تبليغاتX
کلبه شادی

...زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است...

     Shady

         BLOGFA.COM  

     Powered by  MyPagerank.Net

وضعیت در یاهو

داستان

سکوت

قسمت آخر

با نسیمی که از پنجره اتاق داخل می آمد از خواب بیدار شد.

حوصله نداشت.چشمهاش رو به سقف دوخته بود.

آینه های بیضی شکل کوچک  به شکل گلهای پنج پر کنار هم چیده شده بود.

نگین طلایی رنگی در وسطش خودنمایی میکرد.

انعکاس نورهای آبی رنگ چراغ های کوچک گوشه های سقف زیبایی آینه هارو صد چندان کرده بود.

تابلوهای روی دیوارمنظره ای دل انگیز به اتاق داده بود.

همه جای اتاق رابراندازمی کرد.همه جیز زیبا بود.ولی نمی دونم چرا دیگه براش هیجانی نداشت.

غلتی زد واز تخت پایین اومد.مستقیم رفت کنارپنجره.

باغ زیبایی پیش رویش بود.

چمن ها زمین را سبز پوش کرده بود.الاچیق چوبی وسط باغ جلوه ای خاص به آن داده بود.

حوض گردی وسط چمن ها بود.با فواره های بلند وکوتاه.

همه چیززیبا وبی نظیر بود.نسیم به صورتش میخورد وموهای سیاهش را روی پیشانیش پریشان میکرد.

ناخودآگاه یک قطره  اشک به روی گونه هایش غلتید وبه پایین افتاد.

دیگه از اون شور وهیجان خبری نبود.

هر چی می خواست به دست آورده بود.

غمگین بود.دلش برای همه آدم ها تنگ شده بود.برای خانواده مهربونش.

برای همه سروصداها!

نفس عمیقی کشید وازاتاق خارج شد.

از هتل زدبیرون.گوشه ای از خیابان رو گرفت وبراه افتاد.

همه چیز براش بی معنی شده بود.دیگه ماشینهای زیبا وآخرین مدل براش قشنگی نداشت.دلش هیچی نمی خواست.

دوباره غم وغصه اومده بود سراغش.

گذشته بی اختیار در ذهنش مرور میشد.

همیشه به همه  چیزاعتراض داشت.به چیزهایی که داره به اونهایی که نداره.

به اطرافیانش.به صداها.به شلوغی.به همه چیزاین دنیا اعتراض داشت.

همیشه اخموو گرفته بود.تنهایی تنها چیزی بود که راضیش میکرد.

در اتاقش رو از داخل میبست.تو دنیای خودش غرق بود.یا موسیقی گوش میداد

یا روی تختش افتاده بودو فکر میکرد.

همه کارهای گذشته مثل فیلم از جلوش رد میشد.

نزدیک به یک ماه از اون اتفاق وحشتناک میگذشت.

بی هدف در خیابان ها پرسه میزد.سعی میکرد خودش رو سرگرم کنه ولی نمیشد.

چندین ساعت راه رفت.دلش برای خونه تنگ شده بودهمون خونه قدیمی وساده!

به طرف خونه براه افتاد.به هر چی که سرراهش بود لگدمیزد وبه طرفی پرتابش میکرد.

خیلی بی حوصله بود.

ظهر شده بود.گرسنه بود دلش غذاهای مامان رو می خواست.همون غذاهایی که همیشه ازشون ایراد می گرفت.

خدایا کاش یه صدایی می یومد.

بی اختبار اشک می ریخت.

سکوت سکوت مرگباری که رهاش نمی کرد.

به ورودی آپارتمان رسید.از پله ها بالا رفت.

در روباز کرد وداخل شد.

مستقیم رفت تو اتاقش.حتی کفش هاش رو هم بیرون نیاورد.

خودش رو انداخت رو ی تخت وشروع به گریه کرد.

همونجا خوابش برد.چه خوابی!

کابوس های وحشتناکی به سراغش اومده بود.

از خواب میپرید ودوباره با یه دنیا فکر وخیال به خواب میرفت.

مثل شب اول قبر بود.صبح نمیشد!

تاریکی عذابش می داد.از تنهایی میترسید.

کم کم داشت هوا روشن میشد که خوابش برد.

با صدایی از خواب پرید.

من کجام؟چه خبره؟

هراسان روی تختش نشست.

وای خدای من

مامان؟

مامان تویی؟؟؟

باورش نمیشد.

این مادرش بود که با صدای بلند می خواست از خواب بیدارش کنه.!!!

پایین تختش ایستاده بود وبا تعجب نگاش می کرد.

چته پسر؟این دیوونه بازی ها چیه؟خوب منم.می خواستی کی باشه؟

مثل دیوانه ها به مادر چشم دوخته بود.

مادر غرو لند کنان اتاق رو ترک کرد.

با خودش گفت:

دارم خواب میبینم؟ یا اون اتفاق ها توخواب بوده؟

آره خوابم!

با دست ضربه محکمی به صورت خودش زد.نه بیدار بود خواب نمیدید.

پس تمام این مدت داشتم خواب میدیدم.حالا بیدار شدم!

خدایا شکرت.چه کابوس وحشتناکی بود.

یعنی خواب میتونه اینقدر واقعی باشه؟

آره دیگه خواب بوده.یه خواب بد!

دوباره صداها رومیشنید.چه لذتی داره خدای من!

خوب که همه اون اتفا قها تو خواب بود!

حال وهواش مثل کسی بود که دوباره نعمت زندگی رو بهش دادن.

از اتاق دوید بیرون.با شادی فریاد زد:

صبح همگی بخیر

از خوشی سرشار بود که صدای مادر بزرگ مثل پتکی بر سرش فرود اومد.

مادر چرا با کفش خوابیدی؟این کفش هارو کی خریدی؟

تمام بدنش سست شد.

نزدیک بود از ترس قبض روح بشه!

مادر بزرگ راست می گفت

همون کفش هایی که از اون بوتیک برداشته بود!

همون لباسها!

هراسان از خونه خارج شد.

با ترس به اطراف نگاه میکرد.

مرد همسایه با خشم فریاد میزد فقط یه لحظه ماشینم رو گذاشتم بیرون.کی اونروبرده!

صاحب سوپری باداد وبیداد از به هم ریختن مغازش شکایت داشت.

او فقط نگاه میکرد.همه جا به هم ریخته بود وهمه  عصبانی.

پس خواب نبوده!از ترس بدنش میلرزید.دهنش باز مونده بود.

مثل دیوانه ها کنار خیابان نشست.درحالی که مردم از کنارش عبور میکردند.

ماشین ها بوق میزدند ورد میشدند.

زندگی جریان داشت واوفقط نگاه میکرد ومدام در ذهنش این سؤال میپیچید

که:پس اون اتفاق چی بود؟؟؟!!!

 

 



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 و ساعت 23:15 توسط شادی |

داستان

سکوت

 

قسمت سوم:

 

با یه غلت از نیمکت به پایین افتادم.هراسان از خواب پریدم.نمی دونم چقدر خوابیده بودم ولی

هوا روشن بودصبح شده بود.من ا زعصر دیروز تا الان خواب بودم.

به اطرافم نگاه کردم.من تو پارک چه میکنم؟

یک دفعه یادم اومد.

روز وحشتناکی رو گذرونده بودم.امید داشتم همه اونچه رو که دیدم تو خواب دیده باشم.

ولی افسوس خواب نبود واقعیت تلخی بود که نمی تونستم باورش کنم.

با ناامیدی از جا بلند شدم سرگردان بودم وخسته.

بی هدف به راه افتادم.سرم از درد داشت می ترکید.هزار فکر به ذهنم می آمد که حالم رو بدتر می کرد.

خدایا چه کنم؟ فکر نمی کردم اتفاقی به این وحشتناکی تو زندگیم برام رخ بده.

مگه من چکار کردم؟

اشکهام بی اختیار می ریخت.

نمی دونستم دارم کجا میرم.نه فکرم کا رمیکرد ونه چشمهام میدید.

پاهام بی اختیار جسمم را به دنبال خود می کشید.

هیچ کس نبود هیچ کس!

نگاهم جلوتر از جسمم به هر دری داخل میشد.به امید دیدن موجود زنده ای.

نمی دونم چقدر راه رفتم.خستگی امانم را بریده بود.

صدای قار وقور شکمم را می شنیدم.

وارد یه سوپری شدم.همه جا برام آشنا بود.از پنجره به بیرون نگاه کردم.پنجره اتاق خودم رو دیدم.تازه متوجه شدم.مغازه جلوی آپارتمان خودمون بود که هر روز از اونجا خرید می کردم.

یک شیر ویک کیک برداشتم و روی صندلی که همون جا بود نشستم.

با بی اشتهایی شروع به خوردن کردم.به آخرهای کیک که رسیدم فهمیدم چه تازه وخوشمزه است.یکی دیگه هم خوردم.سومی رو هم خوردم.چه خوشمزه است.

حسابی چسبید.یادم باشه هر روز همراه خریدم از این کیکها هم بخرم.

تازه چشم هام داشت باز میشد.باز به شرایط جدیدی که برام پیش اومده بود.

نگاهی به قفسه ها انداختم.اوه چقدرخوراکی!

بلند شدم یه شکلات هم برداشتم وخوردم.

بعد هم یه آدامس تو دهنم انداختم ورفتم سراغ قفسه تنقلات.

همیشه چیپس خیلی دوست داشتم.اومدم یه چیپس بردارم که یادم اومد دیگه  زیادی خوردم.

دستهام وتوجیبم کردم واز مغازه بیرون اومدم.یه نفس عمیق کشیدم وبا صدای بلند گفتم:

چیکارش میشه کرد.همینه باید ساخت.

با خودش گفت: بدهم نیست.انگار همه دنیا مال من تنهاست.

حالا به یه دنیا پر از چیزهای جور واجور چه کار کنم؟

رفت تو خیابان یکی از خوشکل ترین ماشین ها رو سوار شد.

تا تونست بین ماشین ها ویراژ داد.آخی هیچ کس نیست بگه یواش برو

از این طرف نرو از اون طرف برو.

می پیچید تو خیابان های یک طرفه.

از چراغ قرمز رد میشد.

چه حالی میداد.دیگه داشت باورش میشد که شرایط بدی هم نیست.

همه شهر رو ویراژ داد.

آخی دلم خنک شد.عجب ماشینی!

برگشت به آپارتمان ولی بالا نرفت.

گفت:حالا ناهار چی بخوریم.

یه پیتزای بزرگ با یه سالاد پر از سس!

دیگه کسی نیست بگه غذای آماده ضرر داره.

یه پیتزا فروشی سراغ داشت که خیلی معروف بود.

ولی چون همیشه شلوغ بود وخیلی هم گران فروش.

تا حالا یکبار هم ازش پیتزا نخریده بود.

مستقیم رفت سراغ همون.

یکی از پیتزاهای سرد رو برداشت وگذاشت تو ماکروویو وآمادش کرد.

یه سالاد هم برداشت با یه نوشیدنی خنک.

رفت نشست بهترین قسمت سالن وشروع به خوردن کرد.

چقدر خوشمزه بود.بیخود نبود اینقدر شلوغ میشد.

با خودش گفت:دیگه همیشه میام وهمین جا غذا می خورم.

پیتزا را تاآخر خورد.

چه جالب دیگه نمی خواد پول بدم.

وجدانش قلقلکش میداد.که کار بدی کردی.

ولی خودش رو توجیح کرد.آخه کسی نیست.اگه نخورم همش خراب میشه.باید بریزن بیرون.

از سر بوفه یه چیپس هم برداشت واز مغازه خارج شد.

چیپس رو می خورد وبا خودش فکر می کرد.

حالا کجا برم؟آروزهای برآورده نشده اش یکی یکی از جلوی چشم هاش رد میشد.

یادش اومد به اون شلواری که جند وقت پیش دیده بود.ولی هر کاری کرده بود براش نخریده بودند.آخه قیمتش خیلی بالا بود.

رفت به همون بوتیک.مستقیم رفت سراغ قفسه لباس ها.

شلوار مورد علاقش رو پیدا کرد.گشت وسایزخودش رو برداشت.

خواست بره اتاق پرو.ولی دید کسی نیست.همون جا شلوار را پرو کرد.

درست اندازه بود.تو آینه خودش رودید.چه خوش تیپ شدم.

چقدر قشنگه این شلوار!همونی که همیشه دوست داشتم.

شلوار کرم تیره بود.گشت ویه تک پوش قهوه ای تیره پیدا کرد وپوشید.

خوشش نیومد.درش آورد وانداختش همون جا!

همه تک پوش هارو زیر ورو کرد.یه سفید رنگش رو برداشت .

قیمتش رو نگاه کرد.اوه چقدر زیاده.بیشتر کیف کرد.با هیجان پوشیدش.

دوباره رفت سراغ آینه:چه خوشکل شدم.

موهاش رو هم مرتب کرد ودوباره یه نگاهی به سرتا پای خودش انداخت.

دیگه چی می خوام؟

رفت تو قسمت کفش ها.یه کفش اسپورت  سفید وکرم بزرگ برداشت وپوشید.

چقدربه پاهام میاد.

حالا خوب شد.دیگه کفش ولباس های خودش رو هم بر نداشت واز مغازه خارج شد.

وای هوا تاریک تاریک شده بود.معلوم بود حسابی سرش گرم بوده که تاریک شدن هوا روندیده.

یه دوچرخه کنار مغازه پارک بود.گفت این دفعه با دوچرخه میرم.

یه کم ترس برش داشته بود ولی ذوق لباسها حواسش رو پرت می کرد.

کجا برم؟شب وکجا بمونم؟

میرم بزرگترین هتل شهر.آره خوبه.میرم همون جا.

سوار دوچرخه شد وبراه افتاد.به دور واطرافش نگاه می کردوفکر می کرد.

چیزی نیست که ازش بترسم.تند ترپا زد تا رسید.

به ورودی هتل که رسید از زیبایی هتل شگفت زده شد.در اتوماتیک باز شد.

عجب هتلی!

سقف با لوسترهای زیبا خودنمایی می کرد. مبلمان و درو دیوارها همه چیز زیبا ودیدینی بود.

با خودش گفت اگه شرایط مثل قبل بود باید نصف حقوق یک ماه بابا رو میدادم تا بتونم یه شب اینجا بمونم.

ولی حالا هر چقدر دلم بخواد می مونم.

یکی از بزرگترین وزیباترین اتاق ها رو انتخاب کرد.

عجب جاییه بابا!

سرویس خواب نقره ای درون اتاق مثل الماس می درخشید.

کاناپه سپید پنجره ای که به باغی بزرگ باز می شد پرده های ساتن سفید و نقره ای

همه به اتاق جلوه ای رویایی داده بود.

خودش را روی تخت رها کرد.چقدر راحت بود.

با خودش فکر کرد مثلآ من یه شاهزاده ام.!

تو رؤیای خودش غرق بود که خوابش برد.

وقتی بیدار شد ساعت 11.5 صبح بود.چقدر خوابیدم.

بلند شدو دوبا ره مشغول تماشای اتاق شد.از اتاق بیرون آمد.گرسنه بود.

رفت سراغ آشپزخانه هتل.از یخچال پنیر وکره وخامه وهر چی که دید وخوشش اومد برداشت.

رفت نشست وشروع به خوردن کرد.فکر می کرد بعد از صبحانه کجا بره؟

اون روز را تا ظهر در شهر بازی گذراند.همه بازی ها رو امتحان کرد.

آخه پول که نمی خواست بده.

ظهر دوباره رفت وبه همون پیتزا ییه.ولی دیگه مثل دیروز بهش نچسبید.

ولی به هر حال خورد.

هر شب رو تو یه هتل می موند وروزها به تفریحگاهها وجاهایی دیدنی میرفت.

روزها به همین منوال می گذشت.

هر غذایی دوست داشت می خورد.هر چی دوست داشت می پوشید.هر وسیله ای دوست داشت سوار می شد.هرجا دوست داشت می رفت.

تقریبآ یک ماه به همین صورت گذشت.

تا اینکه...



| *| نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386 و ساعت 14:8 توسط شادی |

قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری

بمناسبت این روز و شبهای عزیز به فرموده های ان حضرت گوش جان بسپاریم
===========================================
سخناني از حضرت علي (ع(
· شكست عدم پيروزي نيست بلكه شكست پيروزي آدم را به تأخير مي اندازد.
 
· فضيلتش از بين برود. هر كه همتش كوچك باشد،
 
· بركت ها از ميان برود. هر گاه جنايتها آشكار شود،
 
· بدبختي در دنيا و آخرت است. ثمره حسادت،
 
· تو اگر نيكي كني خود را گرامي داشته اي و به خودت نيكي كرده اي،
اگر بدي كني خودت را خوار كرده اي و به خودت زيان رسانده اي.
 

تنگ مي شود جز ظرف دانش كه (هر چه در آن نهند) گنجايش هر ظرفي با آنچه
·گسترش مي يابد.در آن نهند، هرچه
· راستگو را دروغگو مي كند و خوش قول را بد قول مي كند. بدهكاري زياد،
 
· دلش آرام گيرد. هر كه اطمينان داشته باشد كه آنچه خدا برايش مقدر كرده است به او مي رسد،
 
· بزرگترين آسايش است. زهد و بي اعتنايي به دنيا،
 
· چه بسيارند عبرتها و چه اندك اند عبرت گرفتن ها
 
· در انتظار فرج باشيد و از رحمت خدا نوميد نشويد.
 
· برترين خصلت هاست. انصاف،
 
· انديشه اش زلال گردد. هر كه خوراكش كم باشد،
 
· مانند غيبت كننده است. شنونده غيبت،
 
· سرافرازي با او هم پيمان گشت. هر كس پاك دامني و قناعت ارمغان او شد،
 
· برترين بخشندگي بخشش در تنگدستي است.
 
· محبوب ترين مؤمن نزد خداوند كسي است كه مؤمن فقيري را در تنگدستي دنيا و گذران زندگي ياري رساند.
 
· خوشا به حال آنكه به بندگان خدا نيكي كند و براي آخرت خود زاد و توشه برگيرد.
 
· گوهر مردان آشكار مي شود. از گردش روزگار،
 
· از طمع كاري است كه مردان گردن به ذلت و خواري نهند.
 
· از عزت نفس است. قناعت پيشه كردن،
 
· احمق ترين خلق كسي است كه خود را عاقلترين خلق بداند.
 
· شوخي است. آفت وقار و هيبت مرد،
 
· شنوائي گوش سودي ندهد. اگر چشم دل بينا نباشد،
 
· چه آنان را از نيكي باز مي داري. با نيكان بدي مكن،
 
· بالاترين بخشش آن است كه پيش از خواري خواستن باشد.
 
· تا پسرانتان به شما نيكي كنند. با پدران خود نيكي رفتار كنيد،
 
· انسان در زير زبان خويش پنهان است.
 
· مگر خانه اي كه قبل از مرگ بنا كرده است.انسان را پس از مرگ خانه اي نيست،
 
· بد ترين رفيق كسي است كه تو را به معصيت خدا تشويق كند.
 
· ترسو را توفيق و كاميابي محال است.
 
· پوزش طلبيدن نشان خردمندي است.
 
· به هر چيز در دنيا بيشتر انس داري،· زيادتر از آن بترس.
 
· بلاي آدمي در زبان اوست.
 
· كسي كه در كار كوتاهي كند به غم و اندوه دچار مي شود.
 
· از برتري و بزرگواري مي افتد. كسي كه خودخواهي و اسراف پيشه كند=
 
· بزرگوار كسي است كه در كيفر بدي نيكي كند.
 
· مؤمن را شادي در جبين است و اندوه در دل.
 
· ناداني دردناك ترين دردهاست.
 
· انسان به پرتگاه ها كشيده مي شود. هنگامي كه هوس ها بر عقل چيره شوند،
 
· هيچ مالي پر فايده تر از عقل نيست.
 
· دانائي ميراثي است شريف و گرامي.
 
· مرا بنده خود گردانيده است. هر كه مرا حرفي بياموزد،
 
· هر كس ميدرود آنچه را ميكارد و جزا مي بيند آنچه را عمل مي كند.
 
· خوبي سخن در كم گفتن است.
 
· گمراهي است. دانشي كه تو را اصلاح نكند،
 
· ترسش از مردم كمتر مي شود. هر كس از خدا بترسد،
 
· برخاستن از جا در برابر معلم و گرفتن حق خود. سه كار شرم برنمي دارد: خدمت به مهمان،
 
· دين ندارد كسي كه عقل ندارد، دين مرد خرد اوست، .
 
· رشكبر هميشه بيمار است.
 
· سخن مگوي. درباره آنچه از آن شناختي نداري،
 
· صندوق اسرارش مي باشد. سينه عاقل،
 
· يا دانشمندي زبان دار و گويا باش و يا شنونده اي علم نگهدار،
.
 
· علم با عمل مقرون است پس هر كه مي داند،
و علم عمل را صدا زند اگر او پاسخش را نداد از نزد او برود.
 
گردآورنده همه عيبهاي زشت است و افساري است كه بهر كار بدي انسان را مي كشد. بخل،
 
· از بخل و نفاق اجتناب كنيد كه از مذمومترين اخلاقهاست.
 
· بخيل پيش عزيزان خود خوار است.
 
· بخل ورزيدن به آنچه در دست داري،· بدگماني به معبود است.
 
· بخشندگي آدمي او را محبوب مخالفانش مي كند و بخلش او را نزد فرزندانش هم منفور مي سازد.

 


| *| نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 و ساعت 10:11 توسط شادی |

قدر دانی یک شاگرد از استاد.

تقدیم به او که محبت را نمی فروشد

هدیه می کند.

 

دیرزمانیست که زمین آرزومی کند ای کاش دوباره گلهای سپید صداقت سر از خاک برآرند

وباز عطردل آویزشان فضای اطرافش را عطر آگین کند.

زمین به یاد می آورد سالهایی بس بعید را که می رویید بر روی سینه اش صحرا صحرا گل محبت وپرمیشد مشام طبیعتش از عطر عشق.

که رودخانه های اشک می پیچید چون پیچکی سرگردان بر گرد اندامش.

وزمین خوب میداند.

خوب می داند که طوفان فراموشی گندمزار یکرنگیش را درو کرده است ودانه های زرین صداقتش را به باد داده است.

زمین میگرید.

می گرید وروزهای گذشته را آرزومی کند.

اشکهایش سیل می شود وسرزمین خاک آلود چهره اش را میشوید.

درد تن سنگین وخسته اش،روزبه روز آزرده ترش میکند

وآفتاب دیگر انوار طلایی رنگ نوازشش را تقدیمش نمی کند وبه جایش

تیرهای زهر آلودی را به سویش پرتاب می کند.

زمین زخم خورده دشمنی هاست.

علف های هرز کینه ودروغ مثل غده های سرطانی در تمامی بدنش ریشه کرده است.

زمین درد می کشد.

درد از تاول های فساد و پستی

که هر زمان سر باز کنند خاک بی کینه اش را به مردابی بدرنگ تبدیل خواهد کرد.

زمین درد می کشد.دردی جانکاه.

ولی هنوز عاشقانه به دور خورشید می گردد.

آسمان می نوازد.

زمین بی توقف می رقصد.

و زمین همچنین خواهد رقصید.

 تا همچون تویی هست که هنوز امیدوارانه علف های هرز را از خاک بیرون کشی.

وبا هر نگاه صداقت را مهمان زمین کنی.

هنوز چون تویی هست

تا دست گلهای نورسته عشق را به دستهای طلایی خورشید گره زند.

تا قد بکشند ودر بلندای بودنشان دیگر کینه ونفرت خودنمایی نکند.

و زمین به چون تویی می بالد.

و من قاصراز بیان صداقتت.

گفته بودم از تو خواهم نوشت.همچنان که باز هم این قلم نوشته است از پاکی ها ویکرنگی ها.

ولی نگفته بودم خواهم توانست محبتت را روی قلب سپید کاغذ تصویر کنم.

و نتوانستم!

قلم ناتوان است در دست اندیشه ام

و من بی رمق تر از قلم!

جمله ها خود به پیشواز نگاهت می آیند.

و رو در روی اقیانوس بیکران چشمانت صف می کشند تا کدام یک زودتر در این بیکران آبی گم شوند.

واینها تنها گم شدگانی هستند که نجات نمی طلبند.

و آنگاه که طنین دلنواز کلامت زنگار تردید را از قلبم شست

دوباره درخشید دل من وآینه شد.

و من در آینه قلبم یکرنگی وپاکیت را دیدم

وانعکاس نگاهت پناهگاه دلواپسی هایم شد.

از سرتا پا گوش شدم وبا جان ودل شنیدمت وباورت کردم.

باور کردم که دیگرنمی توانم از تو بنویسم

که تو خود شعر مجسمی.

تو شدی مراد ومن مرید.!



| *| نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 5:17 توسط شادی |

داستان

سلام دوستان همراه:

 

از این هفته می خوام یکی از داستانهای خودم را(البته اگه بشه اسمش رو داستان گذاشت)

براتون قسمت به قسمت بنویسم.امیدوارم من رواز انتقادهای خوبتون محروم نکنید 

شادی  

سکوت 

قسمت اول:

 

صبح از صدای به هم خوردن پنجره از خواب پریدم.هراسان روی تختم نشستم.چشمهام پر از خواب بود.دیشب از سرو صدای بچه های طبقه بالایی خوابم نبرده بود.

دوباره خودم را روی تخت انداختم بالش را روی سرم گذاشتم دلم می خواست تا شب بخوابم

ولی می دونستم که غیر ممکن هست.باخودم فکر کردم چی می شد 

 اگر از شر این شلوغی وسروصدا راحت می شدم.صداهای تکراری وخسته کننده. 

صدای بوق ماشینها صدای بازو بسته شدن درها صدای بچه ها صدای موسیقی صدای

لباسشویی 

صدای بلند بلند حرف زدن مادر بزرگ 

صدای جلیزو ولیز روغن روی گاز... 

خلاصه همه صداهای سرسام آوری که هر روز باعث می شن نتونم راحت بخوابم. 

دلم آرامش می خواد.اعصابم از این همه شلوغی وترافیک داغون شده. 

ولی افسوس!دریغ از یک لحظه سکوت. 

طبق عادت هر روزسرم را روی تشک فشار میدادم وبالش راروی سرم می فشردم 

 تا شاید صدایی نشنوم 

وراحت بخوابم.

چند دقیقه تو همین حالت موندم.ولی مثل اینکه امروز با روزهای دیگه تفاوت داشت. 

بالش را از روی سرم برداشتم.راستی راستی هیچ صدایی نمی آمد.هیچ صدایی! 

با خودم گفتم هنوز خیلی زود هست.همه خواب هستند. 

نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم.ساعت 9 صبح بود. 

الان باید مادر ومادر بزرگ بیدار باشند.پس چرا صداشون نمی یاد. 

بهتر! حتمآ همه رفتن بیرون.

اما همسایه ها چی؟اونها هم رفتن؟ 

سگ نگهبان چی؟اون که دیگه یه لحظه آروم نداشت.

اصلآ چرا صدای ماشینها نمی یاد؟این خیابان توی این ساعت روزباید خیلی شلوغ باشه!

سروصداشون آدم را کلافه می کرد.ولی امروز هیچ صدایی نمی یاد.عجیبه!!! 

ناخودآگاه دستم به طرف گوشهام رفت.نکنه کر شدم؟ 

بادستم به لبه تخت کوبیدم.می شنیدم.پس گوشهام سالم هستند. 

از تخت پایین پریدم.طبق معمول با صدای بلند گفتم: 

مامان صبحانه آماده است؟گرسنه ام. 

جوابی نشنیدم. 

نگران شدم از اتاق بیرون آمدم. 

مامان مامان کجایید؟ 

نه مثل اینکه هیچ کس خونه نیست. 

به آشپزخانه رفتم.کتری روی گاز در حال جوشیدن بود ولی مامان توی آشپزخانه نبود. 

حمام دستشویی اتاقها همه جارا گشتم.اما هیچ کس نبود. 

جانماز مادر بزرگ هنوز باز بود. 

به طرف جا کفشی رفتم.کفش های همه سر جایشان بود. 

خدای من یعنی چه اتفاقی افتاده؟ 

به طرف در دویدم.در از داخل قفل بود.معلوم بود کسی از خونه بیرون نرفته. 

سوئیچ ماشین بابا هم سر میخ بود. 

یا خودم گفتم : دارن باهام شوخی می کنند.حتمآ یه جایی قایم شده اند.

باصدای بلند داد زدم: تسلیم! 

من شکست خوردم.نتونستم پیداتون کنم.بیاید بیرون. 

ولی گفته باشم اصلآ شوخی جالبی نبود. 

این را گفتم وخودم را روی کاناپه رها کردم. 

ولی خبری نشد! 

دیگه داشتم عصبانی می شدم. 

بافریاد گفتم: کجایید؟بسه دیگه.بیاید بیرون.این مسخره بازی ها چیه اول صبحی؟ 

ولی صدایی نیامد. 

همه خونه را زیرو رو کردم.هیچ کس نبود. 

انگار همه آب شده وبه زمین رفته بودند. 

داشتم دیوانه می شدم.یعنی چطوری رفتن؟ در که قفله! 

خونه ما طبقه سوم هست.پس از پنجره هم نمی تونستن رفته باشند. 

خدایا دارم کلافه میشم.دارم دیوانه میشم. 

با خودم گفتم حتمآ یکی اومده اونها رو کشته واز پنجره انداخته بیرون. 

از این خیال مسخره حسابی ترسیدم.به طرف پنجره دویدم. 

وای خدای من!!! 

باور کردنی نیست...

 



| *| نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 5:12 توسط شادی |

داستان

قسمت دوم:

 

عجیب ترین منظره ای که تا به حال دیده بودم.ماشینها همه در خیابان متوقف شده بودند.هیچ کس در خیابان نبود.هیچ کس!

 

چنین چیزی سابقه نداشت.این خیابان یکی ازپررفت وآمدترین خیابانهای شهر بود.خصوصآ تواین ساعت از روز.یعنی چه اتفاقی افتاده؟

 

تا کمر به طرف پایین خم شدم.در پارکینگ باز بود.ماشین همسایه روبروی در پارک شده بود.درماشین هم باز بود.ولی از صاحب آن خبری نبود.

 

سرم به شدت دردگرفته بود.گیج گیج بودم.سردرگم چشم به خیابان دوخته بودم.

 

نمی دانم چه مدت کنار پنجره ایستادم از خنکی نسیمی که به صورتم خورد به خود آمدم.به طرف اتاقم دویدم.لباس پوشیدم واز خانه خارج شدم.

 

باسرعت از پله ها به پایین می دویدم.به طبقه دوم که رسیدم دیدم درب آپارتمان باز است.به در نزدیک شدم.باصدای بلند گفتم:کسی خونه نیست؟ 

ببخشید کسی خونه نیست؟ 

ولی هیچ صدایی نیامد.بااحتیاط به خانه وارد شدم. 

صحنه عحیبی بود.سفره صبحانه پهن بود.فنجانهای چای هنوز داغ بود. 

ولی هیچ کس در خانه نبود. 

به اطرافم نگاه کردم صدای آب می آمد.باخوشحالی به طرف حمام دویدم. 

حتمآ یکی تو حمام هست. 

صدا زدم کسی اونجا ست؟ 

جوابی نشنیدم.چند لحظه صبر کردم بعد در را باز کردم. 

دوش آب باز بود وآب با فشار بیرون می ریخت.غبار همه حمام را گرفته بود. 

ولی این امید هم واهی بود.هیچ کس در حمام نبود. 

آب رابستم ونگران از خانه خارج شدم. 

طبقه اول هم اوضاع به همین ترتیب بود. 

به طرف خیابان دویدم.صدای تاپ تاپ قلبم را میشنیدم. 

انگار می خواست از حلقم خارج بشه. 

وای خدای من! 

ماشینها همه متوقف شده اند ولی خبری از سرنشینان آنها نیست. 

مغازه ها باز هستند بدون اینکه فروشنده ای باشد. 

سکوت مرگباری بر فضا حاکم بود.هیچ صدایی نبود.هیچ صدایی!

دیوانه وار می دویدم.به هر دری که باز بود داخل میشدم. 

پشت هر دیواری را می گشتم.دریغ از یک نفر! 

مرغ هم پر نمی زد. 

مغازه ها خالی- خانه ها خالی- خیابانها خالی! 

باورم نمی شود.همه به یکباره ناپدید شده اند. 

چه کنم؟خدایا چه کنم؟! 

با خودم گفتم:شاید گوشه ای از شهر خبری شده وهمه به آنجا رفته اند. 

شهر ما شهر بزرگی نیست.میشه یک ساعته همه جاشو گشت. 

پیداشون می کنم. 

ماشین همسایه را که هنوز سوئیچ در آن بود روشن کردم. 

دیوانه وار در خیابانها می راندم. 

مدرسه ها – دانشگاه ها – بیمارستانها- مغازه ها- تفریحگاه ها 

اتوبوسها... همه خالی از سکنه بود. 

اثری از هیچ موجود زنده ای نبود.حتی یک مورچه.حتی یک پرنده!!! 

فقط من بودم ! فقط من ! فقط من! 

از ماشین پیاده شدم. 

دیوانه وار فریاد میزدم 

خدا خدا خدا 

می دویدم.

گریه می کردم . 

دادمی زدم. 

زمین می خوردم.بلند میشدم. 

جیغ میزدم.ناله می کردم. 

کمک می خواستم.صدا میزدم. 

ولی افسوس! 

هیچ کس صدای مرا نمی شنید. 

هیچ کس مرا نمیدید. 

صدام گرفته بود.اشک می ریختم ومی دویدم. 

فقط می دویدم.بی هدف سرگردان. 

فایده ای نداشت فایده ای نداشت!!! 

تاعصر دویدم.آنقدر که دیگه زانوهام توان نداشت. 

دیگه اشکهام تموم شده بود. 

به هر جا که به ذهنم می رسید رفته بودم. 

دوزانوروی زمین افتادم.همه قدرتم را توی دستهام جمع کرده بودم 

با مشت به زمین می کوبیدم وبا همه وجودم فریاد میزدم وناله می کردم. 

نه خدایا نه 

این چه امتحانیه؟این چه مجازاتیه؟ 

دیگه فریادهام اینقدر ضعیف شده بود که خودم هم به سختی میشنیدم. 

زبری آسفالت دستهام رو زخمی کرده بود. 

خودم را به زور به نیمکتی که در نزدیکیم بود رسوندم. 

خودم را روی نیمکت انداختم وچشم به آسمان دوختم.

کلاغها کو؟گنجشکها کو؟ 

خدایا چی شده؟ دنیا آخر شده؟ 

اگه دنیا تموم شده پس من اینجا چه می کنم؟ 

من جا موندم.از همه جا موندم.همه منو تنها گذاشتن. 

همه رفتن...

سکوت.وای چه سکوتی!

اینقدر بلند بلند گریه کردم که دیگه هیچی نفهمیدم. 

خوابم برد.خوابی سنگین...



| *| نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 9:52 توسط شادی |