تبليغاتX
کلبه شادی

...زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است...

     Shady

         BLOGFA.COM  

     Powered by  MyPagerank.Net

وضعیت در یاهو

امتحان...

شاید در زندگی بارها مورد آزمایش و امتحان قرار گرفتید.

به وسیله دیگری و یا حتی به وسیله خودتون.!

گاهی دلمون میخواد خودمون رو تو یه مورد خاص محک بزنیم.

البته نتیجه زمانی صحیح هست که تقلب تو کار نباشه.

تقریبا همگی ما کنکور دادیم و به نظرمون میاد...اوه چه امتحان سختی رو پشت

سر گذاشتیم...یه ماراتن!

اما تا حالا فکر کردی با چه ابزارهايي سخت ترین امتحان ها رو از ما ميگيره؟

سخت ترین امتحان رو اون میگیره؛نتیجه رو خودش میدونه ولی میخواد قدر و

اندازه و ميزانت رو به خودت نشون بده.

میخواد حدّت بیاد دستت که چند مرده حلاجی.اره

زمانی که بیمار میشی در نهایت که هیچ دلیلی تو رو قانع نمیکنه؛

با دلخوری میگی:این امتحان خداست.

زمانی که بی پول و فقیر هم میشی همین طور...

ولی یه چیزی رو بدون:

اگر مریض شدی،دیگه شدی" دست تو نیست،راه فراری هم نداري.

دیگه باید درد" بکشی تا دوره بیماری طی بشه و درمان بشی.

بعد از ابتلا این تو نیستی که انتخاب میکنی.تو فقط میتونی تحمل کنی و سعی

در بهبود داشته باشی.

بی پول هم که شدی همین طور..باید تحمل کنی و بگردی دنبال راه حل.

بنابراین فکر نکن این امتحان بزرگ و سختی هست.نه!

شاید این کوچکترین محک برای سنجیدن طاقتت باشه نه بیشتر.!

پس سخت ترین امتحان کجاست؟

سخت ترین امتحان در زمان وفور نعمت هست.

نعمت سلامتی:حالا که سالمی چقدر از سلامتیت بهره می بری؟

چقدر از این موهبت برای کمک به بیماران استفاده میکنی؟

ثروت:زمانی که ثروت داری! وای این یکی از سخت ترین امتحانهاست،

برای دلدادگان مال و ثروت.

حالا که داری اگر تونستی ازش بگذری،اگر تونستی مقدار قابل توجهی از مالت

رو ببخشی،اینی که دست تو جیب کنی و یه اسکناس بدی به یه فقیر...

این بخشش نیست.البته برای تویی که ثروتت به قول معروف از پارو بالا میره...

اگر تونستی بهترین دارایت رو ببخشی،اگر و اگر و اگر...

که شما خیلی بهتر از من میدونید.

اون موقع نمره ات میشه بیست...20...وگرنه...

هرکسی نمره خودش رو بهتر میدونه.

جوانی...سلامتی...شادی...نیرو و قدرت...ثروت...زیبایی...فهم...شعور...

هوش...درک...ایمان...و...

اینها چیزهایی هست که به سختی توش امتحان میشیم.

چنان غرور برت میداره که میبینی ایمانت...نماز شبت...خدا خدا کردنت شد یک

دنیا ریا و نابودت کرد.

موهبت هایی که داریم همه عاریه هست دست ما...

پس به خودت مغرور نشو!

یادت بیاد زمان بوجود اومدن چی بودی!

پس تند نرو...اول خودم رو میگم...اول خودم!

پیاده شیم همه با هم بریم.

مبداء یکی بوده مقصد نیز یکی است.

یادت باشه:

"امتحان از موهبت ها و نعمت ها هزاران بار سخت تر از

امتحان از مشکلات است."



| *| نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 9:12 توسط شادی |

قدمت رو چشمام...

عزیزم:پدرم:محبوبم:

امروز از سفر میای.چقدر نبودنت سخت بود.

چقدر بی تو همه چیز و سرد و بیرنگ بود.

خیلی وقته دستهای مهربون و گرمت رو تو دستام نگرفتم.

خیلی وقت چشم به چشمهای نجیبت ندوختم.

خیلی وقته زیر سایه وجودت آرامش رو تجربه نکردم.

خیلی دلتنگتم.بیشتر از خیلی...

اینقدر خوبی که نمیتونم توصیفت کنم.

امروز میای.به خونه خودت.خونه ای که هیچ جای عالم صفا و آرامشش رو نداره.

جایی که فرشته نگهبانی محافظ همه ارزشهاش بوده.

عزیزم:نازنینم : پدرم:که زیباتر از واژه پدر نیافتم که تو را با اون صدا کنم.

زمین برات خیلی کوچیکه... قلبم رو برای اومدنت محیا کردم.

قدم روی چشمام بذار.اگر چشمی لایق حضور پدر باشه.

از خدا میخوام همیشه عطر نفسهات بهم زندگی بده...

میخوام همیشه باشی و من بهت تکیه کنم.میخوام وجودت رو حس کنم.

امروز میام فرودگاه...وای چه لحظاتی...چه انتظاری...

هرلحظه یک سال میشه...

اون شیشه های ضخیم دودمی نمیذاره راحت ببینم کی میای.

مدام ساعت رو نگاه میکنم.هوای فرودگاه همیشه سرده.

و اضطراب و هیجان بیشتر منو میلرزونه...

از یک ساعت قبل میام و منتظرم.اخه طاقت تو خونه موندن رو هم ندارم...

دیشب از اشتیاقت تا صبح نخوابیدم...

لحظه ای که اعلام میکنند پروازت نشست.دلم میریزه.

خیالم راحت میشه.چشم از در ورودی بر نمیدارم.

وقتی میبینمت دیگه نمیفهمم اطرافم چی میگذره.فقط اشک...

مثل همیشه با همون زیبایی و سادگی همیشگی...

از دور میبینمت.تو هم داری با چشمات دنبالم میگردی...

برای هم دست تکون میدیم.تا تشریفات انجام میشه و میای ...

وای چقدر دیر میگذره.

وقتی نزدیکم میرسی...پاهام جون نداره یه قدم بیام جلوتر...

بغلم میکنی.بغلت میکنم.سرم رو سینهء مردونت میذارم.وای چه آرامشی...

بوی عطرت از دنیا فارغم میکنه.با خودم میگم...دیگه هیچی از خدا نمیخوام...

(واین بزرگترین دروغی هست که هر انسانی میتونه بگه.

مگه میشه هیچی از خدا نخوای)

خوش اومدی بابایی خوبم.خودم فدات بشم.دوستت دارم...

      

کی میتونه تو دنیا پدر و مادر رو توصیف کنه؟

کی میتونه قدردارن محبت و فداکاریشون باشه.

آرزو میکنم خدا عمر طویل و با برکت به همه پدرها بده.

و همه اونهایی رو هم که از بین ما رفتند غرین رحمت کنه.آمین



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 5:32 توسط شادی |

آقای خوبم میلاد پدر بزرگوارت رو بهت تبریک میگم...تبریک...

 

فرشته وار در کوچه های مدینه به پرواز درآمدی و فرشتگان را به طواف خود فرا خواندی و آنها جام به دست، هفت آسمان تو را بدرقه کردند تا به کوچه باغ حیات بشری رسیدی و آنها را با قدومت طراوت بخشیدی. آمدی توفنده تر از دریا، شب شکن تر از خورشید و دل انگیزتر از شادی، دریا به احترامت خاموش ماند، خورشید رخ در نقاب خاموشی کشید و شادی خجل از طراوت تو آرام به قلب ها تراوش کرد. سلام بر تو ای یازدهمین ثمر درخت آفرینش!

میلاد یازدهمین پیشوای عشق و وفا رو به همه عزیزانم تبریک میگم.

آرزو میکنم یه روزی بیاد که.....

شاید این جمعه بیایی شاید...

"درّ  و گوهر"

قالَ الاِْمامُ الْعَسْكَرى(عليه السلام):

1- پرهيز از جدال و شوخى

«لا تُمارِ فَيَذْهَبَ بَهاؤُكَ وَ لا تُمازِحْ فَيُجْتَرَأَ عَلَيْكَ.»:
جدال مكن كه ارزشت می رود و شوخى مكن كه بر تو دلير شوند.

******


هلاكت در رياست و افشاگرى

«دَعْ مَنْ ذَهَبَ يَمينًا وَ شِمالاً، فَإِنَّ الرّاعِىَ يَجْمَعُ غَنَمَهُ جَمْعَها بِأَهْوَنِ سَعْى وَ إِيّاكَ وَ الاِْذاعَةَ وَ طَلَبَ

الرِّياسَةِ، فَإِنَّهُما يَدْعُوانِ إِلَى الْهَلَكَةِ.»:
آن كه را به راست و چپ رود واگذار! به راستى چوپان، گوسفندانش را به كمتر تلاشى گِرد آوَرَد. مبادا اسرار را فاش كرده و سخن پراكنى كنى و در پىرياست باشى، زيرا اين دو، آدمى را به هلاكت مى كشانند.

******

انديشه در كار خدا

«لَيْسَتِ الْعِبادَةُ كَثْرَةَ الصِّيامِ وَ الصَّلوةِ وَ إِنَّما الْعِبادَةُ كَثْرَةُ التَّفَكُّرِ فى أَمْرِ اللّهِ.»:
عبادت كردن به زيادى روزه و نماز نيست، بلكه [حقيقتِ] عبادت، زياد در كار خدا انديشيدن است.

*****

شناخت احمق و حكيم

«قَلْبُ الأَحْمَقِ فى فَمِهِ وَ فَمُ الْحَكيمِ فى قَلْبِهِ.»:
قلب احمق در دهان او و دهان حكيم در قلب اوست.

******

جمال ظاهر و باطن

«حُسْنُ الصُّورَةِ جَمالُ ظاهر، وَ حُسْنُ الْعَقْلِ جَمالُ باطِن.»:
صورت نيكو، زيبايى ظاهرى است،و عقل نيكو، زيبايى باطنى است.



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 10:15 توسط شادی |

آن روی سکه...

می خوام اینبار از عشق بگم:متفاوت تر از همیشه.

ولی نمیخوام شعر بگم،نمیخوام قصه بگم،نمیخوام یه چیزی بگم دهن هاتون شیرین بشه.!

اصلا نمیخوام شور و هیاهو به پا کنم.نمیخوام توصیف و تشبیه کنم ... نه !

میخوام واقعیتی رو لخت و عریان به نمایش بذارم.بی پرده.

قصدم معنا کردن واژه عشق نیست.و مشخصه های یک عشق واقعی را هم

نمیخوام بیان کنم.چون کار من نیست.

نه ! تلاش بیهوده هست.باید عاشق بشی،اونم یه عاشق حقیقی تا در درون خودت

این واژه رو درک کنی.همین و بس.بقیه تعریفها و معناها و تفسیرها همش وقت تلف کردنه.

میخوام از چیزی حرف بزنم که تو زمان ما اسمش رو عشق گذاشتند!

و من هرچه گشتم هیچ نامی که توصیفش کنه نیافتم.بذارید اسمش رو بذارم

"عشق امروزی".پس منظور من عشق حقیقی نیست.منظور عشقهای امروزیست.

همون چیزی که تمام مشکلات اکثر جوونها بهش ختم میشه.

بالا رفتن آمار طلاق- بالا رفتن سن ازدواج - خودکشی - افسردگی و مشکلات روحی...

همه و همه در پی ماجرای است که به اشتباه اون رو عشق می نامند.

زمانی که عاشق میشن(عاشقهای امروزی)مدتی رو به سختی می گذرونند.

فراق یار..تردیدهای بیشمار..سوالهای بی جواب..وهر روز یه سوء تفاهم تازه..هرروز یه مشکل جدید.

ودر عین حال،علاقه شدید و طبع تند.که باعث میشه همه مشکلات رو بدون حل شدن فراموش کنند.

اینقدر درد دوری سخته که وقتی به هم می رسند یادشون میره سوء تفاهم ها رو برطرف کنند،

و یا نه! میترسند بیان کنند.

چرا؟

که نکنه طرف ناراحت بشه...نکنه تنهام بذاره...(که اگر قرار باشه با یک حرف عاشقی معشوقش رو

ترک کنه وای به حال دنیا)

میذارند خوب همه تو دلشون جمع بشه،وبشه یه بمب ساعتی...وقتی دیگه وقتش رسید

چنان انفجاری رخ میده که ترکش هاش صدنفر دیگه رو هم نابود میکنه!

طاقت شنیدن هیچ جواب منفی از هم ندارند.باید همه تعریف و تمجید و ناز کشیدن باشه.

در غیر این صورت با اولین کم توجهی به هر دلیل مشکلات کاری، روحی، جسمی،یا با دیدن اولین خطا

خیلی راحت میگن:

دیگه دوستت ندارم...به درد هم نمی خوریم...از اول اشتباه کردیم...

تمام...همه اون لحظه های زیبا،همه اعتمادها،همه محبّت ها...تمام شد.به همین راحتی.

اون یکی تو خلوت خودش از فراق و بی وفایی یار و بخت بد میگه،طرف مقابل هم دقیقا به همین صورت.

اون با خودش فکر میکنه یارش حالا با یکی دیگه خوشه،

و عین همین فکر هم در سر طرف مقابلش هست.

غرور لعنتی نمیذاره یه کم این عقل آکبند و دست نخورده کار کنه،که بابا اونم مثل تو آدمه،

دل داره،چطور ممکنه غمگین نباشه و با دیگری خوش باشه.؟

اول تصور میکنه که یارش فراموشش کرده ولی خودش هنوز دوستش داره،اینقدر خودش رو مظلوم

تصور میکنه که به حال خودش زار میزنه.

تو ذهن خودش شروع میکنه به ماجرا جویی،بدترین حالت ها رو تجسم میکنه.بدترین ها رو

کاری میکنه که همه اون محبت ها و عشق ها تبدیل میشه به کینه ای که هیچ دو تا دشمنی با هم

ندارند.حالا حاضرند زندگی هم رو به آتش بکشند ولی خوشی یکدیگر رو نبینند.

اینجاست که همه دنیا حتی خدا رو هم زیر سوال می برند که لعنت به این دنیا،اصلا چرا من رو

آفریدند،دنیا دروغه،عشق دروغه، همه فریبکارند...و حرفهایی که خودتون بهتر از من می دونید.

آخرش هم اگر خودکشی نباشه افسردگی هست و نیرویی که دیگه از دست رفته!

یه جوون که میتونه با نیروش یک دنیا رو تکون بده حالا شده یک موجود ساکت و منزوی که توپ هم

هم نمی تونه اون رو از دنیایی که فقط و فقط خودش برای خودش ساخته بیرونش بیاره.

اخه چرا؟

مگه قراره مشکل پیش نیاد؟مگه قراره هیچ تضاد و اختلاف نظری نباشه؟

مگه ما عروسکیم؟همه یک جور و یک شکل با یک خصوصیات؟

مگه قراره اگه عاشق شدیم دیگه فقط مثل احمق ها تو چشم هم نگاه کنیم و بگیم تو درست میگی؟

اگر دو تا عشق هم رو اصلاح نکنند، هم رو ارتقاء ندن.پس کی دیگه این کار رو بکنه؟دشمن ها؟

نه به خدا این نیست...نیست چرا نمی خواید باور کنید.؟

وقتی عاشق شدی،وقتی یکی به دلت نشست،وقتی دلها یکی شد،

وقتی دیدی دیگه بدون اون نفس نداری، و از همه مهمتر وقتی باورش کردی.

دیگه تمام...اصل همینه...تمام...دیگه نذار فرعیات اصل رو نابود کنه....نباید...

حالا سوء تفاهم پیش میاد،مشکل پیش میاد،اختلاف نظر پیش میاد...

روبروی هم نایستید،کنار هم دست در دست هم،همه چیز رو با صحبت حل کنید.

بابا جنگ نیست،مسابقه هم نیست،شما هم رقیب نیستید،مدال طلا هم قرار نیست

به اونی که حرفش رو به کرسی میشونه بدن.هیچ خبری نیست...پس تو رو خدا کنار هم باشید

نه روبروی هم...

اگر حرفتون شد،اگر یکی با قهر جدا شد و رفت اگر حتی با داد و بیداد از هم جدا شدید؛

بذارید آروم که شدید،آهسته با همون عشقی که تاحالا ادعای داشتنش رو داشتید باهم حرف بزنید.

به طرف مقابلتون فرصت بدید،همون اندازه که دوست دارید به شما فرصت داده بشه.

اجازه دفاع بهش بدید.به خدا به قاتل ها هم اجازه دفاع میدن.

اخه اگر با دل نه،با زبون هم عاشق بودید،

بازم واژه عشق اینقدرحرمت داره که به این راحتی به همش نزنید.

اخه این غرور چیه که جون و نفستون رو میدید تا اون رو نشکنید؟

شكسپير ميگه : طوري نميشه آدم واسه كسي كه دوستش داره غرورش رو از دست بده ولي اين

فاجعه است كه به خاطر غرورش کسي رو که دوست داره از دست بده .

یه چیز دیگه که امروزه خیلی مد شده میدونی چیه؟

یه چیزی که اسمش رو گذشت میذارن.حالم از این گذشت های مسخره به هم میخوره.

هیچ کس حق نداره به جای دیگری تصمیم بگیره.هیچ کس...

من میرم تا اون خوشبخت باشه...

من خودم رو فدا میکنم تا اون راحت باشه...

من خودم رو بهش تحمیل نمیکنم...

صلاحش اینه که من رو فراموش کنه...

چند روز سختی میکشه یادش میره...

شاید دیگری بیشتر از من خوشبختش کنه...

من از سر راهش میرم کنار تا زندگی کنه...

اخه کی؟ به من بگید کی به شما این اجازه رو داده که به جای دیگری تصمیم بگیرید؟ کی اخه؟

تو از کجا میدونی تو بری اون خوشبخته؟

تو از کجا میدونی دیگری بهتر از تو میشه براش؟

خودتون رو گول نزنید. شما ابدا حق ندارید به جای کسی تصمیم بگیرید.

این گذشت های مسخره حال آدم رو به هم میزنه.

اون داره از دوری این میمیره ،جون میده...این یکی داره به خودش ثابت میکنه که با گذشت ترین

آدم روی زمینه...

ول کنید این مسخره بازی ها رو، ول کنید...

یا علی گفتی؟...دیگه یا عمر نگو.

عاشق نشو وقتی مردش نیستی.

حالا شدی؟

مرد باش و پاش وایسا!

گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش

هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش...

گفتم که عطش مي‌کشدم در تب صحرا

گفتي که مجوي آب و عطش باش سراپا

گفتم که نشانم بده گر چشمه‌اي آنجاست

گفتي چو شدي تشنه‌ترين، قلب تو درياست

گفتم که در اين راه، کو نقطه‌ي آغاز

گفتي که تويي تو، خود پاسخ اين راز

چرا که نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



| *| نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 7:50 توسط شادی |

اندکی تأمل...

از کوزه همان برون تراور که در اوست...

هیچگاه دیدی از کوزه سرکه عسل بیرون بیاد؟

نه! نمی یاد.هرگز...همون سرکه.!

یه چیزهایی داره یادمون میره،داره کهنه میشه،

به قول خودمون داره از مد می افته.

یکی از اون چیزها عفّـت کلام هست...متاسفانه!

شرم و حیا در گفتار،نشانه شخصیت هر انسان هست.

ما همون کوزه،کلام همون چیزی که از کوزه به بیرون تراوش میکنه.!!!

مرد تا سخن نگفته باشد********عیب و هنرش نهفته باشد.

اینقدر عادت به عامیانه حرف زدن کردیم که اصلا به کل فراموشمون شده صحیح

و زیبا سخن گفتن چطوریه.!

اصلا گفتار عامیانه به معنای شکستن بعضی از کلمات هست

و هیچگاه به مفهوم به کار بردن الفاظ رکیک و دور از ادب نیست.

هرچه محیط بزرگتر و متمدن تر میشه حیا در گفتار کردار هم کم و کمتر میشه.

به جایی رسیدیم که توی صمیمیت هامون با بی ادبانه ترین القاب همدیگه رو

خطاب می کنیم.

تکیه کلام های بی مفهوم ویا با معانی بسیار زشت و زننده رو خیلی راحت

به زبون میاریم.

دیگه بزرگتر کوچیکتر که ابدا معنی نداره برامون.

می بینی یه آقا یا یه خانوم با ظاهری آراسته میاد چقدر با شعور و با شخصیت

به نظر میاد...دهن که باز میکنه.........! هیچی نگم بهتره.

جای تاسف داره.

جوک و لطیفه هم شده مزید بر علّت!

همه چیز رو به حیطه طنز کشیدیم حتی مقدساتمون رو.

طنز و لطیفه اگر به معنی لغوی اون هم توجه بشه فقط کمی بزرگنمایی زندگی

واقعی ماست و شوخی با اون.

و اصلا به معنای تمسخر و به بازی گرفتن نیست.

چه برسه که حتی حیا و شخصیتمون رو هم باهاش به بازی بگیریم.

اگر طنز یک طنز سالم باشه همه اقشار جامعه رو می خندونه و شاد میکنه.

نه فقط یک گروه رو.

حالا یک جواب به این حرف میدن همه و اون اینکه:

بابا این حرفها نیست.خودمونی شدیم با هم.یکرنگیه.صمیمیته.

نه عزیز دلم.اینها همش توجیهی هست که داریم برای کارمون میاریم.

تو با اونی که داره لطیفه رو تعریف میکنه به یک اندازه مقصری.

تویی که بلند بلند می خندی.

تشویقش میکنی برای صد نفر دیگه هم تعریف کنه.

ببین هیچی خراب نمیشه.

اونی که داره آهسته و بی صدا خراب میشه شخصیت خود ماست.

به مروز زمان بد صحبت کردن و بی ادبی میشه برامون عادت.

و بچه هامون دیگه...

خدا به داد چند نسل آینده برسه! نمیدونم اون زمان باید بگیم اسم گویشی

که داریم باهاش محاوره می کنیم چی هست...

همین حالا تو خیابون که راه میریم یک کلمه حرف حساب به گوشمون نمیخوره.

تو ترافیک......فحش و ناسزا...

تو صفها.............................

تو دوستی ها.....................

تو مهمونی ها.....................

تو بحث ها..........................

تو دعواها که دیگه جای خود داره.

کجا داریم میریم؟ کجا؟!!!

چیزهایی رو که بزرگترهامون لابلای هزار برگ حیا پوشونده بودن

ما داریم تو بوق و کرنا میکنیم. به نمایش میذاریمشون.

یه استاد ادبیات فارسی داشت تو تلویزیون صحبت می کرد.

اینقدر فارسی رو زیبا و شکیل صحبت کرد که تو این زمان ما نیاز به مترجم بود

تا بفهمی چی داره میگه.

شأن زبان رو به حدی حفظ کرده بود و کلمات رو با چنان حرمتی بیان میکرد که

شرمنده شدم.

از کسی گلایه نکنید.هیچ تهاجم فرهنگی مثل تیشه ای که خودمون داریم

به ریشه هامون میزنیم نابودمون نمیکنه.

دنبال مقصر نگردید.

همه ما به یک اندازه مقصریم.

فقط جای تأسف مونده.

فقط...

 



| *| نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 8:58 توسط شادی |

یه ترسیم ساده از روز طبیعت!

 

صدای آب،موزون ترین آوای طبیعت،زیباترین موسیقی!

آب هراسان از روی سنگها عبور میکند وچهره خاک آلود سنگ ها را می شوید.

کف رودخانه پیداست.شاخه های خشکیده درختان

جویبار را در آغوش خود فشرده است .

و درختان ریشه در آب!

و زمین در میان بازوان ریشه های خفته در خاک نمایان است.

شاخه ها خمیده به سمت آب؛که هر پاکی سزاواز تعظیم است.

و شاخه چون کودکانی بازیگوش به هر سوی دویده اند!

طبیعت سکوت میکند.تا صدای طراوت آب جان دوباره دمد در کالبدش

باد مهربان تر از هر روز تن درختان را نوازش می دهد!

و باز آسمان جولانگاه پرندگان!و مرا که پر پرواز نیست،

پروازی بس وسیع تر از پرندگان است!

برگهای خشکیده روی زمین نشان از پاییزی نارنجی رنگ دارد.

انگار برگها پذیرفته اند مرگ را به قیمت زندگانی تازه.

صدای آب؛پرواز روح من و رقص قلم روی سپیدی کاغذ.

شاخه ای دست به اطراف برده گویی منتظر است.چشمانم مردد تصویرش را

یکی یکی از تاریکخانه ذهنم بیرون می کند.

شاخه ای خشک.آب از شاخه بیرون می تراود.تبارک الله احسن الخالقین!

میخواهم یکبار دیگر کودکی را زمزمه کنم.فارغ از هر محدودیت.

غبار بزرگسالی را از چهره می شویم و درست مثل بچه ها پا برهنه

 میان جوی آب می ایستم.

آب خستگی را از پاهایم می شوید.خسته از فراز و نشیب زندگی.

وخسته تر ذهن من که صدای آب خستگی را از آن نیز می زداید.

چقدر خنک و دلنشین؛به پاهایم می نگرم.چقدر تشنه بچگی ام.

چقدر تشنه بازی!

دیگر پاهایم را حس نمیکنم و هیچ صدایی جز صدای آب نمی شنوم

 و چشمانم جز سبزی و طراوت نمی بیند.

چقدر دلنشین، من در طبیعت محو می شوم.محو!

درست هم رنگ برگها،هم رنگ درختان.

درست هم صدای آب.

من در طبیعت گم می شوم.

یه ترسیم ساده تقدیم به اونهایی که سیزده رو به دلیل مشکلات

تو خونه گذروندن.

تقدیم به تو عزیزم که یادت باهام بود لحظه به لحظه.

همه جا بهشت شده بود.خیلی زیبا.جای همه شما خالی بود.

براتون یک دنیا شادی و سرزندگی آرزو میکنم.

 



| *| نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 17:18 توسط شادی |

بیا خودت رو تو سادگی تماشا کن...

 

خیلی برات نوشتم؛خیلی هاش رو خوندی خیلی ها رو نه.!

 

تشبیهت کردم؛شعرت کردم؛همه جور نوشتمت.

 

اما ازم خواستی ساده بنویسمت؛خواستی خودت رو تو سادگی ببینی.

 

دفترم رو که باز کردم اول از خدا مدد خواستم.

 

روزی که تو رو به همه زیبایی ها تشبیه کردم؛ فقط یک تشبیه بود.

 

روزی که تو رو غزل غزل می سرودم؛ فقط یک شعر بود.

 

اما اینبار میخوام ساده بنویسمت،ساده ساده،خودت رو

 

این خیلی سخته.نمیدونم قادرم یا نه؟پیش بینی نمیکنم میسپارم به قلم.

 

فکر در تلاطم،قلم در هیجان و کاغذ سفید منتظر تر از همیشه.

 

میخواهم ساده بنویسمت بدون هیچ تعریف و اغراق و تشبیه

 

تصویرت رو تو ذهنم مرور میکنم و افکارت رو بیشتر

 

آیینه چشمات خبرازدنیای درونت داره،ونوری که تو نگاهت هست

 

حکایت از یک شیوه خاص زندگی

 

درست مثل نوزادی که تازه چشم به این کره خاکی گشوده

 

این کم چیزی نیست.یعنی:

 

چشمهات تو این سالها به روی هیچ ناپاکی گشوده نشده

 

نه اینکه اطرافت هیچ زشتی و ناپاکی نبوده،نه!این امکان نداره،

 

بوده ولی نخواستی ببینی

 

میدونی بزرگی به این نیست که نتونی گناه کنی و در معرضش هم قرار نگیری،نه

 

بزرگی به اینه که بتونی گناه کنی و نکنی.بتونی شرارت کنی و نکنی.

 

بتونی بد بشی و نشی

 

و حاصل این نوع زندگی شده این چشمها

 

من دنیای رو تو چشمات دیدم که هیچ جا نظیرش رو ندیده بودم

 

خیلی چیزها رو میشه ازچشم فهمید

 

و تازه این ظاهر قضیه بود؛من تو این جسم زمینی یه دل آسمونی دیدم

 

عجیب عجیب عجیب...

 

خیلی تو این دنیا گشتم خیلی چیزها دیدم خیلی ریزبین بودم

 

زود میفهمم دل آدمها چطوریه!ولی ندیدم،خدا رو گواه میگیرم

 

که ندیدم مثل این دل.به لطافت این دل،به بزرگی اون،به صبوری اون،

 

به محبت و وفاداری اون.به پاکی و نجابتش.!

 

نمی دونم!!!فقط یه چیزی:خدا به این دل نگاه کرده.غیر این نمی تونه باشه.

 

یک دنیا فهم یک دنیا شعور و عقل.اینقدر آسون حرفها رو درک میکنی که میشه

 

ساعت ها برات حرف زد.کوتاه و بدون توضیح!

 

و تو خیلی راحت فقط با یک اشاره همه چیز رو میفهمی.

 

سبکبال و رهایی؛هیچ چیز این دنیا تو رو اسیر خودش نکرده،

 

برای همین هرکی باهات همسفر شه راحت پروازش میدی.

 

پرواز رو یادش میدی.نمیخوای وابسته به تو باشه و با بالهای تو پرواز رو تجربه کنه؛

 

تو میخوای پرواز یاد بگیره و بی نیاز به تو پرواز کنه.!

 

و چه بسا پرواز رو که یاد گرفت دیگه فراموش میکنه که تو...!

 

این خصلت تو هست؛ تو رهایی آزاد از هر قید و بند،همه رو هم آزاد میذاری

 

مختارند که با تو بمونند یا همه خوبی هات رو از یاد ببرند و بهت پشت کنند

 

و باز همه اینقدربزرگی که هیچ کینه ای تو دلت خونه نکنه و دعاشون کنی...

 

به خدا قلم خیلی سخت روی کاغذ حرکت میکنه، من احساس میکنم

 

دارم با نوشته هام بهت ظلم میکنم.

 

موندم!!!... اولین باره که احساس ناتوانی در نوشتن میکنم

 

من از ناشناخته ها هم خیلی راحت مینویسم

 

 ولی تو رو بهتر از خودم میشناسم و قلم تو دستم قفل شده.

 

می ترسم حقت رو ادا نکنم و شرمنده وجود بینظیرت بشم.

 

نمیدونستم ساده نوشتنت اینقدر سخته.کاش کاغذ رو سفید می گذاشتم

 

و فقط یک نقطه

 

.                                                      

 

اینجوری حداقل شجاعانه میگفتم:بهترین بهترینهام ،ناتوانم در نوشتن تو!

 

و اگر با نوشتنم در حقت اجحاف کرده باشم

 

قلم را برای همیشه خواهم شکست و دیگر هرگز نخواهم نوشت.

 

دنیات رو که شناختم دیدم با دنیای همه آدم ها فرق داره.

 

بهم بگو مگه تو زمینی نیستی؟چطوری میشه مثل تو شد؟

 

خدات رو که شناختم دیدم با خدای همه فرق داره.

 

میدونی خدا یکی هست ولی درک ما از خدا هزار تا...

 

و تو...

 

داری من رو تو وجودت محو میکنی و من راضیم.

 

چون من رو از خودم نمیگیری بلکه خودت رو به من اضافه میکنی،

 

و این نهایت خواستن هست.

 

مظلومیت و گذشتت داغونم میکنه.

 

چقدر قشنگ از خودت میگذری.چقدر قشنگ بندگی میکنی.

 

اره تو خوب فهمیدی خدا فقط یکی هست و ما همه بنده ایم.

 

ولی ما نه!هر کدوم برای خودمون در برابر ضعیف تر از خودمون ، خداییم!!!

 

مگه ادعای خدایی چیه؟همین غرور کاذب زیر سوال بردن یگانگی معبود هست

 

تو خواستن رو معنا میکنی برام.اراده رو هجی میکنی

 

انسانیت رو یادم میدی.راحتم کردی از همه قید و بنده های این دنیا

 

یادم دادی میشه زندگی کرد بدون کینه بدون دشمنی بدون حسرت بدون

 

خودخواهی.

 

یادم دادی نفس بکشم.

 

بگو ازت چی بگم؟ به همون خدا قسم اگر بخوام ازت بنویسم

 

بدون کلمه ای اغراق شمار صفحات کاغذ رو نمیتونم نگه دارم!.

 

به خدا موندم. من روببخش، قلم پیش نمیره رو کاغذ.

 

بذار فقط تشبیهت کنم بذار غزل غزل ترانه ات کنم

 

ازم نخواه ساده بنویسمت.در ید قدرت من نیست.

 

من اعتراف می کنم که در نوشتن تو ناتوانم

 

میخوای خودت رو در سادگی ببینی؟

 

فقط به چشمهام نگاه کن و به سکوتم گوش.راحت همه چیز رو بهت میگن

 

خدایا در نوشتن این مطلب تو رو گواه میگیرم که

 

ذره ای اغراق و تعریف و چاپلوسی تو نوشته هام نیست

 

من باورم رو خیلی ساده بیان کردم

 

و شاید با خوندنش خیلی راحت بگید که

 

امکان نداره هیچین کسی وجود داشته باشه ولی من

 

خیلی راحت تر میگم بهتون که وجود داره من دیدم.

 

نه تنها با چشم که با دل دیدم و باور و یقین من حاصل نگاه دل است.

 

حالا فقط بهم بگید من چه کنم برای این فرشته ای که اشتباهی رو زمینه؟

 

جاش اینجا نیست.

 

ولی از خدا میخوام برای دل من بذارتش بمونه.هرچند این عین خودخواهی منه.

 

                                                  

 

 

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 و ساعت 13:8 توسط شادی |

یه روز خاص برای من!...

فردا یه روز خاصه! البته برای من.

یه روزی که فقط یکبار تو سال برام اتفاق می افته.

فردا روز تولدم هست

مثل اکثر آدم ها از گذشت زمان نمی ترسم.از زیاد شدن سن هم؛

چون به عقیده من سن فقط یک عدده.

من با بیشتر شدن عدد سنم اصلا بزرگ نمیشم چون بچگی رو خیلی دوست دارم.

بچه ها یک دنیا پاکی هستند و با بزرگ شدنشون خیلی ناپاکی ها رو یاد میگیرند.

بنابراین دلم میخواد هر سال که بزرگتر میشه عدد سن من ؛

خودم یک سال بچه تر بشم.

هرسال تو همچین روزی همه گذشته ام رو یک بار دیگه مرور میکنم.

گاهی شاد میشم و می خندم.

و گاهی هم...

خوب طبیعی است یک دنیا آرزو به دنبال خودمون میکشیم

و قرار نیست به همه اونها هم برسیم.

ولی خوب بهونه خوبی هستند برای روزهایی که دلمون میخواد بهونه بگیریم

ولی امسال یه جور دیگه هستم.

یه موهبت خدا بهم داده که روی همه بهونه هام رو پوشونده.

یه چیزی که باعث شده فقط بگم:

شکر

ممنونتم خدای مهربونم.

درست یه روزی مثل فردا؛ساعت ۱۹.۴۵ دقیقه!!!

پا به دنیایی گذاشتم که ازش هیچی نمی دونستم.

برای همین هم با صدای بلند گریه میکردم.به نشانه اعتراض.

ولی اگر میدونستم تو این دنیا اینقدر آدم های خوب و ماه وجود داره

مطمئنا گریه نمیکردم.

اگر میدونستم خدا تنهام نمیذاره اینقدر بلند داد نمیزدم.

حالا هم خوشحالم و خدای خوبم رو شاکرم که اجازه داد منم این دنیا رو تجربه کنم.

میدونی من به خدا گفتم فردا روز منه؛

 به دنیات بگو کاری بکنه فردای من همونی بشه که دلم میخواد.

اره فردا روز منه.روز همه کسایی که دوستشون دارم.

روز همه اونهایی که با دلم آشنا هستند.

از خدا میخوام تو فردای من همه همه شاد باشند.خصوصا همه دوستهای ماهم.

و خصوصا عزیز بی نظیرم که دنیام رو طلائی کرده.

میخوام همین جا بهش بگم:

تولد واقعی من روزی بود که تو اومدی تو قلبم.روزی که تو رو خدا بهم داد.

الهی این تولد هرگز مرگی نداشته باشه.

برای همه آرزوی یه روز شاد رو دارم.امیدوارم شادی همه شما پایدار بمونه!

از خدا میخوام فردا برام یه شروع تازه باشه.برای یه زندگی نو.

البته یه کم بیشتر از یک سال دارم

 



| *| نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 و ساعت 20:57 توسط شادی |

نذارید دیر شه...!

دید و باز دیدهای عید هم حال و هوایی داره؛صبح که از خواب بیدار میشیم

تو کوچه پس کوچه های ذهنمون می گردیم ببینیم امروز باید به کی سر بزنیم.

کسانی که شاید از عید سال گذشته حتی با یک تماس کوتاه هم

حالشون رو نپرسیدیم.راستی چرا؟

نود و خورده ای سن داره،یه صورت نحیف که رد پای زمان رو میشه روش دید.

یه کمر تقریبا خمیده با یک عصا!

یه روسری سفید که با یک سنجاق اون رو زیر گلوش محکم کرده.

یه اتاق کوچیک گوشه خونه پسرش.همه داراییش یک رختخواب و تشک هست

که روش میخوابه یه اجاق کوچولو و چند تا ظرف...همین!

میگن یه روزی یه دنیا ثروت داشته.حالا بچه هاش همه چی دارند اما خودش...

ولی خوب کی یادش میادیکی همه چیزش رو داده تا چند نفر هم چیز داشته باشند؟

حالا چشمش به ماهیانه ای هست که پسرهاش براش میارند

واگر دو روز دیر بشه...

اگرم احیانا آخر ماه دلش برای بچه هاش تنگ شه و بهشون زنگ بزنه

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ببین داره یاد آوری میکنه ماهیانش رو ببریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تو معرفت دومی نداره.هرجا جشنی باشه کادوی بی بی از همه بهتره.

اخه بی بی حاضره شبها هیچی نخوره ولی حرمت بذاره به همه.

نمیدونم.میگن روزی که همه ثروتش رو بین بچه هاش قسمت میکرد،

همه بهش گفتند که پس خودت چی؟

و بی بی گفت: بچه های من خیلی خوبند میرم خونه بچه هام!؟.

اره همه تا بچه ایم خیلی خوبیم خیلی.صاف و بی آلایش!

جون میدیم واسه مامان بزرگها و بابا بزرگها،ولی وقتی بزرگ میشیم...

چی بگم؟...

حالا بی بی خونه هر کدوم از بچه هاش که میره با اخم میگن:

اخه چرا من؟چرا من باید نگهش دارم؟

چرا من؟؟؟...

روز اول عید زودتر از همه رفتم دیدن بی بی.

مادر بزرگ من نیست ولی من معتقدم بی بی مادر بزرگ همه ماست.

وای خدای من؛ از شادی مثل بارون بهار بارید.هزاران بار صورتمون رو بوسید.

با دستهای لرزونش دستهامون رو تو دستش فشرد.

نگامون کرد و گفت:

چشمم به در خشک شد هیچ کس سراغی از بی بی نگرفت امروز.

شما اولین نفرید.!؟؟؟

در صورتی که بی بی یه لشکر بچه و نوه داره...

نذاشتم اشکهام بریزه.ولی تو دلم های های به حالش گریه کردم.

بلند بلند.ولی نه به حال اون نه!

به حال خودمون که عاطفه و محبت رو تو کجراهای زندگی گم کردیم.

جدی چی شده؟ کجا داریم میریم؟

دنبال چی هستیم؟

یه نگاه به اطراف بندازید.

چهره های چروکیده و نحیف،قدهای خمیده،دستهای لرزون،

چشمهای اشک آلود ومنتظر.

یعنی هیچکدوم از ما قرار نیست پیر بشیم؟؟؟

یعنی پیری فقط مال اینها بوده؟

یعنی ما روزی ناتوان و تنها نمیشیم؟

پس تو رو خدا به خاطر اونها نه؛ حداقل به خاطر روزهای پیری و فرسودگی خودمون

یه کم؛فقط یه کم بیشتر به بزرگترها توجه کنیم.

وقت داره میگذره.معلوم نیست تا کی هستند.

امروز....فردا.........؟

آگهی ترحیمشون یکی یکی به دیوار میچسبه!

دیگه اون روز آه و ناله هیچ سودی نداره.

تا دیر نشده...

خیلی زود دیر میشه...خیلی زود!

 



| *| نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387 و ساعت 10:39 توسط شادی |

یکی جوابم رو بده...

یکی بیاد یه چیز تازه تر بگه؛بعضی از حرفهای کهنه حالم رو به هم میزنه.

جوری خسته و ناراحتم میکنه که رنگ دنیا رو تیره و تار میبینم.

تو عمرم هیچ حرفی نشنیدم که اندازه این جمله حالم رو به هم بزنه.

می گویند:

(فقط می گویند و بنده سراپا تقصیر اندازه یک ارزن این حرف رو قبول ندارم که هیچ ،

به زبون آوردنش رو هم توهین به نام مقدس عشق میدونم.

شنیدنش اینقدر برام سنگین بود که اگر ننویسم و بحث نکنیم طاقت حملش رو در ذهنم نمیبینم.)

پس مینویسم:

می گویند:قانون طبیعت این است که:هرکی بیشتر دوستت داره؛

بیشتر برات میمیره؛

بیشتر عاشقت هست؛بیشتر عشقش رو صادقانه نثارت میکنه؛

علاقه تو به اون کمتر میشه؛

ازش دورتر میشی و میری سراغ کسی که دوستت نداره ؛

عاشقت نیست؛می گویند:این خصلت انسان است...

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من که پاک نا امید شدم از طبیعتی که قانونش این باشه

 و حالم به هم خورداز موجودی که اسم خودش روانسان گذاشته بااین خصلت...

من در جواب این جمله فقط میگم:

"هوس"

اره ممکنه ولی در هوس؛ در عشق های دروغی؛در محبت های ساختگی

در بچه بازی ها...

فقط در اینچنین موارد و لاغیر...

اگر قرار باشه موجودی که خودش رو اشرف مخلوقات میدونه

اینقدر فهم نداشته باشه که عشق بی دریغ عاشقش رو ببینه

 و رو بیاره به یکی که باید عشق رو ازش گدایی کنه؛

اگرانسان نامی اینقدر قدرنشناس باشه که پا روی دل عاشقش بذاره؛

اگر عشق را تا این مرتبه پایین بیاره که بتونه به راحتی ازش چشم پوشی کنه؛

اگر قرار باشه جواب عشق،عشق نباشه؛

اگر از کسی که صادقانه عشقش رو تقدیمت میکنه خسته بشی و

بری سراغ اونی که باید مصرانه عشق رو ازش گدایی کنی که هرگز هرگز هرگز...

هیچ گدایی سربلند نیست.آزاده نیست...

اگر

اگر

اگر

.....

اگر انسانیت اینه...من حیوان بودن رو ترجیح میدم و از انسان بودن استعفا میدم.!

چون:اگربه حیوانی حتی ازسر ترحم محبت کنی حتی باپسمانده های سفره ات

تا نفس داره بهت وفاداره...

یکی به من جواب بده.میخوام بدونم انسان بودن یعنی این؟عشق یعنی این؟

بحث آزاد و همگانی هست.

هرکس آزاده با دلیل منطقی با من مخالفت کنه و قانعم کنه.

و اگر کسی روزی بتونه من رو قانع کنه که این جمله درسته...

حالم از خودم به هم می خوره ؛ از صداقتم؛ از باورم؛ از محبتم؛

از همه لحظاتی که تو طبیعتی تلف کردم که قانونش اینه.

نمی خوام....

نمی خوام روزی بیاد و دوباره به عنوان انسان چشم به این طبیعت باز کنم.

اخه تا الان حتی یا حیوون خونگیم هم این رفتار زشت رو نداشتم.

حالم به هم می خوره.

همین!

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت 8:34 توسط شادی |

مهربون خوبم میلادت مبارک!

سرور کائنات؛سالار عطوفت؛مرا توان ستایش تو کی بود.

نهال آرزوی ما به باغ دل جوانه زد؛

            پرستوی امید حق به بزم جان ترانه زد.

                  میلاد پیامبر اعظم(ص) حضرت ختمی مرتبت

                             را به همه عزیزان تبریک و تهنیت میگویم.

 

 



| *| نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387 و ساعت 18:5 توسط شادی |

نصیحت نه ؛ یه کم گپ دوستانه!

امروز هم یکی از روزهای بهاره!

شما نمیدونید عجله روزها به خاطر چی هست؟؟؟

میخوان کجا برن که اینقدر عجله دارند؟

نمیدونم.فقط میدونم صبح که از خواب پا میشی باید مثل آهو بدوی تا عقب نمونی.

سال نو شده باید دلامون هم نو شده باشه.آیا شده؟با بهار هم آهنگ شدی؟

کینه ها رو از خونه دلت بیرون کردی؟شک و تردیدها رو از دیوارهای بلورین قلبت شستی؟

اگر با بهار هم آوا نشی نمیتونی ازش لذت ببری.نمیشه به خدا!

میبینی طبیعت رو چهار فصل!!!

این نشون میده باید جاری باشی؛همیشه در حال تغییر!

نه هزار رنگ و بوقلمون صفت.نه!

تغییر به سوی کمال؛و به کمال رسیدن انسان ممکن نیست مگر:

با دوری از شک و تردید.

این دو کلمه باید از فرهنگ لغت زندگیمون حذف بشه.

ریشه وجودمون رو میخشکونه!نابودمون میکنه.

اگر عاشقی دیگه شک نکن.مهم اینه که تو؛اره خودت راه خطا رو انتخاب نکنی.

تو مسئول نیستی که همه راه راست رو انتخاب کنند.میتونی راهنما باشی.فقط در همین حد.

اینجوری هرگز بازنده نمیشی.و اگر معشوقه تو وفا نکرد.باز بازنده خود اوست.

یک بازنده بزرگ.چون کسی رو از دست داده که هرگز خطا نکرده.

این به معنای معصومیت نیست.انسان جایز الخطاست.

اما:میشه سعی کرد که خطا نکرد.میشه کمتر اشتباه کرد.

وقتی با یکی دست رفاقت میدی.وقتی بهش میگی هرگز بهت دروغ نمیگم

پس دیگه هرگز دروغ نگو.نمی خواد مدام دنبال این باشی که آیا طرفت بهت دروغ میگه یا نه!

مهم اینه که تو دروغ نگفته باشی.

این یعنی رضایت.واطمینان داشته باش اگر اونم بخواد دروغ بگه بازم بازنده خودشه.

مهم نیست کسی بدونه داری دروغ میگی.مهم اینه که خودت میدونی و همیشه شرمنده ء خودتی.

به خدا دنیا خیلی قشنگه.هیچ ناپاکی نداره.این مائیم که خواستیم چهره دنیا رو

باآرایش دلخواه خودمون عوض کنیم،وهرروز زشت تر از قبل درستش کردیم.

اگر به اصلمون برگردیم؛اگر طبیعت رو الگو قرار بدیم؛اونوقت میدونیم چقدر دنیا قشنگه.

خورشید رو ببین هرروز بی منت اول اون بهت سلام میکنه.بی دریغ گرما و نورش رو تقدیمت میکنه

بدون هیچ چشم داشتی.

هیچ کس توی این جهان نیست که مشکل نداشته باشه.نیست به خدا!

این تصور که فلانی چون ثروت داره پس خوشبخته این یه اشتباه بزرگه.

نمیشه از ظاهر آدم ها فهمید که چقدر خوشبخت و راضی هستند.

هستند کسایی که با کوله باری از درد و مشکلات بازم میخندند

بازم تو کمک به دیگران پیش قدم هستند.

آدهایی که خوشبختند به معنای واقعی کسایی هستند که از اعمال و رفتار خودشون رضایت دارند.

نه اینکه تصور کنی عده ای از خودراضی که ادعا میکنند از خودشون رضایت دارند؛نه!

همون ها هم توی اعماق دلشون خوب میدونند که چی هستند و چه کاره اند.

مهم نیست زبونت چی میگه مهم اینه که دلت ازت راضی باشه.

اره فقط دل!

وقتی کسی رو پیدا میکنی که میبینی همه صداقت و پاکی دنیا تو نگاشه؛

وقتی یکی پیدا میشه که با وجود همه مشکلات فقط به دیگران فکر میکنه؛

وقتی خودش رو وقف همه میکنه؛

وقتی از خواب و خوراکش میزنه تا بقیه راضی و راحت باشند؛

وقتی یک پیدا میشه که با همه عالم فرق داره؛

در برابرش چه میکنی؟

وقتی یکی رضایتش تو شاد کردن دیگران هست؛

آیا جون دادن براش کم نیست؟به خدا کمه؛چون به سختی میشه دومیش رو پیدا کرد.



| *| نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387 و ساعت 7:5 توسط شادی |

یک دنیا تبریک...

حلول سال نو را به همه عزیزان تبریک میگم

خصوصا به عزیز بی نظیر خودم

سال خوشی رو برای همه آرزو میکنم.

به امید شادی و سلامتی همه دوستان!



| *| نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 9:39 توسط شادی |