تبليغاتX
کلبه شادی

...زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است...

     Shady

         BLOGFA.COM  

     Powered by  MyPagerank.Net

وضعیت در یاهو

کمک

کمک!!!

بابا یکی به من کمک کنه.

یکی بیادومنو از دست خودم نجات بده.

من از دست خودم شاکیم.منوتوخودم زندانی کردند.

یکی بیادو مواز اینجا در بیاره.

مردم از بس به پروپای خودم پیچیدم.از بس از خودم پرسیدم چرا؟

چرا این کارو نکردی؟

چرا ون کارو نکردی؟

چرا موفق نشدی؟

چرا دکتر نشدی؟مهندس نشدی؟چرانفر اول کنکور نشدی؟

چرا ثروتمند نشدی؟چرا دانشمند نشدی؟

اصلآ تومی تونستی رئیس جمهور بشی.چرا نشدی؟

چرا عاشق نشدی؟

چرا عشقت رو از دست دادی؟

چرا شانس نداری؟

چرا چرا چرا؟؟؟

بابا خسته شدم.از تفتیش وبازجویی خسته شدم.از این چراهاخسته شدم.

بابانشد نشد نشد نمی دونم چرا.

شرایط نبود.خدا نخواست.استعدادش رو نداشتم.

یکی بیادو منو از دست خود ایرادگیرم نجات بده.

یکی بیاد من وازدست این جباربدون احساس نجات بده.

نه میبخشه نه می کشه نه ولم می کنه.

اگر می خوای ببخش.اگه نه بکش وراحتم کن.چقدر باید تقاص نشده هارو بدم.

آره این یه واقعیته!!!

خود ما: بی فکرترین مأمور جلب

بی رحم ترین بازجو

تاریکترین انفرادی

ناعادل ترین قاضی وبی صبرتریم مأموراعدامیم.

با بی رحمی تمام حکم جلب خودمان را صادر کرده

خودمان را به تاریکترین انفرادی ذهنمان میبریم.

بی رحم ترین بازجوئی هارو از خودمان می کنیم

وبدترین شکنجه رابه خودمان می دهیم

 وعاقبت هم ناعادلانه خود را محکوم واعدام می کنیم.

بدون اینکه فکر کنیم.بابا کلمه ای به اسم بخشش وجبران هم وجود داره.

اشتباه کردی تاوانش رو هم دادی.

دیگه لازم نیست تا آخر عمرهفت جدت رواز قبر بیرون بکشی واونارو هم تفتیش کنی.

حالا که گذشته رو از دست دادی بایدآینده رو هم بدی تا سرعقل بیای.

باباخودتوببخش.به همین راحتی.

از گناه خودت بگذرعمدی که نبوده آخه کی با خودش دشمنه؟

برگرد سر خط.

ازاول پله های زندگی روبالابرو.

نترس دیگه اینقدر طول نمیکشه.چون راه رو میشناسی.

فقط یادت باشه هر اشتباهی رو راحت میشه بخشید اگه یکبار باشه.

باید برگشت.گذشته رو خط به خط مرورکرد.زیر اشتباه ها خط قرمز کشید

وازفرهنگنامه زندگی حذفشون کرد.که دیگه نه یادآوری بشن نه تکرار.

در غیر این صورت باید مثل من فریاد کمک سر بدین!

تایکی بیادو شما روازدست خودتون نجات بده.

 



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 10:42 توسط شادی |

سهراب سپهری

باغي در صدا

در باغي رها شده بودم .

نوري بيرنگ و سبك بر من مي‌وزيد .

آيا من خود بدين باغ آمده بودم

و يا باغ اطراف مرا پر كرده بود ؟

هواي باغ از من مي‌گذشت

و شاخ و برگش در وجودم مي‌لغزيد.

آيا اين باغ

سايه روحي نبود

كه لحظه‌اي بر مرداب زندگي خم شده بود؟

ناگهان صدايي باغ را در خود جا داد ،

صدايي كه به هيچ شباهت داشت.

گويي عطري خودش را در آيينه تماشا مي‌كرد .

هميشه از روزنه‌اي ناپيدا

اين صدا در تاريكي زندگي‌ام رها شده بود .

سرچشمه صدا گم بود :

من ناگاه آمده بودم


خستگي در من نبود :

راهي پيموده نشد .

آيا پيش از اين زندگي‌ام فضايي ديگر داشت ؟

ناگهان رنگي دميد :

پيكري روي علفها افتاده بود

انساني كه شباهت دوري با خود داشت .

باغ در ته چشمانش بود

و جا پاي صدا همراه تپش‌هايش.

زندگي‌اش آهسته بود .

وجودش بيخبري شفافم را آشفته بود .

وزشي برخاست .

دريچه‌اي بر خيرگي‌ام گشود :

روشني تندي به باغ آمد ،

باغ مي‌پژمرد

و من به درون دريچه رها مي‌شدم.



| *| نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت 9:14 توسط شادی |