تبليغاتX
کلبه شادی

...زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است...

     Shady

         BLOGFA.COM  

     Powered by  MyPagerank.Net

وضعیت در یاهو

تسليت





من هم اين ايام سوگواري رابه همه شيعيان جهان تسليت عرض ميكنم.

باشد تا  اعمال ما را هم در رديف خوبان "و عزاداران واقعيش  قرار دهد.

 

 




| *| نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387 و ساعت 5:29 توسط شادی |

کلبه شادی عذار دار توست مولا...

السلام علیک یا مولا علی(ع)

سلام بر کفش‌هاي کهنه‌ات که مايه کرامت شيعه‌اند.
سلام بر عباي پر وصله‌ات که سبب شرافت شيعه‌اند.

سلام بر دست‌هاي پينه بسته‌ات که بوسه گاه ملائک مقرّب خداست...
سلام بر بازوان تنومندت وقتي خيبر را از جاي برکندي.

سلام بر تو وقتي که در حلقه کوچک دستان کودکي يتيم جاي مي‌گرفتي!
سلام بر دستان يداللّهي‌ات وقتي در خندق، «عمر بن عبدود» را به خاک افکندي و بر سينه او نشستي.

سلام بر تو وقتي براي دلخوشي طفلي بي‌سرپرست، مرکب او شدي و او را بر دوش خود نشاندي!
سلام بر تو وقتي در «ليلة المبيت» در بستر محمد(ص) خوابيدي و به استقبال مرگ رفتي و مرگ از ابهت تو گريخت.

سلام بر تو وقتي ريسمان به گردن به مسجدت مي‌بردند و تو براي رضاي خدا خاموش بودي!
سلام بر تو وقتي از هيبت ذوالفقارت دشمنان دونت برهنه شدند تا در پناه سپر حيايت حياتشان محفوظ بماند.

سلام بر تو وقتي همسرت را پيش چشمانت سيلي زدند و ذوالفقارت براي حفظ دين محمد(ص) در غلاف بود!
سلام بر تو وقتي در مشرق دستان پيامبر خدا در غدير بوسعت عالم طلوع کردي
سلام بر تو وقتي استخوان در گلو و خار در چشم يک ربع قرن آفتاب خانه‌ات بودي!

سلام بر تو وقتي اوّلين گرويده به دين محمد (ص) بودي
سلام بر تو وقتي چهارمين خليفه بعد از محمد(ص) شدي!

سلام بر تو وقتي چشم فتنه را در آوردي در حالي که هيچ کس ديگري قادر بر آن نبود
سلام بر تو وقتي در کوچه هاي کوفه توشه نان و خرما بر دوش طعام درماندگان را شبانه قسمت مي‌کردي!

سلام بر تو وقتي داماد رسول خدا شدي
سلام بر تو وقتي نگين انگشتري حضرت خاتم (ص) را شبانه در خاک تيره پوشاندي!

سلام بر تو وقتي که جهان اسلام در چمبره حکومت عدالت پرورت بود
سلام بر تو و قتي در دادگاه اسلامي کنار مرد مسيحي نشستي و قاضي رأي بر ضد ّ تو داد و تو بي‌هيچ مقاومتي به حکم او تن در دادي!

سلام بر تو وقتي خزانه دار اموال جهان اسلام بودي
سلام بر تو وقتي که آهن گداخته در دست برادر نيازمندت عقيل گذاشتي تا به سوي بيت المال دراز نشود!

سلام بر تو وقتي که مشعل عدالت را بر افروختي
سلام بر تو وقتي شمع بيت المال را خاموش کردي!

سلام بر آه
سلا بر چاه

سلام بر نان جو
سلام بر نمک
سلام بر فدک...

يا مجمع الاضداد

سلام بر تو روزي که در کعبه، زاده شدي و روزي که در محراب، زندگي فاني را وداع گفتي و روزي که «قسيم النّار والجنة» خواهي بود.

از مکه نسيمي به سماوات وزيده است
از کعبه خمي مي به خرابات رسيده است

مقصود دعا روح مناجات رسيده است
از عرش خدا عين عبارات رسيده است
جز دست علي کيست نگهدار ضعيفان؟
 
این ایام رو به همه تسلیت میگم.مریض ها رو فراموش نکنید.خیلی محتاج دعا هستند.
 
یا علی...


| *| نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387 و ساعت 5:26 توسط شادی |

خدایا آداب و ترتیب بلد نیستم...

سلامخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

نماز و روزه هاتون قبول.

برای همه دوستای گلم یک دنیا سلامتی و شادی آرزو میکنم.

آرزو میکنم همه دعاهاتون مستجاب بشه.

میدونی دعای انسان در حق دیگری بیشتر مستجاب میشه؟

چون نفعی درش نیست.پس برای هم دعا کنیم.

همیشه اسم دعا که میاد علما و صاحبان نظر یه چیز رو مدام تکرار میکنند:

که دعا شرایط خاص خودشه داره.. هزار تا شرط ردیف می کنند.

این جور موقع ها یاد این شعر می افتم که میگه:خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

دید موسی یه شبانی را به راه

کاو همی گفت:ای خدا و ای اله

تو کجایی تا شوم من چاکرت

چارقت دوزم، کنم شانه سرت

دستکت بوسم، بمالم پایکت

وقت خواب آید، بروبم جایکت

ای فدای تو همه بزهای من

ای به یادت هی هی و هی های من

وحضرت موسی، این چوپان را مورد سرزنش قرار می ده

و چوپان از سخنان خود پشیمان می شه. اما!؟

 وحی آمد سوی موسی از خدا

بنده ما را زما کردی جدا

تو برای وصل کردن آمدی

نی برای فصل کردن آمدی

من نکردم خلق تا سودی کنم

بلکه تا بر بندگان جودی کنم

ملت عشق از همه دین ها جداست

عاشقان را ملت و مذهب خداست

حالا کی میگه من بهتر از اون چوبان خدا رو میشناسم؟

کی میگه من بهتر از اون بلدم دعا کنم؟

والا به همون خدا قسم هیچ آدابی و ترتیبی بلد نیستم.چه کنم اخه

فقط بلدم هر زمان سر بالا کنم از اعماق قلبم بگم : خدا

فقط بلدم صداش کنم.گاهی فقط میتونم نگاش کنم.

از شرمندگی بزرگیش گاهی روم نمیشه حتی نگاش کنم.

حالا هر چی بگن دعا آداب داره.اخه اون خدای منه.عزیز منه.

من باهاش راحتم . دوستش دارم.میخوام بغلش کنم.میخوام بوسش کنم.

چه آدابی اخه.بابا خدامه خدا.غریبه که نیست باهام.

اونه که از همه چیز من باخبره.اونه که همه رازم رو میدونه.اون محرم منه.

نمیخوام حرف کسی رو رد کنم ولی میگم با این حرفها جوون ها رو از دعا کردن

میترسونید.

خدایی که میگه حتی نمک سفره هاتون رو هم از من بخواید.اخه چرا باید بترسیم

صداش کنیم.؟

حالا میخوام از همین جا خیلی ساده و بی آلایش خدا رو صدا بزنم:

خدای مهربونم.خدای عزیزم:خدای قشنگم.

الهی فدات بشم.میدونم بنده خوبی نیستم برات ولی این رو هم میدونم تو خیلی

بزرگی.پس اندازه بندگی من جواب نده اندازه بزرگی خودت جوابم رو بده.

قست میدم به این ماه پر عظمت به امامی که تو این ماه عاشقانه شربت عشقت

رو نوشید. به قرآنی که تو این ماه سایه سبزش رو به سر همه ما انداخت.

اول و اول و اول از همه؛مریض ها رو شفا بده.مریض های جسمی و روحی

آشکار و پنهان.همه اونهای که تو بیمارستان ها چشم به آسمونت دارند.

و بعد قسمت میدم به عظمت و بزرگیت که هر کی به درگاهت امید داره ناامیدش

نکن.حاجت همه حاجتمندها رو روا کن.

ما رو به خودمون وانگذار که دشمنی بزرگتر از خودمون نداریم.

از خدا میخوام همه و همه دوست و دشمن سلامت و شاد باشند.

دعا میکنم برای همه اونهایی که این روزها التماس دعا دارند.

و یه دعای مخصوص برای عزیزترینم .امیدوارم همیشه شاد و سالم باشی.

 خوشبخت و سعادتمند و عاقبت بخیر. و هرچی از خدا میخوای بهت بده.

این دعا برای تو و صاحبخونه قلب بلوری تو.

التماس دعا 



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 و ساعت 6:4 توسط شادی |

روزهای قشنگ...

روزهای قشنگی داره سپری میشه.

یک سال هست و یه ماه رمضون.

اخ که چه لذتی داره به خدا.دیگه کمتر کسی رو میبینی که غیبت کنه

و دروغ بگه.اول اینکه یه کم تو این ماه بیشتر حرمت خدا رو نگه میدارند

دوم اینکه اصلا حالش رو ندارند حرف بزنند.اینم از فواید بی حالی

ولی دیگه مثل قدیم کسی حرمت ماه رمضون رو نگه نمیداره.

بیرون که میری میبنی جوون های قبراق و سرحال چه راحت و آسوده یه آب میوه

خنک باز کردند و دارن با میل نوش جان می کنند.

حالا این تصویر رو اگر عصر بعد یه راه رفتن طولانی ببینی دیگه به به...

اره ،البته اینکه کی روزه بگیره و کی نگیره به من و بقیه مربوط نیست.

ولی خوب حرمت ماه رمضون و روزه دارها رو که باید نگه داشت.نباید؟

دنیاست دیگه هزار جور آدم توشه.چه میشه کرد.

ولی حال و هوای این ماه یه جور دیگه است.اصلا یه رنگ دیگه.

به نظرم ماه رمضون یه آبی ملایم هست.با رگه های سفید درخشان.

قشنگه و دوست داشتنی.

سحر اون صدای مناجات ها چه حالی به آدم میده.دل رو چنان میلرزونه  که اصلا

نمیتونی در برابرش مقاومت کنی.

هیچ چیز تو این دنیا به قشنگی این منظره نیست.

مادری با چادر سفید سر سجاده.

چشم های خیس از اشک و دستهایی لرزان با تسبیحی در دست...

خدا به همه مادرها عمر طویل و با برکت بده و به اونهایی که در بین ما نیستند

آرامش روح.

روزهای قشنگی رو براتون آرزو میکنم.عبادت های همه مقبول درگاه حق.

شاد باشید...



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 و ساعت 11:3 توسط شادی |

شمارش معکوس...

سالها در پی خود،زندگی را جستجو میکردم.

از ابتدایی ترین نقطه آغاز؛

به هر گوشه نظر می انداختم،هر زمان که گمان می بردم خود را یافته ام،

میدیدم افسوس سرابی بیش نیست.

هر روز به دنبال خود نا امید تر از روز قبل...نیمه گمشده من!

نیمی از وجود خود را گم کرده بودم،از همان لحظه آغاز.

سخت بود؛

وجودم کمال می طلبید و من نمی دانستم چطور جای این گمشده را پر کنم.

همیشه مضطرب...همیشه هراسان؛همیشه در فکر...همیشه نگران؛

هیچ چیز روح بلند پروازم را آرام نمی کرد.

برایم این نا آرامی ها عادت شده بود.به هر تخته سنگی دست می انداختم

شاید لحظه ای از این تلاطم رهایی یابم.

در لحظات گم می شدم.سالها مرا در خود پنهان کرده بود...

خود را از لابلای زمان بیرون می کشیدم و باز اسیر محدودیتی دیگر!

غروبی غم انگیز نا امید تر از همیشه خطوط موازی نگاهم را به انوار

طلایی رنگ خورشید گره زدم.

از پا افتاده ام.دیگر نخواهم جنگید؛دیگر به دنبال خویش نخواهم گشت.

من در بهبوهه زمان محو شده ام.دیگر منی نیست که نیمه خویش را جستجو کند.

آن شب همه آرزوهایم را در کفن اشکهایم پیچیدم و در لابلای قلبم مدفون کردم.

وای که مرگ آرزوها دردناکترین مرگهاست.

خود را نیز جسمی بی جان یافتم،مرده ای متحرک!

بی تفاوتی ام را سنگ قبری کردم و به روی قلبم گذاشتم و روی آن نوشتم:

دیگر هرگز خودم را نخواهم دید

هنوز شب هفت این درگذشته را برگزار نکرده بودم که روحم در تلاطمی

 غریب افتاد.من بی هیچ اراده نظاره گر تصاویری بودم در صحنه سپید

خوابهایم که هیچ معنا و مفهومی برایم نداشت.

خوب می دانستم که چشمانم هرگز به من دروغ نخواهند گفت و رویاهایم نیز.

این سریال تکراری ادامه داشت تا آن شب؛آن غروب فراموش نشدنی...

غروب یکی از روزهای ماه رمضان...

شاید با جرعه ای آب تشنگی ناشی از روزه ام را فرو نشانده بودم،

ولی عطش روحم داشت مرا بی جان میکرد.

قلبم در سینه آرام نداشت.

انگار زمان و مکان آگاه بود از حادثه ای که در راه است و تنها بی خبر من بودم.

اولین امواج آسمانی صدایی که روحم را از جسم خسته ام جدا کرد...

اولین ترنم یک آغاز...ابتدای یک انتها...سرآغاز یک بودن...

شروع یک زندگی...تولد یک دل...

گوش هایم تشنه شنیدن این ندای آسمانی...

همچون باران آهسته بر کویر تشنه وجودم فرو نشست و بی دریغ سیرابم کرد.!!!

و من بی اراده تسلیم این حادثه.

همه ثباتم در یک دقیقه زیر و رو شد.همه وجودم...

چنان تشنه که این شراب ناب را یک نفس نوشیدم.

مست مستم کرد مستی که تا ابد هوشیاری در پی نخواهد داشت.

چنان مست که بد مستان عالم را به ناگاه هوشیار کرد و متحیر از حال دلم.

چه کسی توان داشت مرا تشنه را از نوشیدن شراب عشقت منع کند؟

چنان حرارت و جاذبه ای که هر کس خیال نزدیک شدن به دلم را داشت

می سوخت و خاکستر میشد...

نیمه گمشده من با چنان قدرتی وجودم را تکمیل کرد

که احدی را توان جدا کردنش نبود.

تا یافتمش قلبم احیا شد و تپیدن از سر گرفت.

از نو متولد شدم و با فریادم گوش زمان را کر کردم.

تا چشم به دنیای تازه باز کردم دلم را در حد کمال یافتم.

دلی که با دل نازنین تو یکی شده بود.

منی که با تو ادغام شده ام و هرگز نخواهم فهمید که این منم یا تو؟!!!

سالگرد تولدت نزدیک است وجود یک ساله من...



| *| نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387 و ساعت 10:45 توسط شادی |

یه خاطره خنک...

سلام

امروز یادم اومد به یه خاطره از دوران مدرسه...

یادش بخیر چه روزه های می گرفتیم.اینقدر تشنه و گرسنه میشدیم

 که تاب و توان از دست میدادیم.

و وقت افطار...به به چه لذتی داشت.

یه وقتی ماه رمضون تو اواخر خرداد ماه بود.منم تو مقطع راهنمایی درس

می خوندم و درست اواخر امتحاناتم بود...

طبق معمول روزه بودم.هیچ کس حریفم نبود حتی تو امتحانها هم روزه نگیرم.

روز خیلی گرمی بود از مدرسه تا خونه ما حدود نیم ساعت راه بود البته پیاده. 

آخرین امتحانم رو داده بودم و کلی تو مدرسه معطل شدیم برای خداحافظی با

دوستان و معلم ها؛

بعد هم مدرسه تا خونه رو دویدم.هم از شادی تابستان و هم غم دوری از

 دوستهای گلی که داشتم.

وقتی رسیدم خونه داشتم از تشنگی خفه میشدم.یک راست رفتم تو سالن

دیدم مامان منتظر مهمونه.یه مسافر...

یه هندوانه قرمز خنک قاچ کرده و گذاشته تو یه ظرف بلور روی میز وسط سالن.

به به خنک و شیرین.

بی معطلی یه قاچ از اون رو تو بشقاب گذاشتم و لم دادم رو مبل...

تا آخر خوردمش.

بشقاب رو گذاشتم رو میز و گفتم:

به دلم خنک شد خیلی خوشمزه بود واقعا که برای افطار خوبه...

همین گفتم برای افطار...وای یادم اومد که روزه بودم.

مرده بودم از خنده و البته خجالت...

 

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 17:45 توسط شادی |

حلول ماه مبارک رمضان را به همه دوستان گلم تبریک میگم.

انشاالله بتونیم همه دست پر از این ماه بیرون بریم.

خیلی لذت داره...خیلی

شیطان در بند

درهای جهنم بسته

درهای بهشت باز

بوی بهشت رو از همین جا هم میشه شنید

قشنگه

اون سحر بیدار شدن ها اون چشم های خواب آلوده که فقط به فرمان عشق

از خواب دل میکنند.

اون مناجات های شبانه

سحری های خوشمزه

روزهایی که تازه یادت میاد  امام حسین چطوری تشنگی کشید

روزهای که یادت میاد بچه هایی بی بضاعت چطور گرسنگی رو تحمل می کنند

روزهایی که حتی خوابت هم عبادته

به از این عطری که همه جا رو گرفته

دم غروبها مادرها مشغول آماده کردن افطاری

بوی آش داغ و حلوا

اون سفره با صفا که نباید نباید تجمل خرابش کنه

اون خرمای شیرین که تنها پیروی ما از ائمه هست

صدای الله اکبر و تازه شدن روح

خیلی قشنگه به خدا فقط یه کم دل میخواد که همه داریم

قدر این روزها رو بدونیم اگر رفت دیگه بر نمیگرده

یه کم به کارهامون نگاه کنیم

سعی کنیم زبونمون هم روزه دار باشه

اونوقت ببین اگر زبون روزه باشه دنیا امن و امان میشه

اره باید قدر این روزها رو دونست

روزهای طلایی روزه داری

قربون اون صفای قدیمی ها خدا رحمت کنه همه رو

روزه هم روزه های مادر بزرگها و بابا بزرگها

با اون سادگی سفره ها

به امیدی که روزه های همه ما مقبول درگاه حق باشه

 

 



| *| نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 و ساعت 11:49 توسط شادی |

ای نفس های تو عاشق، ای تو خوب موندنی...زنده ام با نفس تو ،تو همیشه با منی...

این من نیستم که سپیدی قلب کاغذ را با جوهر افکارم رنگین میکنم...

این من نیستم که نقش افکارم را از روی قلب کاغذ با اشک می شویم...

این من نیستم ...

من... روزی من بودم...ولی امروز دیگر منی وجود ندارد ، تو شده ام...تو

امروز دیگر صدایم در صدای نفسهایت گم شده...

و نگاهم در مسیر نگاهت محو...

دیگر کو من؟

هر روز شادی من گریستن از غم توست...

غمت را به دنیا نخواهم داد...

در آنی که از تو دور میشوم حتی برای یک لحظه دل چنان در برم میلرزد که همه

وجودم را زیر و رو میکند.

لرزش دل رودخانه چشمانم راجاری میکند...

اشک های داغ آهسته به روی گونه هایم مینشیند...

دل بی پروا عاشق میخواهد قفس سینه را در هم شکند و پرواز کند بر فراز

نگاه تو...

سخت است دور از تو نفس کشیدن...سخت  دور از تو خندیدن...

سخت است...

چه کسی خواهد فهمید چگونه این کلمات بر روی این صفحه سپید نقش میبندد؟

چه کسی حال دلم را می فهمد چه کسی؟

چه کسی غم عشق را معنا میکند؟

وای که چشمها برای دیدن این غم خیلی ناتوانند و گوشها برای شنیدن این نوا کر

فراقت را جرعه جرعه سر میکشم...چه تلخی شیرینی...

چه سوختن زیبایی...

وای خاکستر شدم از عشقت... کو من؟

بگذار بسوزم  چه لذتی بهتر از این سوختن...

بسوزم و خاکستر شوم و خاکسترم را باد بر سر هر کوی و برزن بریزد...

این خاک  شوره زار را گلستان میکند .این خاک زمستان را بهار میکند...

چه بی پروا می سوخت پروانه در آتش شمع...چه کسی میفهمید او در اوج لذت

است؟چه کسی میفهمید شیرینی طعم این سوختن مستش میکند؟

هر روز در فراق تو... میسوزم...میسوزم...از آن شاهد همیشگی بپرس...

همه وجودم لبریز از می عشقت می شوم چنان مست

که میسوزم و خود بی خبرم.

چنان از لذت سرشار ... مست مست مجنون و دیوانه...

ای کاش صدای نفسهایت گوش دلم را کر کند.تا فقط تو را بشنوم و تو را زمزمه کنم.

تو شادی مرا میخوای محبوبم...

اما مگر نمیدانی بزرگترین شادی من غم عشق توست.مگر نمیدانی بهترین لذت

زندگی من سوختن از عشق توست.

می دانم روزی از عشقت خواهم مرد...میدانم روزی نفسهایم را عاشقانه تقدیمت

خواهم کرد. به یقین میدانم روزی این دل مرا نیز با خود آسمانی خواهد کرد.

وای از آن روز که روحم عاشقانه و بی پروا تنگ تو را در آغوش گیرد.

آنچنان که همه فراقت را فراموش کنم.آنچنان که داغ دلم را مرحم گذارم...

وای از آن روز که روز وصال است.جان دادن در راه عشقت عین زندگیست...

خود زندگی...عین لذت...

 

 

 



| *| نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 و ساعت 9:34 توسط شادی |

هی چی ندارم بگم...

سلام

روز قشنگی رو براتون آرزو میکنم.

کنار دکه های میوه فروشی وایساده بودم به میوه های رنگارنگ نگاه میکردم.

این همه نعمت تو این سرزمین جای شکر داره.

هر کسی به تناسب داراییش یک نوع میوه رو اتنخاب میکرد.

طبقهء اول میوه های درجه یک...طبقه دوم میوهای درجه دو...همین طور تا پایین.

اون کنار یه ماشین بود که میوه های مونده از روزهای قبل رو توش ریخته بودند.

و پایین ماشین مقداری طالبی لهیده و خراب.

ماشین های آخرین مدل می آمدند و صندوق عقب ماشین رو پر میکردند از انواع

میوه و تند تند پول میشمردند و میرفتند.

کنار ماشینم ایستاده بود مثل همیشه به چیزهایی نگاه میکردم که کمتر کسی

بهشون توجه داره.

زنی با چادر سیاه از دور به میوه ها خیره شده بود توجه ام رو جلب کرد.

جوری که متوجه نشه داشتم نگاش میکردم.همه میوها رو برانداز کرد

یه چادر سیاه کهنه...یه کفش کهنه تر . موهاش رو با روسری  کاملا پوشونده بود

چهل ساله به نظر می آمد.

بیشتر از نیم ساعت دور میوه گشت همه قیمت ها رو دید.نمیدونستم چیکار کنم

دیدم رفت سراغ همون میوهای لهیده پایین ماشین یکی رو با دقت جدا کرد

آهسته کیفش رو باز کرد پول رو به فروشنده داد و رفت.

دلم میخواست خریدم رو بهش بدم ولی نه...شخصیت یک انسان رو نمیشه روش

قیمت گذاشت.

دلم پر شد از غم اشک غلطید و نشست رو گونه هام.

حالم از خودم به هم خورد از همه حالم به هم خورد.

یعنی تفاوت من با بچه اون زن چیه؟ که من بهترین میوه رو بخورم اون لهیده هاش

رو تفاوت ما با قشر ناتوان و ضعیف جامعه چیه؟

ما خدا پرست تر هستیم؟ما رو از الماس ساختند و اونها رو از خاک؟

مغازه ها پر از اجناس و خوراکی های رنگارنگ...غذا خوری ها لبریز از مشتری

بوی غذا همه جا پیچیده ولی تو رو خدا وقتی داری با لذت اون غذاهای رنگارنگ رو

میخوری یه نگاه به اطرافت انداختی ببینی یه بچه چطور با حسرت به دستهات

نگاه میکنه؟

میدونی شب بشه و از گرسنگی به خودت بپیچی و هیچی نباشه خودت رو

باهاش سیر کنی یعنی چی؟

میدونی دست بچه ات تو دستت باشه و با اشک ازت غذا بخواد

 و نتونی براش بخری یعنی چی؟

میدونی ماه رمضون وقت افطار که داری میای خونه و بوی غذاهای گرون قیمت

همه جا پیچیده و تو شرمنده خانوادت هستنی که داری برای افطار یه کاسه

ماست خونه میبری یعنی چی؟

اینجا نشستیم چی میگیم؟ از روی دل سیر هی شعر و قصه میگیم.

هی دم از امام حسین(ع) و امام زمان(ع)میزنیم.به خدامسلمونی این نیست.

به ولله نیست.

امام حسین چه نیاز به شعر سرودن منو و تو داره؟

امام حسین چه نیاز داره تو عزا داریهاش میلیون میلیون خرج کنی و تو محله های

لرد نشین شهر قسمت کنی؟ به خدا این نیست مسلمونی.

گلابی کیلویی ۲۰۰۰تومن...

اون طرف یک سینی ۲۰کیلویی گلابی خراب شده  و دور ریختن.

اخه انصاف کجا رفته که حاضریم همه چیز خراب بشه و دور بریزیم ولی یه کم

ارزوترش نکنیم که اونها هم بتونند مثل بچه های ما از این همه نعمت بهره ببرند؟

همه حواسمون هست کاروانی که ملیارد ملیارد خرج کرده و رفته المپیک

چند تا طلا برامون میاره.

ملیار ملیار حق مرد مظلومی که به نون شب محتاجند.

اگر مثلا یکی بهشون گفت بالای چشم مبارک ابرو دیگه روحیه لطیفشون

خراب میشه و مدال بی مدال.

قهرمان واقعی اون کسی هست که داره با چشم میبینه حق ها نا حق میشه

باز هم داره با مردونگی چرخ زندگیش رو میچرخونه.

اگر هزینه ای که صرف تجملات صدر نشین ها میشد و صرف دل نازک ورزشکارها

که مبادا دلشون بلرزه و دیگه خدای ناکرده مدای طلایی رنگشون بیرنگ بشه

صرف مردم میشد این همه اختلاف طبقاتی وجود نداشت.

یکی را داده ای صد ناز و نعمت

یکی را نان جو آغشته در خون...

 

 



| *| نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387 و ساعت 9:45 توسط شادی |

دلتنگ توام...

برای دیدن تو نقره ی ماهو چیدم             

تا آسمون هفتم به خاطرت دویدم

 

دل تنگ توام بیشتر از همیشه

ساعت گویی به خوابی عمیق فرو رفته...

و یا نه این چشم من است که تصاویر را سروقت نشان نمیدهد...

دقایق مرا در خود حبس کرده اند در این وادی هوا برای نفس کشیدن من کافی

نیست...

دل تنگ توام بیشتر از همیشه...

روزها را شماره نکن این انصاف نیست بشمار که هر روز چند ساعت هست و

هر ساعت چند دقیقه و هر دقیقه چند ثانیه...

 



| *| نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387 و ساعت 6:13 توسط شادی |