داستان
سکوت قسمت آخر با نسیمی که از پنجره اتاق داخل می آمد از خواب بیدار شد. حوصله نداشت.چشمهاش رو به سقف دوخته بود. آینه های بیضی شکل کوچک به شکل گلهای پنج پر کنار هم چیده شده بود. نگین طلایی رنگی در وسطش خودنمایی میکرد. انعکاس نورهای آبی رنگ چراغ های کوچک گوشه های سقف زیبایی آینه هارو صد چندان کرده بود. تابلوهای روی دیوارمنظره ای دل انگیز به اتاق داده بود. همه جای اتاق رابراندازمی کرد.همه جیز زیبا بود.ولی نمی دونم چرا دیگه براش هیجانی نداشت. غلتی زد واز تخت پایین اومد.مستقیم رفت کنارپنجره. باغ زیبایی پیش رویش بود. چمن ها زمین را سبز پوش کرده بود.الاچیق چوبی وسط باغ جلوه ای خاص به آن داده بود. حوض گردی وسط چمن ها بود.با فواره های بلند وکوتاه. همه چیززیبا وبی نظیر بود.نسیم به صورتش میخورد وموهای سیاهش را روی پیشانیش پریشان میکرد. ناخودآگاه یک قطره اشک به روی گونه هایش غلتید وبه پایین افتاد. دیگه از اون شور وهیجان خبری نبود. هر چی می خواست به دست آورده بود. غمگین بود.دلش برای همه آدم ها تنگ شده بود.برای خانواده مهربونش. برای همه سروصداها! نفس عمیقی کشید وازاتاق خارج شد. از هتل زدبیرون.گوشه ای از خیابان رو گرفت وبراه افتاد. همه چیز براش بی معنی شده بود.دیگه ماشینهای زیبا وآخرین مدل براش قشنگی نداشت.دلش هیچی نمی خواست. دوباره غم وغصه اومده بود سراغش. گذشته بی اختیار در ذهنش مرور میشد. همیشه به همه چیزاعتراض داشت.به چیزهایی که داره به اونهایی که نداره. به اطرافیانش.به صداها.به شلوغی.به همه چیزاین دنیا اعتراض داشت. همیشه اخموو گرفته بود.تنهایی تنها چیزی بود که راضیش میکرد. در اتاقش رو از داخل میبست.تو دنیای خودش غرق بود.یا موسیقی گوش میداد یا روی تختش افتاده بودو فکر میکرد. همه کارهای گذشته مثل فیلم از جلوش رد میشد. نزدیک به یک ماه از اون اتفاق وحشتناک میگذشت. بی هدف در خیابان ها پرسه میزد.سعی میکرد خودش رو سرگرم کنه ولی نمیشد. چندین ساعت راه رفت.دلش برای خونه تنگ شده بودهمون خونه قدیمی وساده! به طرف خونه براه افتاد.به هر چی که سرراهش بود لگدمیزد وبه طرفی پرتابش میکرد. خیلی بی حوصله بود. ظهر شده بود.گرسنه بود دلش غذاهای مامان رو می خواست.همون غذاهایی که همیشه ازشون ایراد می گرفت. خدایا کاش یه صدایی می یومد. بی اختبار اشک می ریخت. سکوت سکوت مرگباری که رهاش نمی کرد. به ورودی آپارتمان رسید.از پله ها بالا رفت. در روباز کرد وداخل شد. مستقیم رفت تو اتاقش.حتی کفش هاش رو هم بیرون نیاورد. خودش رو انداخت رو ی تخت وشروع به گریه کرد. همونجا خوابش برد.چه خوابی! کابوس های وحشتناکی به سراغش اومده بود. از خواب میپرید ودوباره با یه دنیا فکر وخیال به خواب میرفت. مثل شب اول قبر بود.صبح نمیشد! تاریکی عذابش می داد.از تنهایی میترسید. کم کم داشت هوا روشن میشد که خوابش برد. با صدایی از خواب پرید. من کجام؟چه خبره؟ هراسان روی تختش نشست. وای خدای من مامان؟ مامان تویی؟؟؟ باورش نمیشد. این مادرش بود که با صدای بلند می خواست از خواب بیدارش کنه.!!! پایین تختش ایستاده بود وبا تعجب نگاش می کرد. چته پسر؟این دیوونه بازی ها چیه؟خوب منم.می خواستی کی باشه؟ مثل دیوانه ها به مادر چشم دوخته بود. مادر غرو لند کنان اتاق رو ترک کرد. با خودش گفت: دارم خواب میبینم؟ یا اون اتفاق ها توخواب بوده؟ آره خوابم! با دست ضربه محکمی به صورت خودش زد.نه بیدار بود خواب نمیدید. پس تمام این مدت داشتم خواب میدیدم.حالا بیدار شدم! خدایا شکرت.چه کابوس وحشتناکی بود. یعنی خواب میتونه اینقدر واقعی باشه؟ آره دیگه خواب بوده.یه خواب بد! دوباره صداها رومیشنید.چه لذتی داره خدای من! خوب که همه اون اتفا قها تو خواب بود! حال وهواش مثل کسی بود که دوباره نعمت زندگی رو بهش دادن. از اتاق دوید بیرون.با شادی فریاد زد: صبح همگی بخیر از خوشی سرشار بود که صدای مادر بزرگ مثل پتکی بر سرش فرود اومد. مادر چرا با کفش خوابیدی؟این کفش هارو کی خریدی؟ تمام بدنش سست شد. نزدیک بود از ترس قبض روح بشه! مادر بزرگ راست می گفت همون کفش هایی که از اون بوتیک برداشته بود! همون لباسها! هراسان از خونه خارج شد. با ترس به اطراف نگاه میکرد. مرد همسایه با خشم فریاد میزد فقط یه لحظه ماشینم رو گذاشتم بیرون.کی اونروبرده! صاحب سوپری باداد وبیداد از به هم ریختن مغازش شکایت داشت. او فقط نگاه میکرد.همه جا به هم ریخته بود وهمه عصبانی. پس خواب نبوده!از ترس بدنش میلرزید.دهنش باز مونده بود. مثل دیوانه ها کنار خیابان نشست.درحالی که مردم از کنارش عبور میکردند. ماشین ها بوق میزدند ورد میشدند. زندگی جریان داشت واوفقط نگاه میکرد ومدام در ذهنش این سؤال میپیچید که:پس اون اتفاق چی بود؟؟؟!!!


