تبليغاتX
کلبه شادی

...زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است...

     Shady

         BLOGFA.COM  

     Powered by  MyPagerank.Net

وضعیت در یاهو

تفاوت چیست؟

آیا بین واقعیت و حقیقت تفاوت وجود دارد؟

 

به نظر من واقعیت با حقیقت فرق داره.زمین تا آسمون!

نظر شما چیه؟

بنویسید!

بعد من دیدگاه خودم رو شرح میدم.

ممنون!

=======================================

با تشکر از کسانی که قدم رنجه فرمودند و یاری کردند تا به تبادل نظری خاص برسیم. همانطوریکه دوستان هم اشاره کردند. کاملا بجا و درست میباشد.در دوکلمه خلاصه میکنم:حقیقت بحقانیت حق به اثبات رسیده و همیشه پابرجاست.قال الصادق(ع) والاهِ اِن الموئمن لاعظم حقا من الکعبه=و حقیقت را ممکن است موقتا لجن مال کرد"لیکن بالاخره مانند افتابی که پس از ابردرآید و جهان را با نور پرفروغش روشنی بخشد وجود خود را ظاهر و جویندگان را متمتع سازد" اما واقعیت بر گرفته از موضوعات" پیش امدهای روزمره"و موانعاتی که هنوز حل نشده و شاید هم غیر قابل حل باشد اما وجود دارد" و تشخیص این واقعییت نیز با افکار بشر صورت میگیرد و هر کسی واقعییت را با افکار شخصی اش در می امیزد و انطوری که منطق شخصی اش میپذیرد بدیگران القا میکند اما هست و وجود دارد. پس به این نتیجه میرسیم که تفاوت این دو از زمین تا اسمان است. تفاوت حقیقت و واقعییت همانند تفاوت : میل و حق میباشد.. حق ما همان است که ثابت شده یک میزان و تعادل بدون نوسان"اما میل ما چیزیست که هر لحظه با تمایلات مزاجی مان بنوع دلخواه ما شکل داده میشود. پس بیاییم حقیقت را با واقعیاتی که ما برایش معنا تایین میکنیم تغییر ندهیم" یا چیزی که حق ماست بر او قانع شویم" اگر میلمان چیز دیگریست بحساب حقمان نگذاریم..منتظر موضوعات جدید و جالبتری باشید. با تشکر از همه دوستان که برای رسیدن به تفهیم این دو کلمه مارا یاری کردند..





| *| نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 11:8 توسط شادی |

عشق یعنی...

در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند. شادی ، غم ، غرور ، عشق و...

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.

همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند.

اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.

وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت ، عشق از غرور که با یک قایق زیبا راهی مکان

امنی بود کمک خواست. غرور گفت : نه ، نمیتوانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت

خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد.

غم در نزدیکی عشق بود. عشق به او گفت : اجازه بده تا من با تو بیایم. غم با صدایی

حزن آلود گفت : آ ، عشق من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم.

عشق اینبار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که

حتی صدای عشق را هم نشنید.

آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر نا امید شده بود

که صدای سالخورده ای گفت :

بیا عشق من تو را خواهم برد. عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد

نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به

خشکی رسیدند ، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش

را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد.

عشق نزد عالمی که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او

پرسید : آن پیرمرد که بود؟

عالم پاسخ داد : زمان

عشق با تعجب گفت : زمان؟! اما چرا او به من کمک کرد؟

عالم لبخندی خردمندانه زد و گفت : زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است !

موافقی؟؟؟



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت 16:23 توسط شادی |

هیچی مهم نیست جز تو!

 

 مهم نیست توی دنیا سیاهی لشکر برای خودت درست کنی.

مهم اینه که فقط یکی.فقط یکی و  داشته باشی که برات بمیره.

مهم نیست که هزار نفر رو با زبون دور خودت جمع کنی.

مهم اینه که با صداقت یکی رو نگه داری که اندازه هزار نفر تو رو بخواد.

مهم نیست با رنگ به رنگ شدنت مثل بوقلمون خیلی ها از تو خوششون بیاد.

مهم اینه که همیشه خودت باشی.

مهم نیست حرفی بزنی که بقیه به به چه چه بگن.

مهم اینه که همیشه حرفت یکی باشه.

مهم نیست که زور داشته باشی و زبون.

مهم اینه که چه مذکر چه مؤنث مرد باشی.مرد.

مهم نیست که خیلی ها تو دنیا نامردند.

مهم اینه که تو مردی عزیز من.

مهم نیست که خیلی ها دروغ میگن.

مهم اینه که تو دروغ نمیگی خوب من.

مهم نیست خیلی ها تو دنیا ناپاک عشقشون.

مهم اینه که تو عشقت مقدسه نازنین من.

مهم نیست خیلی ها دورنگند تو دنیا.

مهم اینه که تو یک رنگی گل من.

اصلا هیچ چیز توی دنیا مهم نیست برام.

فقط تو مهمی برام عزیز دلم.

تورو به خاطر صداقت نجابت پاکی و خلوصت ستایش میکنم.

        فقط تو!                                                                    

         

 

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت 10:6 توسط شادی |

فقط تو!!!

 

میان ماه من با ماه گردون

 

تفاوت از زمین تا آسمان است



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 12:40 توسط شادی |

من مات تصویر توام!!!

 

 

من ودرگیر خودت کن تا جهانم زیر و رو شه

تا سکوت هر شب من با هجومت رو به رو شه

بی هوا بدون مقصد سمت طوفان تو میرم

من ودرگیر خودت کن تا که آرامش بگیرم

تو همین جایی همیشه با توشب شکل یه ر‌ؤیاست

آخرین نقطه دنیا تو جهان من همین جاست

تو همین جایی وهر روز من به تنهایی دچارم

من ونزدیک خودم کن تا تو رو یادم بیارم

با خیال تو هنوزم مثل هر روز وهمیشه

هر شب حافظه من پر تصویر تو میشه

با من غریبگی نکن با من که درگیر توام

چشمهات و از من برندار من مات تصویر توام



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 9:5 توسط شادی |

امام سجاد(ع)

توگل همیشه بهار منی!
 
خیر خواهی زیاد باعث قرار گرفتن انسان در معرض تهمت
 
 می شود!!!
 
 
 
اینم مزد دست آدم خیر خواه!!!
 
من بااین جمله خیلی خیلی موافقم.اخه دیدم آدم هایی رو که بی گناه
 
فقط به خاطر خیرخواهی شون بهشون تهمت میزنند!!!
 
چشم ها را باید شست!!!
 
جور دیگر باید دید!!!
 
شما با این جمله موافقید؟؟؟
 
تو خزونم توکنار منی!


| *| نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 18:10 توسط شادی |

خوش اومدی عزیزم!!!

یکی اومد که با نگاش غزل شدن ترانه ها

وقتی که دستام وگرفت تموم شدن بهانه ها


می آیی از پشت کوهی از تردید

واز تنگاتنگ دلهره!

می آیی از یک گذر

از آبراه بی وزنی!

شاید رفتنت را به یاد داری.

خفقان عاطفه

برهه دلواپسی!

واما آمدنت!!!

آیا جز تو بود آنی که ابرهای تیره تردید را پس زد؟

وجز تو بود آنی که رستم شد وجنگید؟

حاشا که نبود جز تو رستمی که مردانگی را شرمنده صبر خود کرد.

باخود اندیشیده ای؟

که تیرگی به جان خریدن به قیمت آبی آسمان عین مردانگی است؟

ودلهره نوشیدن به قیمت شیرینی شراب آرامش عین گذشت؟

واکنون می آیی...

با کوله باری از خاطره!

جا گذاشته ای همه دردها واندوه ها را!

سبک بال و رها می آیی.

سربلند از این آزمون!

نازنینم:

آمدنت را با لحظه ای سکوت جشن میگیرم.

چون هر چه گشتم واژه ای برای فریاد نیافتم

لایق تو!

وسکوت من رساتر از هر فریادیست.

عاشقانه تر!

گفتم آمدنت را با اشک...

گفتی نه!

بی تردید خواهم پذیرفت که تورا یارای دیدن اشک من نیست.

پس آمدنت را با:

یک دنیا عشق...

یک آسمان وفا...

یک کهکشان یکرنگی...

یک اقیانوس شوق...

ویک دل محبت...

صمیمانه جشن میگیرم وبه تو می گویم:

خوش آمدی تک مسافر قلبم!


سفر غریبی داشتم توی اون چشم سیاهت

سفری که برنگشتم گم شدم توی نگاهت

یه دل ساده ساده کوله بار سفرم بود

چشم تو مثل یه سایه همه جا همسفرم بود

من همون لحظه ی اول آخر راه ومیدیدم

تپش عشق تو رگهام عاشقونه میشنیدم

تو شدی خون تو رگهام من دیگه خودم نبودم

برای نفس کشیدن دیگه محتاج تو بودم

 



| *| نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت 10:56 توسط شادی |

سجده بر عشق!!!

تاحالا خدا رو با چشم دیدی؟

تا حالا دستت رو تو دستاش گرفته؟

تا حالا سرت رو توی بغلش گرفته؟

شده یه روزی براش درد دل کنی و اونم سرت رو روی سینه اش بذاره وموهات رو نوازش کنه؟

تا حالا خدا رو با چشم دیدی؟

دیدی چقدر قشنگه؟

دیدی چقدر مهربونه؟

دیروز خدا رو با چشم دیدم.توی انبوه دلهره هام.اومد کنارم.

تو تنگاتنک دلواپسی هام پیشم نشست.

دستام رو تو دست عطوفتش گرفت.سرم رو روی سینه بزرگیش فشرد.

نفس هام رو با مهربونیش یکی کرد.

گفت بهم:اعتماد کن به من.کردم.

شک نکن.نکردم.

گریه نکن.نکردم.

دادم بهت اونی رو که میخواستی.باور کردم.

دست قدرتش رو روی موهام کشید.آروم شدم.

چشمهام رو بستم به روی عقل وعلم وتدبیر.

گشودمش بروی دل.

روزها سختی بود روزهای گذشته.

سخت تر از سخت.واژه ای نیافتم که توصیفی برای اون روزها باشه.

روزها... میدونی یعنی چی؟

یعنی ساعت ها...دقیقه ها...ثانیه ها...

یعنی لحظه به لحظه دلهره...

دم به دم دلواپسی...

نفس نفس دلتنگی...

یعنی گفتن نترس وترسیدن...

یعنی تردید را فهمیدن...

یعنی آرام کردن وآرامش نداشتن...

یعنی بغض را در گلو کشتن...

یعنی جام جام گریه نوشیدن وخندیدن...

یعنی دلدار ودلداری...

یعنی سکوت...

سکوت تا سنگ صبور باشی برای او...

یعنی درد دل را نگفتن...

یعنی یک دنیا بودن را بخشیدن...

یعنی یک قلب امید یک دل نیاز...

یعنی یک تسبیح تو دستهای لرزون...

یعنی شمردن ثانیه ها...

یعنی انتظار را شرمنده کردن...

یعنی صبر را به زانو در آوردن...

میدونی عیب ما آدم ها چیه؟

چیزهایی رو باور داریم که فیزیک دارند وقابل دیدن هستند.ولی واقعیت دنیا رو نمیتونیم راحت باور کنیم.

دل یه واقعیته.!

اگر مترجم ماهر باشه.محاله ازش دروغ بشنوی.

گاهی فقط گاهی شک چنگالهاش رو بر روی وجودم می انداخت.

دلم میگفت.نگاش نکن.من رو ببین.درسته دیگه پیغمبر نیست.

تو این زمان پیغام تو رو من میارم.هنوزم فرشته ها وحی میدن بهم.

گوش کن.این صدای خداست.گوش کن به وحی خدا.

گوش میکردم وآروم میشدم.آروم مثل اقیانوس نگاهت.

حالا میدونی حال من چطوریه؟

مثل یه کوهنورد خسته ای که کوله بارش رو زمین گذاشته.

یه قطره آب!یه نفس تازه!

بدنم خسته است.تب مهمونم شده.عادتمه!تا تموم میشه دلهره هام.

چند روزی تب مهمونمه.

دلم میخواد بخوابم.

نه نه نه!!!

میترسم.میترسم بیدار شم ببینم همش تو خواب بوده.!

راستی بیدارم یا خواب؟

نکنه دارم خواب میبینم.؟

اگر خوابم بیدارم نکنید.نمیخوام این خواب شیرین تموم بشه.

سکوت کنید.نمیخوام بیدار بشم.

میخوام تو چشمام قایمش کنم برای همیشه.مثل یه الماس .

نمیدونم چی بگم؟

همه لغتنامه زندگیم رو گشتم.هیج واژه ای نبود که با اون از خدام تشکر کنم.

دوباره مثل بچه ها گفتم خدایا ممنونتم.دوستت دارم.

دوستت دارم دوستمون داشته باش مثل همیشه.!

حالا باید به کی تبریک بگم؟

به خودم یا به تو؟

به خودم!!!

اخه تو..........................منی!!!

 

 



| *| نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386 و ساعت 10:30 توسط شادی |

دل آرام گیرد به یاد خدا!

 

 

الا بذکرالله تطمئن القلوب

 

گر نگهدار من آن است که من میدانم

شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد!

شک نکن.خدا خیلی دوستت داره.خیلی مراقبت هست.

داره بهت میگه من باهاتم.همیشه.در همه حال!

نمیگه پابه پات میام.میگه توسختی ها تورو رو دست هام میگیرم ومیبرمت.

یادت اومد؟

با خداروی شنهای ساحل راه میرفتم...

اره.توی سختی ها سرت روی سینه خداست.توی آغوشش.

همیشه باهاته.

توکل یعنی:خدایا سپردم به تو وتموم.اگر بگی توکل دارم وبازم تو دلت غوغا باشه

بازم نگران باشی.خدا میگه بهم اعتماد نداری؟

پس برو کارت رو بده به یکی که بهش اعتماد داری.

پس اعتماد

توکل

وتمام

نمیخواد ساعت ها دعا بخونی.یک آن صادقانه سرت رو بگیر بالا

چشمت نم شه و خواسته ات رو بیاد بیار وفقط بگو:خدا!

تمام:دنیا رو زیرورو میکنه اسمش.

آرامشت به طبیعت امکان میده به دستور معبود شرایط رو محیا کنند تا تو به خواسته

ات برسی.

پس فقط

آرامش

توکل

توصل

تمام!

 خدا هیچ دستی روخالی بر نمی گردونه.هرگز!!!



| *| نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 14:41 توسط شادی |

نفس بکش!!!

 

حس کن

کنار یه چشمه کوچیک نشستی.روی چمن های که از شبنم دیشب هنوز نم هستند.

سردی چمن بدنت رو خنک میکنه.

پاهات رو توی آب چشمه گذاشتی.آب زلال وپاکه.سنگ ریزه های کف چشمه زیباییش روچند برابر کرده.وقتی پاهات رو روی سنگ ریزه ها میذاری تیزیشون رو حس میکنی.

آب آهسته از روی پاهات عبور میکنه.

وای!چه خنکه!

دورتادور چشمه با سنگهای کوچک وبزرگ مزین شده.از گوشه چشمه که درست روبروی تو هست از لابلای سنکها آب می جوشه وبیرون میاد.

حباب های هوا با زیبایی از زیر آب دیده میشه.!

بالای سرت یه بید مجنون جوون ایستاده.با زلف های پریشون!

گاهی نسیم زلف های بید رو آهسته به صورتت میزنه.

سبزی چمن چشمات رونوازش میده.تصویر تکراری ذهنت رو از این زندگی ماشینی

به یه تصویر نو تبدیل میکنه.

صدای آب!صدای رقص درختان با باد!صدای پرنده ها!

خوب گوش کن:

صدای بلبلی که روی شاخه بالایی درخت چشم با آسمون دوخته وعاشقانه آواز سر میده.

خوب گوش کن:

بذار گوش هات خالی شه از صدای بوق ماشین!

وای

همین طوری که محو زیبایی طبیعتی یه قطره آب میپره تو صورتت!

دوتا گنجیشک اومدن کنار چشمه نشستن وپرهاشون رو هی میزنند توی آب!

گاهی دنبال هم میدوند.گاهی نوک هاشون رو به هم میزنند.گاهی هم از چشمه آب میخورند.

همین طوری که پاهات توی آب هست.روی چمن ها دراز میکشی.

آبی آبی!

صاف وزیبا!

گوشه هایی از آسمون ابرهای کوچک وسفید دارند با هم بازی می کنند.

اخ !خدای من:

چقدر هوا خوبه.چقدر طبیعت قشنگه.

یه نفس عمیق بکش.بذار ریه هات پرشه از هوای پاک.

دوتا دستت رو بذار زیر سرت.چشم بدوز با آسمون.

دور شو از همه هیاهوها.دور شو از همه مشکلات.

دور شو از همه دورنگی ها.خودت رو توی طیبعت گم کن.

حالا خودتی.این اصل تو هست.خود تو!

نه تجددی نه تجملی نه ریایی نه دروغی.

همه چیز راست راسته!

این چشمه.این درخت.این آسمون.این پرنده ها...

بذار نسیم نوازش کنه صورتت رو.نفس بکش.نفس!!!

همه نیروت رو توی صدات جمع کن.

با همه وجودت فریاد بزن:

خدای قشنگم دوستت دارم.

ببین چقدر آروم شدی.راحت راحت!آرامش مطلق.

خرابش نکن.خواهش میکنم.بذار روحت جوون بمونه.

خرابش نکن.مشکلات همیشه هست.ولی این لحظه دیگه تکرار نمیشه.

نفس بکش.!

 

 

 



| *| نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 9:5 توسط شادی |

قدر دانی یک شاگرد از استاد.

از شبنم عشق خاك آدم گل شد

بس فتنه و شور در جهان حاصل شد

سر نشتر عشق بر رگ روح زدند

يك قطره از آن چكيد و نامش دل شد.

 

در جوي زمان، در خواب تماشاي تو مي‌رويم.
سيماي روان، با شبنم افشان تو مي‌شويم.
پرهايم؟ پرپر شده‌ام. چشم نويدم، به نگاهي تر شده‌ام.
اين سو نه، آن سويم.
و در آن سوي نگاه، چيزي را مي‌بينم. چيزي را مي‌جويم.
سنگي مي‌شكنم، رازي با نقش تو مي گويم.
برگ افتاد، نوشم باد: من زنده به اندوهم. ابري رفت،
من كوهم: مي‌پايم. من بادم: مي‌پويم.
در دشت دگر، گل افسوسي چو برويد، مي آيم، مي‌بويم

 سهراب سپهری

 

 



| *| نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 10:27 توسط شادی |

چشم ما روشن!

 

اطلاعات عمومی ۲

تولد وبلاگ اطلاعات عمومی 2رو به دوستان مژده وبه یزدان عزیزم تبریک میگم.



| *| نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386 و ساعت 10:38 توسط شادی |

دلم گرفته امروز!!!

!!! پرنده من! پروازت دلم را برد

تو میگفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من جانا به عهد خو وفا کن

میگن هر چی میشکنه از رازش می افته ولی دل که میشکنه تازه ارزش پیدا میکنه

خوشا عاشورا که دلهامون الماس شد.باارزش تر ازالماس!

آفتاب که طلوع کرد غم های عالم یه جا نشست تو دلم.دلم میخواست یه گوشه خیابون رو بگیرم وآروم برای خودم راه برم.

دلم میخواست هیشکی باهام نیاد.غریبانه یه گوشه رو بگیرم وبرم.

میخواستم آهسته آهسته گریه کنم.

ای کاش بارون میومد!تو خیسی بارون کسی نمیدید صورتم رو اشک شسته!

خیلی قشنگ صدام کردی.خیلی آهسته جواب دادم.میخواستم فریاد بشم ولی دیدم انصاف نیست.انصاف نیست امروز صدای من با صدای زینب بره به عرش.

تنها نرفتم.باهام بودند چند نفر.

ولی نه تنها بودم.تنهای تنها!!!

صداها شده بود سکوت

نگاه ها مات مات

من محو جمعیت بودم.هر چی بیشتر میشدند بغض من هم بیشتر میشد.

نگاهم رو دوختم به آدم ها.به سر وسینه میزدند.

آیا اگر بودند این مردمان باز هم امامشان را سر می بریدند؟؟؟

نمیدونم.نمیدونم به خدا

علامت سوال ذهنم را به دار تردید کشیده بود.

کدام یک عاشقند؟؟؟

کدام یک حاضرند برای حسین سر بدهند.

آیا با هر ناملایمتی از میدان به در نمیروند؟

نمیدونم

بغض راه نفس رو بسته

خاطرات چون ابر آسمان ذهنم را پر کرده.دقیق دوسال از اون حادثه گذشته.

شب تاسوعا بود.مثل دیوونه هارفتم از خونه بیرون.سر از یه هیات درآوردم.

عجب جمعیتی بود وعجب صدایی داشت مداح.نشستم.غریبانه.نمیدیدم جمعیت رو اطراف خودم.

اونجایی که گفت مریض دارها.وای مردم.دیدم پرده حیا رو دریدم ودارم بلند بلند گریه میکنم.یکی کنارم نشسته بود گفت مریض داری؟جواب ندادم آخه چشمهام داشت فریاد میزد.زبان کاره ای نبود اینجا.

بیرون که اومدم داشتند غذا تقسیم میکردند.سر کردم به آسمون وگفتم:مولا جان اگر میخوای علی رو شفابدی خودت یه غذا بده براش ببرم.

به طرف ماشین اومدم.یکی دوید وگفت:خانوم این غذا مال شماست!!!

همه بدنم سرد شد.تو اون شلوغی.محال بود بشه یه ظرف غذا گرفت!!!

فقط نگاش کردم.تا خونه غذا رو توی دستم گرفتم.وقتی رسیدم دیدم خوابیدی.

آروم مثل همیشه.غرق در تب.تپش قلبت رو از دور میدیدم.صورت رنگ پریده تو رنگ از دلم میبرد.گفتم دایی ببین امام حسین داروت رو داده به من.پاشو یه قاشق ازش بخور! شفات تو همینه.پاشو.

تن ناتوانت رو از روی زمین بلند کردی وغذا رواز دستم گرفتی.با دستهای لرزونت یه قاشق ازش خوردی.مثل همیشه بی صدا!

فدای صبرت .صدای ناله ات رو کی شنید؟؟؟

نگام کردی.نگات کردم.وای از دلم! خون میچکید از دلم.آخه پهلوونم هرسال تو سینه زن حسین بودی.

فردا که شد مثل هر سال دیگ ها رفت به بار.مهمونها ظهر رسیدند.معرفتت زبونزد همه بود.گل من چرا دیگه نمتونی جلوی مهمونها بلند شی؟؟؟

عصر شد همه رفتند.من موندم وتو مامان.پاشدی نشستی.به زور تکیه دادی به مبل.

دیدم دستت رو گذاشتی روی صورتت.

وای نکن!!!مگه نمیدونی نمی تونم گریه یه مرد رو ببینم؟گریه نکن دایی.

خدا کریمه.شفات میده.

نگام کردی.نگاهت سنگین بود.کمرم رو شکست.گفتی از مرگ نمی ترسم.فقط...

گفتم فقط چی؟گفتی وقتی روبروی حسین زهرا رسیدم دست خالی چه کنم؟

بگم برات چیکار کردم؟دست خالی خجالت میکشم.

من ومامان هم باهات اشک شدیم وباریدیم.

نمیدونم چی شد؟مامان دست کرد ویه مهر از جانماز برداشت وداد دستت.

گفت علی امروز روزشه.بگو الهی العفو!!!

با تن رنجور مهر رو از مامان گرفتی وسرت رو روی مهر گذاشتی وساعت ها اشک ریختی.

اونقدر که صبرم به زانو در اومد.دستت رو گرفتم گفتم دایی بسه.به خدا میمیرم.

نکن گریه نکن.بسه خدا هم داره برات اشک میریزه.

عاشورا گفتم دایی ببرمت همون جایی که ازش غذا گرفتم؟چشمهای بی رمقت رو دوختی بهم وگفتی:بریم.

کمک کردم لباس بپوشی.وای چقدر داغی دایی.چقدر ناتوانی پهلوونم.

بردمش به همون هیات.وارد که شد به دربون گفتیم به مداح بگو مریضم اومد داخل.

دعاش کن.وای خدا قیامت شد.مداح با همه نیروش فریاد میزد واز امام حسین شفای علی رو میخواست.موهای بدنم راست شده بود یه جمعیت هزار نفری براش فریاد زدند.مرده بودم فقط.

علی وایساد برای آقا سینه بزنه.ولی رو پاهاش بند نبود.همون جا نشست.آقا بی حرمتیم رو ببخش.پاهام جون نداره وایسم.

همون جا آقا برات رو بهش داد.همونجا کربلایی شد.

دیگه علی حرف نزد.دیگه راه نرفت.فقط نگاه کرد.شاید یک ماهی شد.فقط نگاه.فقط نگاه.

اومد خونم.با همین حال.دلم رو نشکست.درست عصر عاشورا!

فردا که می بردنش بیمارستان با چشم دیدم که رفتنش برگشت نداره.

اینقدر بلند بلند گریه کردم که عرش لرزید.ولی دعای علی به دعای همه ما غلبه کرد.مردنش مثل آدم ها نبود.مثل یه پرنده پرکشید.

چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهاييست

 ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشاييست

مرا در اوج ميخواهي تماشا كن تماشا كن

 دروغين بودمت ديروزمرا امروز حاشا كن

تماشایی بود به خدا.اینقدر قشنگ جون داد که من رو عاشق مردن کرد.

امسال دومین ساله نیستی پهلوونم برای آقا سینه بزنی.مگه عاشقش نبودی؟

تاسوعا وعاشورا گذشت.رستمم کجا بودی سیاه بپوشی؟

چرا خوابیدی رخش من؟ پاشو هنوز صدای نفس هات تو گوشمه.

صورتم غرق در اشکه.ولی برای تو گریه نمیکنم نازنین سفر کرده من.

تو که توی آغوش گرم ما جون دادی.تو که نازت رو کشیدیم.عزیزم صداها نفر به بدنت نماز خوندند.سر دوتا گلت روسینه ما بود.

دارم برای آقات اشک میریزم.برای غریبی که تنش سه روز روی ریگهای داغ بود

برای مولای غریبت حسین.دیدی تو عزات هم برای تو گریه نکردیم؟

دیدی همش گفتیم یا حسین؟

مولای عشق:میگن هر کی اگه یه قطره اشک برای تو بچکه رو گونه هاش

گناه هاش بخشیده میشه .مادرت شفاعتش میکنه.

آقا میخوام بگم.هیچ وقت تو عاشورات چیزی ازت برای خودم نخواستم.

ابر چشمهام پهنای صورتم رو شست.باریدم از غمت.ولی چیزی نخواستم.اخه من برای غربتت اشک میریختم نه برای حاجتم.!

ولی حالا ازت شفاعت نمیخوام.شفا میخوام.

ازت یه نگاه میخوام.یه نگاهت دنیا رو زیر رومیکنه.

نگاه به من نه.لایقش نیستم.

عزیزم رو نگاه کن.

اگه اشک هام اجری داشته؟اگه ازم قبول کردی؟اگر صدام کردی وگفتی بیا؟

من فقط شفای عزیزم رو ازت میخوام.شفای کامل وعاجل.

آقا بی آبروم نکن.آبرو گرو گذاشتم. آبروم رو بخر.

اگه تواین روزها چشمهات تر شد.اگه دلت گرفت. بدون صدات کرده.

گوش کن:

هنور داره صداش میاد

هل من ناصره ینصرنی

آیا کسی هست مرا یاری کند؟

گوش کن هنوز صدای حسین تو گوش زمان می پیچه!!!

صدات میکنه.پاشو!!!آقا دلش نازکه.جواب بده بهش!!!

...................................................................................

میخواستم نظرات این پست رو غیر فعال کنم.ولی..........

فقط التماس دعا

همین!

 



| *| نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 10:8 توسط شادی |