تبليغاتX
کلبه شادی

...زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است...

     Shady

         BLOGFA.COM  

     Powered by  MyPagerank.Net

وضعیت در یاهو

شعر و غزل نمیتونه وصفت کنه...

واژه ها در برابر عشقت چه ناتوانند نازنینم.

جمله ها به نهایت می رسند در توصیف نجابت تو.

و من بهت زده تر از همیشه به دورنمای تو می نگرم.

زمان و مکان تسلیم وفای تو شد.

تصویر نگاهت را هر روز مرور میکنم،تو هر روز تازه تر از قبلی برای دل من.

هر زمان مشتاق نگاهت می شوم چشمانم را میبندم.جسم کجا لایق توست؟

با چشم جسم نمیتوان تو را دید.فراتر از هر نگاهی.

چشم ها را باید بست تا باید تو را با چشم دل دید.

کیست که بداند چه می گویی؟

چه کسی می تواند تو را بفهمد؟

ای فراتر از نگاه من ؛ ای مهربان تر از مهربانیم؛ ای نجیب تر از نجابتم.

ای عاشق تر از من ؛

تو را با کدامین واژه توصیف کنم؟تو را چگونه بسرایم؟

با کدامین قلم نقش تو را تصویر کنم؟

با کدامین حنجره اسم قشنگت را صدا کنم؟

ای نهایت آرزوی من؛ ای سرچشمه نگاه من

دوستت دارم. 

 

 



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت 9:20 توسط شادی |

لذت زندگی...

سلام

روز همگی بخیر و شادی.

امروز یه روزی هست مثل همه روزهای دیگه.

با یک تفاوت.اینکه امروز یک روز دیگه به عمر قشنگت اضافه شده.

روز قشنگی هست.

یک پاییز آروم و زیبا.فصل شکیل و زیبایی هست پاییز!

خیلی زیبا.برگها لباس های قشنگی به تن دارند.

جالبه انگار برگها برای سفر آماده میشن.شادترین رنگ رو بر تن کردند.

نارنجی و قرمز و زرد.

آسمون گاهی ابری هست و گاهی آبی و صاف.

گاهی صدای باد دل رو نوازش میده و گاهی صدای غرش ابر!

هر چی به طبیعت خدا نگاه میکنم زندگی رو قشنگتر و لذت بخش تر میبینم.

عجب فصلی هست پاییز.این همه رنگ!این همه زیبایی!

واقعا که سر انگشت خداست که طبیعتش رو اینجوری دلربا کرده.

از همه رنگ ها قشنگتر میدونی چی هست؟

رنگ نارنجی اون خرمالوهای نازی که روی شاخه ها خودنمایی میکنند.

به که چه شکل و چه رنگی دارند.

بهش دقت کردی چه میوه زیبایی هست؟چه رنگ شادی داره؟

به خدا اگر یه کم به طبیعت خدا چشم بدوزی و یه کم به قدرتش فکر کنی

از صد سال عبادت بهتر هست و بیشتر تو رو به خدا نزدیک میکنه.

همه غم هات یادت میره.فقط یک ساعت رو بشین و فقط به طبیعت

خدا نگاه کن.ببین با چه ظرافتی طراحی شده و خلق شده.

الحق که فبتارک الله احسن الخالقین!

کاش از امروز یه کم بیشتر چشمامون رو باز کنیم و دنیا رو با دید

دیگه ای نگاه کنیم.به خدا یکبار بیشتر دنیا رو بهمون نمیدن.

حیف نیست بریم بدون اینکه این همه زیبایی رو دیده باشیم؟

حیف نیست بریم و از این همه ذوق و سلیقه و زیبایی لذت نبرده باشیم؟



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 9:41 توسط شادی |

ای راهب کلیسا کمتر بزن به ناقوس خاموش کن صدا را نقاره میزند طوس

  میلاد امام رضا رو به همه دوستان گلم تبریک میگم.

امیدوارم همیشه سایه سبزش بالای سرمون باشه و قدر مهربونی هاش رو بدونیم.



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 و ساعت 8:35 توسط شادی |

وای اگر باران ببارد...

بوی خاک نمناک...آسمان ابری.

و زمینی که تشنه محبّت آسمان است.و آسمان سرشار از شوق بخشش؛

صدها دست به آسمان بلند؛ نگاه تشنه گیاه و عطش ماهی ها؛

و خدایی که دلش میخواهد دستهای بلند شده به عرشش را کوتاه نکند.

و آنطرف تر...

مادری بی سرپناه با کودکی در آغوش.نه جایی که در آن بیاساید؛

و نه گرمی محبتی که دستان کودکش را با آن گرم کند.

وای اگر باران ببارد...

چشمان خیس زن موازی با نگاه آسمان...

وای اگر باران ببارد...

آسمان دلش میگیرد...خدا بغض میکند...ابرها رخ می پوشانند...

خورشید قهر می کند...

باران روی باریدن ندارد...وای اگر ببارم و کودک نحیفش را خیس کنم؛؟

چشمان زن بارانی ایست از ترس اینکه مبادا باران ببارد و هیچ سقفی

من و کودکم راپناه ندهد.

باران: نترس من نخواهم بارید...ابر:من بغض فرو خواهم خورد و هرگز اشک

بر سرت نخواهم ریخت.

خدا:ای دستان رو به آسمان که برای لذت و سود خود باران طلب می کنید.

آیا نگاه خیس آن مادر بی پناه را دیده اید؟

آیا طعم بی پناهی در سرما و باران را چشیده اید؟

آیا کودک نحیف خود را در چنگ سرما و مرگ دیده اید؟

چگونه از من باران طلب میکنید وقتی حتی حاضر نیستید به این چشم های

خیس نگاه کنید؟

ما نماز بارون میخونیم اما نگاه خدا به اون بی پناهی هست که اگر بارون بیاد

همه هستیش به باد میره.

ما طلب بارون میکنیم ولی خدا نگاش به اون کودکی هست که چکمه هاش

سوراخه و اگر بارون بیاد پاهای کوچکش از سرما یخ میزنه.

زمستون داره میاد...

آیا به فکرتون رسیده اونی که لباس گرم نداره چی به سرش میاد؟

آیا وقتی تو بهترین بوتیک ها سر رنگ پالتو و مدلش اخم هات رو تو هم میکشی؛

یادت میاد که یکی محتاج یه لباس گرمه؟هر چند زشت و کهنه.

زمستون داره میاد ولی فراموش نکن این روزهای سختی مال همه هست

 اگر تو روز راحتی محتاج ها رو فراموش کنی.

تو محتاج تری که ببخشی و فردای خود را بیمه کنی.مطمئن باش.



| *| نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 و ساعت 5:7 توسط شادی |

روز دانش آموز رو به همه تبریک میگم...

 
یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد ، مرده دلای آدماش

دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه
یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما


یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد، مرده دلهای آدماش
دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟
یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
 


| *| نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 12:30 توسط شادی |

بارون...

سلام

چه روز قشنگی ایست امروز.

یک روز بیرنگ و شفاف.آنقدر شفاف که میشود فردا را در آیینه نگاهش دید.

امروز صبح وقتی چشم هایت را گشودی هیچ فهمیدی دنیا به تو سلام میکند؟

 صدایش نمناک بود به نمناکی قطره های باران...

امروز تا چشم باز کردم نگاهم با نگاه خیس باران گره خورد.

به چه طراوتی...چه عطر دل انگیزی.

موسیقی زیبایی می سراید باران با شیشه پنجره ام.

دلم را نوازش میدهد.

نا خودآگاه با صدایی بلند تر از سکوت فریاد زدم:

آه باران...باران...

قطره های باران با چه اشتیاقی بر زمین خشک فرود می آمدند.

تو گویی زمین بیشتر مشتاق درآغوش کشیدنش بود

 یا باران مشتاق تر به زمین؟

اشتیاق نگاهش عاشق ترم کرد.

به امید آنکه باران عشق کویر دلهایمان را گلستان کند.



| *| نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387 و ساعت 4:15 توسط شادی |

فدای همه مادرهای دنیا...

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:« می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید؛ اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟» خداوند پاسخ داد از میان تعداد زیادی از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام.او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد. »

اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.
-اما اینجا در بهشت من کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد:« فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. »
کودک ادامه داد من چگونه میتوانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آن ها را نمی دانم؟ »
خداوند او را نوازش کرد و گفت:« فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.»
کودک با ناراحتی گفت:« وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟ »
اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت:« فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی. »
کودک سرش را برگرداند و پرسید:«  شنیده ام در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ »
- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد:« اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود. »
خداوند لبخند زد و گفت:« فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت؛اگر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود. »
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:« خدایا اگر من باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوئید. »
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:« نام فرشته ات اهمیت ندارد.براحتی می توانی او را مادر صدا کنی. »



| *| نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387 و ساعت 7:52 توسط شادی |