تبليغاتX
کلبه شادی

...زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است...

     Shady

         BLOGFA.COM  

     Powered by  MyPagerank.Net

وضعیت در یاهو

شمارش معکوس!!!

پروانه نگاهم عاشق است که گرد شمع وجودت بگردد! 

شمارش معکوس:دیگه چیزی نمونده.داره متولد میشه.

مادر طبیعت 12 ماهه باردار است.و دو روز دیگر 12 ماه تمام است.

وهمه منتظر.

منتظر یک مولود؛یک نو رسیده؛

مولودی که تازگیش ملموس است و طراوتش محسوس!

متولد میشود تا مادر طبیعت شادی از سر گیرد.و رخوت زمستان محو گردد.

شمارش معکوش فقط 44 ساعت 18 و دقیقه تا بهار!

قدم این نورسیده میمون است و مبارک.

و متولد می شود با او سبزی و سرزندگی.

و نو میشود با ورودش همه کهنگی ها!

روزها هراسان!ساعتها پراز هیجان!

مادر طبیعت از دردی شیرین به خود می پیچد.

و جهان در تب این تولد!

کاش با متولد شدنش ناپاکی ها بمیرند!

کاش با آمدنش کینه ها نابود شوند!

کاش با تولدش عشق هم متولد شود!

می آیی بهار سبز من:ومن شاد از آمدنت.وشادتر از ماندنت.

میخوام ماندگارت کنم.تا هیچ زمستانی مهمان دلهایمان نشود.

تا هیچ برف بی تفاوتی سرزمین نگاهمان را نپوشاند.

می آیی بهار سبز من:و با تو نو میشوم.وتازگی را یک بار دیگر هجی میکنم.

می آیی تا یکبار دیگر بودن را با چشم ببینم.تا زنده شدن را تجربه کنم.

می آیی:تو بهاری.بهار همه.

بهار زمین؛بهار هوا؛ بهار همه مخلوقات و موجودات!

ولی بهار من؟

دل من را بهاریست؛بهاری تر از بهار طبیعت!

ونو تر از هر تازگی؛وزیباتر از هر زیبایی!

مرا کیفیت چشم تو کافیست!

بهار من فقط بهار من است!

یگانه بهاری که بهار طبیعت به بودنش غبطه می خورد.

زنگار ماندگی را از دلم می شوید.

دریایی بودن را در درونم بیدار میکند.

آیه ایست از آیه های بزرگی و صبر.

نمیتوانم وصفش کنم که بودنش معمای است برای دل من!

دلم سرسبزیش را از او میگیرد

و قلبم با هر تپش او را صدا می زند

سایه بان بودنم است

تا آمد بهاری شد دل من

تا آمد زندگی زنده شد

داشتنش موهبت است

آسمان شاهد صداقت اوست

رنگ میبازد در برابرش محبت

مبادا بهار به تو حسادت کند.مبادا چشم زخمی به تو برساند.

تو را در لابلای تسیح دعاهایم پنهان میکنم تا هرگز گزندی به تو نرسد.

و اینک بهارم تویی و بهار بهانه ای بیش نیست برای ستایش تو!

 بهار با تو دیدنیست!

 

 

 



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 13:0 توسط شادی |

کادو برای دلهامون...

                                                                              

چند روز دیگه به عید مونده.نظافت و خرید در اولویت کارهاست.

از خرید مواد غذایی گرفته تا پوشاک؛

عیدی خریدن ازقشنگترین خریدهاست.

معمولابزرگترهابرای کوچکترهاعیدی میخرند.

هدیه خریدن یکی از کارهایی هست که ازش لذت می برم.

وقتی دارم هدیه ها رو میپیچم؛آخرین پاپیون رو که با روبان میزنم

احساس خوبی دارم.انگار دیگه خودمم نمی دونم توش چی هست!

وقتی اون روبا عشق به کسی تقدیم میکنم؛

از شرم نمی تونم تو چشاش نگاه کنم.بازش که میکنه منم ذوق زده میشم.

خیلی جالبه!

هرسال یه عالمه خرید میکنیم.همه جور خریدی.برای بدنمون انواع خوراکی

 و برای جسممون انواع پوشاک!برای کسایی که دوستشون داریم کلی کادو!

ولی آیا تا به حال شده برای دلهامون هم یه کادو بخریم؟؟؟

شده یک بار بریم بیرون بدون توجه به نیازهامون بدون توجه به مقدار پولمون؛

یه کادو کوچیک برای دلامون بخریم؟

هر چی میخواد باشه.مهم نیست گرون قیمت باشه؛نه!

یه چیزی که دلت اون رو بخوادش.

یه چیزی که وقتی نگاش میکنی دلت خوشش بیاد.

از خونه بزن بیرون؛ویترین مغازه ها رو نگاه کن هر چی دلت خواست براش بخر.

یه شاخه گل؛ یه جعبه موسیقی؛یا شایدم یه مداد سیاه با یه دفتر نقاشی!

بذار هر چی می خواد انتخاب کنه.جدا از همه محدودیت ها و معذوریت ها!

میدونی من دلم چی می خواد؟

دلم یه چشمه کوچولو میخوادکه اطرافش پرباشه ازسنگهای سفید و قهوه ای.

توی چشمه آبی فیروزه ای.

بالای اون یک کوه کوچولو که آبشاری ازاون بالا جاری باشه.

چند مرغابی اون پایین پرهاشون رو تو آب زده باشند.

سنگهای کف چشمه براق و رنگی باشند.

آب از چشمه بجوشه و بعد دوباره از آبشار جاری بشه توی چشمه.

دوست دارم روی دیواره آبشار یه عکس باشه.یه عکس!!!

از اونی که چشمام همیشه میخوادش.

دوست دارم  روشنش که میکنم صدای آب تو گوشم بپیچه.

وصدای پرنده ها هم ازش پخش بشه.

میخوام کنارش بشینم و به صداها گوش کنم.

چشم بدوزم به اون عکس و چشمام رو به روی دنیا ببندم.

و احساس کنم هیچ آهن و سنگی طبیعت زیبام رو احاطه نکرده.

اره دل من این رو می خواد.میرم براش میخرمش؛ا

گر صاحب دلی اون رو ساخته باشه!!!

یکبارم شده بیاید برای دلهای مهربونمون که هرگز دروغ نمیگن یه کادو بخریم.!

برام بنویسید شما دوست دارید برای دلاتون چی بخرید؟

وای چی میشه؟

برای دلامون یه کادو بخریم بعدش دلمون رو هدیه بدیم به اونی که لایقش هست.

صداقتمون رو هم مثل روبان بپیچیم دورش.

اره:همه لایق نیستند ها.مراقب باشید.

ولی تو...تو لایقی.خیلی بیشتر از این.خیلی

خوشحالم برای خودم.خوشحالم!

حالا فهمیدی عیدی تو چی هست؟

مبارکت باشه.



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 12:20 توسط شادی |

السلام علیک یا صاحب الزمان ادرکنی...

نه تولدش نیست. نه تاج گذاری هم نیست.هیچ مناسبتی نیست.

هیچی هیچ!

فقط؛فقط دلم تنگه براش! خیلی دلم تنگه براش!

همین!

میمرم برای این ترانه:آرزو

با صدای محمد هشمتی

همه هست آرزویم که ببینم از تورویی**چه زیان ترا که منهم برسم به آرزویی


به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم**همه جا به هر زبانی بود از توگفتگویی


به ره تو بس که نالم زغم توبس که مویم**شده ام زناله نالی، شده ام زمویه مویی


همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار چنگی**من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی


همه هست آرزویم که ببینم از تورویی**چه زیان ترا که منهم برسم به آرزویی


به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم**همه جا به هر زبانی بود از توگفتگویی


بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت**سرخم می سلامت شکند اگر سبویی


شود اینکه از ترحم دمی ای سحاب رحمت**من خشک لب هم آخر زتو تر کنم گلویی


همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا**تو قدم به چشم من نه بنشین کنار جویی


همه هست آرزویم که ببینم از تورویی**چه زیان ترا که منهم برسم به آرزویی

به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم**همه جا به هر زبانی بود از توگفتگویی

***************************

نه به باغ ره دهندم که گلی به کام پویم**نه دماغ اینکه از گل شنوم به کام بویی


نه وطن پرستی ازمن به وطن نموده یادی**نه زمن کسی به غربت بنموده جستجویی


| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 و ساعت 13:1 توسط شادی |

در هوایت بیقرارم بیقرام روز و شب***سرز کویت بر ندارم برندارم روز و شب!

قلم در دست اندیشه امروز مردد تر از هر روز!

حرکت را منتظر گذاشته تا استخاره کند!

اندیشه ام امروز در چهار راه تردید؛ومن حیران بین این دو!

باز من و یک دنیا حرف؛ باز تو یک دنیا صبر!

دیشب خواب جولانگاه اندیشه ام بود؛واندیشه ام سرکش تر از هر شب.

عنان از دستم رها و من کشان کشان به دنبال رخش خیال!

سرزمین خوابم عطر آگین بود از شب بوهای نگاهت.

و روح در پروازی بلند.

آسمان به بلندای خیالم غبطه می خورد.

دل در دست عشق ؛ و تو در دست دل!

وباز این منم که فرمان می دهم عشق را!

شب بود و سکوت وسیاهی!

آمدی

روز شد و فریاد و سپیدی!

دست در دست خیال همگام با تو؛ و پروازی عاشقانه بر بلندای نگاه!

تکرار  تکرار  تکرار!

اولین سریالی که تکرارش روحم را آرامش می دهد.

کاش این خواب سریالی تکراری شود و هر شب از دریچه چشمم به دلم راه یابد.

مکرر پرواز کن ؛ عاشق باش ؛ بمان که ماندنم دلیلی جز تو ندارد.



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 و ساعت 10:34 توسط شادی |

بید مشک...

 

دو تا دست برام چند تا شاخه بید مشک آورد.وای چه عطری!

شاخه های خاکی رنگ؛با گل هایی که پوشش کرک مانندی دارند.

عطرش رو خیلی دوست دارم.من رو می بره به یه دنیای دیگه!

گذاشتمشون توی یه گلدون لعابی؛خطوط به هم ریخته سبز و آبی و بنفش؛

صحرای سبز و جویبار رو برام تداعی میکنه!

هیچ چیز مثل طبیعت من رو به فکر فرو نمی بره.همه چیزش برام قشنگه.

امسال هنوز درخت ها لباس عید نخریدند؛

 اخه بهار پیغام داده به خاطر نه نه سرما یه کم دیرتر میادش.

حرمت بزرگترها واجبه اخه!

عید پارسال حیاطمون پر بود از گلها شکوفه های رنگارنگ؛

ولی امسال فقط برگهای ریز سبز!

یه گلدون گلی بزرگ یه گوشه حیاطه  که توش یه بوته گل شب بو هست.

گل رو پوشوندن تا سرما نخوره؛رفتم کنارش نشستم دیدم

توی خاک گلدون یه گیاهی سبز شده؛با برگهای پهن کوچیک!

بهش سلام کردم.گفتم چی شده؟مگه بهار تو رسیده؟

دیدم میخنده.گفتم کجایی حرف من خنده داشت؟

گفت من پیغام بهار رو واسه گل شب بو آوردم.

اخ!راستم میگفت.میتونه یه گیاه کوچیک پیام آور بهار باشه؛اگه کسی ببیندش.

ولی گل شب بو خوابش خیلی سنگینه!

گفتم اجازه میدی ازت یه عکس بگیرم؟

برگهاش رو مرتب کرد و منم ازش عکس گرفتم!

بوته های گل رز هنوز تو خوابند.خارها مثل نگهبان بیدارند ومراقب گل؛

درسته هنوز برگ نداره و گل نکرده ولی خوب ریشه ها مهم هستند!

مگه اگر ریشه نباشه گلی در میاد؟ نه که نمی یاد.

پس یادتون باشه همیشه هوای ریشه هاتون رو داشته باشید.

نگاهم رو به هر طرف روانه کردم دیدم همه درختها خوابند.

گوش کن صدای نفس هاشون نشون از خواب قشنگی داره!

فقط درخت ازگیل بیداره!میرم کنارش برگهاش رو بغل میکنم

شکوفه هاش خیلی بزرگ شدن.

بهش میگم حوصله ات ازتنهایی سر نمیره؟

میگه ای بابا  این همه شکوفه؛مگه میذارند تنهایی رو حس کنم.

وای اگر درخت ازگیل نبود زنبورها از کجا شهد گل گیر می آوردند؟

خیلی مقاوم و صبوره.دوستش دارم.

برف سنگین روش نشست ولی خم به ابرو نیاورد.

تابستون که میشه.به به ؛میوه های طلائی رنگش دهن آدم رو آب می اندازه.

شیرین شیرین!مثل عسل.

میبینی دنیا رو؟

یکی همیشه بیدار و شاد یکی همیشه تو خواب ناز!

میدونی فرقش چیه؟

اونی که بیداره خیلی چیزها میبینه؛خیلی چیزها میفهمه؛

ولی اونی که مدام تو خوابه...

اره! فدای اونی که خوابش خیلی سبکه؛ اره تو عزیزم!



| *| نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386 و ساعت 10:52 توسط شادی |

مداد رنگی خدا...

میدونی بازم خدا مداد رنگی هاش برداشته تا طبیعت رو نقاشی کنه؟

چشم باز کردم دیدم دنیا رنگی شده برگها سبز ؛ شاخه ها قهوه ای؛

گلها سرخ سفید زرد؛بعضی هاهم اونقدر رنگهای زیبایی دارند

که هرچی تو جعبه مداد رنگی هام گشتم مثلش رو ندیدم.

معلومه مداد رنگی های خدا خیلی از مال من بهتره؛خوش به حال خدا!

سال پیش وقتی همه جا پراز گلهای رنگارنگ شده بود؛

یه روز دیدم گلهای چند روزه پوسیده شدن دیگه زیبایی ندارند.

احساس کردم دارند خجالت میکشند.

اخه اطرافشون پر بود از گلهای زیبا و رنگارنگ!

ناخودآگاه دستم رفت به طرف اونها و برگهاشون ریخت روی خاک!

میدونی این عقیده منه.تا وقتی هستی باید برآزنده و مرتب و زیبا باشی.

تا اگه کسی چشمش بهت افتاد سرانگشت خدا رو تو وجودت ببینه.

تا وقتی هستی باید زیبا حرف بزنی؛زیبا راه بری؛ اخه تو اشرف مخلوقاتی.

اگه گل رز زیباست تو باید زیباتر باشی.

اگر قناری قشنگ میخونه صحبت کردن تو باید قشنگ تر باشه.

هرگز خودت رو با هیچ کس مقایسه نکن.

هر وجود یک وجود مجزاست.یک اثر از نقاش پر توان خلقت!

تو هر چی هستی و هر کی هستی با هر صورت و شکل؛

باید زیباو برازنده باشی.باید به خودت افتخار کنی.

فلان تابلو اثر فلان نقاشه؛وای چه با شکوه!!!

پس تو چی؟

تو که اثر نقاش بزرگ خلقتی؛شکوه از این بیشتر؟

قدر خودت رو بدون.بذار شکر گذار نعمت بودن باشی نه شاکی!

به خدا دنیا خیلی قشنگه.بذار تو هم یکی از قشنگیهاش باشی.

بذار خدا لذت ببره از آفریدن تو!

مداد رنگی های خدا خیلی قشنگه؛کاش رنگ سفیدش رو یه روز بهم قرض بده.

میخوام همه سیاهی های دنیا رو سفیدشون کنم.

کاش...

صدات قشنگتر از صدای قناری هاست نذار صدات بگیره که جون میدم.

 

 



| *| نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 9:49 توسط شادی |

یا مولا دلم تنگ اومده...

سلام به تو ای مهربانترین مهربانان:سلام برتو ای پیام آور عوفت و عشق:

سلام بر تو ای رحمه اللعالمین:

نمی توان از تو گفت مولای مهربانم که بزرگی تو کمر قلم را میشکند. دستانم در به تصویر کشیدن

نام تو عاجز می ماند.تویی که صاحب و مقتدایی.تو ای عطوفت پایدار و ای عشق لایزال!

گفتن از تو کار چون منی نیست ولی دل در هوای کویت چون پرنده ای بال و پر شکسته

حیران و سرگردان می ماند.

نه توانم است از تو بگویم و نه می توانم ساکت بمانم و هیچ نگویم.

مانده ام چه بگویم چه بنویسم که من نیز چون دیگران ظلم دیگری با به تو روا نکنم.

پس از دلم میگویم.از دلم که با همه کوچکی و بی مقداری برای تو می تپد.

چطور می توانم از یاد ببرم همه عطوفت و لطفت را؟چطور؟

باور کردنی نیست این همه بزرگی؛یعنی در اندیشه ناتوان من نمی گنجد.

روز قیامت با همه بی مهری ها و ظلمی که به تو روا داشته ایم.

 باز هم تو به دادمان خواهی رسید.تو امتت را شفاعت خواهی کرد.ولی کدام امت؟؟؟

امتی که فقط دین را برای نفع خود می خواهند؟نمیدانم باز هم سوال و یک دنیا تردید!

من امروز برای تو شادم و برای خودم غمگین!

برای تو شاد چون پر میکشی از جایی که جای تو نبود عرش قدمگاه تو هست مولا

 و زمین در زیر پاهایت از شرم به خود می لرزد.

شادم برای تو که می روی از دنیای ناپاکی که هرگز به تو و فرزندانت وفا نکرد.

وبه حال خود زار زار می گریم که چرا نباشی سر بر دامانت بگذارم

و دلتنگی هایم را با آب زلال نگاهت بشویم.چرا نباشی صاحب دل؛ مولا؛ آقا؟

چرا تا دست به دامانت شوم و با تو نگاهم را از فرش بردارم بر عرش بدوزم.

چرا نباشی؟؟؟کاش هرگز منی نبود تا بی تو باشد.کاش...

تو نیستی و اشرف مخلوقات ذلیل و در مانده شده.تو نیستی و دیگر پاکیها از یاد رفته

چرا نباشی مولا که امروز دلم در ماتمت بسوزد.کاش بودی

کاش بودی تا دستانت را در دست صداقتم می فشردم و چشم در چشمان مهربانت می دوختم

وعاجزانه میگفتم مولا مدد؛و باور دارم که تنهایم نمی گذاشتی.

نیستی امروز مهربانترین من ؛و ابر چشمانم برایت عاشقانه می بارد.

ولی به من بگو.بگو چطور به من اجازه  دادی صدات کنم؟

چطور مولا؟منی که هیچ وقت حقت را ادا نکردم.ولی بدون هر کی هستم هر جا با هر نگاه

دوستت دارم رسول مهربانیها.خیلی دوستت دارم.

دوست دارم برات بمیرم نفس بدم تا یک لحظه نگام کنی.

وای اگه نگام کنی!وای جون میدم برای یه نگاهت!

جون میدم برای مهربونیهات.دوستت دارم بهترین من.

یادته بچگی هام چقدر باهم دوست بودیم ؟

یادته تا اسمت می یومد بی اختیار چشمام خیس میشد؟

یادته مولا چقدر با هم حرف میزدیم.تو همونی آقا ؛ این منم که عوض شدم.

این منم که در ظاهربزرگ و در اصل کوچیک شدم.یادش بخیر اون ساعتهایی که دل می دادیم به هم.

تو هم دلت برام تنگ شده؟تو هم هنوز دوستم داری؟

آقا نگو نه.نگو میمیرم.نگو تو یک لحظه جون میدم.نگو نگات نمیکنم.نگو دوستت ندارم.نگو.....

بگو هنوز نگام میکنی. بگو هنوز دوستم داری.بگو آقا دارم جون میدم برای نگاهت...

ناز کن برام ولی نگات رو ازم نگیر.

اشکهام همون اشکهای قدیمی آقا.دلمم همون دله قدیمیه.

فقط می خوام نگام کنی.نگات رو ازم نگیر.بی نگاهت جون میدم.

بی آبروم نکن.تو نگام نکنی آبروم میره.اخه  درسته خیلی عقب موندم از غافله امت تو.

ولی بازم یکی از اونهام.دوستی کردن شاید بلد نباشم ولی هرگز دشمنی نمیکنم.

بخواه همیشه دوستت بمونم همیشه عاشقت بمونم.دورم نکن از خودت.!

نذار دشمن ها بگن اینه امت محمد(ص)؟نه نذار !تنهام نذار.محتاج نگاتم دستم رو بگیر.پا به پا ببر.

من شاگرد آخریم برای من بیشتر تکرار کن.نذار تو مرداب زندگی غرق بشم.

جای امت تو تو جهنم نیست اخه پیامبر ما توئی!

نگام کن مولا.فقط یه نگاه...

مظلومیت تا این حد؟؟؟

هرچی گشتم حتی یک بیت شعر لایقت ندیدم.سهم تو از این دنیا همین هست؟

نه حتی یک بارگاه؟؟؟چه می توان گفت.قربون غربتت برم آقا حرمت تو قلب همه ماست.

جایی پاک تر از دل سراغ ندارم رو زمین.

 

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضاالمرتضی

می دونی می خوام کجا برم
می دونی می خوام چیکار کنم

می خوام برای کفترا
یه خورده گندم ببرم
اونجا که گنبدش طلاست
با کفتراش پر بزنم
دوسش دارم اماممه
در خونشو در بزنم
بعضی شبا تو خونمون
بابام به مادرم می گه
می خوام برم امام رضا
به خدا دلم تنگ دیگه
بابام می گه امام رضا
مریضا رو شفا می ده
دوای درد مردمو
از طرف خدا می ده
می خوام برم به مشهد و
یه هفته اونجا بمونم
تو حرم امام رضا
نماز حاجت بخونم
بهش بگم امام رضا
مریضا رو شفا بده
دوای درد مردمو
از طرف خدا بده
آقاجون
می خوام بیام به مشهدت
به طواف کفترای گنبدت
براشون یه کیسه گندم بیارم
خبر از دردای مردم بیارم
بهشون بگم برام دعا کنن
اونقدر
تا که تورو رضا کنن

شعر از مرحوم آقاسی. روحش شاد

*********************************************************************

موندم چطور آسمون شاهد این همه ظلم و درد و رنج بوده هنوز آبیه؛ آبی!



| *| نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 و ساعت 14:20 توسط شادی |

سالگرد عزیز ترینم...

 

 

در ديده بجای خواب آبست مرا

زيرا که به ديدنت شتابست مرا

يا مولا دلم تنگ اومده ….. شيشهء دلم آي خدا زير سنگ اومده

ای لاله تو همرنگ رخ يار منی

ای غنچه تو چون دهان يار منی
يا مولا دلم تنگ اومده ….. شيشهء دلم آي خدا زير سنگ اومده
ای ماه اگر مثل شکر خنده کنی

گويند که نگار شکر گفتار منی

يا مولا دلم تنگ اومده ….. شيشهء دلم آي خدا زير سنگ اومده

بلبل به سر چشمه به چکار  آمده‌اي

يا تشنه شده‌اي يا به شكار آمده‌اي
يا مولا دلم تنگ اومده ….. شيشهء دلم آي خدا زير سنگ اومده
نی تشنه شدي نی به شكار آمده‌اي

ديوانه شده‌اي ديدن يار آمده‌‌اي
يا مولا دلم تنگ اومده ….. شيشهء دلم آي خدا زير سنگ اومده

***********************************************************

دیگه دو سال تمام شد.عزیزم نمیگی دلم هوات رو میکنه؟

هیچ وقت اینقدر ازت دور نبودم.دوسال شد علی من عزیز من دایی من.بگو کجا پیدات کنم؟

دلم تنگه برات.داره عید میشه دایی.سال تحویل پارسال یادته.نبودی بغلت کنم نبودی بوست کنم.

وای چرا علی؟بگو چرا؟چرا تنهام گذاشتی؟نبودنت چه سخته.چقدر غمت بزرگه.

یادته سیزده بدر دو سال قبل؟چطور فراموشت کنم؟چطور با غمت بسازم؟

بگو چه کنم با غمت؟بگو چه کنم علی؟دلم داره میترکه.دارم میمیرم از دلتنگی تو.

صدای مهربونت کو.صدام کنی علی.صدام کن علی.تورو خدا یه بار دیگه صدام کن.!

دایی هرجا می گردم مثل تو نمیبینم چرا هیچ کس شبیه تو نیست؟

چرا هیچ جا نمی بینمت؟عزیز دلم چطور دو سال بی تو موندم؟چطور نمردم.؟

چرا دیگه نمی یای؟میدونی که؛میدونی چقدر دوستت دارم.چرا علی چرا؟

گفتم تنهام نذار میمیرم.تنهام گذاشتی دایی.بی تو چه کنم؟با غمت چه کنم؟

گفتم زمان بگذره شاید غمت کم رنگ شه.نشد عزیزم نشد.سوختم تا ابد از غمت.

دوستت دارم عزیزم.نیستی بگی منم دوستت دارم دایی.

نیستی علی نیستی نیستی نیستی......................

میدونی پرنده ای که برام آوردی مرد؟براش گریه کردم.اخه تو با دست هات گرفته بودیش.

مگه نگفتی بذار پاشم برات یه بره اهو می خرم.چرا پس پا نشدی؟

دلم تنگه دایی.دلم برات تنگه.اشکهام امونم رو بریده.

وای بازم عید شد تو نیستی چی بگم به بچه هات امسال.؟

چه هدیه ای گوشه ای ار غمشون رو کم میکنه؟

دیگه بر نمی گردی.میدونم.دیگه نمی بینمت.میدونم.دیگه هرگز خونم نمی یای.

دیگه دستام رو نمیگیری.دیگه به درد دلهام گوش نمیدی.

نگات کو.؟من دلم چشمات رو می خواد.چطور باور کنم دیگه بازشون نمیکنی؟

بیا تو خوابم.میخوام محکم بغلت کنم.می خوام بوست کنم.میخوام بوت کنم.

می خوام سرم رو تو سینه مردونت بذارم.دلم تنگه علی.دلم تنگه دایی!!!

دوسال خیلیه.خیلی.خیلی.چطور زنده موندم؟نمیدونم.

دوستت دارم دایی.دلم تنگه برات.بیا دستام رو بگیر.بیا اشکهام رو پاک کن.بیا علی خسته ام.

بیا دایی.تو که طاقتم اشک ریختنم رو نداشتی.ببین صورتم خیس اشکه.ببین چطور هق هق میزنم.

پس چرا نمی یای؟علی دلم داره میترکه برات.داره پرپر میزنه.دیگه نفس ندارم صدات کنم.

من امشب منتظرتم.بیا دایی.

میخوام بغلت کنم.میخوام سرم رو تو سینه ات بذارم... 



| *| نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 9:10 توسط شادی |

کاش...

زیباترین گلهای دنیا تقدیم به تو عزیز ترینم!

دنیا تو این معما غرقه چطوری میشه جاودانه شد؟

چطوری میشه نمرد؟

چطوری میشه ابدی شد؟

ولی آیا واقعا این خواسته ماست؟

آیا ما می خوایم تا ابد توی این دنیا بمونیم؟

نمی دونم!

آیا زندگی طولانی ما رو خسته نمی کنه؟

روزها که از کنار باغچه رد می شدم.گلهای رز را می دیدم که

حداکثر پنج روز عمر می کنند.اون وقت می فهمیدم چرا مادر بزرگم می گفت

گل باشی اما عمرت مثل گل نباشه!

با خودم میگفتم آیا این گلها دلشون نمی خواد بیشتر عمر کنند؟

اونها که می دونند عمرشون فقط چند روزه چطوری اینقدر شاد هستند؟

چطوری عطر دلاویزشون رو بین همه به مساوات تقسیم می کنند؟

خیلی با شکوهه! آخه گلها ایستاده می میرند.

یه روز بهشون گفتم آیا می خواید من شما رو جاودانه کنم؟

جواب نشنیدم.فقط بهت و حیرت!!!

من به جاشون تصمیم گرفتم.

یه دست گل بزرگ چیدم اومدم تو یه جای تاریک اونها رو وارونه آویزون کردم.

هر روز می دیدم که لب هاشون از بی آبی پوسیده.

چشمام پر از اشک می شد.صورتشون رو میبوسیدم ومی گفتم:

تحمل کنید. به جاش برای همیشه می مونید وزندگی می کنید.

کم کم خشک خشک شدند.

دو تا گلدون سفالی خریدم اومدم گلها رو یکی یکی گذاشتم تو گلدون.

حالا گلهای رز با همون زیبایی و همون رنگ توی گلدون ایستادند.

ولی افسوس دیگه ساکت ساکت هستند.

فقط خیره یه گوشه رو نگاه می کنند.

نگاشون که می کنم یه دنیا غصه می شینه تو دلم!

یه عالمه سوال؟؟؟

من خودخواه وقتی از شاخه جداشون می کردم هرگز فکر نکردم

پنج روز زندگی با عشق در کنار هم بهتر هست از پنجاه سال

زندگی بدون عشق در سکوت!

شما بگید حاضرید برای جاودانه شدن از شاخه ها و ریشه هاتون جدا شید.؟

دیگه هرگز گلی رو خشک نمی کنم.

تا ابد ناز دو تا گلدون گل خشکم رو می کشم.

بهار که شد می برمشون توی باغ تا شاد بشن.

ولی افسوس بعضی کارها جای جبران نداره.

دلم برای گلهام میسوزه.

کاش هرگز به جاشون تصمیم نمی گرفتم.

کاش...

ولی یه چیزی دوباره گلهام رو شاد کرد و اون اینکه بهشون گفتم:

من شما رو به عزیزترینم تقدیم کردم!

اره عزیزم!



| *| نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 20:38 توسط شادی |

کی یادشه ؟؟؟

سارا کوچولو مدام از پدر مادرش می خواست اون رو با برادر چند روزه اش

تنها بگذارند.اما آنها قبول نمیکردند.

چرا که می ترسیدند سارا مثل همه بچه ها از روی حسادت او را بزند.

اما در رفتار سارا اثری از حسادت دیده نمی شد.

با برادرش با مهربانی رفتار می کرد و تمایلش برای تنها بودن با او

هر روز بیشتر و بیشتر می شد.

بلاخره آنها تسلیم خواسته او شدند.

سارا با خوشحالی وارد اتاق شد و در را بست.

پدر و مادرش هم با کنجکاوی از روزنه در داخل اتاق را نگاه می کردند.

سارا آرام به طرف برادرش رفت،سرش را نزدیک برد و گفت:

کوچولو به من میگی خدا چه جوریه؟

آخه من کم کم داره یادم میره.

اره همه مثل سارا یادمون رفته خدا چه جوریه.

کی یادشه؟

هر کی هنوز یادشه خدا چطوریه بنویسه برام.

خدا کنه یکی یادش بیاد!!!



| *| نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 18:18 توسط شادی |

دلم میخواد نگام کنی!...

قلم امروز در دست ماتم توست مولا.و افکار دلتنگیم را از خود می راند گویی تنها تو را میبیند
افسار از دستم رهاست امروز واین منم که بی اختیار دنبال قلم میدوم.
مه آلود است راه و چشمانم را یارای دیدن هیچ تصویری نیست.
باید چشم را غسل داد باید نگاهم با آب نه نه نه بیزارم از آبی که به تو وفا نکرد.
باید نگاهم با خون دل وضو گیرد تا لایق دیدارت شود.دیدار نه .که نه تنها من هیچ کس لایق دیدن تو نیست
دیدن اسم تو هم بهشتی است که نصیب هرکس نمی شود.
چشمانم در بهت و تردید است.آیا این منم؟
آیا من لایق گوهر اشک عزایت هستم.
وای اگر لطفت نبود و اگر مهربانیت نبود من کجا این سعادت کجا.
هنوز مانده ام.هنوز حیران.
من کجا و به زبان آوردن نام تو کجا.
من کجا وقدم برداشتن برای تو کجا.
نمی دانم
فقط یک جواب:
محبت تو مولای من روسفیدم میکند.
وگرنه من کجا و تو کجا!!!
از همه عزتها و ثروتهای دنیا همین برایم کافیست
که فقط یک قطره فقط یک قطره اشک بر روز مژگانم بچکد از غم تو مولای من!
============******============
فقط دلم میخواد نگام کنی.
نگام کن مولای مهربونیها.میدونم لیاقت ندارم ولی این رو هم میدونم که تو حسینی
میدونم تو دریای پاکی و محبتی پس میتونی با یه نگاهت مس وجود من رو هم طلا کنی.
============******============
 
تو بدین همه لطافت که ز حور دل ربودی*****ز چه بر من سیه رو در دوستی گشودی
ز ازل مرا ارادت به تو بوده از سعادت******چو سرشته شد گل من تو دل مرا ربودی
به کسی اسیر بودم که ورا ندیده بودم**چودو چشم‌خود‌گشودم‌به‌خداقسم‌توبودی
نه به روزگار بودم نه،حقیر و خوار بودم****تو مرا عزیز کردی تو به عزتم فزودی


============******============
کعبه یک زمزم اگر در همه عالم دارد**چشم عشاق بنازم که دو زمزم دارد
هر کجا ملک خدا هست حسینیه توست**هر که را می نگرم شور محرم دارد
نه محرم نه صفر بلکه همه دوره سال ** کعبه با یاد غمت جامه ماتم دارد
روضه خوان تو خدا گریه کن تو آدم**اشک ارثی است که ذریه آدم دارد
التماس دعا


| *| نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت 9:20 توسط شادی |

یادش بخیر!...

 

چقدر ساده وصمیمی بودیم.چقدر همه کارها راحت بود.نه ترسی نه چیزی!

هروقت شاد بودیم با صدای بلند می خندیدیم.هروقت غمگین با صدای بلند گریه

میکردیم.

هرچی تو دلمون بود راحت به زبون می آوردیم.

یادش بخیر!

بازی هامون چقدر واقعی بود.یه گوشه دیوار دوتا پشتی میذاشتیم

وچادر نماز مامانی رو میکشیدیم روش.میشد یه خونه کوچیک و امن!

با یک سقف پر از گل.

یکیمون میشد بابا یکی مامان.

چند تا شکلات ومیوه می ذاشتیم تو یه بشقاب.این میشد آذوغه زندگیمون!

نیم متر جا داشت خونمون ولی دلمون اینقدر بزرگ بود

که همه دنیا توش جا می شدند.

مامان بابا رو دعوت می کردیم به خونمون.

ظاهرآ جا نبود ولی وقتی اصرار میکردیم تا بیان

همه توی خونه جا میشدند.

اون چند تا میوه وشکلات هم شام وناهارمون میشد هم میوه و تنقلاتمون!

میوه ها رو تیکه های کوچیک میکردیم و با روی باز جلوی مهمون هامون

میذاشتیم.

وای چه مزه ای داشت!

سقف خونه کوتاه بود ولی بلندی آسمون بهش نمیرسید.

اگرم یه وقت دیوارها می افتاد و سقف میریخت رو سرمون

خم به آبرو نمی آوردیم.

دوتایی از جا می پریدیم بدون اینکه مهمون ها اذیت بشن

دیوارها رو می ذاشتیم و سقف رو می انداختیم روش!

بعد هم می نشستیم و میگفتیم ومی خندیدیم.انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.

نگاهمون به در ودیوار نبود به سفره وغذا نبود به لباس مهمون ها نبود.

چشم به چشم هم می دوختیم هزار تا حرف با نگاهمون می زدیم.

عروسک ها جا نمی شدند رو زمین.یکی رو میذاشتیم تو بغل بابا.

یکی رو تو بغل مامان

یکی رو هم با یه دست رو ی زانوی خودمون نگه می داشتیم.

دست هامون اینقدر کوچیک بود که یه سیب هم توش جا نمی شد.

ولی با همین دستهای کوچیک خونه می ساختیم باغ می ساختیم.

بهترین خوشی های دنیا رو می کردیم.

محال بود یکی بخواد کاری بکنه واون یکی نره کمکش.

محال بود بتونیم گریه هم رو ببینیم.اگر یکیمون گریه میکرد

 اون یکی هم کنارش می نشست و باهاش اشک میریخت.

اگر میخندیدیم با هم میخندیدم.

وای دروغ گو دشمن خداست!!!

هیچ وقت دروغ نگی ها.این چیزی بود که

همیشه تو گوش هم زمزمه می کردیم.

اخه خدامون رو دوست داشتیم.نمیخواستیم دشمن خدا باشیم.

هنوز یادمون بود خدا چطوریه.چقدر مهربونه.

تو همه دردها سختی ها مامانی وقتی میگفت خدا بزرگه.

اون میگفت ولی ما میدیدم.

برای همین تو درد و غم هم می خندیدم.

منطق وفلسفه نخونده بودیم.الهیات بلد نبودیم هندسه رو نمی شناختیم

ولی بیشتر از هم فیلسوف و عارف مهندسی این دنیا رو درک می کردیم.

خدا رو کسی برامون اثبات نکرده بود.ولی ما با چشم میدیدمش.

همیشه قبل از خوردن هر چیزی بسم الله میگفتیم.

بعدش سر بالا می کردیم و سپاس میگفتیم.

اما حالا!!!

بزرگ شدیم. قدامون بلند شده.دستامون بزرگ شده.حالا دیگه قوی شدیم.

دیگه با دست به راحتی چندین کیلو سیب رو بر میداریم.

خونه هامون بزرگ شده ولی افسوس دیگه یه مهمونم توش جا نمیشه.

اینقدر مواد غذایی هست که همه سهم گربه ها وزباله دانها میشه

ولی دیگه یک نفر هم سیر نمیشه!!!

هر چی قدامون بلند تر میشه دلامون کوچیکتره.

محبتها کمتره.

هرچی مغزمون رشد میکنه بیشتر دروغ میگیم.

انگار دیگه نمی ترسیم دشمن خدا بشیم.

تا سختی میاد اولین فریاد رو سر خدامون میزنیم.

حالا فلسفه خوندیم حالا هندسه میدونیم حالا خیلی چیزها دیدیم وشنیدیم

ولی انگار دیگه هرگز نمیتونیم دنیا رو درک کنیم

دیگه یادمون نمی یاد خدا چه جوریه.

اگر روزی سقف خونمون بریزه پایین دنیا برامون آخر میشه

 نه تنها دوتایی دست تو دست هم نمیدیم

بلکه روبروی هم می ایستیم وهر کسی منتظره اون یکی شروع کنه!

دیگه ارزش بچه ها از عروسک ها هم کمتر شده.

اون موقع به عروسک ها می گفتیم تو چی میخوای؟

حالا به بچه ها میگیم ما چی میخوایم.اونی بشو که من میخوام.

جدی چی شده؟؟؟

چی شد اون سادگی ها؟ اون صمیمیت ها ؟

 اون دستهای کوچیک که کارهای بزرگ می کرد؟

یه نگاه تو آیینه بنداز.چی شد اون لبخند ؟ اون روی باز ؟

چی شد اون برکت ؟ چی شد اون یکرنگی ها ؟

عروسک ها چشم انتظارند.خاک صورتشون رو پوشونده.

بیاید بیشتر از این منتظرشون نذاریم.

یعنی اون موقع بچه بودیم؟

حالا بزرگیم؟

ولی من میگم نه!اون موقع ما بزرگ بودیم خیلی بزرگ.

حالا بچه شدیم.خیلی کوچیک!

کی میخوایم بزرگ بشیم؟؟؟

نمیدونم!



| *| نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 9:52 توسط شادی |