کلبه شــــــــــــادی

 

سلام  و عرض ارادت به همگی...اول آبان ماهِ یک هزار و سیصد و نود و سه...اولین روز دومین ماه پاییز...

دیدی چطوریه؟ گاهی زندگی چهارنعل میره...یعنی چهارنعلا...منظور چیه؟ اینکه گاهی تو لحظه میگم تو ساعت مثلا یه احوالاتی پیش میاد که حس میکنی خوردی به دیوار بتنی و هرچی دست و پا میزنی راه نجاتی نداری...اصلا ممکنه موضوع خیلی کوچیک باشه...

زیاد سخت میگیریم.بخدا زیادی سخت میگیریم...میشه یه کم نرم تر با هارمونی لطیف تر و ساده تر زندگی کرد اینطوری از زندگی تیر نمیخوریم ترکش نمیخوریم از بغلمون رد میشه و میره...

یه کم آسون تر زندگی کنیم...یه کم راحت تر...یه خدایی داریم که بی چشم داشت ثانیه به ثانیه کنارمون هست بهتر نیست بهش اعتماد کنیم و یه کم بیشتر از کنار مسائل بگذریم؟؟؟

روز رحلت آیت الله مهدوی کنی اومدم یه جمله در مورد ایشون نوشتم ولی خب طبق معمول این روزهای من بلاگفا مشکل داشت و ثبت نشد.گاهی یکی یه حسی بهت میده که اگر بیانش نکنی به قول دوستی "ستمه" اره...

نحوه صحبت کردن ایشون خیلی خاص بود سیاستمدار بود ولی کمتر وارد حیطه سیاست میشد تو صحبتهاش. واسه همین هرجا میرسیدم بهشون کارم رو متوقف میکردم و گوش میکردم با اینکه من هر صحبت و سخنرانی رو نمیتونم گوش بدم بعضی ها رو عجیب مایلم بشنوم یکیش هم لحن خاص بدون کنایه و صادقانه ایشون بود...خدایش بیامرزد...

ادامه مطلب هم جالبه!!!


ادامه ی عرایضم:
نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 8:48 توسط شادی|

 

سلام و عرض ارادت...و آرزوی سلامتی و آرامش و شادی واسه همه...الوعده وفا...گفتم میام مینویسم البته به دلایلی با تاخیر ولی خب امروز به امید خدا مینویسم اون شب چی شد...


ادامه ی عرایضم:
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 9:17 توسط شادی|

 

ساعت 2 و 22 دقیقه نیمه شب...

یه معجزه دلیل شکستن سکوته منه واسه مقدس ترین روز عمرم...

عمری باقی باشه فردا مینویسم...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 3:59 توسط شادی|

 

 

 

 

امروز خاضعانه میبخشم...همه چیز و همه کس را...

 

 


ادامه ی عرایضم:
نوشته شده در جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 0:1 توسط شادی|

 

...

 

دلم واسه قالبم تنگ شده بود...

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مهر 1393ساعت 10:13 توسط شادی|

 

شمارش معکوس...

1

2

3 ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥...


نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 11:13 توسط شادی|

زرد است که لبریز حقایق شده است

               تلخ است که با درد موافق شده است

                   شاعــــر نشدی وگرنه می فهمیدی 

                     پاییز بهاری است که عاشق شده است . . .

 

پاییز می آید ،

زمانی که خاطرات شیرین گذشته ی خودم را با تو به یاد می آورم

پاییز همچون بهار دل انگیز می شود ،

بیا و اینک مرا با خود به آن سوی دریاها ببر...

 ::: انتظار شیرینی هر دم در دلم جوانه میزند...عجیب ساعات خوشی را به دل میسپارم...

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 9:17 توسط شادی|

نگارا عید قربان است قربانت شوم یا نه ؟

نگفتی یک دمی آیا که مهمانت شوم یانه ؟

برای طوف کویت جامه احرام بر بستم

گدای دوره گرد گوشه خوانت شوم یانه ؟

 

عید همگی مبارک...

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 4:35 توسط شادی|

آهـم که هزار شعله در بر دارد 

                            صد سلسله کوه را ز جا بر دارد


من رعدم و می‌ترسم اگر آه کشم

ســـرتاسرِ آسمان ترک بر دارد

نوشته شده در جمعه یازدهم مهر 1393ساعت 16:4 توسط شادی|

گاهی یک "حرف کوچیک باعث میشه آدم یه تصمیم"بزرگ بگیره...

پس سعی کنیم مراقب حرفهای کوچیکمون باشیم مبادا یکی خیلی ریزبین باشه و با اون حرف ما یه تصمیم بزرگ بر خلاف میلش بگیره...حتی اگر هیچ منظوری هم نداشته باشیم...

اصولا ریزبین تشریف دارم حتی روایت هست زمانی به یه"نکته ریز"توجه کردم که حتی با ذره بین هم نمیشد دیدش

تا این حد.والا

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم مهر 1393ساعت 12:32 توسط شادی|