تبليغاتX
کلبه شادی

...زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است...

     Shady

         BLOGFA.COM  

     Powered by  MyPagerank.Net

وضعیت در یاهو

حتی طولانی ترین شب نیز به خورشید می رسد . . .

سلام به دوستان گل و عزیزم

امشب شب یلداست.بلندترین شب سال؛دنیایی داریم ما ایرونی ها

هر چیزی رو بهونه میکنیم برای با هم بودن.این خیلی قشنگه و ارزشمند.

امشب هم یکی از اون بهونه هاست.خیلی امشب رو دوستش دارم.

اخه سرمای زمستون رو با گرمای نفس های عزیزهام بهار میبینم.

هر شهر و یه رسم...ولی همش قشنگه و قابل احترام.

قشنگترینش همین دور هم بودن هستش.اصلا لذتش به همینه.

ای کاش هیچ کس امشب از عزیزش دور نباشه.خیلی سخته ها.

تا نچشی نمیدونی.ولی عشق زمان و مکان نمیشناسه.

عشق تنها چیزی هست که زمان و مکان رو مغلوب میکنه.این خاصیت عشقه.

اره کلی خوراکی های رنگارنگ:هندوانه رنگ پریده شب یلدا.

آجیل های خوشمزه.اون انار سرخ و خوشرنگ.اون شامی که دیگه جا نداری حتی یک

قاشق ازش بخوری.اخه از صبح اینقدر خوراکی آماده میکنی انگار میگن بلندتری شب

سال این شب قراره یک شب قطبی باشه

اون خنده های بلند بلند.هوا خیلی سرده ولی دلها خیلی گرم.

و از همه لطیف تر اون دیوان قشنگ حافظ.تفالی به خواجه شیراز.

و جالب اینجاست که با یک تفال جواب همه رو یکجا میده.

به هر حال نمیخوام شادی هاتون رو خراب کنم ولی نمیدونم چرا هر زمان میخوام

شاد باشم یادم میاد به اونی که نمیتونه شادی کنه.دلم میگیره.

فقط یه کار از دستم بر میاد و اون اینکه از خدا بخوام به همه سرپناه گرم بده

سلامتی و شادی بده.هیچ پدری رو شرمنده خانوادش نکنه.

هیچ دلی امشب غم نداشته باشه.با همه وجودم یک دنیا شادی رو

برای همه شما آرزو میکنم.

شب قشنگی داشته باشید.

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که

یک دقیقه بیشتر با هم بودن را

باید جشن گرفت

یلدایتان مبارک.

اینم تفال به خواجه شیراز: 

 



| *| نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387 و ساعت 11:46 توسط شادی |

عيد سعيد غديرخم، عيد امامت و ولايت بر تمامي مسلمين مباركباد.

 

نماز بی ولای او عبادتیست بی وضو

بـه منکر علی بگو نماز خود قضا کنـد!

Purple Orchids - Loves Sweet Dream Orchids Flower Arrangement«ان یوم غدیر خم بین الفطر و الاضحى و الجمعه كالقمر بین الكواكب...»؛

روزعید غدیر خم در میان سه عید فطر و قربان و جمعه، مانند درخشندگى ماه در

میان ‏ستارگان است.

 

عيد غدير: روز برسرير پادشاهي مُلْك و مَلِك

نشستن امير لبخند وعشق علي (ع)

 بر همه شما مبارك باد.



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 6:17 توسط شادی |

گاهی فقط یک بیت ؛ فقط یک بیت همه حرف دلت رو یکجا بیان میکنه...

ماه من پرده از آن چهره زیبا بردار

تا فلک لاف نیاید که چه ماهی دارد


=============================

خدا هم عاشقه!


هر آنکه که مرا بخواهد، مرا می يابد و هر آنکه مرا بيابد، می شناسدم،هر آنکه مرا

شناخت دوستم دارد ، هرآنکه

مرا دوست بدارد به من عشق می ورزد ، هر آنکه به من عشق بورزد عاشقش می

شوم ، هر آنکه عاشق او

شدم ، او را می کشم ، و هر آنکه را من بکشم خونبهايش با من است و من خود

خونبهای او هستم !


***********************************

-- آره ، خدای واقعی خدائیه که بنده رو با صد هزار جلوه ای که داره به سمت خود می کشونه و اونو

عاشق


خودش می کنه ، خداوند خودش هم عاشقه، عاشق بندگان خودشه. اما صد افسوس که عده ای

بجای تصور


کردن اين چهره از خدا ، چهره ای بسيار خشن ازش می سازن که گويی منتظره تا از بنده خودش

خطائی ببينه


تا به بدترين صورت اونو مورد شکنجه قرار بده. مگه عاشق اينطوریه؟


حديث قدسي

و اما قول عاشق به معشوقانش
   
هیچکس نمی تواند به عقب برگردد و شروع جدیدی داشته باشد.

هرکس می تواند از حالا شروع کند تا پایان جدیدی بسازد.

خداوند قول روز بدون درد ، خنده بدون غم ، آفتاب بدون باران را نداد ، اما توانِ برای آن روز ، نوازش برای گریه و نور

 برای راه را بشارت داده

 
 


| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 و ساعت 19:0 توسط شادی |

داستان واقعی...

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست.

البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استو دارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.

امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. "رضایت کامل".

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش "زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.

بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است !

همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید... وجود فرشته ها را باور داشته

باشید

و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت...



| *| نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387 و ساعت 5:23 توسط شادی |

عاشقان عیدتان مبارکباد...

هلال عيد مي‌بيني و من پيوسته ابرويت‌

مبارك باد بر تو عيد و بر من ديدن رويت‌

حلول عید سعید قربان را به همه دوستان عزیزم

تبریک و تهنیت عرض میکنم.خصوص به عزیزترینم:عزیز مهربونم عیدت مبارک هر چند

حرف من همون بیت شعر بالاست:

مبارك باد بر تو عيد و بر من ديدن رويت‌

همیشه و در همه حال دوستت دارم همه باور من؛ همه ایمان من

همیشه با من بمان که بودنم با تو معنا میگرد.!

 

مترس از جانفشانی گر طریق عشق می جویی

چو اسماعیل باید سرنهادن روز قربانی

خوش به حال اونهایی که امروز از نو شروع می کنند!

 

 



| *| نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 و ساعت 0:50 توسط شادی |

واسه قلب عاشقم تو همون بهونه ای...

غرقم در بیکران نجابت نگاه تو؛

غرقم در ارتعاش ملکوتی صدای تو؛

هر شب چشم که برهم می نهم تصویر صداقت تو را نظاره میکنم؛

و هر روز دیده که می گشایم بوی وفای تو را استشمام میکنم؛

روح ملکوتی من از نفس به من نزدیک تری؛

همان حرف همیشگی...کدام واژه میتواند عشق به تو را معنا کند؟

گاهی سکوت حرفهایی میزند که با صدها فریاد نمی توان بیانش کرد،

دل من نگفته های تو را می شنود.ننوشته های تو را می خواند.

دل من نگاه تو را لمس میکند؛و نگاه من دل تو را نوازش...

همه باور منی...همه باور من...



| *| نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387 و ساعت 13:51 توسط شادی |

فراموش شدگان...

سلامخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

دقیق یک ماه پیش بود.روز جمعه.یکی از آشناها میخواست بره عیادتش.

به من گفت:شما چی؟نمیخوای بری دیدن بی بی؟گفتم اره فکر کنم فردا عصر بتونم

برم.گذشت و فردا شد.همون عصری که قرار بود برم.

به کل فراموش کردم که کجا میخواستم برم.رفتیم بیرون و خرید کردم.

کلی چیزهای رنگارنگ.فردای دیگر....باز هم تفریح و خرید...

و یک ماه گذشت هر روز عصرش رو آزاد بودم.ظهر که میشد فکر میکردم عصر رو

چطوری بگذرونم.یا با تفریح یا مهمونی یا خرید یا.....گذشت.غافل از اینکه...

دوباره اون آشنا رو دیدم.گفت رفتی دیدن بی بی؟گفتم نه هنوز موفق نشدم.

گفت وای...گفتم چی شده مگه؟گفت اخه من به بی بی گفتم تو میای.!

چشم انتظاره...

همه دنیا روی سرم خراب شد.از سهل انگاری خودم حالم به هم خورد.خواستم

 اعتراض کنم که چرا گفتی.دیدم خودم گفته بودم بهش.

بی بی مادربزرگ من نیست.ولی یه بزرگتره.یکی که روزی مثل من و تو جوون بوده

خوشکل بوده شاداب بوده.زور و بنیه داشته.مثل من و تو راه میرفته.

حالا ۵ ماهه بی بی دیگه نمیتونه راه بره.گوشه خونه پسرش تو یه اتاق کوچیک

زندگی میکنه.همش نگاش به در هست یکی از در بیاد تو.خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

دیروز که فهمیدم منتظرم هست رفتم به دیدنش.بی بی رو از اتاقش به سالن آوردند.

تا من و دید فقط نیم ساعت تمام لرزید و گریه کرد.خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

همش بغلم میکرد و میگفت:یک ماهه چشم به راهم بیای.گفتم نکنه بمیرم و

نبینمت.هر چی میخواستم آرومش کنم اینقدر دلش پر بود که اشک امونش نمیداد.

از دردهاش میگفت؛از تنهایی هاش؛از اینکه دیگه زمین گیر شده.

اشک امون من رو هم بریده بود ولی چه سود.اون روزی که هر عصر برای تفریح

بیرون می رفتم هم فکر این فراموش شده مهربون بودم؟خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

پسرش میگفت:این یک ماهه هر روز مختصر پس اندازش رو میده به بچه ها میگه برید

از پول خودم میوه و شیرینی بخرید من مهمون دارمخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

هر روز در اتاقش رو باز می ذاره تا از در بیای...

همه غم عالم ریخت تو دلم...اخه چرا من اینقدر دیر اومد؟

چرا اون آشنا بدون اینکه از من اجازه بگیره به این پیرزن قول داده؟

چرا همه چیز یادمون رفته؟چرا فکر نمیکنیم پیری رو همه باید تجریه کنیم؟

بغلش کردم بوسیدش نوازشش کردم به درد دلش گوش دادم.

ولی شما بگید آیا جبران یک ساعت انتظار کشنده اون میشه؟

آدمی چشم به راهم بود که زمین گیر شده و نمی تونه از جاش بلند شه.

تو گریه هاش بهم میگفت:اگر پا داشتم خودم میومدمخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

خدا منو بخشه.هرچند نا خواسته بود.ولی این توجیهی برای کار من نیست.

 



| *| نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387 و ساعت 6:12 توسط شادی |

وبلاگ های برتر...

 
دیگران را ببخش نه به خاطر آنکه آنها سزاوار

بخشش هستن بلکه به خاطر آنکه تو سزاوار

آرامش هستی ...
=========================
 
سلام

روز قشنگی رو براتون آرزو میکنم.

اقدام بلاگفا برای انتخاب وبلاگهای برتر به عقیده من کار جالبی هست بشرطيكه

قضاوتها و انتخاب های ما واقعا آگاهانه و عادلانه باشه.

این اقدام رو یکی از طراحان قالب هم انجام داده بود.هر وبلاگی از قالب های

این گروه طراحی استفاده کرده بود در این نظر سنجی شرکت داده میشد.

من وقتی به نتیجه این نظر سنجی سر زدم و وبلاگ های برتر رو دیدم

نتیجه برام زیاد جالب توجه نبود.

به هر حال امیدوارم این اقدام از طرف بلاگفا نتیجه مطلوب تری داشته باشه.

تا اینجای کار که وبلاگ های انتخاب شده وبلاگهای مفید و خوبی بودند.

در همین جا به همه دوستانی که وبلاگ اونها به عنوان وبلاگ برتر در محدوده

تخصصی خودشون انتخاب میشه تبریک میگم.

امیدوارم همیشه تو همه کارها موفق و شاد باشید



| *| نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387 و ساعت 11:22 توسط شادی |

آه باران باران...

امروز دلم میخواد آسمون رو تنگ در آغوش بگیرم.

نگاه کن به آسمون...

فرشته ها رو میبینی؟

هر کدوم یه قطره بارون رو تو بغل گرفتند و میخوان به ما هدیه کنند.

وای خدای خوبم چطور قدردان این همه خوبی باشم؟

دوستت دارم آسمون.دوستت دارم خدای قشنگم...دوستت دارم بارون...

کاش امروز منم به بی رنگی باورن بشم.زلال زلال تا انعکاس عشقت رو تو

چشام بشه دید.

کاش مثل یه قطره بارون تو دریای دلت غرق بشم.گم بشم.

تا دیگه هیچ کس نشونی از من پیدا نکنه.

کاش...

عشق خدایی من...روح آسمونی من...زلال تر از بارونی این رو خدا می دونه...

همیشه دوستت دارم...



| *| نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387 و ساعت 11:24 توسط شادی |

پناهنده به خدا در امان است...

خدایا

پروردگار رئوف و صبور من،

خدای مهربان و با شکوهم،

تنها تو از احوال بندگانت آگاهی.تنها تویی که اسرار وجود بندگانت را می دانی و

میخوانی.

هر زمان به زمین می نگرم و به آدم هایی که با چنگال هایی چون گرگ همدیگر

را می درند به تو پناه می برم.

هر زمان اسیران در فقر و تنگدستی را می نگرم به تو پناه می برم.

هر زمان مریضان ملتمس به پزشکان را میبینم به تو پناه می برم.

هر زمان خواب زدگان مغرور را میبین به تو پناه میبرم.

هر زمان دلهای پر از کینه و عداوت را میبینم به تو پناه میبرم.

هر زمان میبینم آسوده در مورد هر کس قضاوت می کنند و حکم صادر کرده و آبرویش

را به دار می آویزند به تو پناه می برم.

هر زمان تهمتی بر پیشانی انسانی نقش می بندد به تو پناه می برم.

گاه از خودم می پرسم چه شده که ادعای خدایی می کنند انسان ها؟

چه شده که حکم خدا را با امضای جعلی به اجرا می گذارند؟

چه شده که دیگر هراسی از هیچ گناه و معصیتی ندارند؟

چه شده که علنی و بی هیچ ترس در مورد هم قضاوت می کنند و این قضاوت را به

خورد فکر و ذهن همدیگر می دهند ؟

خدایا من از شر همه ناپاکی های دنیا به تو پناه می برم.

از نفرت همه سیاه دلان به تو پناه می برم.

از کینه همه کینه ورزان به تو پناه می برم.

خدایا من از شر همه انسان نماها به تو پناه می برم.

خدایا من از این دنیا به تو پناه می برم. از خودم به تو پناه می برم.

از همه غفلت ها و نادانی ها به تو پناه می برم.

پروردگارم پناهنده به تو در امان است.من امروز یکبار دیگر به تو پناه می برم.

من و همه عزیزانم را در پناه خود بگیر.و از شر بدخواهان در امان بدار.

مگذار شر بدخواهان دلهایمان را تیره کند.

خدایا من دلم را و عشق و احساسم را و همه کسانی را که به خاطر وجودشان

زنده هستم و نفس میکشیم را به تو می سپارم.

پروردگارم من و نفس هایم را از شر همه بدی ها این دنیا در امان بدار.



| *| نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387 و ساعت 15:26 توسط شادی |

میگذره...

سلام

میدونی کلمه ای که به زبون آوردنش باعث میشه راحت تر سختی ها زندگی رو

تحمل کنی چی هست؟

میگذره...

آره...میگذرد...چون می گذرد غمی نیست.

وقتی زندگی اونقدر بهت فشار میاره که راه فراری برات باقی نمیذاره وقتی با دید

 گستره تر زندگی رو از دور نگاه میکنی ناخودآگاه این گذر به ظاهر آهسته رو

با همه وجودت حس میکنی.و چون باور میکنی که این لحظات سخت خواهد گذشت

پس راحت تر سختی ها رو تحمل خواهی کرد.

جدی قشنگی دنیا به همین گذرا بودنش هست.فکر کن اگر قرار بود همیشه

تو این دنیا باشیم و همیشه به همین منوال زندگی بگذرونیم چقدر کسل کننده بود.

پس حالا که قراره بگذره و تموم شه.پس چرا غم؟چرا غصه؟

بهتر نیست هر زمان که غمی اومد تو دلامون فقط بگیم:

چون می گذرد غمی نیست.

به خدا میگذره. شاد باشی میگذره ،غمگین هم باشی میگذره.

هر روز صبح مثل همیشه ماه که همیشه شب کار هست شیفتش رو با خورشید

عوض میکنه.انوار طلایی خورشید خواب رو از چشم زمین می دزده.

هر روز صبح زندگی زنده میشه و نفس میکشه.حالا میخواد من و تو با غم روز رو

شروع کنیم یا با شادی.به هر حال زندگی در گذر است.

وقتی فکر میکنم که زندگی مثل حبابی هست روی آب ؛ خندم میگیره از آدم هایی

که اینطور سرکش میخوان همه رو تحت فرمان خودشون در بیارن.

غرور ؛ منیت ؛ حرص ؛ دشمنی ؛ کینه؛ و...

اخه برای چی؟برای کی؟تا کی؟

میبینی فردا شد و وقتی چشم باز کردی و بلند شدی.جسمت رو بی جان روی

زمین میبینی.وای خودت باورت نمیشه که مردی دیگه نفس نمیکشی.

امان اگر اون زمان حتی یک نفر فقط یک نفر بگه:خوب شد که مرد.راحت شدم.

چرا سایه نباشیم تا تو خنکای اون یکی آروم بگیره؟

چرا هوا نباشیم که تو پاکی اون یکی نفس تازه کنه؟

چرا کوه نباشیم که یکی بهمون تکیه کنه؟

وقتی داری تو اوج جوونی و قدرت قدم بر میداری آیا دقت میکنی کسی رو زیر

پای قدرت و غرورت له نکنی؟

میدونی اگر یکی زیر چکمه های فولادی غرورت له شد دیگه هرگز بوی خدا رو

حس نمیکنی؟

پس وقتی با همه قدرت به جلو میری فقط یک نگاه به پشت سرت بنداز

مبادا حرکت تو پایی رو شکسته باشه.مبادا نگاه تو چشمی رو خیس کرده باشه.

مبادا دلی رو شکسته باشی.

به خدا شوخی نیست.دل حریم خداست.فکر نکن میتونی رو دلهای شکسته

قصر طلایی خوشبختی بسازی؛ نه محاله...

امان از دل که اگر شکست دنیا در مقابلش زانو میزنه.

پس فقط یه کم بیشتر از قبل چشات رو باز کن.مبادا دلی بشکنه...

 



| *| نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387 و ساعت 10:13 توسط شادی |