آخرین روز بهار...
هیچ می دونید امروز آخرین روزه بهاره؟ اره بهار قشنگ جاش رو به تابستانی گرم و دلنشین میده. بهار سپید و صورتی فصل تولد شادی هاست... فصل نو شدن دلها... یه حال و هوایی داره بهار یه عطر و بوی خاص... داره میره تا تجدید قوا کنه برای یک سال بعد... فردا اولین روز تابستونه... به به تابستان با میوهای رنگارنگ،با طراوتی سبز... گرماش هم دلنشینه به نظر من تابستان یه طعم شیرین داره یه طعم شیرین دلنشین. صبح که میشه خورشید با دستهای طلاییش صورتت رو قلقلک می ده که پاشو دیگه ببین اومدم روزت رو طلایی کنم... ببین بازم نعمت زندگی رو بهت هدیه کرده خدا... پاشو ببین نفس کشیدن چقدر لذت داره... چقدر خدا زیباست تازه سرانگشتش تو طبیعت چنین بهشتی رو ساخته... چقدر وقتی چشمات پر از عشق باشه دنیا رو زیبا میبینی... گاهی فکر میکنم بعضی آدم ها رو خدا آفریده برای دل خودش... که وقتی نگاشون میکنه خودش بگه الحق که خالقی بی نظیرم... وقتی نگاشون میکنی آسمونی میشی... وقتی صداشون رو میشنوی پرواز یادت میاد... خوشبختی رو تو دستات بگیر ببین چقدر دلنشینه... کجا دنبالش می گردی؟ خیلی بهت نزدیکه...به دلت نگاه کن،اگر بتونی بخشی اگر کینه تو دلت لونه نداره اگر همه رو اندازه خودت دوست میداری... اگر به جای غرور تواضع رو تو دلت جا دادی... اگر اینجوریه خوشبختی تو دل خودته..اره تو دل خودت باید نفس کشید اما نه نفسی که بوی تعفنش دنیا رو ویران کنه... کاش عطر نفسهات بتونه گل ها رو به رقص بیاره... یه بهار دیگه گذشت ولی وجودم با وجود گرمت بهاری شده و هرگز خزان نداره... وقتی بهار اومدم و خواست زیباییش رو به رخم بکشه... آهسته به تصویر دلت اشاره کردم بهار شرمنده نجابتت شد... بهار من، طراوت من ، نجابت چشمانت را به دنیا نمی دهم... سبزی نگاهت زندگیم را سبز تر از هر بهاری کرد خدا را شاکرم به خاطر داشتن تو... بهار طبیعت گذشت ولی بهار من همیشه ماندنیست چون: صادقانه او را به پروردگارش سپردم و عاجزانه از معبودم خواستم امانت داری کند... بهاری ماندگار را برایتان آرزو میکنم.










