خلیج لاجوردی...
سلام دریا...اقیانوس...اصلا اسمش که میاد دلم بدجوری هواش رو میکنه... نامحدود و بینهایت نیست اما دایره دید اندک من اون رو بی نهایت میبینه و دوست داره باور کنه که هیچ انتهایی نداره اینجوری بیشتر عاشقش میشم... وقتی نزدیکش میرسم اون آرامش و زیباییش رو میبنم واقعا میگم: خدایا بزرگی به خودت می برازد و بس... دریا چشم زمینه درست به روشنی نگاه می مونه خیلی دوستش دارم خیلی... موج هاش بهم آرامش میده اون زلالی و پاکیش... نگاش که میکنم انگار روحم رو جلا میده... جنوب رو دوست دارم به خاطر مردم صمیمی و خونگرمش یک دنیا عاطفه اون پوست گندمی و اون موهای سیاه خیلی بیاد موندنی و جذابه... اون نخل های سر به فلک کشیده اون گرمای دلنشین هوا... خاک خشک آب شور چطور میشه میوه ای به این شیرینی بوجود بیاد خیلی بزرگی خدا خیلی... نخلستانها برام مقدسه من رو یاد مولا میندازه که نجواهای عاشقانش رو تو گوش نخل ها می گفت... عزیزم دریای جنوب رو که دیدم تنها چیزی که تو ذهنم تداعی شد دل دریایی خودت بود بزرگی روح خودت و عظمت نگاه تو... خیلی دوستش داشتم ولی بازم میمیرم برای شمال با اون جنگل ها و دریاش دریایی که همه عشق منه... خدایا شکرت به خاطر این همه زیبایی این همه نعمت... وای که خدامون چقدر زیباست که سر انگشت اون طبیعت رو اینقدر دلربا کرده... 

![]()





امروز تولد حضرت علی اکبر هست...
روز جوان


یک لیوان آب خنک... یک نفس عمیق...
یه نسیم خنک...ندای الله اکبر...
تو خدای منی؟تو همه عشق منی؟
فقط نگاش میکنم.چی دارم بگم؟
منم محکم بازوی تو رو میچسبم...


