تبليغاتX
کلبه شادی

...زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است...

     Shady

         BLOGFA.COM  

     Powered by  MyPagerank.Net

وضعیت در یاهو

آخرین روز بهار...

هیچ می دونید امروز آخرین روزه بهاره؟

اره بهار قشنگ جاش رو به تابستانی گرم و دلنشین میده.

بهار سپید و صورتی فصل تولد شادی هاست...

فصل نو شدن دلها...

یه حال و هوایی داره بهار

یه عطر و بوی خاص...

 داره میره تا تجدید قوا کنه برای یک سال بعد...

فردا اولین روز تابستونه...

به به تابستان با میوهای رنگارنگ،با طراوتی سبز...

گرماش هم دلنشینه

به نظر من تابستان یه طعم شیرین داره یه طعم شیرین دلنشین.

صبح که میشه خورشید با دستهای طلاییش صورتت رو قلقلک می ده

که پاشو دیگه ببین اومدم روزت رو طلایی کنم...

ببین بازم نعمت زندگی رو بهت هدیه کرده خدا...

پاشو ببین نفس کشیدن چقدر لذت داره...

چقدر خدا زیباست تازه سرانگشتش تو طبیعت چنین بهشتی رو ساخته...

چقدر وقتی چشمات پر از عشق باشه دنیا رو زیبا میبینی...

گاهی فکر میکنم بعضی آدم ها رو خدا آفریده برای دل خودش...

که وقتی نگاشون میکنه خودش بگه الحق که خالقی بی نظیرم...

وقتی نگاشون میکنی آسمونی میشی...

وقتی صداشون رو میشنوی پرواز یادت میاد...

خوشبختی رو تو دستات بگیر ببین چقدر دلنشینه...

کجا دنبالش می گردی؟

خیلی بهت نزدیکه...به دلت نگاه کن،اگر بتونی بخشی اگر کینه تو دلت لونه نداره

اگر همه رو اندازه خودت دوست میداری...

اگر به جای غرور تواضع رو تو دلت جا دادی...

اگر اینجوریه خوشبختی تو دل خودته..اره تو دل خودت

باید نفس کشید اما نه نفسی که بوی تعفنش دنیا رو ویران کنه...

کاش عطر نفسهات بتونه گل ها رو به رقص بیاره...

یه بهار دیگه گذشت ولی وجودم با وجود گرمت بهاری شده و هرگز خزان نداره...

وقتی بهار اومدم و خواست زیباییش رو به رخم بکشه...

آهسته به تصویر دلت اشاره کردم بهار شرمنده نجابتت شد...

بهار من، طراوت من ، نجابت چشمانت را به دنیا نمی دهم...

سبزی نگاهت زندگیم را سبز تر از هر بهاری کرد

خدا را شاکرم به خاطر داشتن تو...

بهار طبیعت گذشت ولی بهار من همیشه ماندنیست چون:

صادقانه او را به پروردگارش سپردم و عاجزانه از معبودم خواستم

امانت داری کند...

بهاری ماندگار را برایتان آرزو میکنم.



| *| نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 و ساعت 6:52 توسط شادی |

سالار تا دنیا دنیاست پشتت هستم...

 

این پست رو مخصوص کسی گذاشتم که تو سخت ترین لحظات زندگیم مثل یک یار و یاور

همراهم بوده سختی هام رو به جون خریده تا خم نشم

تو لحظه هایی که همه داشتن زندگیشون رو میکردند و خوش بودند

یک لحظه تنهام نذاشت با من گریه کرد با من خندید تو شادی هام شاد بود تا غمهام غمگین.

از روز اول همیشه یار بود مثل یه برادر مثل یه پدر مثل یه پشت مثل یه کوه

هرگز ازش دورنگی ندیدم تو دنیای خدا گشتم و کسی رو به این وفاداری ندیدم

هرگز دروغ ازش نشنیدم هرگز ندیدم بدکسی رو بخواد بد کسی رو بگه حتی دشمن هاش

مثل تو ندیدم سالار و امروز که میبینم یکی میاد و با یه نظر ناراحتت میکنه

تا آخرین نفس پشتت هستم بذار همه بدونند که وقتی آدم یا علی گفت دیگه یا عمر نمیگه.

همین طور که تو همیشه یارمون بودی بدون تا ابد یارت هستیم تا دنیا دنیاست باهاتیم

بذار راحت باشند بذار بگن هر چی میخوان

از کوزه همان برون تراود که در اوست

جای تعجب نیست چه توقعی داری اخه.

ما که خدا گواهه به هیچ کس کاری نداشته و نداریم انگار مردم با خودشون هم مشکل دارند.

اخه بگو مگه مجبورید بیاید توی وبلاگهای ما

ما که قسم خوردیم اگر دنیا هم زیر رو بشه پا توی وبلاگ هاشون نذاریم هرگز.

و هرگز تحت هیچ شرایط هم قسممون رو نمیشکنیم.پس بذار

 خودشون بنویسند و خودشون هم بخونند.

سالار قرار نیست همه دوست باشند که قرار نیست همه باورت کنند به خدا بدون که نمیشه.

اگر همه خوب بودن باهات همه قبولت داشتن باید به خودت شک میکردی.

هرکه در این باب مقرب تر است*****جام بلا بیشترش می دهند..

شک نکن.

به خدایی که باورش داری قسم هر چه بیشتر با تو دشمنی کنند محبت ما به تو بیشتر و بیشتر

میشه

هرچی بیشتر ازت بد بگن باور و ایمان ما بهت محکمتر میشه...

روز به روز ایمانم بهت بیشتر میشه و باورم بیشتر

پس بذار بگویند هر انچه که خواهند.

خدا هست همون خدایی که وقتی بنده هاش حقت رو ناحق می کنند

فقط سرت رو بالا میکنی

میگی خدایا تو میدونی به تو واگذارشون کردم.

ندیدم نفرین کنی ندیدم تهمت بزنی ندیدم حقی رو نا حق کنی

پس آسوده باش سالار که خدا با توست...

 

 



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 و ساعت 11:45 توسط شادی |

عاشقی جرم قشنگی است به انکارش مکوش...

غم فراقت بس جانکاه است...مرا در خود محو می کند...

ساعت ها نگاهم را به تصویر چشمانت میدوزم...

دنیا در چشمم خرد و کوچک می شود...

در سایه سار صداقتت آسوده نفس می کشم

و در اقیانوس نجابتت دور از تردید ها دل را رها می کنم...

آسمان بی کران من...دریایه آرامش من...زندگی شور انگیز من...تمام بودن من...

غمت فراقت گر چه عظیم است ولی...

لحظه ای از غمت را به همه شادی های دنیا نخواهم داد...

سرزندگیم از سرچشمه طراوت توست ای نگاهت جاری تر از هر رود...

قلم شرمنده بزرگی توست من چه گویم...

برای دلم همین بس که تو خود می شنوی ناگفته هایم را

و می خوانی نانوشته هایم را...

جای تعجب نیست که نفهمند تو را...

جای تعجب نیست چون هرگز در خود ندیده اند عشقی اینچنین...

چون طعم گذشت را هرگز نچشیده اند...

کسی چه می داند...

تو دانی و من و خدایی که ناظر و شاهد است بر اعمال ما...

عشق آسمانی من

ای تماشایی ترین مخلوق خاکی در زمین

آسمانی می شوم وقتی نگاهت می کنم...

روح بزرگت در این دنیا نمی گنجد...

نرنج از روزگار که بضاعتش اندک است برای بودن تو...

زیباترین تابلوی خلقت را در عمق چشمان تو یافتم

جایی که جز من هیچ کس را یارای ورود به آنجا نیست...

روح و روانم

قلم به دست می گیرم توصیفت کنم...

قلم سرگردان و من سرگردان تر...

پس چون همیشه بخوان از نگاهم

بیمه کردم دلت را با عشق ساده و سبزم...

تکیه کردم بر خدا تا تکیه گاهت شوم...

تکیه کن بر عشقم سرو بلند قامتم...

تکیه کن که محکم تکیه گاهی یافتی...

حتی اگر مرگ هم مرا در آغوش کشد روحم چون کوه تکیه گاهت خواهد ماند.

ماه تمام من ، خورشید فروزان من آسمان زندگیم با نور تو روشن است...

بگذار یاوه گویان بگویند هر آنچه خواهند...

افسوس که زندگی را خواهند داد و هرگز نخواهند فهمید که:

 

در مکتب ما رسم فراموشی نیست

در مسلک ما عشق هم آغوشی نیست

مهر تو اگر به هستی ما افتاد

هرگز به سرش خیال خاموشی نیست

 

 

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت 17:56 توسط شادی |

گل نازم سفرت بخیر...

 

آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست


هر کجا هست خدايا به سلامت دارش

امروز نازنینم ساعت سه عازم سفر شد.

سفری که هر چند در ابتدا سخت ولی یکی از به یادماندنی ترین

خاطرات زندگیش خواهد شد.

عزیز خوبم نازنینم سفرت بخیر

یک دنیا دعا بدرقه راهت کردیم

همیشه شاد و سلامت باش

و تو بهترین من:عمر سفر کوتاهه

نکنه غصه بخوری

میدونم جاش خیلی خیلی سبزه

بدون دلهامون باهاته نمیذارند دلت بلرزه...

یک دل تا آخرین نفس باهات می مونیم

عزیز نازنینم:عزیزت رو با دعاهای خالصانمون بدرقه کردیم

سفرش بخیر

برای عزیزم از خدا یک دنیا سلامتی و شادی آرزو میکنم.

خدایا من عزیز کوچولوم رو به تو سپردم...خودت حافظ و یارش باش.



| *| نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 6:30 توسط شادی |

سلام بر تو ای بهار کوتاه...

 

به یاد یار غریبی دلم بهانه گرفت...

  که بهر یار غریبش عزا شبانه گرفت...

شهادت مظلومانه بانوی آیینه ها رو به همه تسلیت میگم.

به امید یه نگاه...



| *| نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 6:42 توسط شادی |

بودنم را معنایی دگر داده ای...

گاه زمان بیگاه می شود...

و مرا در انبوه حادثه گم می کند...

گویی در خود پنهان می شوم و در ثانیه هایی که مرا هراسان می کنند...

بودنی در گرو خندیدن من است...

و زندگی که حیات را در چشمانم جستجو می کند...

یکی شادیش را از شوق من میگیرد...

و گریه می کند از غم نگاه من...

چشمانم خیس شود سیل اشک او را خواهد برد...

سکوت کن...

غم نخور...

غم تو مرا دیوانه می کند...

بمان...

رفتن تو زندگی را در گلدان دیگری خشک خواهد کرد...

بمان...

بخند...

سکوت کن...

من محکومم که هرگز غم نخورم...

محکومم که هرگز گریه نکنم...

محکومم که هرگز بیمار نشوم...

محکومم که هرگز دلگیر نشوم...

من اولین محکومی هستم که خوشبختی را در دستانم زنده میکنم...

محکومم چون کسانی نفس کشیدنشان به نفس هایم بسته شده...

محکومم چون در عشق بی پایانشان غرقم...

محکومم چون خدا نعمتی به من داده که هرگز توانایی شکرش را ندارم...

محکومم زنده باشم چون زنده اند با من...

و من زنده ام با تو...

با تو نازنین من...تویی که بودن را در وجودم تازه می کنی...

پس بمان تا بمانم که ماندم بهانه ماندن فرشته هایی بی نظیر است...

قدر و ارزشت را شناختی؟

یک دنیا عشق و صداقت و پاکی در گرو خندیدن توست...

صدای تو آوای ملکوتی ذهن من است...

خدایم را به خاطر وجود بی نظیرت شاکرم...

و امید که قدردان خوبی بیکرانت باشم...

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 و ساعت 15:34 توسط شادی |

برگ خشک عاشق...

موسیقی دلنوازی می نوازد باد...

و درختان بی پروا با باد می رقصند مستانه و شاد...

همه لباس های سبز بر تن،شادمانه برگها را به دست باد می سپارند.

به هر جا می نگری سبزی است و طراوت...

گل های انار در میان انبوه برگهای سبز چشمک می زنند.

نگاهم را به هر سو روانه می کنم طبیعت زیبایی وصف ناشدنی را به دلم هدیه

می کند.

محو آسمان،باد گیسوانم را پریشان می کند.

چیزی در هوا می چرخد و می رقصد و درست نزدیک من به زمین می نشیند.

آشنا نیست،نگاهم را به سویش روانه می کنم...

برگ کوچک زرد رنگیست خشک خشک...

با تعجب از او میپرسم:تو متعلق به پاییزی چگونه به اینجا آمدی؟

مرا می نگرد.با حیرت می گویم چندین ماه از گذر پاییز می گذرد

تو چطور هنوز زنده ای؟

نگاهم در نگاهش محو شد و کلامم را در آنی گم کردم.

دربالاترین شاخه درخت منزل داشتم، هر روز گنجشک خاکستری رنگی

 کنارم می نشست و چشم در چشم هم راز دل با هم می گفتیم.

دل هایمان را به هم گره زده و عاشقانه نفسهایمان را با هم یکی می کردیم...

به عشق دیدنش محکم شاخه را چسبیده بودم هیچ تند بادی حریف عشقم نبود.

نمی خواستم رفیق نیمه راه باشم حتی اگر مرگم فرا رسد.

سبز بودم و زیبا زرد شدم و خشک، ولی عاشق من هرگز نگاهش فرق نکرد...

زمستان شد و او رفت..گفت منتظرم باش...منتظر ماندم...

بهار شد برگی نو مرا از شاخه جدا کرد و خود در جایم نشست...

چون پنداشت که من خود مرگم...

پر گشودم تا عشقم را پیدا کنم و زائر چشمانش شوم...

تو را دیدم که عشق در چشمانت موج می زند...

آمدم بگویم:

رفیق نیمه راه نباش...به خاطر عشقت مرگ را هم بمیران!

آمدم بگویم:

محال است عاشق بمیرد....محال!

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت 11:9 توسط شادی |

ماهی وفادار من...

ماهی قرمز کوچکم هنوز زنده است...

هنوزم برام تو آب می رقصه...

صبح که میشه میرم بهش سلام میدم...

انگار داره برام می خنده...

به حرمت وفاداریش هنوز هفت سینم رو جمع نکردم...

بهش قول دادم نذارم بهارش تموم بشه...

بهش قول دادم نذارم به یاد عید و هفت سین اشک بریزه...

هر روز دوتامون سر سفره هفت سین با هم میگیم:

وقتی شب چادر سیاهش رو از رو زمین بر می داره

و روز دوباره سلام میکنه

وقتی روحت عاشقانه بازم به جسمت برمی گرده

اون روز عیده و باید هفت سین پهن کرد...

دوباره روز شده و صبح اومده...عیدتون مبارک...



| *| نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت 14:39 توسط شادی |