تبليغاتX
کلبه شادی

...زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است...

     Shady

         BLOGFA.COM  

     Powered by  MyPagerank.Net

وضعیت در یاهو

شادی هم گاهی دلش می گیره...

 

ساعت ها سخت می گذرد...

از صبر بیزارم.بیزار.

بهانه ای است برای سکوت فقط...

آیا شادی هم میتونه غمگین بشه؟

این اجازه رو بهش میدین اونم دلش بگیره؟

امروز دلم خیلی گرفته...

آدم ها رو نگاه میکنم.انگار قرار نیست هیچ وقت بمیرند.

چه می تازند...بی رحمانه...

چقدر دل و احساس زیر سم های اسب غرورشان له می شود...

چه می تازند خدای من...

گرد و غبار از پشت سرشان همه چشم ها را خیس اشک میکند.

گویی نمی بینند...گویی نمی شنوند...گویی نمی فهمند...

به قیمت یک دنیا اشک خوشی خویش را می خرند و می تازند...

چه می دانند هر قطره اشک دل خدا را می شکند...

به بالا نمی نگرند چرا که آسمان را در زیر گامهایشان له کرده اند...

به کجا می روند؟ تا کی؟

اسب غرور می تازد و می تازد...عزیزترین عزیزانشان را هم زیر سم اسبشان

له می کنند و نابودیشان را به قیمت بودن خویش می خرند...

شادی به قیمت غم دیگری...؟

خنده به قیمت گریه دیگری...؟

نه اینکه نبینند...نه...بهتر از من و شما می بینند اگر بخواهند...

ولی چشم ها را بسته اند چون چشمی باز شده در وجودشان

که عاقبت نابودشان خواهد کرد...

چه بگویم از انسان ها؟

چه بگویم از این موجود دو پا؟

مخلوق خالقی هستند بس عظیم ولی افسوس خالق خویش را هم بنده نیستند.

به کجا می روند؟...

وقتی روی چرخ زندگی سوار شدی و داری با آخرین قدرت پا می زنی و میری

یه نگاه هم به پایین بکن.مبادا دلی زیر چرخ هات له بشه...

مبادا خاک چرخ هات چشمی رو کور کنه...

اون زمان که سرشار قدرت فقط به جلو نگاه میکنی...

مراقب باش پشت سرت یکی آه نکشه و پرده های دلش از هم وا بشه...

اون وقتی که از روی هر مانعی با سرعت عبور میکنی که یک ثانیه زودتر از

دیگری برسی...

نگاه کن نکنه اون مانع خوشبختی یه دل ساده باشه...

اره نذار لابلای چرخ های زندگیت یه دنیا احساس و عاطفه پایمال بشه...

خوشبخت باش نه به قیمت بدبختی دیگران...

فرصت نفس کشیدن رو از هیچ کس نگیر...

این دنیا فقط مال تو نیست...بقیه هم مثل تو سهم دارند...

همیشه اینقدر قدرتمند نیستی...همیشه اینقدر توانا نیستی...

کاری کن وقت ناتوانیت فقط یکی پیدا بشه که دستت رو رو شونه هاش بذاری...

کاری نکن یکی از ته دل آه بکشه ، سر به آسمون کنه با اشک بگه:

خدایا تو ازش نگذر.هرچند از من می گذره...

وقتی دلم می گیره تویی که درد دلهام رو به جون می خری...

وقتی اشک می ریزم تویی اشک هام رو پاک میکنی...

وقتی گریه می کنم تویی که با مهربونیت منو می خندونی...

ولی اخه امید من محبوب من عزیز من:گناه تو چیه که ...؟

اخه خودت یه دنیا درد داری چطور منه خودخواه هم ...

این اولین باره که دلم نمیخواد نوشته ام رو بخونی...اولین بار...

نمی خوام دل بلورت رو بلزونم.نمی خوام چشمهای نجیبت رو خیس کنم...

میخوام برام بمونی...می خوام نفس هام رو با تو یکی کنم...

میخوام تو باشی برام...تو بهترین بهترینهام...عزیزترین عزیزهام...صمیمی ترینم..

 



| *| نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:50 توسط شادی |

تسلیت...

 

عشق یعنی...

عشق یعنی دل سپردن در الست  

از می وصل الهی  مستِ مست

 

 

عشق  یعنی  ذكر ناموس  خدا

 

یا علی گفتن به زیر دست و پا

 

 

عشق  یعنی  جلوه  صبر  خدا

 

شرم ایوب نبی  از مرتضی

 

 

عشق بر دلداده  فرمان  می‌دهد

 

عاشق جان داده را جان می‌دهد

 

 

عشق باعث شد كه دل سامان گرفت

 

پشت درب خانه زهرا جان گرفت

 

 

عشق  یعنی انقلاب فاطمه

 

از كبودی  چشم تار فاطمه

 

 

عشق یعنی عشق ناب فاطمه

 

بیت الاحزان خراب فاطمه

 

 



| *| نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 11:19 توسط شادی |

به به



| *| نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:38 توسط شادی |

مرا تنگ در آغوش بگیر...

ظریفی گفت:

خدا بر اریکه مرصع عشق تکیه کرده ما را نظاره می کند.به سوی او خواهیم رفت

و همه درد دلهایمان را در دامان بزرگیش خواهیم ریخت.!

روحم را پرواز داد...

راست می گوید...

چه حاجت است به گوشی که درد دلهایمان را از ما  بدزدد و به دیگری دهد،

وبه چشمی که اشکهایمان را  ببیند و خیس نشود،

وبه دلی که غمهایمان رو حس کند و غمگین نشود،

وبه دستانی که گرمایش رو از سردی دستانمان دریغ کند.

چه حاجت است؟...

محبوبم:

روزی که به سویت خواهم آمد از شوق صورتم را با اشک غسل می دهم.

سر بر سینه صبورت خواهم نهاد و درد دلهایم را در دامانت خواهم ریخت.

با تو خواهم گفت از نامردی مردمانت...

با تو خواهم گفت از دنیایی که شادیش در لابلای غمها اسیر است...

با تو درد دل خواهم کرد و تو چه صبورانه گوش خواهی داد...

معبودم:

آن روز فقط من خواهم بود و تو...

من و تو!

یا می بخشی یا...

از عنوان کردنش هم شرم دارم.که از رئوفی چون تو جز عفو اتنظار نمی رود.

آن روز با تو یگانه ام درد دل خواهم کرد.

تو ظلم نمی کنی...زور نمی گویی...تو اضطراب را به دلم تحمیل نمی کنی...

از دنیایت چه بگویم؟واز بندگانت چه ؟...

خیلی صبوری آنقدر که مرا یارای درک تو نیست...

این همه صبر ؟ این همه تحمل......

و امّا روزی که این صبر به پایان رسد...

خشم...

وای

من از خشم تو،باز هم به آغوش خودت پناه خواهم آورد.

مرا تنگ در آغوش بگیر بگذار بوی سینه تو مستم کند...

مرا تنگ در آغوش بگیر!

بگذار بودنم در وجود لایزالت محو شود...

مرا تنگ در آغوش بگیر..

تنهایم مگذار.

 



| *| نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:43 توسط شادی |

شصت سال است که قبله را در بند میبینیم...

جامه ای خواهم دوخت...

جامه ای خواهم دوخت بر قامت زمین!

جامه ای به بیرنگی آب و  بلندی نگاه سرو.

جامه ای نو خواهم دوخت و به زمین خواهم داد.

ناپاکی لباسش چشمانم را خسته کرده است.

کهنه و فرسوده است این لباس.

وصله هایش دلم را بی طاقت می کند.

تیره است و ضخیم.

چرا بر روی این جامه کهنه و فرسوده مهره و سنگ می دوزید؟

گمان مبرید که برق سنگها می تواند پلیدیهایتان را پنهان سازد.

چرا بیهوده تلاش می کنید؟

به لباس زمین تور ندوزید،این لباس کوتاه کوتاه است.

تورهای ظریف شما نمی تواند پاهای چروکیده و خسته زمین را

پنهان کند.

جامه زیبای زمین چرا اینگونه آلوده شد؟

لکه های خون هرگز پاک نشدند!

این لباس کهنه هنوز بوی خون میدهد.

این جامه سبز را شما آلوده کردید ای انسانها!!!

هر روز با گلوله های نفرت خود گوشه ای از آن را پاره می کنید.

هر روز با ریختن خون بیگناهی لکّه ننگی دیگر بر جامه می نهید.

بر روی لکه های خون و پلیدی،سنگ و مهره ندوزید.

گمان مبرید که آنها را پنهان خواهید کرد.

گمان مبرید زمین و زمان فراموش کند خونخواری شما را.

گمان مبرید که پیروزید ای شکست خوردگان انسانیت...

ننگ بر شما و مرگ بر شما!

خون آشام شمایید نیازی به ساختن فیلم نیست.

شما سریال تکراری ننگین که از دیدنتان خشم وجودمان را احاطه می کند.

خدایا کی این سریال تموم میشه.؟

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:27 توسط شادی |

دو رکعت عاشقی...

و وضو خواهیم ساخت با اشکهایی که سرچشمه می گیرد

از اقیانوس بیکران قلبهایمان!

اقیانوسی که متلاطم است از موج های صداقت و پاکی!

وضو را بدون ذکر نیت می گیریم که اشک ها نیّتمان را

نقش خواهند زد بر تندیس چهره ما!

سجاده دلم را خواهم گشود در زیر پاهایمان و عشق را

چون مهر زینت سجاده خواهم کرد.

عاشقانه هایمان را بند خواهم کرد تا تسبیحی شود

برای ذکر هر روز ما!

چادر حیا و صبر بر سر خواهم انداخت و

دو رکعت عاشقی را اقتدا خواهم کرد به وفاداری تو!

و به نجابت  و صداقت تو!

 



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:20 توسط شادی |

و امروز صبر متولد می شود...

و امروز فداکاری و گذشت آبرو می گیرد.

امروز روز میلاد صبر است،

و روز نو شدن نجابت.

امروز روز آمدن عشق است،

و روز تکرار صداقت.

امروز تو می آیی که عشق را با بهترین کلمات معنا کنی.

تو آبروی عشقی بانوی من

و عشق بی تو جز واژه ای بی معنا نخواهد بود.

فداکاری و گذشت در برابرت زانو زدند آن هنگام که حتی برای دیدن

جسم بی جان جگر گوشه هایت نرفتی

که مبادا صورت شرمگین حسین را بنگری.

کدامین واژه تو را معنا میکند؟

با کدامین قلم می شود تو را نوشت.؟

با کدامین رنگ می شود نقشی از تو بر دنیا کشید.؟

با کدامین صدا می شود مظلومیتت را فریاد زد؟

عشق با دلت چه کرده بود که هم جان دادی و هم جانان؟

میلادت را به تو تبریک گویم؟

نه!

میلادت را به خدای تو تبریک می گویم به خاطر خلقت بانویی که دنیا و آخرت

هر چه آبرو دارد به خاطر اوست.

بانوی زیبا خصلت من:بانوی زیبا سیرت من:بانوی عشق و آیینه:

آمدنت بر همه زمینیان و آسمانیان مبارک باد.

همین طور روز پرستار رو به همه این فرشته هاش زحمت کش و صبور

 تبریک میگم

دعا میکنم هرگز هرگز هرگز سلامتی اونها فدای سلامتی بیمارهاشون نشه!



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:22 توسط شادی |

کلبه گِلی...

 

کلبه ای از گِل خواهی ساخت،

با دستانی به وسعت آسمان،

خاک در دست تو جان می گیرد.

آب را با خاک آشتی می دهد گرمی دستان تو،

پاکی دست هایت و نجابت نگاهت خاک را کیمیا میکند.

خانه ای که پا میگیرد از سادگی وجود تو،از عطوفت دل تو...

خشت خشت محبت و صفا...

اخ...بوی خاک نمناک...بوی گِل،با بوی نفس های تو....

چه تصویر زیبایی بر دیواره ذهنم نقش می بندد.

موسیقی نفس هایت گوش جانم را لبریز می کند.

کلبه گِلی با عشق عجین می شود!

خشت خشت عاشقی...

خاک را که گِل می کنی به یاد داشته باش دلم در دستان توست...

دلم را لابلای خشت ها جا نگذاری...

نگاهم را به دیوارهای کلبه ات سنجاق می کنم تا آن زمان که چشم به

دیوارها می دوزی،نگاهم را به نگاهت گره بزنم،

و قلبم را برایت گلدانی کنم تا اشک هایم وجودت را عاشقانه آبیاری کند.

من هر روز با بلندای مژگانم و زلالی اشکم،کلبه ات را آب و جارو

خواهم کرد،تا بدانی که پاکی نگاهم سهم توست.

کلبه ای خواهی ساخت...

کلبه ای که یک خشت آن را به یک دنیا نمی دهم.

کلبه ات زیباست،چون لحظه به لحظه نگاهت را به آن دوخته ای...

وخاکی که با دستان تو گِل شود...گِل نیست گُل است،گوهر است...

زمانی که پا به کلبه ات می گذاری قاب چشمانم را خوب نظاره کن

و خطوط موازی نگاهم را که به نگاهت ختم می شود.

از پنجره کلبه ات که بیرون را می نگری دلم را ببین که چون

فرشته ای نگهبان حافظ تو و کلبه توست.

کلبه گِلی تو فردوس برین من است که این را با عشق ساخته اند و...



| *| نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:59 توسط شادی |

پرواز با تو...

قفس را خواهم شکست

پرواز دوباره ای خواهم داشت بر فراز آسمانی که هنوز

برایم دنیایی ناشناخته است

پرگشودنم از برای آزادی نیست که برای فاصله گرفتن از

زمینی است که در آن بسی فنته ها دیدم

پرواز دوباره که مرا دور سازد از هر چه کینه و دشمنی

که رهایم کند از هر چه دروغ و ریا

دوباره پر خواهم کشید اینبار بی پروا تر از همیشه

پروازی خیال انگیز که هرکس را یارای درک آن نیست

اینبار سقوطی در کار نیست

بالهایم به قدر کافی گسترده شده

آنقدر که مرا به سرزمین بی رنگی برساند

آنقدر که زمین را و زمان را در چشمم حقیر سازد

پر خواهم گشود با تو ای آسمانی ترین فریاد

با تویی که مرحمی بر زخم های کهنه ام

پروازی بر فراز عشق

پروازی بر بلندای غرور

پروازی بر سپیدی صداقت

 



| *| نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 6:39 توسط شادی |

کلبه شادی من تولدت مبارک....

 

کلبه شادی من امروز یک ساله شد.

یک سال گذشت.با همه خوبی ها بدی ها.با کوله باری از خاطرات.

خیلی ها اومدن.خیلی ها رفتند و خیلی ها هم موندند.

روزی که اولین پست وبلاگم رو مینوشتم هرگز تصور نمی کردم

 کلبه شادی اینقدر برام شادی آور باشه.

نمیدونستم سرنوشتم رو از نو خواهد نوشت.

دوستهای خوبی تو این مدت اومدند.و خیلی ها هرگز نفهمیدند که شادی تو کلبه شادیش

نه دروغ داره نه ریا و نه کینه..هرگز نفهمیدند.با تصورات خودشون دنیایی ساختند سیاه و رفتند.

ولی نه شادی و نه کلبه اون هرگز کینه ای از کسی به دل نگرفته و نمی گیره.

اومدم اینجا همه رو دوست داشته باشم.اخه خدا اینقدر محبت تو وجودم گذاشته بود که باید

تقسیمش می کردم.

اونهایی که چشم ها رو شستند فهمیدند که اینجا کلبه بی ریایی و پاکیه.

اولین پست وبلاگم تو اولین روز این بود:

*******************************

به نام آنکه سرخی شرم را در چهره زرد سیب نقاّشی کرد!

سلام دوستان مهربان:به کلبه شادمانی خوش آمدید.

قلم سواربرمرکب زرین اندیشه ام بر سپیدای قلب کاغذ می تازد وردّ پایش افکارم را،سیه فام بر روی کاغذ نقّاشی میکند.قلم صفحه ها را در هم می نوردد وجاده مستقیم خط را نمیبیند.

می تازد و می تازد انگاراین قلم است که افکارم را به دنبال خود میکشد.

غبار گذشته از پشت مرکبش بلند می شود،تصویری مبهم!ولی مرور گذشته ممنوع!

چون از تاختن باز می ماند.

پس شتابان حال را زمزمه میکند وآینده را ترسیم.

ردّ پای قلم تصویر افکارم را به تماشای آسمان می گذارد،آفتاب به افکارم جلوه ای نو می دهد.

نویی،تازگی،طراوت!

اینبار آمده ام تا باهم طراوت را تجربه کنیم،تازگی را زمزمه کنیم.

باهم!

از مشکلات اگر می گوییم،با همدلی وطراوت آن را در حوضچه جوانیمان حل کنیم.

باهم بخندیم،باهم شاد باشیم.

شادمانی رامی شود خیلی ساده مهمان دلهایمان کنیم!

چرا نخندیم؟چرا از شادمانی فریاد نزنیم؟

بیایید غصه هایمان را تقسیم کنیم تا به هر کسی سهم کمتری برسد.ولی شادی هایمان راضرب کنیم تا چندین برابر شوند.

به نظر شما چطور می توان همیشه ودر همه حال شاد بود؟

*********************************

اره این اولین پستم بود.ولی اون پستی که همه راهم رو تغییر داد.

اونی که دنیام رو رنگی کرد

*********************************

شبی از شبها مردی خواب عجیبی دید .

 

او دید که در عالم رویا پا به پای خداوند روی ماسه ها قدم می زند

 

 و در همان حال در آسمان بالای سرش

 

 خاطرات دوران زندگیش به صورت فیلمی در حال نمایش است .

 

به پشت سر که نگاه می کرد دو جای پا می دید .

 

از خدا پرسید این جای پای دوم از آن کیست؟

 

فرمود من .پا به پای تو در همه لحظات آمده ام.

 

او که محو تماشای زندگیش بود ، ناگهان متوجه شد که

 

 گاهی فقط جای پای یک نفر روی شن ها دیده می شود ،

 

گفت جاهایی که فقط یک جای پاست چه؟

 

فرمود:اینها لحظات سختی ومصیبت توست.وقت فقدان عزیزانت،وقت مریضی وسختی.

 

بنابر این با ناراحتی به خدا رو کرد وگفت : پروردگارا...

 

 تو فرموده  بودی اگر کسی به تو روی آورد تو را دوست بدارد

 

در تمام مسیر زندگی کنارش خواهی بود و او را محافظت خواهی کرد .

 

پس چرا در مشکل ترین لحظات زندگیم فقط جای پای یک نفر وجود دارد ،

 

 چرا مرا در لحظاتی که سخت به تو نیاز داشتم،  تنها گذاشتی ؟

 

خداوند لبخند زد و فرمود : بنده عزیزم ، من دوستت دارم و هرگز تو را تنها نگذاشته ام .

 

 زمانهایی که در رنج و سختی بودی من تو را

 

روی دستانم بلند کردم وتو در آغوش من بودی، تا به سلامت از موانع و مشکلات عبور کنی !!!!

 

حالا شما بگید:به همچین خدایی چی باید گفت؟چه باید کرد؟

 

چطوری می شه شرمنده محبت خالصانه اش نبود.؟

*************************************

اره این بود اون پست رویایی.خوشحالم که گذاشتمش.

*************************************

و اینم یک نظر...که برام سرشار از خاطره هست

 

سلام
در درجه اول كه بلاگ خوبي داري.ضمنا اي كاش روح بعد از جدا شدن به خالقش بر ميگشت .
از جمادي مردم و نامي شدم
از نما مردم به حيوان سر زدم
مردم از حيواني وادم شدم
پس چه ترسم كي زمردن كم شدم
جمله ديگر بميرم از بشر
تا برارم چون ملايك بال وپر
بار ديگر از ملك پران شوم
انچه اندر وهم نايد ان شوم
برات ارزوي موفقييت ميكنم . امروز روز اول اشنياييم است. از شما دوست مهربان
تقاظا مندم كه سعي كنيد فقط مطالبم را بخوانيد و هيچگاه سعي نكنيد كه با من دوست شويد . چرا كه من بعد از دوستي با دوستم خيلي خودي مي شم .و همين سبب مي شه كه بايد هر روز براي شناخت همديگه هي قسم و ايه بياريم كه اين حركت و ناز كشي بيجا از حوصله من بدور ميباشد نه لذت اشنايي ديروز و نه تلخي جدايي امروز...
در جهان بي ذهر منت نيست شهد عشرتي
تلخي شنبه برد شيريني ادينه را

وبلاگت خيلي دلنشين بود و زيبا .....................

 

فقط  این رو میگم:

 

خدایا ممنونتم.شکر شکر شکر

 

و به تو میگم:

 

عزیزم خدا رو به خاطر داشتن تو شاکرم

 

بهت افتخار میکنم و تا ابد باهات می مونم.

 

خیلی دوستت دارم.همیشه شاد باش.

 

در مکتب ما رسم فراموشی نیست

در مسلک ما عشق هم آغوشی نیست

مهر تو اگر به هستی ما افتاد

هرگز به سرش خیال خاموشی نیست

 

 



| *| نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:16 توسط شادی |

روزتون مبارک...

ای که الفبای زندگی را از سرچشمه نگاهت آموختم

روزت مبارک!

تخته سیاه و گچ

یه چهره خاک آلود و خسته

لبه آستین لباسش همیشه گچی بود.

همین طور گوشه روسریش.

همیشه با دستهای گچی موهاش رو آهسته زیر روسری پنهون می کرد.

تا بهمون یاد بده که حجاب و حیا خیلی باارزشه.

یک دنیا سادگی.یه آسمون مهربونی.

دستهای خسته ولی همشه گرم.

یک دنیا مشکلات زندگیش رو پشت مهربونی هاش قایم می کرد.

همیشه ساده و صمیمی

معلم کلاس اول...

نیستش که ازش قدردانی کنم امروز.

خیلی زود دل از دنیا کند و رفت...روحش شاد.

معلم کلاس دوم...

اونم رفته.

دیگه نمیتونم با عشق دستش رو ببوسم و بهش بگم هنوزم به یادتم.

تصویرشون رو امروز یکبار دیگه تو ذهنم کشیدم.

اینبار سیاه و سفید کشیدم تا یادم باشه

هیچ رنگی از این دنیا نصیبشون نشد.جز رنج...

از خیلی ها تو زندگیمون چیز یاد میگیریم.

خیلی ها با صداقت شیوه انسانیت رو بهمون یاد میدن.

اگر شاگردهای با استعدادی باشیم.خیلی زود میشیم یه انسان واقعی.

اولین معلم ها:پدر و مادر..مهربون ترین.دلسوزترین.آروم ترین .فداکار ترین.

تو زندگیم از خیلی کس ها درس گرفتم.

چه درس مدرسه و چه درس زندگی...

ولی یه گروه همیشه تو ذهنم می مونند.

اونهایی که دلهاشون رو کردند تخته سیاه و نفسهاشون رو گچ...

تا من بیاموزم...

اره اونها همیشه قهرمانهای زندگی من هستند.استوره ها...

امروز روز همه اونهاست...روز معلم.

نمیتونم قدردان محبتشون باشم.هرگز در ید قدرت من نیست ولی...

از همین جا میخوام از همه اونها تشکر کنم.

از پدر و مادر مهربونم که بزرگترین درس زندگی رو بهم دادن.

تو دنیا نظیرشون رو ندیدم.

آرزو میکنم همیشه همیشه قدردان مهر بی پایانشون باشم.

از یزدان عزیزم که همیشه برای اطرافیانش چه دوست و چه دشمن

 یک معلم و یک استاد دلسوز و بی نظیر بوده و هست و خواهد بود.

آموخته هاش رو بدون هیچ توقعی در اختیار همه میذاره.بدون هیچ منتی.

اینقدر متواضع که هرگز متوجه نمیشی داری تو مکتبش درس میگیری.

همه داشته هاش رو بی دریغ تقدیم میکنه

بی آنکه حتی منتظر یک تشکر باشه.

میخوام همین جا در حضور همه بهش بگم.

خیلی برام مقدسی.برام تو زندگی بزرگترین استادی.

قدر همه خوبی هات رو میدونم

و لحظه به لحظه ارادت من به تو بیشتر میشه.

میخوام همین جا بهت بگم.سعی میکنم همیشه در مقام یک شاگرد

ازت درس بگیرم.زندگی رو خیلی زیبا برام هجی کردی.

بخش بخش بهم آموختی که چطور میشه خوب بود و خوب دید.

میخوام بهت بگم.به شاگردی مکتب تو افتخار میکنم.

میخوام به جای همه کسایی که بی دریغ بهشون یاد دادی

و جای تشکر بی مهری کردند و بی حرمتی ،بهت خسته نباشی بگم.

برام مثل آیه آیه قران مقدسی و قدر همه خوبی هات رو میدونم.

همیشه شاد و سلامت و پاینده باش.

به مهدی عزیزم.دایی بهتر از جونم.

فدای خستگی هات بشم عزیز دلم.فدای اون چشمها که همیشه

با دیدنم برق میزنه.فدای اون دستهای گرم.

همیشه دوستت دارم.

و به همه معلم های زندگیم تا این سن.

دست همه رو صمیمانه می بوسم.و قدر دان محبت همه هستم.

از خدا میخوام به همه اونهایی که هنوز در بین ما هستند طول عمر

 و سلامتی و به سفرکرده ها هم شادی روح و آرامش عطا کنه.

روز معلم رو به همه تبریک میگم.

همتون رو عاشقانه دوست دارم

فدای همتون.

تقدیم به همه اونهایی که بهم درس زندگی دادند.!

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:14 توسط شادی |

حکیمی گفت:

حکیمی گفت:ده چیز را با ده چیز میامیز.

وقار را از سستی

   سرعت را از تعجیل

بخشندگیت را از تبذیر

   میانه روی را از سخت گیری

دلیری را از آشوب طلبی

   دور اندیشیت را از بزدلی

پاکدامنیت را از کبر

   فروتنی ات را از پستی و خواری

     انس را از شیفتگی

راز پوشی را از فراموشکاری

 



| *| نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 6:1 توسط شادی |

گِل بازی...

میخوام بازم بچه بشم...

یه جوی آب از پایین پنجره اتاقم می گذره ،دل من رو هم با خودش می بره.

می رم کنار جوی آب میشینم درست روی خاکها...

میخوام همه لباسهام خاکی بشه همه...

با دستهام یه تپه از خاک درست میکنم.مشت مشت آب روش میریزم تا گِل بشه..

وای چه بویی داره خاک نمناک...

میخوام یه باغچه درست کنم...

گِلها رو پهن میکنم به شکل یک چند ضلعی،دور تا دورش رو سنگ میچینم.

میخوام محدوده احساسم دستم بیاد...

از وسط باغچه با انگشتم یه جوی می کشم.یه کم فشارش میدم تا آب توش

راحت حرکت کنه.کفش رو پر میکنم از سنگ ریزه های رنگارنگ.

با دستم آب بر میدارم و توش میریزم.میشه یه جوی آب کوچیک...

شاخه های خشکیده ای که اطرافم هست رو بر میدارم و درست مثل درخت

تو خاک می کارم.به ترتیب و پشت سر هم...

شاید یه روزی درختهام سبز بشن...سبز سبز...!

دستام پر از گِل شده،لباسهام هم...

خاکی خاکی دست مثل طبیعت...

شاد و رها چشم به باغچه کوچیکم میدوزم.سنگ ریزه ها از زیر آب می درخشند.

باغچه من زیباترین باغچه دنیاست چون با عشق ساختمش

چون با دست خودم درستش کردم.چون سادگی توش موج میزنه.

باید هرکسی دلخوش باشه به اونی که خداش براش مقدر ساخته...

زندگی تو دستام جون میگره...

صدای نفس هاش رو می شنوم...

اولین مهمونم اومد...

یه مورچه به تندی وارد باغچه میشه...منم با نگام بهش خوش آمد میگم...آهسته...

دنیا رو ببین...به همین سادگی میشه شاد بود و خندید...

به همین سادگی...

رها کن همه چیز رو...رها کن...قشنگی خدا رو تماشا کن...تا فرصت هست.

کاش من اینجا بودم...

 



| *| نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:0 توسط شادی |

تو...

از  برون  آمد   صداي  باغبان

گفت  كو   ارباب؟   كارش   داشتم

از درون گفتم كه اينجايم، بگو

گفت   هر جا  هر چه  بايد  كاشتم

*
گفتم آخر بود  در  گلهاي  تو ناز  دلخواهي  كه  گفتم   داشتي؟
گفت در وا كن بيا بيرون ببين هرگز اين گل‌ها كه كِشتم كاشتي؟
*
رفتم  و  ديدم كه سِـحر باغبان معني    ناسازگاري    سوخته
آتشي از شمعداني‌هاي سرخ در  حرير    سبزه‌ ها    افروخته
*
جعد شبنم دار سنبل خورده تاب در هوا پاشيده مشك و زعفران
چشم   مست   نرگس   بيدادگر بازگشته  تازه  از   خواب   گران
*
و آن بنفشه زرد و مشكين و كبود غرق گل چسبيده  در آغوش هم
تا  جَهَد  از  محبس  شمشاد ها رفته  بالا  از  سر  و  از دوش هم
*
زير   تار   گيسوي   افشان   بيد سوسن و مينا و ناز افتاده است
هر زمان در سينه‌ي گلهاي سرخ برگ  لرزان  چناران  برده  دست
*
لحظه‌اي در هر گلي كردم نگاه زير  لب  گفتم كه پس آن  ناز  كو؟
باغبان بر شاخه‌اي انگشت زد يعني اين ناز است، چشم باز كو؟
*
گفتم  اين را  ديده  بودم پيش از اين اين كجا ناز است؟ اين ناز شماست
خشمگين شد گفت جزيك ناز نيست يا   اگر  باشد  به   شيراز  شماست
*
باغبان گر اين سخن بي طعنه گفت راستي را چشم جانش باز بود
كان گل نازي  كه  دلخواه  من است يك گل ناز است و در شيراز بود

اره؟؟؟

شعر از:مهدی حمیدی شیرازی



| *| نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:3 توسط شادی |

میبینی چه زود دلتنگ میشم؟...

مرا با خود برده ای.به جایی که تو می دانی و

 دیگر هیچ کس را یارای رسیدن به آنجا نیست.

مرا با خودت برده ای به دنیایی که یک رنگ ترین دنیاست.

حادثه...آیا عشق یک حادثه است؟

یک لحظه...یک آن...یک ثانیه...

ترنم یک صدا...و دل من...

فقط در یک لحظه با ارزش ترین داراییم را بی اختیار به تو سپردم.

به من بگو نازنین فرشته من آیا کدامین قانون کدامین منطق ،

کدامین علم توجیح میکند این حادثه را؟

به من بگو چه سری در آن نفس ها بود؟

به ثانیه هم نرسید...نه ...فقط یک آن...

یک آن دنیای من رنگ بیرنگی گرفت که بیرنگی زیباترین رنگ است.

یک آن...و اکنون من...ماندم و غم دوری تو.

لحظه لحظه با توام...لحظه لحظه با منی...اما من همیشه دلتنگ تو...

تاب و تحملم را دیدی؟ فقط کافیست چندین ساعت دلم را بیازمایی

تا باور کنی بعد آن دیگر منی نخواهم بود که جوابگوی صدای بی همتایت باشم.

تعبیر نکن.تفسیر نکن.

که هیچ معبر و مفسری توانایی تعبیر و تفسیر دلم را ندارد.

اشک تنها یار من است در فراق تو و قلم تنها سنگ صبورم.

درد فراقت را تنها با تو میگویم تنها با تویی که زندگیم در گرو بودن توست.

کوچه پس کوچه های ذهنم را میگردم تا واژه ای شایسته وجودت پیدا کنم.

ولی افسوس که هیچ نمی یابم...

تو بگو نازنینم که مرا چه می شود...تو را چه می شود...؟

ثانیه ها را نگه داشته ام...تا بیایی...

شاید گفتار من نشان از فراقی چندین ساله دارد.،

اما...اما...اما...فقط چند ساعت دوری تو اینگونه مجنونم کرده...

زندگی بی تو را نمی خواهم و بهشت بی تو مرا جهنم است...

بیا که نفس تازه کنم در هوایت...

و امروز هم مثل هر روز دور از تو...دست راست روی قلب...

همه چیز جریان می یابد بین دو قلب...

همه حرفها...دلتنگی ها...بیتابی ها...

به من نگو چرا...

این تنها پرسش بی پاسخ تو از من است.

به من نگو بیتاب نباش به من نگو صبور باش.

این تنها خواسته بی جواب تو از من است.

فقط به صدای دلت گوش کن...صدایم در صدایش نهفته است...

یک لحظه سکوت...گوش کن...ببین دلم بهت چی میگه...

عظمت عشق رو دیدی؟ شنیدی نا گفته هام رو؟

خوب گوش کن...کمتر کسی تو این دنیا از صدای عشق بهره مند میشه...

پس خوب گوش کن...تو لایقی...لایق یه عشق بی همتا...لایق یه عشق بی پایان...

عاقبت عشقت هلاکم میکند...

 



| *| نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:7 توسط شادی |

تیک تاک...

 

قلم در دست اندیشه ام هراسان تر از همیشه.!

تیک تاک...

خطوط موازی نگاهم تا امتداد زمان.

تیک تاک...

می گذرد بی آنکه بنگرد ما را چون او توان دویدن نیست.

نگاهم را به عقربه های ساعت گره میزنم.

چه خستگی نا پذیر است؛ مداوم در حرکت...

هراسان و تند فرزندان زمان را به گذشته می سپارد؛

هراسان تر از نگاه مضطربم.

تکرار...تکرار...تکرار...؛تکرارش ثانیه های نو و تازه ام را در خود محو می کند.

عقربه های ساعت دور تا دور بودنم را سیم خاردار می کشند.

و من محصور در زمان...

تیک تاک...

اندکی توقف!

نه ممکن نیست! هراسان می دود.

به کجا خواهد رسید؟

به بینهایت؟ به بودنی که نبودنش را عادت کرده ایم؟

از چه رو هراسان است؟

خبری در راه است؟

نکند زمان مرگ زمین فرا رسیده؟

ثانیه ثانیه عمر را به دست عقربه ها میسپاریم؛ واگر یک ثانیه را بخواهیم

باز پس گیریم هرگز این مردانگی را از زمان نخواهیم دید.!

وقت تنگ است...

زمان، بی رحم ترین جلاد، لحظه هایم را سر می زند.

وقت تنگ است...

جسم در حصار زمان...

روح بی پروا قفس می شکند...

زمان در چنگ روح... روح در چنگ دل...

باز فرمانروایی میکند دلم.

 



| *| نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:1 توسط شادی |