اون کارکتری که طرف مقابلم از من میسازه.و اگر یه جنبه های شخصیتی رو اکثر اونهایی که میشناسنت بهت گفتن اون میشه برداشت کلی جامعه از تو...و اون منه واقعی با برداشت کلی جامعه با هم "من" رو میسازن...

اراجیف امروزم مراوده دیشبم هست با خودم

حالا یه کار سخت ازتون میخوام...خواهش میکنم رک و راست جوابم رو بدید.قبول؟

و از اول هم قسم میخورم هرچیزی که بگید نمیرنجم.ابدا.بخدا ابدا.پس دوست دارم راحت بهم جواب بدید.

دو تا سوال دارم:

1.بزرگترین عیبی که در من میبینید چیه؟

2.منو با چه خصلتی میشناسید.یعنی کاراکتری که از من ساختید کدوم خصلتش پررنگ تره؟

میدونم کار سخته ولی خواهشم اینه که بدون ملاحظه صادقانه بهم جواب بدید.باشه؟

در ضمن تا از همتون جواب نگیرم مطلب دیگه ای نمینویسم...یه روزم میخوام خودخواهانه رفتار کنم

اهان یه چیز دیگه.دقیقا چیزی که از من تو ذهنتون هست.خب به قول ارزوی عزیزم از نزدیک که هم رو ندیدیم.تو همین دنیای مجازی منظورم هست.چقدر دلم میخواد هر عیبی که در من دیدی رو بی ملاحظه بگید.به خدا قسم.و سوال دوم هم منظورم اصلا تعریف نیستا.مثلا یکی رو به کاری بودن میشناسن یکی رو با مهربون بودن یکی رو با خونسرد بودن...خلاصه تعریف نکنید ازم که ابدا قد این حرفها نیستم.


ادامه ی حرفهام:
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:52 توسط شادی|

 

سلام و عرض ارادت خدمت همگی...امیدوارم ایام به کام باشه.شیراز تمیزترین شهر کشور این روزها هوای آلوده ای رو تجربه میکنهو این هدیه کشوری هست که این روزها کلا حالمان را بد کرده...این روزها خیلی عصبانیم از موضوعات پیش اومده و تا عصبانیتم فروکش نکرده نمیخوام در موردش صحبت کنم...بگذریم...

آلودگی به اندازه ای هست که گفتن تا جای ممکنه از خونه بیرون نرید در و پنجره ها رو باز نکنید...

چی میخواستم بگم امروز؟ اهان " کنایه" کنایه در ادبیات اصلا چیز بدی نیست و جزء آرایه های ادبی محسوب میشه ولی تو رابطه های اجتماعی اصلا چیز جالبی نیست...

یعنی به عقیده من ترس دلیل کنایه آمیز صحبت کردنه.اینکه انسان بترسه حرفش رو رک و راست بزنه رو به کنایه میاره و به مرور زمان دیگه این میشه مرام و مسلکش و این خیلی بده...

حالا چقدر شناخت از من دارید و چقدر این حرفم رو باور دارید به خودتون ربط داره اصلا وظیفه ای هم نیست ولی هرکسی حقیقت وجودش خودش رو بهتر میشناسه...

تو زندگیم هرگز "کنایه " تو مرامم نبوده.یعنی یا سریع عصبانی میشم جبهه میگیرم یا اگر طرفم عاقل باشه با آرامش حرفم رو میزنم و در هر حالتی حرفم رو میگم چون آدمی هستم که نمیتونم بی تفاوت باشم ولی هرگز "کنایه " نه...بخدا یاد نگرفتم اصلا بلد نیستم این مورد رو...

برای همین اگر کسی هم داره باهام با کنایه حرف میزنه متوجه نمیشم.بارها تو جمع شده که بهم میگن فلانی اون صحبت فالان کس کنایه به تو بود نفهمیدی؟ میگم نه! بخدا نه! چون من کنایه رو نمیشناسم...

با همه ریزبینی و تیزبینی که دارم چون خودم اهل این یه قلم کار نیستم نمیشناسمش...و خیلی جاها که بهم میگن ببین هدف طرف تو بودی میگم خب بهتر که من نفهمیدم اون که نمیدونه من نفهمیدم با خودش میگه فلانی براش بی اهمیت بود و بی محلی کرد.جواب خودش رو میگیره...

حالا این برگه برنده دست شماهزار تا مطلب رو با کنایه بهم بگید من به خودم نمیگیرم چون این شیوه حرف زدن رو یادم ندادن...به همین سادگی...

اگرم زمانی کسی بخواد با حرکتی منو ادب کنه یا تنبیه کنه بازم متوجه نمیشم.چرا؟ چون خودم اهلِ این کار نیستم...اگر از کسی دلخور باشم مستقیم بهش میگم...و خیلی وقتها چوبش رو هم میخورم چون مردم عادت نکردند حرف رو رک و راست بشنون...

گاهی هم که پیش میاد حرفی رو میزنم و کنایه معنا میشه خیلی اذیت میشم...

دلم میخواد در موردم اینطوری فکر نکنه کسی.بخدا نمیتونم به ولله نمیتونم با کنایه باهاتون حرف بزنم...

اینقدر این موضوع واسه اطرافیانم ملموس هست که ازشون بپرسی راحت میگن فلانی هرگز اهل این رفتار نبوده...ولی خب دنیای مجازی با کلمات سر  و کار داره و هرجوری میشه معناش کرد...

از این ساعت هم مختار هستید هرجا صحبت من طعنه و کنایه محسوب شد مستقیم بهم بگید باور کنید خیلی خوشحال میشم بدونم چه کلماتی و کجاها طعنه و کنایه معنا میشه که دیگه تکرارش نکنم...تو دنیای واقعی هم از اطرافیانم همین رو خواستم.بخدا گاهی اگر صحبتی میکنم که ممکنه اونهایی که ازم شناخت ندارن کنایه معناش کنند اطرافیانم چون میدونند هدفم این نیست سریع بهم میگن ببین این شاید کنایه معنا شه و من فورا اصلاح میکنم...که بخدا یک در هزار هم پیش نیومده تا حالا.چون به قول مادر بزرگم خیلی پیش پای خودم رو میپایم...

تمام اینهایی که گفتم در مورد کسانی هست که دوستشون دارم.یعنی وقتی کسانی رو دوست دارم نمیتونم یه اینطور رفتار دورویی رو باهاشون داشته باشم و متقابل هم نمیتونم بپذیرم با کنایه با من حرف بزنند یا هدفشون تنبیه و ادب کردن من باشه...وگرنه ادمهایی که واسم مهم نیستن که حرفهاشون رو اصلا نمیشنوم که بخواد واسم مهم باشه...

نوشته امروز هیچ دلیل بیرونی نداره.یعنی هیچی نشده که باعث شده باشه قلم دست بگیرم.گاهی دوست دارم یه کم از رفتارهام بگم اونهایی که کمتر منو میشناسن واسشون سوء تفاهم نشه.

خصوص این که میخوایم محفل شعر و شاعریمون رو ادامه بدیم دوست ندارم خدای نکرده هیچ کس از شعرها برداشت منفی بکنه...چون اینطوری همش باید بترسم این بیت رو بنویسم به کسی بر نخوره یا بخوره...

طنز که میدونید؟؟؟

به کسی بر بخورد هم بد نیست

طنز دندان شکنش معروف است

ولی من دوست ندارم باعث رنجش کسی بشم.همین!

کلا تکنولوژی "در به تو میگم دیوار تو گوش کن رو دوست ندارم

فدای همگی

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:6 توسط شادی|

 

 

سلام و عرض ارادت خدمت همگی...امیدوارم روز تعطیل خوبی رو گذرونده باشید...واقعا قشنگه روزی که به نام مادر رقم میخوره...قربون همه مادرهای دنیا...خدا سایشون رو کم نکنه انشاالله...

تو پست قبلی چی گفتم؟ گفتم تو خونه شما رئیس و نوکر چطوری مشخص میشهخب هیشکی تو خونش رئیس و نوکر نداشته که بگهولی ما از بچگی داشتیم.خیلی دلم میخواد تو این پست هم بنویسم حدس بزنید رئیس و نوکر تو خونه ما چطوری مشخص میشه ولی میترسم حوصله نداشته باشید جواب بدید بعد من از شما دلخور بشم

 

یه چیزی رو همین وسط بگم؟ میدونید من خیلی تو زندگیم احتیاط میکنم چیزی رو نگم کاری رو نکنم که باعث بشه خودم از کسی دلخور بشم؟؟؟ حالا این صحبت من رو هرکسی چطوری معنا کنه نمیدونم...

حالا شاید یه موقع بیشتر در موردش حرف بزنم...یعنی همین اندازه که احتیاط میکنم کسی ازم دلخور نشه همین اندازه هم احتیاط میکنم خودم از کسی دلخور نشم...و این رو اول احترام به طرف مقابلم میدونم بعد به خودم...منم اینجوریم دیگه

 

چی میگفتیم؟ رئیس و نوکر.اره! کوچیک که بودیم قانون خونمون اینطوری بود که هرکس "نمازش" روز زودتر از بقیه بخونه "رئیس خونه است و اون روز هرکاری که اون میگه باید انجام بشه.هرغذایی که اون میگه هر جایی که اون میگه و کلا رئیس دیگه! و هرکس نمازش رو آخر از همه خوند "نوکر خونه میشه و باید به حرف بقیه گوش کنه

از اون موقع سالها میگذره ولی هنوزم قانون همینه.اذان رو میگن هرکسی اول ایستاد نماز بقیه میگن به به ایشون رئیس خونه شد

این ریاستی که به واسطه بندگی خداست عجیب لذت بخشه...جالبه اذان رو که میگن هرکسی سعی میکنه سریع تر نماز رو بخونه.و حالا اگه یه جایی باشیم که جانماز و چادر یه دونه باشه این شدت سبقت گرفتن بیشتر میشه... و هیچ زمان هم نشد کسی که رئیس شد حتی نوع غذای یک وعده رو انتخاب کنه و یه اب از دیگری بخواد...جالب بود حتی تو همون بچگی...چون همه میدونستند این یه عشق بازیه...

خب تو خونه شما کی همیشه رئیسه؟؟؟

نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:55 توسط شادی|

 

 

 

 

و قلمم پیش بزرگیش زانو زد... 

گفتنی بسیار و من خاموشم... 

بر همگی مبارک...

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ساعت 2:31 توسط شادی|

 

 

سلام به روی ماه همگی...امیدوارم سال جدید رو خوب شروع کرده باشید و تعطیلات خوش گذشته باشه.

من تعطیلات عید رو زیاد دوست ندارم.یعنی روال عادی زندگی رو خیلی بیشتر دوست دارم خوبه که 13 روزه تموم میشه دیگه بیشتر از این قابل تحمل نبود...یه چیزهایی زیاد واسم قابل هضم نیست وقتی قراره یک سال تمام هیچ خبری از هم نگیریم و دیدار ها محدود بشه به عید من اینجور روابط رو دوست ندارم.نمیدونم این نظر منه...

امان از بزرگترها که تمام عید رو باید مهمون داری کنند.ما تو مهمونی رفتنهامون هم ملاحظه نداریم بخدا.اینکه درسته من خیلی وقته نرفتم خونه فلانی بهتره که یک روز بمونم ولی فکر نمیکنیم فقط من نیستم که صدها مثل من هستند با همین فکر پس تکلیف آسایش اون بنده خدا چی میشه...

همیشه عقیده م تو مهمونی رفتن اینه که صبح تماس بگیرم بپرسم برنامه ای ندارن کاری ندارن مهمون ندارن بعد ساعت بدم بگم فلان ساعت خدمت میرسم بعد واسه شب نشینی یک ساعت برم و بیام.اینطوری هیچ کس اذیت نمیشه...ولی تو عید این قانون خود به خود نقض میشه.یعنی برنامه ریزی جمعی میشه و چون قانون هام خراب میشه اذیت میشم...مثلا از این سر شهر میخوایم بریم جنوب شهر که کم کم یک ساعت راه هست اجبار هست که تمام پایینها رو سر بزنیم وای چند جا رفتن تو یک روز فاجعه است به نظر من...

میدونی من عید رو چطوری دوست دارم؟ یه روز رو مشخص کنم هممممممممه اونهایی که قراره بیان پیشم یا برم پییشون رو دعوت کنم واسه یه عصرانه تو یه باغ...به صرف چای و قهوه و شیرینی و میوه و خنده و بازی و ...همه رو ببینم همه هم همدیگه رو ببینند...تمام...نه اینکه نیمه اول عید رو برم خدمت بزرگان و نیمه دوم رو بزرگان بیان خدمت بنده اون انتظاره بده ها.یعنی تمام کارها تعطیل که باید تو خونه باشی که مبادا کسی بیاد و نباشی.اره اینش بده...عاشق مهمونی رفتن و مهمونی دادنم ولی خارج از قانون اصصلا...منم اینجوریم دیگه.

روز تولدم...جالبه...کلا من روزهای تولدم رو خیلی دوست دارم .هرچند یه بغض خاص به خودم رو به دلایلی که واسه خودم محفوظه رو دارم ولی خب با همین بغض هم دوسش  دارم...معمولا اینقدر تبریک ها تو این روز زیاده که نمیرسم جوابگو باشم و شرمنده دوستان میشم.کسایی که اصلا انتظارش رو ندارم حتی...امسال نذاشتم واسم کیک و گل بخرن...راحت تر بودم اینطوری...من باید راحت باشم تو روز تولدم دیگه؟...

به هرحال عید و تعطیلات گذشت و من خوشحالم زندگی به روال عادی خودش برگشت هرچند هنوز یه کم از عید دیدنی هام مونده

کسی امسال شیراز اومد؟ خیلی جالب بود.شیراز کامل تجهیز شده بود واسه مسافرهای نوروزی...این نوروزی نه ها...اون نوروزیخیلی خوشم اومد از این حرمت گذاشتن به مسافرها.ورودی های شهر از هر طرف دعوت به چای و شیرینی از مسافر ها و راهنمایی های کامل...

دوستان هرکس اومده بود میگفت سفر شیراز با هیچ جای دیگه قابل قیاس نیست...

یه چیزی خیلی جالب بود.یکی از دوستان که تشریف آورده بودن شیراز روز دوم زنگ زده میگه بابا شیراز آرام بخشه و آدم زیاد میخوابه درست...میخوابید که بخوابید ولی تو رو خدا بگو چطوری بیدار میشید؟

خیلی خندیدم بهشون...اومده بودن شهر رو ببینند هر روز تا 11 ظهر خواب بودن

فقط من ببینم یکی بگه شیرازها تنبل هستند میکشمش اونی که تو واتساپ واسم پیغام های اینطوری میفرستی آگاه باش یکبار دیگه بفرستی به دوستان معرفیت میکنم که حسابت رو برسنبله...

راستی تو خونه شما رئیس و نوکر چطوری مشخص میشه؟ شما بگید تا منم بعد بگم تو خونه ما چطوری رئیس و نوکر انتخاب میشه

بازم ممنونم از تبریک های صمیمانه همگی شما تو روز  تولدم...همتون رو عاشقانه دوست دارم الهی که تو شادیهاتون شریک باشم.فدای همگی

نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:38 توسط شادی|

 

سلام یه سلام تر و تازه...اخه میگن امروز تولده یکیه...من که خبر ندارم 

اخه من موندم آدم باید روز سیزده نوروز متولد بشه؟ اخه مردم تفریح نمیخوان برن کار ندارن مهمون ندارن؟ 

یعنی آدم از همون اول اینقدر عجول و وقت نشناس؟؟؟ عجبا  

خیلی حرف داشتم.خیلی حرف زدم ولی به لطف بلاگفا رفیق شفیق چند ساله که ممنونش هستم که واسطه بودن شماهاست همه پرید.خب قسمت نبوده لابد.فدای سر همگی... 

فقط اینکه واسم تک تک جملاتتون ارزشمنده.ثانیه ثانیه وقت گذاشتنتون...همه جشن های قشنگتون رو دیدم... 

ساعت از 3 نیمه شب گذشته...بلاگفا از عصر اصلا باز نمیشده که بیام حضوری تشکر کنم...ولی واضح هست که باید تا صبح هم شده بشینم و به حرمت دلهایی که واسم جشن گرفتن قدردان و شاکر باشم... 

واسه این حریم مقدس من فقط سکوت میکنم...به اینجایِ خط که میرسم قلم از دستم میفته...ناتوانی من رو به بزرگواری خودشون مثل همیشه خواهند بخشید...یه جاهایی هست که تشکر کردن ظلمه و من ظالم نیستم 

بانویِ آیینه ای من که صبح اول وقت با تماسش منو متعجب کرد...خیلی جالب بود...اصلا فکر نمیکردم که از روز تولدم آگاه باشی گل مهربونم...یه دنیا حس خوب بهم دادی... 

روشنای روشن و واضح من که خودش میدونه چقدر واسم می ارزه...جشن قشنگت بهم یه دنیا حس خوب داد با اون کلماتی که خاص تو هست... 

آوای همیشه خوب من...آبجی مظلوم و بی صدای من که یه دنیا دوسش دارم...خودش میدونه چقدر واسم ارزشمنده...آبجی همیشه مهربونم... 

و آبجی بزرگه مهربون و خوبم...ممنون آبجی عزیز و گلم.الهی همیشه شاد باشی و بخندی...

و همه اونهایی که خصوصی و عمومی بنده رو شرمنده کردند...واسم ارزشمنده حتی فکرتون حتی یک ثانیه از وقتی که صرف کردید...واسم ارزشمنده اون شوقی که به امروز رسید...واسم بودن تک تک شماها موهبته...من جمعی رو در کنار خودم دارم که به صداقتشون ایمان مطلق دارم...خدا رو سر این جمله گواه میگیرم که چه اندازه به صداقت تک تک شماها ایمان دارم...ایمانی که احدی نمیتونه خرابش کنه...من جمعی رو در کنارم دارم که میدونم هیچ زمان و در هیچ شرایطی باهام دورنگ نمیشن...این خوشبختی نیست؟؟؟ 

من این خوشبختی رو قدر میدونم... 

خیلی حرف داشتم.............................خیلی... 

در آخر من در حضور همه شما اعتراف میکنم که از خدای خودم رضایت مطلق دارم و اعتراف میکنم که بیشتر از حدم بهم داده که دیگه ادعای هیچ چیزی رو در دو جهان نخواهم داشت... 

و در حضور همه شما میگم که من در این لحظه و این ساعت در روز تولدم از خودم گذشتم و همه چیز رو واگذار کردم به خود خدا...و از این حرفم کوتاه نخواهم اومد... 

خدایا گواه باش که در حضور بنده های خالصت میگم که راضیم به اونچه تو برام میخوای...تمام.!!! 

تو روز تولدمون هم یه شوخی با شعر و شاعری کردیم که لبخند به لبهاتون بیاد 

در آخر باز هم از همگی یک دنیا سپاس و تشکر...عمری باقی باشه حضوری خدمت خواهم رسید...


ادامه ی حرفهام:
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 3:26 توسط شادی|

 

ابیاتی که مصرع دوم آنها مشهورتر است :

 

1-گر دایره ی کوزه ز گوهر سازند

از کوزه همان برون ترآود که در اوست (بابا افضل)

 

2-با سیه دل چه سود گفتن وعظ

نرود میخ آهنین در سنگ (سعدی)

 

3-شکسته بال تر زمن در میان مرغان نیست

دلم خوش است که نامم کبوتر حرم است

 

4-هر دم که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست (حافظ)

 

5-چنین است رسم سرای درشت

گهی پشت به زين و گهی زین به پشت (فردوسی)

 

6-امیدوار بُوَد آدمی به خیر کسان

مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان (سعدی)

 

7-صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی

بسیار سفر باید ، تا پخته شود خامی

 

8-در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب

یا رب مباد آن که گدا معتبر شود (حافظ)

 

9-در محفل خود راه مده همچو منی را

افسرده دل افسرده کند انجمنی را (قائم مقام)

 

10-مرو به هند و بیا با خدای خویش بساز

به هر کجا که روی

 آسمان همین رنگ است

 

11-منظر دل نیست جای صحبت اضداد

دیو چو بیرون رود فرشته در آید (حافظ)

 

12-زلیخا مرد از این حسرت که یوسف گشته زندانی،

چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی....

نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 5:35 توسط شادی|

 

خارپشتی ازیک مار تقاضا کرد که بگذار

 من نیز در لانه تو ,مأواگزینم وهمخانه تو باشم

مارتقاضای خارپشت راپذیرفت

 واورا به لانه تنگ وکوچک خویش راه داد!

چون لانه مارتنگ بود 

خارهای تیز خارپشت هردم به بدن نرم مار فرو می رفت

 ووی را مجروح می ساخت.

امامار از سر نجابت دم بر نمی آورد

سرانجام مارگفت :

نگاه کن ببین چگونه مجروح وخونین شده ام

میتوانی لانه من را ترک کنی؟

خارپشت گفت من مشکلی ندارم 

اگرتوناراحتی میتوانی لانه دیگری برای خود بیابی,

عادت ها ابتدابه صورت مهمان وارد میشوند

امادیری نمیگذرد که خودرا صاحبخانه می کنند 

وکنترل مارا به دست می گیرند

مواظب خارپشت عادتهای منفی زندگیتان باشید

خودت باش نقاط مثبتت را فراموش نکن 

 

دانستن ،قدرت است 

ایمان ، قوت روح است 

وحدت ، قدرت آفرین است

عشق ، پایدارترین قدرت جهان است

و……

پس در انرژیهای مثبت را، بر خودبگشا و

 عادتهای مثبت زندگیت را قدرت وقوت بخشید…

نوشته شده در جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 23:58 توسط شادی|