بازهم یه روز نو...صبح بخیر خورشید قشنگم.
بازهم طلوعی دوباره و تفکری نو...
تموم شد...
همه چیز...
همه خستگی ها...دلتنگی ها...همه تردیدها...
همه اون لحظات حادثه...همه دلواپسی ها.
نازپرورده دامان عشق هستم...
طاقتم اندک...
همیشه شاهد طلوع بوده ام و غروب مرا هراسان می کند...
فقط به من بگو با چه زبانی؟
بگو امروز با چه زبانی و چگونه قدر دان مهربانیت باشم؟
تو لحظه های دلهره پناهگاه دلم بودی...
تو بهبوهه ترس روشنی نگاهم...
هر زمان خواستم زانو بزنم دستم رو گرفتی و گفتی:
با نیروی من بلند شو...دست رو شونه من بذار و بلند شو...
هر زمان طاقتم تموم شد اشک چشمام رو زینت داد
با اشک هات اشکم رو شستی...
لحظه به لحظه باهام بودی نذاشتی کم بیارم
نذاشتی بشکنم نذاشتی خرد بشم...
تنها بودم از همه چیزت زدی تو شرایط سختی که خودت داشتی تا بیای و من
تنهایی رو حس نکنم...
غمگین بودم اومدی و با اینکه از غم من میسوختی گفتی و خندیدی تا بخندم...
اگر من یک غم داشتم تو هزار و یکی...
برام همه چیز شدی تا هیچ کمبودی حس نکنم...
صبرم که تموم میشد نیروی که تو کلامت بود من رو از نو می ساخت...
صبر کن
این جمله کوتاه تو دنیایی برام می ساخت که محاله بشه
با ساعت ها خطابه گفتن ساخت...
پا به پام اومدی...نه انصاف نیست به خدا نه...
من رو روی دست بردی جوری که سختی زمین رو حس نکردم...
نمیدونم چی بگم...به اون خدایی که سجدش میکنی موندم...
ده بار نوشتم و پاک کردم منی که هرگز عادت دوبار نوشتن نداشتم...
همه چیز تموم شد همه سیاهی جاش رو به سپیدی داد...
تو فقط تو با اون توکلت به خدا...با اون فکر و منطقت دستم رو گرفتی...
نذاشتی تموم بشم...بگو...خودت بگو امروز چی بگم بهت؟
آیا اگر همه دنیا رو فدات کنم جواب یک ثانیه از اون همراهی ها میشه؟
بگو اگر همه زمین ها رو کاغذ کنم و همه آب ها رو جوهر می تونم سپاسگذار
این همه خوبیت بشم؟
چقدر صبوری کردی که صبرم تموم نشه
چقدر حوصله کردی که حوصله ام سر نره...
اصلا نذاشتی بفهمم سختی چیه.
خدا گواهه نذاشتی داغون بشم نذاشتی غم بخورم...
اخه اسم این رو چی میشه گذاشت؟
اونهایی که دم از عشق می زنید...اونهایی که دم از فهم میزنید...
یکبار هم شده مرد باشید و بگید اسم این رو چی میشه گذاشت...
کدام لیلی کدام مجنون...کدام فرهاد کدام شیرین...
اخه اونها که نیاز به معشوق عاشقشون کرده بود...
حالا تو رو خدا تصور کن تو بی نیازی عشق چه رنگی میگیره...
بذار امروز بهت بگم:
اونقدر بزرگی که تو کلمات نمی گنجی...
اینقدر نجیب که نمی تونم وصفت کنم...
نمیتونم حقت رو با این نوشته ادا کنم به خدا قاصرم...
نمی تونم قدر دان همه خوبی های بی دریغت باشم...
فقط بهت میگم گذشت همه چیز تموم شد بازم همه چیز برگشت سر جای اولش
تو راست میگفتی من هیچ چیز رو از دست ندادم و هر چی از خدام خواسته بودم
هم بدست آوردم.
اره تو راست میگفتی صبر...وای که این صبر چه حلاوتی داشت...
گذشت و رفت ولی میدونی چی موند؟
خوبی های تو...گذشت تو...مردونگی تو...
مثل کوه پشتم وایسادی نذاشتی زمین بخورم...
مثل سایه بون رو سرم بودی نذاشتی تیرهای طلایی آفتاب منو بسوزونه...
باهام خندیدی باهام گریه کردی...
تبارک الله احسن الخالقین...
مرحبا به خالق تو... لذت اعتماد تو به خالقت اون رو ازت خشنودکرده..
برای همین سربالا کنی روت رو زمین نمی ذاره...
ممنون از همه خوبی هات...از همه بزرگی هات...
ممنون که یارم بودی تنهام نذاشتی...
همه چیز تموم شد حالا من موندم تو و عشقی که به خلوص و پاکیش افتخار میکنم.
بهت افتخار میکنم خدا رو به خاطر وجود تو شاکرم...
به عشقت افتخار میکنم خوشا عاشقی که اینچنین عشقی تو دلش باشه...
همه چیز تموم شد موند یک دنیا ارادت و عشق به تو
تو منو به من برگردوندی...تو نفس کشیدنم رو بهم برگردوندی...
تو با اون خدای بی نظیرت تو با اون ایمان محکمت تو با اون یقین بی تردیدت...
اره خود تو...منجی من...