تبليغاتX
کلبه شادی

...زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است...

     Shady

         BLOGFA.COM  

     Powered by  MyPagerank.Net

وضعیت در یاهو

گاه چنان در تو محو میشوم که ...

گاهی چنان در تو محو می شوم که سکوتی عمیق مرا با خود می برد...

همه وجود فریادم ولی دستانم توان ندارد فریادهایم را تصویر کند...

گاهی چنان دلتنگ توام که هر چی تماشا کنم تو را باز دلم به دنبال تو می گردد...

و امروز اینگونه روزی بود...

هرچه تلاش کردم حرفهایت را بنوشم جرعه جرعه،باز بیتابی دلم آرام نشد...

گاه چشمانم خیس شد و گاه سکوت ساکن نگاهم...

راستی چرا اینگونه است؟

چرا گاه کیفیت زمان انقدر اندک است که هرگز کفاف دلتنگیم را نمی دهد...

و امروز اینگونه بود...

 



| *| نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 9:38 توسط شادی |

عزیزترینم روزت مبارک...

 سلام بر یگانگی ،سلام بر امامت، سلام بر مولود کعبه.

سلام بر تو ای مولای مهربانی ها،سلام بر تو ای رنگ و بوی زندگی...

روز میلاد تو روز تولد عشق است مولای رئوف من.حضرت عشق تویی...

نام تو دلیل سربلندی ماست پیروی از تو خوشبختی و سعادت ماست...

مولای محبوب من:دردانه خلقت:

امروز روز شادی خداست میلادت بر پروردگار خجسته باد.

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

دلم تنها یا یاد نگاهت آرام می گیرد؛ و یاد توست که وجودم را گرم میکند.

صدای تپش های قلب تو زندگی را برایم معنا می کند،

ای تماشایی ترین منظر نگاه من...

مردانگی و نجابت چشمانت را چگونه معنا کنم؟که مرا محو خود کرده ای

و سکوت را مهمان لبهایم.

بزرگی و صداقتت را با کدامین واژه توصیف کنم؟

تو را باید فهمید باید معنا کرد تو را نباید دید باید تماشا کرد.

ای همه باور من همه ایمان من به بودن

همه دلیل عاشق شدن و عاشق ماندنم.

امروز روز تو است روز مرد....مرد!

مردانگیت را امروز سرافرازانه جشن میگیرم و نجابتت را امروز سجده می کنم.

ای همه هستی من همه عشق و شادی من

ای تنها یار بی نیاز من تنها یاور من

امروز قلب عاشقم را و همه احساس و عشقم را و نجابت و صداقتم را

یکبار دیگر به تو تقدیم میکنم که سزاوار آنی.

و در این روز عزیز با تو پیمانی دوباره می بندم

 و این عهد نامه را به نام مولا مزین میکنم.

عهد می بندم با تو ای مهربانترین که همیشه چون امروز عاشقت بمانم

پیمان می بندم با تو که هرگز تنهایت نگذارم.

عهد می بندم که نگاهم فقط سهم تو باشد و قلبم تنها با یاد تو بتپد.

نازنین بی نظیر من:همه هستی من:همه زندگی من:

عشق خدایی من

امروز را صمیمانه به تو عزیز قشنگم تبریک میگم و آرزو میکنم زیر سایه مولا

همیشه سالم و سعادتمند باشی.

و قسم میدم مولا را به عشقه جاودانه اش زهرا(س)

که عشقمون همیشه پایدار بمونه و روز به روز عاشق تر باشیم.

قسم میدم مولا رو که هرگز تو رو ازم نگیره و بهت عمر طویل و با برکت بده.

بیشتر از همیشه دوستت دارم و عاشقانه روزت رو بهت تبریک میگم.

فدات بشم الهی من

این روز عزیز رو اول از همه به الفبای عشق و صداقتم تبریک میگم.

و به پدر ماه و بی نظیرم که قلب مهربونش همیشه با منه.

و همین طور به همه دوستان گلم.

امید دارم همیشه شاد و سلامت و سعادتمند باشید. 



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 5:55 توسط شادی |

کیست تو را معنا کند؟...

عشق یک عنوان و یک تعریف نیست...

نگاهت را که حس میکنم زندگی در چشمانم زنده می شود

و تردید های بودنم رنگ می بازد.

در افق نگاهت سیر میکنم بس عظیم است دنیای چشمان تو

و چه کوچک این جهان فانی در برابر نگاهت...

جسمت را آزار میدهد پستی و حقارت این دنیا

روح بزرگت در این وادی محدود نمی گنجد...

کیست تو را معنا کند؟

کیست تو را تفسیر کند؟

کیست ترجمه کند زبان نگاهت را؟

فهمیدن تو دشوار است، دشوار برایشان...

می دانم که این فهم های محدود و این نگاه های اندک بین آزرده ات میکند...

باز حرف من همان است که گفتم:

دنیا برایت کوچک است نازنینم کوچک و پست...

تو را به سرزمین عشقم برده ام

جایی که انتهایی ندارد

اینجا نفس بکش که هوایش پاک و دلنشین است...

تو را با خود به دنیایی برده ام که جز من و تو کسی را یارای ورود به آن نیست...

سرزمین نگاهم میزبان چشمان نجیب توست...

و قلبم دلت را صمیمانه در آغوش فشرده است...

پس نازنینم نخواه از این دنیا که تو را معنا کند...

فرا تر از این دنیایی فراتر...

 



| *| نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387 و ساعت 5:43 توسط شادی |

من تشنه ي يك لحظه تماشاي تو هستم...

چشم ها را برای دیدار تو باید غسل داد...

تو را باید تماشا کرد بویید...

تو را باید تمنّا کرد فهمید...

چشمانم در دیدار نگاهت به تماشای وجودت خواهد نشست...

و نه تنها تماشا که حضورت باران سیل آسای نگاه من است...

حجم بودنم از تو لبریز می شود...

باز هم تو و باز من...

و باز مرا در خود محو کرده ای...

تو مرا در خود پنهان میکنی...

امن و آرام منزلیست وجود گرم و پر محبت تو...

من از تو سرشارم...

لحظه دیدار چیست؟

آن زمان که دلها یکی شوند...

پس هر روز و هر لحظه،

لحظه دیدار و عشق و دلدادگیست...

من تشنه یک لحظه تماشای تو هستم...



| *| نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 و ساعت 5:33 توسط شادی |

تکیه بر عشق...

خویش را اول مداوا کن,کمال این است و بس

باز امشب این دیوونه دل بر بام و در سر میزنه...

یاد تو و دوری تو آتیش به جونم میزنه...

دلم پروازی بس بلند می خواهد امروز...

بر فراز آسمان چشمان نجیب تو...

بیا و دلم را پروازی عاشقانه ده یارا که امروز زمین برایم بس تنگ و دلگیر است...

دل در سینه بی پرواست مرا به دنبال خود می کشد...

مرا توان نیست با او همسفر شوم مرا توان این پرواز عظیم نیست...

هیچ کس را یارای نزدیک شدن به او نیست که هر که این حریم بشکند

خاکستر خواهد شد...

بترسید از اقتدار باور من هراس کنید از هیبت دل من

سلطان عشق است امروز دلم

و شمشیر برنده هست امروز نگاهم

هیچ کس حریف باورم نیست ایمانم امروز حکومت میکند

چه کسی توان جنگیدن با نگاهم را دارد امروز؟

حریف می طلبد دل من

مردی کو که بتواند حریف عشقم شود؟

رستمی کو که باورم را خدشه دار کند؟

رستم منم امروز، سالار منم امروز ،در عشق تو حاکم منم امروز...

امروز صدای دلم بلندترین صداست گوش ها را کر خواهم کرد ...

پهلوان منم  حریف می طلبم...

کو کسی که بتواند ذره ای باور مرا به تو کمرنگ کند؟

کو کسی که جرات کند نام تو را بر زبان جاری کند...

کو کسی که بتواند حریف من شود در عشق تو...

امروز روز من است روز ایمان و باور من...

امروز روز من است و روز بودن تو...

امروز بلند تر از هر روز تو را فریاد خواهم زد

امروز بی پروا تر از هر روز از عشقت خواهم گفت...

امروز محکم تر از هر روز با تو پیمان خواهم بست...

و نخواهم گسست این پیمان را تا لحظه مرگ

و نه تصور کنی که مرگ حریف من است نه...

مرگ را به زانو در می آورم از عشق تو...

امروز روز نفس کشیدن تو هست و روز فریاد من...

با همه لطافتم در دفاع از تو گرگ می شوم...

با همه محبّتم در دفاع از تو سنگ می شوم...

چشم هایم را می بندم و کور میشوم...

با همه سکوتم برای اثبات وجود تو بلندترین فریاد می شوم...

برای نوشتن تو جوهر میشوم...

رستم وار به گرد وجودت می چرخم، من رستم عشق توام...

مگر بازیچه زمانه ام که باورم با هر تندبادی تغییر مسیر دهد

نه نیستم آنکه تصور می کنند نه خیال خام دارند... خام...

ایمانم را راحت بدست نیاورده ام که از دستش بدهم...

همه باور من، همه ایمان من، همه تحکم من، همه وجود من...

تو را عاشقانه دیدم و شنیدم و باورت کردم کیست حریف باور من؟

هرکس بخواهد تو را از من دور کند برای همیشه دورش خواهم کرد...

هرکس بخواهد نگاهت را از من بگیرد برای همیشه کورش خواهم کرد...

اقتدار عشقم امروز سرافرازانه فریاد شادی سر میدهد...

دور تا دور وجودت را با  تحکم عشقم سیم خاردار کشیده ام مرد پیدا شود

و جرات کند به این حریم پا گذارد.

کو کسی که جرات کند حرمتت را بشکند؟

کو کسی که حریف دلم شود؟

خواهد سوخت نابود خواهد شد ویران خواهد گشت...

تکیه کن بر من، محکم تکیه گاهی است دل من ،محکم... 

با خیال آسوده تکیه کن بر عشق...

تا هستم پشتیبان و یار تو خواهم ماند...تکیه کن با خیال آسوده بر من

که وفای من مثال زندنیست...برای تو و با تو خواهم ماند تا ابد...

 

 

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 9:49 توسط شادی |

تقدیم به عزیزترینم

این آهنگ رو خیلی دوستش دارم.همه حرف دل من هست به تو عزیزترینم

یار وفادار من که علیرضا افتخاری خونده اون رو

آپلودش کردم آدرسش رو میذارم اگر دوست داشتید دانلودش کنید.

 

http://www.savefile.com/files/1638622

 



| *| نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 13:34 توسط شادی |

یک روز اگر نبینمت میمیرم...

نگاهت دلم را پرواز می دهد...

ساعت ها به تصویر چشمانت خیره می شوم...

آیینه ایست بس عظیم وجودم را در انعکاس نگاهت جستجو میکنم...

هر روز و هر ساعت با تو بودن را زمزمه میکنم...

چگونه می شود؟

دو جسم با یک قلب...دو جسم با یک روح...

فاصله ها را شرمنده خود کرده ایم...

بودنم امروز مدیون بودن توست ای دلیل ترنم دوباره من...

مقصد نا پیداست...

گاه از خود میپرسم...

تا به کی توان به دوش کشیدن این غم فراق را خواهم داشت؟

و امروز من دلتنگ توام...دلتنگ تر از دیروز و دیروز ها...

به یک روز نمی رسد که چشمانم را به دیدنت متبرک کرده ام...

و گوشهایم را به شنیدنت...

ولی اکنون منتظر و دلتنگ توام باز...

به من بگو چرا طاقتم برای دوری تو اینقدر اندک است؟

دلتنگ توام ... ثانیه ها را می شمارم...

هر ثانیه با خودم زمزمه میکنم:

در ذهن نیافرینمت میمیرم،
از شاخه اگر نچینمت میمیرم،
ای عادت چشمهای بی حوصله ام،
یک روز اگر نبینمت میمیرم.

ولی بدون برای چشمهام تو یه حادثه ای نه یه عادت...

هر روز دیدن تو همان اشتیاقی را در من ایجاد میکند که روز اول کرده بود...

هر بار همان تپش های پی در پی قلب...

امشب ای جان باز بیمار توام،
عاشقم،دیوانه ام،زار توام،
همگان خوابند و من در انتظار،
روز و شب بیخواب و بیدار توام.

 



| *| نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت 5:45 توسط شادی |

مادر ای واژه بدون تکرار روزت مبارک...

 

امروز وبلاگم یه حال و هوای دیگه داره.مثل حال وهوای دلم.عاشق ودیوانه تر از همیشه.

صحرای سپید کاغذ را با اشک غسل میدهم وغبارش را با مژگانم می گیرم،

تا تو پاکترینم را تصویر کنم.

 

ومردد که دستان ناقابل من توان به تصویر کشیدنت را دارد آیا؟!

نازنین بی همتایم:هر زمان می خواهم از تو بنویسم،

 اشک افسار قلم رابه دست می گیرد ومن بی اراده ام.

قطره های بلورین اشک روی صورتم صف کشیده اند،

تا اولین باشند که تصویرت را روی چهره ام  ترسیم میکنند.

اشکها از من بیتاب ترند.

می دانند که گفتن از تو برایم نا ممکن است.

 

خورشید بی غروبم:از تو چه بگویم؟

به معبود آسمان ها قسم:کلمات از شرم پشت افکارم پنهان شده اند،

و من را یارای بازگویی آنها نیست.

عشق جاودانه ام:با کدامین نفس فریادت کنم؟

به چه  تشبیهت کنم؟که تو یگانه خلقتی وشبیه به تورا کجا می توان یافت؟

سر بر دامان محبتت می گذارم ومی گریم.

آنقدر که جویباری از چشمانم روان شود.

وبشوید خستگی هایت را.

وپاک کند غمهایت را.!

دستهای گرمت را به روی قلبم بفشار.

ببین که این قلب به عشق تو می تپد.

عشق بی همتای من:به چشمانم خیره شو.

بگذار همه هستی را در یک لحظه از نگاهت ببینم.

وای از چشمانت که هستیم را به آتش می کشد.می سوزاند ومی سوزاند

تا جایی که جز خاکستری از من نماند.

تاباد خاکسترم را بر سر هر کوی وبرزن ببرد .

تا همه بدانند که عاشقانه می پرستمت.

کدام عشق؟

به من بگویید کدام عشق اینگونه می سوزاند؟

کدام عشق اینگونه پرواز می دهد؟

کدام عشق؟؟؟

طنین صدایت زیباترین نوای زندگیم است،

بنواز بنواز عشق شیرینم،که همه وجودم از نوای صدایت لبریز است.

شمع سوزان هستیم:من پروانه وجود توام.

من که پرو بال در شعله عشقت بسوزانم وشادمانه برقصم.

من محو وجود توام.محو وجود بی نظیر تو.!

ماهی قرمز قلبم خود را به تنگ بلورین سینه ام می کوبد،

تا خود را به تو برساند وفریاد بزند:

بعد از خدا عاشقانه می پرستمت.

 

قلبم را واحساسم را وچشمانم را در سپیدای کاغذی می پیچم و

تقدیمت می کنم.شاید شاید ثانیه ای ازمحبت بی دریغت را،

جبران که نه،سپاس گویم.

مرابه روی سینه ات بفشارآنقدر که همه وجودم خرد شود،

تا صدای شکستنش گوش عالم را کر کند،تا تند باد هیچ حادثه ای

لحظه ای مرا از تو جدا نکند.

مرابه روی سینه ات بفشار مادر،!

آنقدر که بوی سینه ات وجودم را لبریز کند.

مرابه روی سینه ات بفشار مادر تا صدای قلبت گوش جانم را لبریز کند.

مرا محکم به روی سینه ات بفشار ورهایم نکن.

رهایم نکن من در ثانیه ای می میرم ونابود میشوم.

مرا به روی سینه ات بفشار مادر...

فرشته فداکارم:آیا انصاف است در سال فقط یک روز،

 روز همه خوبیها پاکیهای عالم باشد؟انصاف است؟

برای من هرسال،هر ماه،هرروز،هر ساعت ،هر دقیقه

وهر ثانیه متعلق به تواست.

تویی که وجود ناقابل من قطره ای است از وجود والای تو.

نازنین مادرم:چند روزیست که ازتو دورم،ولی قلبم را با خود برده ای.

تهی تهی هستم. فقط طنین صدایت از راه دور آرامش قلبم است.

چگونه دوریت را تاچند روز دیگر تحمل کنم.

سایبان هستیم:

همه قلب واحساسم را در طبق اخلاص می گذارم وتقدیمت می کنم.

تا آخر عمر نازت رامی کشم،نازنین بی همتایم.

با من بمان تا زنده بمانم.

 

مادر مهربانم روزت مبارک.

 

ابتدا میلاد مبارک مهربانترین مادر عالم بی بی فاطمه زهرا«س»

را به همه تبریک می گویم.

وسپس روز مادر رابه همه مادران عزیز صمیمانه تبریک می گویم

وآرزوی عمری پر برکت برای همه آنها دارم.

وبرای مادران بزرگواری که در بین ما نیستند طلب آرامش و

مغفرت از معبودم می کنم.

 

 

بیایید قدردان محبت بی دریغشان باشیم،ودستهای رنج کشیده شان را

با همه وجود ببوسیم.

 



| *| نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 و ساعت 9:40 توسط شادی |

چطور همه خوبی هات رو قدر دان باشم؟!

بازهم یه روز نو...صبح بخیر خورشید قشنگم.

بازهم طلوعی دوباره و تفکری نو...

تموم شد...

همه چیز...

همه خستگی ها...دلتنگی ها...همه تردیدها...

همه اون لحظات حادثه...همه دلواپسی ها.

نازپرورده دامان عشق هستم...

طاقتم اندک...

همیشه شاهد طلوع بوده ام و غروب مرا هراسان می کند...

فقط به من بگو با چه زبانی؟

بگو امروز با چه زبانی و چگونه قدر دان مهربانیت باشم؟

تو لحظه های دلهره پناهگاه دلم بودی...

تو بهبوهه ترس روشنی نگاهم...

هر زمان خواستم زانو بزنم دستم رو گرفتی و گفتی:

با نیروی من بلند شو...دست رو شونه من بذار و بلند شو...

هر زمان طاقتم تموم شد اشک چشمام رو زینت داد

با اشک هات اشکم رو شستی...

لحظه به لحظه باهام بودی نذاشتی کم بیارم

نذاشتی بشکنم نذاشتی خرد بشم...

تنها بودم از همه چیزت زدی تو شرایط سختی که خودت داشتی تا بیای و من

تنهایی رو حس نکنم...

غمگین بودم اومدی و با اینکه از غم من میسوختی گفتی و خندیدی تا بخندم...

اگر من یک غم داشتم تو هزار و یکی...

برام همه چیز شدی تا هیچ کمبودی حس نکنم...

صبرم که تموم میشد نیروی که تو کلامت بود من رو از نو می ساخت...

صبر کن

این جمله کوتاه تو دنیایی برام می ساخت که محاله بشه

با ساعت ها خطابه گفتن ساخت...

پا به پام اومدی...نه انصاف نیست به خدا نه...

من رو روی دست بردی جوری که سختی زمین رو حس نکردم...

نمیدونم چی بگم...به اون خدایی که سجدش میکنی موندم...

ده بار نوشتم و پاک کردم منی که هرگز عادت دوبار نوشتن نداشتم...

همه چیز تموم شد همه سیاهی جاش رو به سپیدی داد...

تو فقط تو با اون توکلت به خدا...با اون فکر و منطقت دستم رو گرفتی...

نذاشتی تموم بشم...بگو...خودت بگو امروز چی بگم بهت؟

آیا اگر همه دنیا رو فدات کنم جواب یک ثانیه از اون همراهی ها میشه؟

بگو اگر همه زمین ها رو کاغذ کنم و همه آب ها رو جوهر می تونم سپاسگذار

این همه خوبیت بشم؟

چقدر صبوری کردی که صبرم تموم نشه

چقدر حوصله کردی که حوصله ام سر نره...

اصلا نذاشتی بفهمم سختی چیه.

خدا گواهه نذاشتی داغون بشم نذاشتی غم بخورم...

اخه اسم این رو چی میشه گذاشت؟

اونهایی که دم از عشق می زنید...اونهایی که دم از فهم میزنید...

یکبار هم شده مرد باشید و بگید اسم این رو چی میشه گذاشت...

کدام لیلی کدام مجنون...کدام فرهاد کدام شیرین...

اخه اونها که نیاز به معشوق عاشقشون کرده بود...

حالا تو رو خدا تصور کن تو بی نیازی عشق چه رنگی میگیره...

بذار امروز بهت بگم:

اونقدر بزرگی که تو کلمات نمی گنجی...

اینقدر نجیب که نمی تونم وصفت کنم...

نمیتونم حقت رو با این نوشته ادا کنم به خدا قاصرم...

نمی تونم قدر دان همه  خوبی های بی دریغت باشم...

فقط بهت میگم گذشت همه چیز تموم شد بازم همه چیز برگشت سر جای اولش

تو راست میگفتی من هیچ چیز رو از دست ندادم و هر چی از خدام خواسته بودم

هم بدست آوردم.

اره تو راست میگفتی صبر...وای که این صبر چه حلاوتی داشت...

گذشت و رفت ولی میدونی چی موند؟

خوبی های تو...گذشت تو...مردونگی تو...

مثل کوه پشتم وایسادی نذاشتی زمین بخورم...

مثل سایه بون رو سرم بودی نذاشتی تیرهای طلایی آفتاب منو بسوزونه...

باهام خندیدی باهام گریه کردی...

تبارک الله احسن الخالقین...

مرحبا به خالق تو... لذت اعتماد تو به خالقت اون رو ازت خشنودکرده..

برای همین سربالا کنی روت رو زمین نمی ذاره...

ممنون از همه خوبی هات...از همه بزرگی هات...

ممنون که یارم بودی تنهام نذاشتی...

همه چیز تموم شد حالا من موندم تو و عشقی که به خلوص و پاکیش افتخار میکنم.

بهت افتخار میکنم خدا رو به خاطر وجود تو شاکرم...

به عشقت افتخار میکنم خوشا عاشقی که اینچنین عشقی تو دلش باشه...

همه چیز تموم شد موند یک دنیا ارادت و عشق به تو

تو منو به من برگردوندی...تو نفس کشیدنم رو بهم برگردوندی...

تو با اون خدای بی نظیرت تو با اون ایمان محکمت تو با اون یقین بی تردیدت...

اره خود تو...منجی من...

 



| *| نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 6:20 توسط شادی |

تابستون اومد...

اینم اولین روز تابستون...

یه روز سبز و قشنگ...

یه طراوت خاص...

فصل هندوانه سرد...

فصل یه لیوان شربت خنک...

فصل تو بگو امسال مسافرت کجا بریم؟

فصل زیباتر از شمال نداریم تو دنیا همه برای شمال ایران میمیرند...

شهسوار بهشت مازندارن...مازندارن بهشت ایران...ایران بهشت زمین...

رامسر...بندر انزلی...هر جاش بری خود بهشته...

فصل یه آبتنی حسابی تو دریا...

فصل یه بستنی شکلاتی بعد از یه پیاده روی تو ساحل...

فصل پاک کردن دلها از هر چی غم و کینه...

فصل نگاه کردن تو آیینه،که بهار اومد و رفت همه طبیعت رو نو کرد

آیا تونست دل تو رو هم نو کنه؟

یا هنوز همون دل زنگار گرفته کهنه با همون کینه ها نفرت ها بغض ها دشمنی ها

حسادت ها...

اگر اینطور باشه برای خودت متاسف باش...

فصل همیشه بهارم تویی حتی تو تابستون حتی تو پاییز حتی تو زمستون...

فصل میدونم خیلی خسته میشی تو این فصل یک دنیا خسته نباشی...

فصل میدونم پیک شادی همه هستی آرزوی یک دنیا شادی برای تو...

فصل عین گرمای مرداد ماه دوستت دارم داغ داغ...

فصل عین چتر درخت ها سایبون خستگی هات میشم...

فصل عین نسیم خنک نمیذارم گرما اذیتت کنه...

فصل همه چیز تو نگات خلاصه میشه...

فصل دعا میکنم این تابستون برای همه دوستهای گلم شادی به ارمغان بیاره...

فصل امیدوارم روزهای طلایی رو پیش رو داشته باشید...

 

روستای 2000تنکابن



| *| نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387 و ساعت 7:21 توسط شادی |