
عصر داغ مرداد ماه،روزی از روزهای گرم تابستان.
پنجره اتاقم را باز می کنم،دیوارهای آجری باغی را میبینم
که در مقابل درختهای سر به فلک کشیده احساس کوتاه قدی
می کنند.
سبزه ها دست به دیوار گرفته وآهسته بلند می شوند.
باد عاشقانه می نوازد وزمزمه باد برگها را از خود بی خود میکند.
برگها با باد می رقصند وآهسته روی چمن ها می نشینند.
صدای شرشرآب توجهم را به جوی آبی که در کنار باغ جاریست
جلب می کند.
آب از کوهی سرچشمه می گیرد که بلندی آن را از پشت
درختها می بینم.
خنک وگوارا!
چنان هراسان سرازیر باغ میشود که قطره های بلورینش به اطراف
پخش می شوند وسبزه ها برای گرفتن هر قطره از هم سبقت
می گیرند.
چشمهام دلشون نمی خواد از این منظره دل بکنند.
من هرروز این منظره رامثل قسمتهای یک سریال بی پایان
میبینم ولی نمی دانم چراهرروز باروزقبل فرق دارد.
دلم می خواد بچه بشم وبرم آب بازی کنم.
لب جوی آب بشینم وپاهام وتو آب بذارم.
مشتهام وازآب پر کنم وبه هواپرتاب کنم.
تا قطره ها رقص کنان به روی موهایم بریزند.
مشت مشت آب به روی صورتم بزنم تا خیس آب بشم.
یه دل سیر آب خنک بخورم.

درست مثل بچه ها!
بازیهام وکه کردم برم از سر کوچه یه بستنی یخی زرد بخرم.
دوباره بیام پاهام وتوآب بذارم وبستنیم وتا آخر بخورم.
با چوبش یه قایق بسازم.قایقم وتوآب بندازم.
قایقم از زیر دیوار باغ بره توی باغ.
ومن تو دلم بگم که قایقم رفته سفر.
رها از همه دنیا!
درست مثل بچه ها.!!!
