تبليغاتX
کلبه شادی

...زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است...

     Shady

         BLOGFA.COM  

     Powered by  MyPagerank.Net

وضعیت در یاهو

خلیج لاجوردی...

سلام

دریا...اقیانوس...اصلا اسمش که میاد دلم بدجوری هواش رو میکنه...

نامحدود و بینهایت نیست اما دایره دید اندک من اون رو بی نهایت میبینه و دوست

داره باور کنه که هیچ انتهایی نداره اینجوری بیشتر عاشقش میشم...

وقتی نزدیکش میرسم اون آرامش و زیباییش رو میبنم واقعا میگم:

خدایا بزرگی به خودت می برازد و بس...

دریا چشم زمینه درست به روشنی نگاه می مونه خیلی دوستش دارم خیلی...

موج هاش بهم آرامش میده اون زلالی و پاکیش...

نگاش که میکنم انگار روحم رو جلا میده...

 جنوب رو دوست دارم به خاطر مردم صمیمی و خونگرمش یک دنیا عاطفه

اون پوست گندمی و اون موهای سیاه خیلی بیاد موندنی و جذابه...

اون نخل های سر به فلک کشیده اون گرمای دلنشین هوا...

خاک خشک آب شور چطور میشه میوه ای به این شیرینی بوجود بیاد

خیلی بزرگی خدا خیلی...

نخلستانها برام مقدسه من رو یاد مولا میندازه که نجواهای عاشقانش رو تو گوش

نخل ها می گفت...

عزیزم دریای جنوب رو که دیدم تنها چیزی که تو ذهنم تداعی شد دل دریایی خودت

بود بزرگی روح خودت و عظمت نگاه تو...

خیلی دوستش داشتم ولی بازم میمیرم برای شمال با اون جنگل ها و دریاش

دریایی که همه عشق منه...

خدایا شکرت به خاطر این همه زیبایی این همه نعمت...

وای که خدامون چقدر زیباست که سر انگشت اون طبیعت رو اینقدر دلربا کرده...

 



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 و ساعت 10:6 توسط شادی |

چه روزی...

 

 

 

امروز تولد حضرت علی اکبر هست...

جالبه برام اسم قشنگی رو این روز گذاشتن:

روز جوان

اصلا وقتی اسم از جوان و جوانی میاد یه حس خاصی به آدم دست میده

یه طراوت خاص یه تازگی یه شادی ...و از همه مهمتر عاشقی...

اره تا میگن جوون آدم یاد عشق و عاشقی می افته...

ناگفته نمونه که اصلا جوونی به سن و این عدد قراردادی نیستش

نه ...من به این باور رسیدم که جوونی به دله اره دل...

به قول عزیزی سن فقط عدده و دیگه هیچ...

اگر با منطق زیبا دنیا رو ببینی اگر با صداقت دلت رو همیشه سپید

نگه داری اگر خدا همیشه یادت باشه اگر به مشکلات از بالا نگاه کنی

اونوقت هست که میبینی بابا گذشت زمان این قدرت رو نداره که تو رو

پیر کنه.

وقتی مراقب کودک درونت باشی و نذاری بمیره و از دست بره

همیشه همون شادمانی کودکانه رو خواهی داشت و دیگه نیاز نیست

غبطه بخوری که خوش به حال بچه ها...

اگر همیشه یادت باشه که دل نشکنی و اشکی رو در نیاری

بدون دلت جوون میمونه و دیگه این جمله بی معنا میشه که:

جوانی کجایی که یادت بخیر...

اره عزیزم میشه با سالم زندگی کردن جوون موند این گناه ها و خطاها

هستند که ما رو زود پیر میکنند این غرق شدن در مشکلات...

اول اینکه این روز قشنگ رو با آقای خودم امام حسین(ع) تبریک و تهنیت

میگم و به همه شما دوستهای گلم...

دوم اینکه آرزوی من برای شما اینه:

همیشه جوون بمونید و این طراوت هرگز از خونه دلتون نره...

سوم اینکه عذر خواهی مشکلات بلاگفا تمومی نداره بازم هم امروز یا

وبلاگها باز نمیشد یا نظر ها ارسال نمیشد نتونستم جواب محبت هاتون

رو بدم.

شاد باشید و جوان...



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 و ساعت 5:42 توسط شادی |

سلام خدای قشنگم...

گرگ و میش شده هوا...

یه خنکی خاصی داره...

صدای مرغ حق و یه بلبل که هر چی یادمه همیشه تا صبح میخونه...

میدونم عاشقه و غم فراغ خواب رو از چشماش دزدیده...

چشمام رو باز میکنم انگار بازم صبح شده و خدا نعمت زندگی رو بهم هدیه کرده...

چشمام رو به آسمون می دوزم چقدر زیباست هنوز روشن نشده هوا

اما این هم از زیبایی آسمون هیچ چیزی کم نمیکنه...

همه جا ساکت...فقط صدای پرنده و گاهی به ندرت عبور یک ماشین...

نسیم خنکی به صورتم میخوره و گونه هام رو غرق بوسه میکنه...

آهسته تو گوشم نجوا میکنه...

نمیخوای به خدا سلام بدی؟

این همه نعمت...این همه زیبایی...این همه بخشش...

به هر کی میرسی سلام میکنی...اما به خدای خودت...

اره ... خیلی راحت با همه محبتت نگاش کن بهش سلام کن...

راستم میگه چرا باید همیشه با خدام یه جور دیگه حرف بزنم؟

چرا نباید باهاش راحت باشم اخه اون خدای منه...

رئوف تر از اون ندارم نزدیک تر از اون ندارم...

چشمام رو میدوزم به آسمون میخوام بهش سلام کنم...

شرمندگی نمیذاره...این هم لطف از او...این همه جور از ما...

این همه بخشش از او...این همه خطا از ما...

چند دقیقه نگاش میکنم چشمام خیس میشه و می بندمشون...

نمیتونم...

ای کاش روزی بیاد که بتونم نگات کنم و بگم سلام...

بنده خوبی هستم برات؟؟؟ ازم راضی هستی؟؟؟

و تو تائیدم کنی...ای کاش...



| *| نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 6:27 توسط شادی |

دلم قربانی عشق تو...

گاهی چنان می لرزد که دنیا را زیر و رو میکند...

گاهی چنان همه وجودم را تکان میدهد که در ید قدرتم نیست مهارش کنم...

گاهی چنان تلنگری به چشمهایم میزند که یک رودخانه اشک از چشمم سرازیر

 میشود.

دلم رو میگویم...اره دلم...

دلی که همه ثروت و افتخار من است همه دار و ندار من...

اره گاهی چنان تکان میخورد که دنیا را زیر و رو میکند...

دردانه هست چه میتوانم به او بگویم؟

نمیشود  هیچ به او گفت در آنی میشکند و  میمیرم...

چه ب بگویم به او ؟بگویم فراق بکش و دم نزن؟بگویم از عشق بسوز و خاکستر شو

هیچ نگو؟میشود...؟میشود اخر؟...

نه بگذار فریاد کند نمیخوام صدایش در گلو بمیرد نه نمیخواهم...

بگذار فریاد کند صدایش زیباترین موسیقی است...صدایش صدای خداست...

بگذار فریادش گوش زمان را کر کند...

دیروز دلم باز لرزید...وای نه مثل همیشه...نه...لرزه ای که همه وجودم را شکست

و فرو ریخت چنان لرزید که دنیا زیرو رو شد  لرزشش عرش را به لرزه آورد...

دیگر من نبودم داشتم در اقیانوس اشکهایم غرق میشدم...

نگاهم را به سمت افق نگاهت دراز کردم و طناب موازی نگاهم با با نگاهت گره زدم

اگر در این اقیانوس غرق شوم احدی نخواهد توانست مرا نجات دهد...

دلم تو را فریاد کرد همه هستی من تو را همه زندگی من...

میدانی دلم چی میخواست؟چرا دنیا را زیر و رو کرد؟

میخواستم باتو عهدی دوباره ببندد میخواست اینبار عهدنامه را در محضر خدا

به امضای اشکهایم برساند.میخواستم اینبار با خون و نفسم آن را مهر کند...

همه هستیم کاغذی سپید شد و همه جوهره وجودم نقش بست روی

سپیدای کاغذ.همه بودنم بودنت را تصویر کرد همه وجودم در وجودت محو شد...

اینبار در محضر خدا عهدنامه را با اشک هایم امضا کرد. هستیم را به ضمانت نگاهت

گرو گذاشت...

ودر آخر کاری کرد که لب گشودم که مرحبا ای دل مرحبا ای همه دارایی من

کاری کرد که ساعتها برایش گریه کردم

در آخر دلم خودش را قربانی تو و عشقت کرد که مبادا گزندی به تو و عشقت برسد

خون دلم چون حصاری دور تا دور بودنت را خط کشید تا مبادا روزگار گزندی به وجود

نازنینت برساند...

و  در خون خود باز خدا را صدا کرد که خدایا تو شاهد این عهد محکم باش

خدایا تو هم در خون من امضای ابدی بودن این عهد نامه را نقش بزن...

دل شیشه ای و صادق من...دل دریایی و عاشق من

من هم با همه وجود این عهد مبارک را به تو تبریک میگویم...

قربانی شدن به پای عشق مقدس است...دل من تولد دوباره ات مبارک...



| *| نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 و ساعت 11:0 توسط شادی |

عشق بازی....

یک لیوان آب خنک... یک نفس عمیق...

زندگی قشنگ تر از اونه که تصور میکنی...

چند دقیقه مونده به اذان ظهر...

یک سکوت دلنشین... بوی عطر خدا همه جا پیچیده...

سبزی جانمازم همه جا رو نور بارون کرده...

پنجره بازه رو به آسمون میکنم...خدایا دوستم داری؟

وای

یه نسیم خنک...ندای الله اکبر...

اخه هیچ وقت اینجا صدای اذان نمی آمد...

این صدا از کجا بود؟

بازم تکرار...خدایا هنوزم دوستم داری مثل بچگی هام؟

همه دلم تکون خورد...هنوزم دوستم داره خیلی خیلی...

اشک...عشق بازی...نازکشیدن...

چشم تو چشم به هم نگاه میکنیم...منم دوستت دارم خدای خوبم...

گریه میکنم...زیبا می خنده...اشک هام رو دامنش میریزه...نگام میکنه...

دستاش رو میگیرم دستهام رو تو دستش می فشاره...

حسش میکنم ...حالا وقتشه...سرم رو آهسته رو سینش میذارم...

محکم من رو تو بغلش میگیره...بوی عطرش رو با همه وجودم استشمام میکنم...

نوازشم میکنه...میخوام یه دل سیر تو بغلش بخوابم...آرومم میکنه...

تو خدای منی؟تو همه عشق منی؟

تو بنده منی؟تو عاشق منی؟

اگر میدونستی چقدر مشتاق اومدنت بودم در دم جون میدادی...

خیلی منتظرم گذاشتی بنده نازنینم...خیلی صدات کردم...مگه صدام و نشنیدی؟

دلت برام تنگ نمیشد؟من که خیلی دلم هوات رو میکرد...

نمیخواستی مثل الان بغلت کنم؟نوازشت کنم؟آرومت کنم؟

چرا دیر اومدی؟چرا تنهام گذاشتی؟دوستم نداشتی مگه؟

فقط نگاش میکنم.چی دارم بگم؟

اشک همه صورتم رو غسل داده...دوستت دارم خدای قشنگم...به خودت قسم

دوستت دارم...

اره دلم هوات رو میکرد...هوای بوی عطرت رو...هوای صدای قشنگت رو...

اره میخوام در آغوشت باشم...میخوام نوازشم کنی...

عشق بازی میکنم با خدا و اون با من...

عاشقانه ساعت ها دست در دست هم هم نوا میشیم...

نمیدونی چه لذتی داره...نمیدونی...

بهش میگم:خدای نازم دستم رو هرگز رها نکن محکم منو کنار خودت نگه دار...

خیلی بازیگوشم خودت که میدونی یک ثانیه دستم رو رها کنی تو خودم گم میشم...

بهش میگم طاقت دوریت رو ندارم ها تو رو جون من رهام نکن...

بیا به هم قول بدیم هرگز همدیگه رو تنها نذاریم...تو دست من رو رها نکن

منم محکم بازوی تو رو میچسبم...

باشه خدای قشنگم قول دیگه...همیشه با هم باشیم...

دستم رو رها نکن میدونی که زود گم میشم...

محکم بغلش میکنم یه دل سیر میبوسمش...اخ که خدام چقدر قشنگه چقدر بزرگه

چقدر مهربونه...چقدر با دلم راه میاد چقدر بنده اش رو دوست داره...

حالا دیگه مائیم و قولمون...من و خدا...دیگه همدیگه رو محاله رها کنیم...اره محاله...

 



| *| نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387 و ساعت 6:0 توسط شادی |

راه بهشت...


مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید
- اسب و سگ من هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند...

بخشی از کتاب «شیطان و دوشیزه پریم»، پائولو کوئیلو



| *| نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387 و ساعت 9:59 توسط شادی |

به من حق بده قدردان خوبی هات باشم...

استاد...پیر...مراد...سالار...یزدان عزیز:

درسته که دوست داری همیشه درحاشیه باشی وهیچ کس نفهمه توکلبه شادی

صاحب خانه شمایی؛استاد شمایی؛صاحب نظر شمایی.ولی به من هم حق بده

نتونم استاد و مرادم رو در حاشیه ببینم؛کسی که همه موفقیت های زندگیم رو

مرهون تفکر و دلسوزی خالصانه او هستم.همه دوستهای قدیمی کلبه شادی

میدونند که دوست شادی کسی هست که دوست شما باشه و دشمن او کسی

که با شما دشمنی کنه.با کسی که حرمت شما رو نگه داره تا پای جان وفادارم

و کسی که حرمتت رو بشکنه حتی اگر رفیق چندین ساله هم باشه در آنی

اون رو از قلبم بیرون می کنم.

به عقیده من این بزرگترین نشانه وفاداری هست.اگر من قدر استاد و مرادم رو ندونم

دیگه روی همچین موجودی چه اسمی میشه گذاشت؟

ولی اگر من به ریشه و هویت خود وفادار باشم میتونم ادعا کنم که لیاقت دوستی

رو دارم و میشه بهم تکیه کرد.وبلاگ شمااطلاعات عمومی کلبه امید منه.

و بزرگترین افتخار زندگی من شاگردی مکتب شما.

خیلی وقت بود با قلم قهر بودم شما دوباره شوق نوشتن رو تو دلم زنده کردی.

مگه میتونم همه خوبی ها و بزرگی هات رو از یاد ببرم؟

مگه میتونم همه گذشت ها و فداکاریهات رو از یاد ببرم؟

بذار برای یکبار هم شده حرف دلم رو بزنم.میدونم تواضع مانع میشه که بذاری

ازت تعریف کنم خوبی هات رو بگم ولی برای یکبار هم این حق رو بهم بده که

من هم حرف دلم رو بهت بزنم.

خیلی مردی خیلی بزرگی خیلی صبوری خیلی باگذشتی...

شخصیت ثابتت هر صاحب فکری رو محو خودش میکنه تفکر خودساخته شما

هر کسی رو به فکر وا میداره مایه افتخاری بی اغراق...

نه اینکه چون پیر و مرادی برام بخوام ازت تعریف کنم خدا گواهه نه هرگز

من از دید یک غریبه دارم تعریفت میکنم پس نگو که نیستی.

استاد بزرگوارم؛یزدان عزیز:

کلبه شادی با نور معرفت تو روشن هست.به عشق تو هر روز این کلبه آب و جارو

میشه.نه هرگز نمیتونم قبول کنم آخر باشی هرگز مگر مرده باشم.

تو برام همیشه اولی همیشه تا ابد.مهر تایید تو باعث دلگرمی منه.

خودت میدونی من چی بگم اخه...خودت میدونی که صاحب خانه ای...

خودت میدونی اینجا بدون تو نفس کشیدن خیلی سخته...

خودت میدونی کسی که بهم زندگی داده میتونه باعث زنده بودنم باشه...

سایه سبزت باید روی کلبه حقیر من باشه سالار تو که میدونی همه نور این خونه

از وجود بی نظیر تو هست...

همیشه قدردان و سپاسگذار خوبی هات هستم.سعی میکنم با همه توانم

 قدرت رو بدونم.

تو میدونی شادی و کلبه اش با تو شادند پس همیشه باش...

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 و ساعت 16:24 توسط شادی |

ای خالق هر قصه من...

 

قصه زندگی را با تو آغاز میکنم...

بسم رب العشق...

زندگی از سر می گیرم با نام تو...

 یاد تو لحظه لحظه مرا نو می کند...

نگاهت پر پرواز من است از نگاهت به چشمانم پل زدم...

پا به چشمانم بگذار نازنینم پاک تر از اینجا سرزمینی نیست...

بگذار با اشک سرزمین نگاهم را غسل دهم...

برای تماشای تو باید چشمها را شست...

به تو می نگرم در یک لحظه نگاهت محو می شوم...

محو در وجود تو ؛ در نگاه تو...

تو را باید فهمید تو را باید دید باید شنید...

تو را باید باور کرد ای همه باور من...

وجود مقدست را عاشقانه زائر خواهم شد روزی...

و سر بر آستان نگاهت خواهم گذاشت...

ای خالق هر قصه من...

تو را خواهم نوشت...تو را خواهم سرود...

تو را با قلم موی مژگانم بر بوم سپید زندگی تصویر خواهم کرد...

ای آبروی بودن من و ای دلیل نفس کشیدنم...

با تو زندگی را جرعه جرعه خواهم نوشید...

بمان که بودنم را معنایی دگر داده ای...



| *| نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 و ساعت 10:27 توسط شادی |