شادی هم گاهی دلش می گیره...
ساعت ها سخت می گذرد... از صبر بیزارم.بیزار. بهانه ای است برای سکوت فقط... آیا شادی هم میتونه غمگین بشه؟ این اجازه رو بهش میدین اونم دلش بگیره؟ امروز دلم خیلی گرفته... آدم ها رو نگاه میکنم.انگار قرار نیست هیچ وقت بمیرند. چه می تازند...بی رحمانه... چقدر دل و احساس زیر سم های اسب غرورشان له می شود... چه می تازند خدای من... گرد و غبار از پشت سرشان همه چشم ها را خیس اشک میکند. گویی نمی بینند...گویی نمی شنوند...گویی نمی فهمند... به قیمت یک دنیا اشک خوشی خویش را می خرند و می تازند... چه می دانند هر قطره اشک دل خدا را می شکند... به بالا نمی نگرند چرا که آسمان را در زیر گامهایشان له کرده اند... به کجا می روند؟ تا کی؟ اسب غرور می تازد و می تازد...عزیزترین عزیزانشان را هم زیر سم اسبشان له می کنند و نابودیشان را به قیمت بودن خویش می خرند... شادی به قیمت غم دیگری...؟ خنده به قیمت گریه دیگری...؟ نه اینکه نبینند...نه...بهتر از من و شما می بینند اگر بخواهند... ولی چشم ها را بسته اند چون چشمی باز شده در وجودشان که عاقبت نابودشان خواهد کرد... چه بگویم از انسان ها؟ چه بگویم از این موجود دو پا؟ مخلوق خالقی هستند بس عظیم ولی افسوس خالق خویش را هم بنده نیستند. به کجا می روند؟... وقتی روی چرخ زندگی سوار شدی و داری با آخرین قدرت پا می زنی و میری یه نگاه هم به پایین بکن.مبادا دلی زیر چرخ هات له بشه... مبادا خاک چرخ هات چشمی رو کور کنه... اون زمان که سرشار قدرت فقط به جلو نگاه میکنی... مراقب باش پشت سرت یکی آه نکشه و پرده های دلش از هم وا بشه... اون وقتی که از روی هر مانعی با سرعت عبور میکنی که یک ثانیه زودتر از دیگری برسی... نگاه کن نکنه اون مانع خوشبختی یه دل ساده باشه... اره نذار لابلای چرخ های زندگیت یه دنیا احساس و عاطفه پایمال بشه... خوشبخت باش نه به قیمت بدبختی دیگران... فرصت نفس کشیدن رو از هیچ کس نگیر... این دنیا فقط مال تو نیست...بقیه هم مثل تو سهم دارند... همیشه اینقدر قدرتمند نیستی...همیشه اینقدر توانا نیستی... کاری کن وقت ناتوانیت فقط یکی پیدا بشه که دستت رو رو شونه هاش بذاری... کاری نکن یکی از ته دل آه بکشه ، سر به آسمون کنه با اشک بگه: خدایا تو ازش نگذر.هرچند از من می گذره... وقتی دلم می گیره تویی که درد دلهام رو به جون می خری... وقتی اشک می ریزم تویی اشک هام رو پاک میکنی... وقتی گریه می کنم تویی که با مهربونیت منو می خندونی... ولی اخه امید من محبوب من عزیز من:گناه تو چیه که ...؟ اخه خودت یه دنیا درد داری چطور منه خودخواه هم ... این اولین باره که دلم نمیخواد نوشته ام رو بخونی...اولین بار... نمی خوام دل بلورت رو بلزونم.نمی خوام چشمهای نجیبت رو خیس کنم... میخوام برام بمونی...می خوام نفس هام رو با تو یکی کنم... میخوام تو باشی برام...تو بهترین بهترینهام...عزیزترین عزیزهام...صمیمی ترینم..




















