
چقدر ساده وصمیمی بودیم.چقدر همه کارها راحت بود.نه ترسی نه چیزی!
هروقت شاد بودیم با صدای بلند می خندیدیم.هروقت غمگین با صدای بلند گریه
میکردیم.
هرچی تو دلمون بود راحت به زبون می آوردیم.
یادش بخیر!
بازی هامون چقدر واقعی بود.یه گوشه دیوار دوتا پشتی میذاشتیم
وچادر نماز مامانی رو میکشیدیم روش.میشد یه خونه کوچیک و امن!
با یک سقف پر از گل.
یکیمون میشد بابا یکی مامان.
چند تا شکلات ومیوه می ذاشتیم تو یه بشقاب.این میشد آذوغه زندگیمون!
نیم متر جا داشت خونمون ولی دلمون اینقدر بزرگ بود
که همه دنیا توش جا می شدند.
مامان بابا رو دعوت می کردیم به خونمون.
ظاهرآ جا نبود ولی وقتی اصرار میکردیم تا بیان
همه توی خونه جا میشدند.
اون چند تا میوه وشکلات هم شام وناهارمون میشد هم میوه و تنقلاتمون!
میوه ها رو تیکه های کوچیک میکردیم و با روی باز جلوی مهمون هامون
میذاشتیم.
وای چه مزه ای داشت!
سقف خونه کوتاه بود ولی بلندی آسمون بهش نمیرسید.
اگرم یه وقت دیوارها می افتاد و سقف میریخت رو سرمون
خم به آبرو نمی آوردیم.
دوتایی از جا می پریدیم بدون اینکه مهمون ها اذیت بشن
دیوارها رو می ذاشتیم و سقف رو می انداختیم روش!
بعد هم می نشستیم و میگفتیم ومی خندیدیم.انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
نگاهمون به در ودیوار نبود به سفره وغذا نبود به لباس مهمون ها نبود.
چشم به چشم هم می دوختیم هزار تا حرف با نگاهمون می زدیم.
عروسک ها جا نمی شدند رو زمین.یکی رو میذاشتیم تو بغل بابا.
یکی رو تو بغل مامان
یکی رو هم با یه دست رو ی زانوی خودمون نگه می داشتیم.
دست هامون اینقدر کوچیک بود که یه سیب هم توش جا نمی شد.
ولی با همین دستهای کوچیک خونه می ساختیم باغ می ساختیم.
بهترین خوشی های دنیا رو می کردیم.
محال بود یکی بخواد کاری بکنه واون یکی نره کمکش.
محال بود بتونیم گریه هم رو ببینیم.اگر یکیمون گریه میکرد
اون یکی هم کنارش می نشست و باهاش اشک میریخت.
اگر میخندیدیم با هم میخندیدم.
وای دروغ گو دشمن خداست!!!
هیچ وقت دروغ نگی ها.این چیزی بود که
همیشه تو گوش هم زمزمه می کردیم.
اخه خدامون رو دوست داشتیم.نمیخواستیم دشمن خدا باشیم.
هنوز یادمون بود خدا چطوریه.چقدر مهربونه.
تو همه دردها سختی ها مامانی وقتی میگفت خدا بزرگه.
اون میگفت ولی ما میدیدم.
برای همین تو درد و غم هم می خندیدم.
منطق وفلسفه نخونده بودیم.الهیات بلد نبودیم هندسه رو نمی شناختیم
ولی بیشتر از هم فیلسوف و عارف مهندسی این دنیا رو درک می کردیم.
خدا رو کسی برامون اثبات نکرده بود.ولی ما با چشم میدیدمش.
همیشه قبل از خوردن هر چیزی بسم الله میگفتیم.
بعدش سر بالا می کردیم و سپاس میگفتیم.

اما حالا!!!
بزرگ شدیم. قدامون بلند شده.دستامون بزرگ شده.حالا دیگه قوی شدیم.
دیگه با دست به راحتی چندین کیلو سیب رو بر میداریم.
خونه هامون بزرگ شده ولی افسوس دیگه یه مهمونم توش جا نمیشه.
اینقدر مواد غذایی هست که همه سهم گربه ها وزباله دانها میشه
ولی دیگه یک نفر هم سیر نمیشه!!!
هر چی قدامون بلند تر میشه دلامون کوچیکتره.
محبتها کمتره.
هرچی مغزمون رشد میکنه بیشتر دروغ میگیم.
انگار دیگه نمی ترسیم دشمن خدا بشیم.
تا سختی میاد اولین فریاد رو سر خدامون میزنیم.
حالا فلسفه خوندیم حالا هندسه میدونیم حالا خیلی چیزها دیدیم وشنیدیم
ولی انگار دیگه هرگز نمیتونیم دنیا رو درک کنیم
دیگه یادمون نمی یاد خدا چه جوریه.
اگر روزی سقف خونمون بریزه پایین دنیا برامون آخر میشه
نه تنها دوتایی دست تو دست هم نمیدیم
بلکه روبروی هم می ایستیم وهر کسی منتظره اون یکی شروع کنه!
دیگه ارزش بچه ها از عروسک ها هم کمتر شده.
اون موقع به عروسک ها می گفتیم تو چی میخوای؟
حالا به بچه ها میگیم ما چی میخوایم.اونی بشو که من میخوام.
جدی چی شده؟؟؟
چی شد اون سادگی ها؟ اون صمیمیت ها ؟
اون دستهای کوچیک که کارهای بزرگ می کرد؟
یه نگاه تو آیینه بنداز.چی شد اون لبخند ؟ اون روی باز ؟
چی شد اون برکت ؟ چی شد اون یکرنگی ها ؟
عروسک ها چشم انتظارند.خاک صورتشون رو پوشونده.
بیاید بیشتر از این منتظرشون نذاریم.
یعنی اون موقع بچه بودیم؟
حالا بزرگیم؟
ولی من میگم نه!اون موقع ما بزرگ بودیم خیلی بزرگ.
حالا بچه شدیم.خیلی کوچیک!
کی میخوایم بزرگ بشیم؟؟؟
نمیدونم!