تبليغاتX
کلبه شادی

...زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است...

     Shady

         BLOGFA.COM  

     Powered by  MyPagerank.Net

وضعیت در یاهو

عاشق ترین عاشق ها...

دلم یه دفتر نقاشی میخواد و یه جعبه مداد رنگی.

میخوام مثل بچگی هام بشینم و نقاشی بکشم.بی هیچ قانون و قائده.

با سبز کمرنگ پایین صفحه یه عالمه سبزه بکشم.وسط سبزه ها؛گلهای رنگارنگ

بکشم.دو تا پروانه بکشم روی گلها.درست روبروی هم.

دو تا پروانه که چشم به هم دوختن و عاشقی رو تو بچگی یادم دادن.

گوشه صفحه یه خونه بکشم.دیوارهاش سفید سفید.دو تا پنجره داشته باشه.

باز باز.اصلا براشون در نمیکشم که یکی بیاد و بتونه اونها رو ببنده.

شیشه هم نمیکشم که وقتی بارون میاد غبار بگیره و نذاره دنیا رو واضح ببینم.

درخونه رو باز میذارم تاهر وقت بارون اومد سرپناه پرنده هابشه سرپناه پروانه ها.

برای خونم سقف نمیکشم.میخوام آسمون سقفم باشه تا هرگز نگران

فرو ریختنش نباشم.

کنار پنجره ها یه گلدون شمعدونی میکشم.نه دو تا گلدون شمعدونی.

نمیخوام گلهام تو تنهایی بمیرند.

برای خونم چراغ نمیذارم.میخوام روز خورشید روشنش کنه و شب ماه.

کنار خونه یه درخت بید مجنون میکشم.تا با دیدن زلف پریشونش بفهمم عاشقی

پریشونی داره و غم و با دیدن سبزی و طراوتش یاد بگیرم این غم رو با همه

 شادیهای دنیا عوض نکنم.

یاد بگیرم دلم با عشقه که همیشه تازه میمونه و با طراوت.

کنار درختم یه چشمه بکشم لبریز آب؛تا هر وقت عاشقی زیر سایه اش نشست و

از فراق معشوقش اشک ریخت.اشکهاش تو چشمه بریزه و درختم رو آبیاری کنه.

میخوام درختم رو خیلی بلند بکشم.تا نگاش که میکنم قد سرو تو عزیزم رو به

خاطر بیارم.

خورشید رو درست بالای خونه میکشم.تا وقتی تو خونه آروم رو زمین دراز کشیدم

انوار طلایی نگاهش چشمهای قشنگت رو به یادم بیاره.وگرمی شعله هاش

گرمی آغوشت رو برام زنده کنه.

آسمون رو آبی آبی میکشم بدون هیچ ابری.صاف و یکدست.

خواستم خودم رو در کنارت نقاشی کنم  چشمام پر شد از اشک و ریخت روی

کاغذ.حالا همه رنگهای نقاشی من با اشکهام روون شده.

همه به سمت چشمه ای که قرار بود اشک عاشقی توش بریزه.

حالا درخت نقاشی من سر به آسمون میزنه

چون من عاشق ترین عاشق هام.



| *| نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387 و ساعت 12:14 توسط شادی |

من که لذت بردم از خوندنش...

ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار میرفت

 و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد...

این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه
 
سازی و ورود به بازار شود.
در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند،
 
 آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید
 
و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است!
 
آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...

پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار
 
كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد
 
در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره
 
می كند!!!
پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط
 
عمرش بسر می برد.

 
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت:
 
پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!!
 
حیرت آور است!!!

من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به
 
وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این
 
منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت!
 
 نظر تو چیست پسرم؟!!
پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت
 
 می كنی؟!!!!!!
 
چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!

پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام
 
تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه دیگر تكرار نخواهد شد...!
 
در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فكر می كنیم! الآن موقع این كار
 
نیست! به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت!!!

توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و همان
 
سال یكی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او
 
گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع کرد.


| *| نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 و ساعت 5:9 توسط شادی |

ممنون که همه زندگی و امیدم رو بهم برگردوندی...

سلام

امروز سکوتم را با نام تو می شکنم.

روز قشنگی رو براتون آرزو میکنم.تو پست قبلیم گفتم امروز بهترین روز

زندگی من هست.ولی نمیدونستم یه روزی بهتر از اون روز هم خدا بهم میده.

امروز اومدم بگم:خدای نازنینم ممنون که این روز قشنگ رو بهم هدیه کردی.

تو این روز که خودم شاد شادم آرزو میکنم همه دوستان گلم شاد و خوشحال

باشند.

وقتی دلهره و ترس به همه وجودت چنگ میندازه.وقتی بین مرگ و زندگی دست و

پا میزنی.وقتی همه امید و آرزوهات رو لبه پرتگاه میبینی.

وقتی میبینی سنگ صبورت کسی که هرگز نذاشته دلت بلرزه دل خودش داره

میلرزه وقتی همه دارو ندارت رو در تند باد میبینی.اون موقع هست که

بی هیچ تعارفی خدا رو با همه وجودت صدا که نه؛فریاد میکنی.

یعنی حاضری هر چی داری بدی و فقط عزیزت رو دوباره بهت برگردونند.

و اون زمان هست که خدا میبینه نه این امتحان بزرگتر از گنجایش تو هست.

اینجاست که دست خدا میاد تا دستت رو بگیره و پا به پا تو رو ببره تا زانوهات خم

نشه.

اره به خدا.قشنگ گرمی دستش رو حس میکنی.وقتی سجاده رو پهن میکنی و

سر به آسمون صداش میکنی.با یه صدای دلنشین بهت میگه:

بنده من مشکلت رو به من میسپاری؟تو مختاری به خدات اعتماد کنی یا نکنی.

اگر بهش اعتماد کردی.دیگه نباید شک کنی و غم بخوری.دیگه کار رو به کسی

سپردی که به وعده و عهدش وفاداره.دیگه همین جا تموم میشه و اگر خواسته تو

به خیر و صلاحت باشه بی بروبرگرد بهش می رسی.و در غیر این صورت هم خدا

کاری میکنه که خودت متوجه بشی و حرفت رو پس بگیری.در هر صورت خواسته

تو بی جواب نمی مونه.یعنی خدا به بنده هاش بی اعتنایی نمیکنه.خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

ولی امان از وقتی که در ظاهر به خدا اعتماد کنی و در واقع به هر چیزی چنگ

بندازی به خودش قسم شک نکن که ولت میکنه میگه برو...

تویی که به خدایه خودت اعتماد نداری برو از هر کی میخوای بگیر ...

اون موقع هست که طعم دوری از خدا رو میچشی.

وای که عذابی بدتر و سوزان تر از این وجود نداره.خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

منم با همه اینکه یه ترس مبهم همه وجودم رو گرفته بود به خدام اعتماد کردم.

اون روز بهم گفت:برو پاداش توکلت رو خواهی دید و من شک نکردم.

و امروز اون روزی ایست که خدا بهم وعده داده بود.آسوده سرخوش از اعتمادی

که به پروردگارم کردم.ممنونتم خدای قشنگم

امروز اومدم با همه وجود شکرگزار همه خوبی هات باشم.شکرگذار همه

روزهایی که عزیزم رو رو دست نگه داشتی.

شکرگزار همه روزهایی که با نور خودت دلش رو محکم کردی.

شکرگزار همه روزهایی که سرش رو تو بغلت گرفتی تا غم نخوره.

شکرگزار همه روزهایی که من نبودم و تو بودی.تو هم خداش بودی و هم

جای خالی من رو براش پر کردی.

شکرگزار همه ثانیه هایی که گذشت ثانیه هایی که نفس کم می آوردیم.

ثانیه های سختی و دلهره که مثل یک سال طولانی بود.

امروز تولد دوباره تو هست عزیز قشنگم.تولدی که خودت با یاری خدات

رقمش زدی.تولد صبر تو استقامت تو...تولد توکل و اعتماد تو.

امروز یکبار دیگه تو چشمه سلامتی و عافیت شنا کردی و همه غمها رو توش جا

گذاشتی.خدا رو شکر به خاطر این موهبت و این روز قشنگ.

به یقین می دونستم که امروز خواهد آمد.ولی نگران دلت بودم.

نگران دلواپسی هات.نگران دلهره هات.نگران همه لحظاتی که باید میبودم و نبودم.

گذشت و جز خاطره ای شیرین باقی نماند.

یار سختی هام خدای مهربونمخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

ممنون به خاطر همه خوبی هایی که در جواب بدی هام میکنی.

ممنون به خاطر همه وفایی که در جواب بی وفایی هام داری.

ممنون به خاطر همه محبتی که در جواب بی مهری هام داری.

ممنون به خاطر همه صبری که در جواب بی صبری هام داری.

ممنون به خاطر خدایی که جواب بندگیم میکنی.

سپاس به خاطر این موهبت عظیم.سجده شکر به جا می آورم و یکبار دیگه

بهت قول میدم همیشه همه چیز رو از تو بخوام نه از غیر تو.

ممنون خدای عزیزم.

و ممنون از تو عزیز خوبم به خاطر صبری که داشتی

به خاطر دلهره هایی که به خاطر دلم مخفیشون کردی.

ممنون به خاطر دلداری هایی که بهم دادی و تو بیشتر محتاجش بودی.

دیدی عزیزم همه چیز تموم شد؟ اونم برای همیشه؟

دیدی خدا چقدر بزرگه؟

خدا رو شکر برای داشتن تو و برای تولد دوباره تو.

شکر... شکر... شکر...بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 و ساعت 9:56 توسط شادی |

میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم ...

 

Simply Whiteامروز کلبه شادی عجب حالی داره.عاشق عاشق...شاد شاد...اخه امروز تولد عزیزم هست.بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

وای اونم چه عزیزی.اینقدر عزیز که فقط خدا میتونه عزتش رو معنا کنه.

امروز روز تولد کسی هست که هر روز با عشقش متولد میشم.هر روز با نگاش جون میگیرم.

امروز تولد تو هست نازنین من.تولد تویی که همه هستی منی.تولد تویی که همه زندگی منی!

امروز تولد تو هست گل همیشه بهارم.تولد تو نازنین بی همتای من.گوهر یک دانه من.

امروز رو چطوری بهت تبریک بگم؟چطوری برات جشن بگیرم که لایق وجود بی نظیرت باشه؟

میخوام امروز همه ارزشهام رو عاشقانه بهت تقدیم کنم.

چیزی با ارزش تر از قلب و احساسم ندارم و یکرنگ تر از دلم و صادق تر از چشمام و محکم تر از

وفام و زلال تر از اشک هام...همه و همه رو عاشقانه بهت تقدیم میکنم و بهت میگم:

نازنینم ؛ هستی من ؛ زندگی من؛ فرشته آسمونی من؛دلیل بودن من:

تولدت مبارک...امیدوارم سالهای سال زنده و سالم و شاد باشی.

غرق در خدا در خوشبختی در سعادت. غرق در عشق و شادی.اونقدر خوشبخت که فرشته های

آسمون به حالت غبطه بخورند. همیشه صورت زیبات مثل خورشید بدرخشه.

همیشه صدای آسمونیت شادی رو فریاد کنه.

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irتولد مبارک عزیز مهربونم.عزیز خوبم.تویی که دیگه مثلت رو ندیدم و نخواهم دید.بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

لبخند زدی و آسمان آبی شد،

شب های قشنگ مهر مهتابی شد،

پروانه پس از تولد زیبایت،

تا آخر عمر غرق بیتابی شد.

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir میدونی چرا فقط یک شمع رو کیک تولدت گذاشتم؟

چون تکی...یک دونه ای...چون مثل و مانندت رو ندیدم.

تکی...به اون خدا تکی عزیز قشنگم

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irمیخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عكس بگیرم 

من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون 

چراغونی جشنمون، ستاره های كهكشون 

به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم 

هر چی غم و غصه داری یك شبه آتیش بزنم 

تو غمهات و فوت بكنی منم ستاره بیارم 

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم 

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irامروز میخوام برات جشن تولد بگیرم.بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

امروز میخوام دنیا رو برات چراغونی کنم.همه کهکشون ها رو آذین ببندم.

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irامروز میخوام دلم رو برات غرق نور و شادی کنم.بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irامروز قشنگترین روز عمره منه عزیزترین عزیزم.بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

روزی که خدا یکی از فرشته هاش رو به زمین فرستاد برای دل من.

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irنازنینم: فرشته آسمونی من امروز چه روزیه که تو دلم غوغاستبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irروز میلاد تو...روز آغاز تو...روز بودن تو...بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

دلیل بودن من سالگرد آغاز بودنت مبارک!

 

 Fall Grandeur

 هم نفس ، هم صدا ، هم دل:

نیمه وجود من.پاره تنم.

طراوت باران را در نگاه تو یافتم و گرمی خورشید را در دستان تو.

ای زلال تر از آب،نجابت نگاهت را کجا می توان یافت؟

صداقت کلامت آوایی ایست بس زیباتر از آواز قناری.

طنین دلنشین صدای تو دلم را نو میکند.دوست دارم پلک بر هم گذارم

تا همه وجودم را ارتعاش حنجره ات بلرزاند.

وجودت چون اقیانوسی آرام است که مرا در خود غرق میکند.

و من مدهوش امواج نوازش تو.

مرا در خود غرق کن میخواهم در تو گم شوم،محو شوم.

مرا با خود ببر به دنیایی که در آن جز عشق نباشد.

مرا با خود به بینهایت ببر.به بی وزنی به بی رنگی

زمان و مکان را در هم شکن دستانم را بگیر،میخواهم به اعماق وجودت

سفر کنم.میخوام تو را جستجو کنم و خود را در تو بیابم.

نازنین بی همتای من:عزیز بی مانند من:

امروز بهانه ایست برای فریاد کردن تو.امروز بهانه است برای دیدن تو

امروز بهانه ایست که باز تو را در صفحه سپید قلبم نقاشی کنم.

امروز باز حقانیت و نجابتت را فریاد خواهم کرد.

امروز باز صداقت و پاکیت را فریاد میکنم.

امروز بلند تر از هر زمان خواهم گفت:

تا هستم تا نفس میکشم یار و یاورت خواهم ماند.

عزیز مهربانم : همه وجودم :بر تو مبارک باشد این روز قشنگ.

 

 بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

1zyakbo.gif



| *| نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 و ساعت 5:23 توسط شادی |

خلاقیت...

سلام

خلاقیت به عقیده من یکی از قشنگترین خصوصیتی هست که یک انسان میتونه داشته باشه.

خلاقیت زندگی انسان را از یک نواختی در میاره و باعث میشه دنیا را با دید روشن تری نگاه کنی.

آدم های خلاق را که میبینم خیلی لذت میبرم.انگار زندگی کردن اونها هم با روشی

 غیر از روش معمول هست.

من تصور میکنم اگر خلاقیت در وجود انسان رشد کنه و بارور بشه خیلی از مشکلات

به راحتی قابل حل هستش.

حل معما تمرین خوبی است برای پرورش خلاقیت.

حالا چند تا معمای خلاقیت میذارم و خواهش میکنم قبل از دیدن جواب ها خودتون

معما رو حل کنید و بعد جواب رو در ادامه مطلب مشاهده کنید.

میدونم خیلی ساده و راحت هستند ولی همین معماهای ساده هم ذهن ما را وادار به فعالیت

خواهند کرد.


۱.چطور می توان 4 درخت را با فاصله های مساوی از یکدیگر کاشت، طوری که فاصله هر یک از درختها با 3 درخت دیگر مساوی باشد؟ دقت کنید که نمی توان آنها را بر رئوس یک مربع کاشت: چون فاصله دو درختی که در دو سر قطر قرار می گیرند، بیشتر از فاصله درخت های دیگر میشود.


۲.فقط با تکان دادن یک چوب کبریت، یک مربع کامل بسازید.

Image

۳.نه نقطه زیر را با چهار خط راست، به هم وصل کنید. طوری که قلمتان از روی کاغذ برداشته نشود..

Image

۴.آیا میتوانید چیز دیگری را به وضوح در تصویر زیر ببینید؟
Image


۵.دو کبریت از کبریت های زیر را طوری جابجا کنید که چهار مربع بماند و یکی از آنها بزرگ تر از بقیه باشد.

Image
نمونه ای از خلاقیت در گل و گیاه

 

و خلاقیت در دکوراسیون



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 و ساعت 10:1 توسط شادی |

زندگی قشنگه...

چند میگویی سخن از درد و عیب دیگران، خویش را اول مداوا کن

کمال این است وبس

پند من بشنو، بجز با نفس شوم بد سرشت با همه عالم مدارا کن کمال

این است وبس


سلام

روز همگی بخیر و شادی.

هر صبح که چشم باز میکنی و بازم بهت فرصت زندگی داده میشه

نمیدونی چه نعمتی بهت هدیه شده.

یه فرصت نو...برای جبران هر چیزی که تا دیروز براش نگران بودی.

یه زندگی دوباره...پس هر روز عیده...

وقتی دو تا چشم داری که طبیعت زیبا و دلربا رو ببینی.

وقتی دو دست داری که گلی رو به کسی تقدیم کنی.

وقتی دو پا داری که بتونی به عیادت از مریضی اون رو شاد کنی.

وقتی دو تا گوش داری که صدای ضعیفی رو بشنوی و یاریش کنی.

وقتی این همه نعمت داری.آیا عید نیست؟

دیشب دستم رو روی یک چشمم گذاشتم تا ببینم با یک چشم دنیا چطوریه؛

دیدم انگار یکی از پنجره های قلبم رو بستند.

دو تا چشمم رو بستم.دیدم تاریکی و سکوت دنیای وجودم رو پر کرد.

ناخودآگاه گفتم:شکر خدایا شکرت به خاطر این نعمت عظیم.

ولی نعمت دیگه ای که همه نعمات خدا رو تکمیل کرده و همه رو سمت و سو

داده نعمت دله...آره دل.

اگر با چشم دلت ببینی دنیا قشنگتره.

اگر با گوش دل بشنوی همه عالم رو یک موسیقی زیبا خواهی یافت.

جدی اگر دل وجود نداشت؟اگر محبت وجود نداشت؟

اگر عشق نبود؟

میشدیم یه ربات...یه ماشین...چقدر کسالت آور بود.چقدر وحشتناک...

فکر کن؛یه صبح بلند بشی و ببینی هیچ عشقی تو دلت نیست.

دلت هیچ کس رو نمی خواد...دلت برای هیچ کس تنگ نشده.

وای چطور میشه زندگی کرد.

اگر با دیدن زیبایی یک گل شاد نشی؛ اگر با گرمی یک دست آروم نشی؛

اگر عشق و محبت رو ببینی و نفهمی.دیگه زنده نیستی.

شاید به ظاهر راه بری و حرف بزنی.ولی بدون که زنده نیستی.

امیدوارم قدر همه نعمتهای خدا رو بدونیم...

عزیزترینم با همه وجودم سعی میکنم قدرت روبدونم.قدر نعمتی رو که خدا بهم

داده.قدر عشق بی پایان و محبت صادقانه تو رو.

قدر نجابت و یکرنگی تو رو.

قدر دلت رو که برام قشنگترین موهبته.

قدرت رو میدونم عزیز بینظیر من.همیشه برام همونی که بودی.

شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آنرا از تو گرفتند.

عشق بورز به آنها که دلت را شکستند.

دعا کن برای آنها که نفرینت کردند.

درخت باش بر غم تبرها. بپر به کوری چشم خفاشها.

بهار شو و بخند که خدا هنوز آن بالا باماست.

 



| *| نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387 و ساعت 6:0 توسط شادی |

الهم اهل الکبریاء والعظمه و اهل الجود والجبروت...

حلول ماه مبارک شوال و عید سعید فطر را به همه دوستان گلم

تبریک و تهنیت عرض میکنم

انشاالله طاعات و عبادات همه مقبول درگاه حق.

شاد باشید.



| *| نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387 و ساعت 10:46 توسط شادی |

من لایق مهمانیت ای یار نبودم...

سلام

به وسعت آسمونها دلم گرفته.اندازه خود خدا دلم گرفته...

یک ماه مهمونش بودم.چه میزبانی...چقدر صبور...

الماس لحظات در دستان ناقابلم شکست و خرد شد.افسوس...

گذشت و این آخرین سحر است...

آیا تا وعده ای دیگر فرصت نفس کشیدنم باقیست؟

آیا دگر بار مهمان این خانه خواهم شد...

افسوس...هزاران افسوس...

اشک صورتم را غرق در خود کرده...

چه بگویم به میزبانم؟چه بگویم به میزبانم؟

سر بزیرم از رحمت تو و از جبر خود.

سر بزیرم از لطف تو و از ظلم خود.

سربزیرم از بزرگی تو و از کوچکی خود.

توان ندارم به عظمت کبریاییت چشم بدوزم.

کو بنده ای لایق خدایی تو؟

گذشت...افسوس.هنوز نرفته دلم هواش رو کرده...

یعنی دیگه فردا مهمونش نیستم؟

تموم شد؟

دلم برای میزبان مهربونم تنگ میشه.

دلم برای این لحظات پر میکشه.

افسوس که گذشت من باز همانم که بودم.افسوس ...

کاش تموم نمیشد.کاش قدر اون لحظات قشنگ رو بیشتر میدونستیم.

اره آخرین سحره.یعنی میشه تو این سحر آخری فقط یه نگاه؟

یعنی میشه یه روزی منم مثل خوب های درگاهت سرم رو بالا بگیرم؟

دلم تنگ میشه براش...برای اون مناجات های سحر...

برای اون روزهایی که هیچ کس گناه نمی کرد.

برای اون دعاهای وقت افطار...برای اون تشنگی ها..گرسنگی ها

برای اون آدم شدن ها.برای اون پاکی ها

خدایا تنهامون نذار.تو رو به این لحظه تنهامون نذار.

بی کس ترین مردم دوران ماییم.نه امامان قبل را دیده ایم نه امام حاضر را

خواهیم دید.

تو را به عظمتت یه تخفیف بده بهمون.بدجوری تنهاییم.بدجوری بی کس.

هیچ کس نیست سر تو دامانش بذاریم و اشک بریزیم.

هیچ کس نیست...

ای کاش بیای آقا...ای کاش بیای مهدی جان...

تکلیف دلامون چیه اخه؟چرا نباشی آقا؟

چرا نباشی سر تو دامانت بذارم.چرا نباشی؟

محتاج یه نگاتم آقا.محتاج یه نگاه.تو رو به اون خدا قسمت میدم فقط یه نظر.

دلم بدجوری بیتابی میکنه.بدجوری می لرزه.مناجات آخرین سحر رو دارم با گوش

جانم می شنوم.و یک دنیا افسوس که چرا گذشت...

خوش به حال اونهایی که عاشق تواند پروردگار.

عاشقانی که سر به کوه و بیابان میگذارند.

چقدر وصال تو شیرین است.مبادا منو از خودت برونی؟مبادا نخوای منو ببینی؟

خدایا میمیرم.خدایا نه...تو را به عظمتت نه...

منو از خودت نرون.بذار کنارت باشم.من بی تو میمیرم.

خدایا به عفوت محتاجم.خدایا به رحمتت محتاجم.

خدایا...خدای همیشه خوبم.بنده همیشه بدت منم.بدترین بنده.

خدایا...یار همیشه مهربونم.سنگ صبورم...عزیز خوبم...خدای عزیزم...

الان اون لحظه هست؟لحظه ای که سرم رو تو بغلت گرفتی؟

وای...کو لیاقت؟ولی دارم بوی عطرت رو میشنوم.دارم صدات رو میشنوم.

تو بزرگی تو رحیمی.تو عظیمی.تو کریمی .تو خدایی خدایی خدا...

من لایق مهمونی تو نبودم. لطفت منو تو خوبها جا داد.

من لایق نبودم.ولی جوابم نکردی.دلم رو نشکستی.

خدای عزیزم مهمون خوبی نبودم میدونم.آداب به جا نیاوردم. میدونم...

برازنده سفره کرمت نبودم میدونم.ولی دعوتم کردی.

اومدم.مثل خوبهای سر سفره ات نشستم.

تو دعوتم کردی تو خواستی بیام.حالا که اومدم.میخوای بذاری دست خالی برم؟

پس توشه راهم چی؟

تو رو به عظمتت دست خالی روونم نکن.نذار بی توشه راه برم.

من توان ندارم تو راه می مونم.تو مرداب زندگی غرق میشم.

نذار غرق شم.نذار در راه بمونم.نذار دست خالی برم مولا...

روز عید همه با دست پر از نماز برمیگردند.نذار آبروم جلوی فرشته هات بره

نذار من با حسرت بقیه رو نگاه کنم.

هر کس مناجاتی با خداش داره.زبون منم اینجوریه.امیدوارم جسارتی به درگاه

ملکوتیش نکرده باشم.

امیدوارم نماز و روزه همه مقبول درگاه حق باشه.امیدوارم دست خالی از این

مهمونی برنگردیم.امیدوارم فقط یه نگاه زندگی هامون رو اونجوری تغییر بده

که شرمنده بزرگی و رحمتش نمونیم.

برای هم دعا کنیم.آرزو دارم  خدا فرصت تجربه ماه رمضان بعدی رو

به همه ما عطا کنه. واین ماه رمضان را آخرین ماه رمضان عمر ما قرار نده.

شادی و سلامتی همه رو از درگاه معبود بی همتا آرزومندم.

التماس دعا

 



| *| نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387 و ساعت 5:21 توسط شادی |

نجار...

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:« من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»
برادر بزرگ تر جواب داد: « بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:« نه، چیزی لازم ندارم.»
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.

کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:« مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت:« دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم. »


| *| نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت 11:54 توسط شادی |

پر کشیدن عاشقانه ات مبارک مولا...

و آنچنان هراسان زمین خاکی را با همه نامردی ها ترک گفتی که بیگمان

هر کس خواهد فهمید پر کشیدنت چه عاشقانه بود...

چشم را با اشتیاقی عظیم بر نامردمان بستی...

چرا مفهوم نگاه آخرت را هیچ کس نفهمید؟چرا هرگز تو را آنگونه که هستی

باور نخواهیم کرد؟

امشب عاشقانه دعوت معبود را لبیک گفتی مولای نور.

و چه وصالی شیرین تر از این؟

و خدایت چه با شور برایت آغوش گشوده بود.امانتش را از زمین پس می گرفت.

گوهری که زمین و زمینان لایق وجود بی نظیرش نبودند.

و امشب باز در احیایی دیگر همه چشمها خیس مصیبت تو شد.

ولی آیا فردا کسی به یاد خواهد آورد چرا علی اول مظلوم عالم بود؟

چرا همه ما ابن ملجم شده ایم و علی را فرق می شکافیم؟

ما دیگر چرا؟مایی که ادعای شیعه بودن داریم.

مگر فرق شکافتن فقط با ضرب شمشیر است؟

نه خداگواهه آنگونه که ما دلش را خون کردیم هیچ کس نکرد.

آنگونه که ما ظلم کردیم هیچ کس نکرد...

بیگانه اگر میشکند حرفی نیست...

اره همه امشب علی علی کردیم ولی افسوس که فردا برای مال دنیا هزارها بار

علی را به دروغ قسم خواهیم خورد.

افسوس که فردا همین فردا ما زخم این شمشیر را تازه خواهیم کرد.

عشق علی فقط تو سر و سینه زدن نیست.خواستن علی فقط شب زنده داری

نیست.

اگر فردا شد و بازم علی یادت اومد اون درسته.

اگر فقط یه کم  حرمت حرفش رو نگه داشتی اون درسته.

وگرنه مولا چه نیازی به گریه و شیون کورکورانه من و تو داره؟

کاش نذاریم علی مظلوم بمونه...ای کاش...

مهم نیست امشب رو تا صبح احیا بگیریم.مهم اینه که دیگه از امشب تا اخر

زندگی بیدار باشیم و به خواب غفلت نریم...

 



| *| نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387 و ساعت 5:33 توسط شادی |