تبليغاتX
کلبه شادی

...زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است...

     Shady

         BLOGFA.COM  

     Powered by  MyPagerank.Net

وضعیت در یاهو

چشم انتظارم...

 

امشب دلــم از آمـــدنت سرشار است

فانوس به دست کوچـــه ی دیدار است

آنگــــونه تو را در انتظــــــارم که

اگـــــر

این چشم بخوابد آن یکی بیــدار است

 



| *| نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387 و ساعت 18:53 توسط شادی |

دل تنگم...

سلام

چه سکوت عجیبی هست.انگار هیچ کس تو دنیا نیست حرفی بزنه.

چقدر احساس تنهایی میکنم.میخوام بنویسم ولی قلمم راه نمیره رو کاغذ...

یه جوریه همه جا...خیلی دلتنگم.شادی هم میتونه دلتنگ باشه مگه نه؟

آره...یه سکوت عجیب همه وجودم رو گرفته...

نمیدونم چند ساعت دیگه تاب بیارم از این سکوت اصلا نمیدونم...

کاش زودتر تموم بشه...

دلم تنگ شده خیلی خیلی خیلی...

وای باورم نمیشد بقیه هم عین من باشند و اینجوری بیتابی کنند...

هیچی نمیتونم بگم الان فقط اینکه:

مسافرم سفرت خوش.سلامت و شاد برگرد...



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 و ساعت 17:19 توسط شادی |

سفر خوش آسمونی ترین نگاه من...

زمان و مکان تسلیم قدرت خداست...

دلها همه در دست اوست...

اگر باور کنی خدایت لحظه لحظه با توست وجودش وجودت را سیراب میکند...

و باورت کردم مولای مهربانم و باور کردم که با منی هر لحظه و هر روز...

زمان و مکان تسلیم ماست تا زمانی که تکیه بر خدا؛ سر به آسمان ؛دل به او

سپرده ایم...

نازنین عزیز من تو امانتی از خدا به دست من و من تو را چون امانتی به خود خدا

سپرده ام و خدای من خوب امانت داریست...

لحظه به لحظه با توست خدایی که لحظه به لحظه صدایش میکنم...

لحظه به لحظه با منی تویی که ثانیه های وجودم به تو بسته است...

فاصله ها مغلوبند و مغموم که هرگز نتوانستند مرا در خود جای دهند...

من کیلومتر ها را برای رسیدن به آسمان صفر کرده ام...

آسمانی ترین نگاه من به شانه هایت بنگر...فرشته ها را ببین که چگونه حافظ تواند.

به بالای سرت نگاه کن...خدا را ببین که چگونه رحمتش را بر سرت افکنده...

نازنین با وفای من سفرت بخیر.همیشه شاد و سلامت باش...

لحظه به لحظه چشم انتظار دیدن توام...



| *| نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 9:47 توسط شادی |

گوهر اشک عزای تو به هر کس ندهند...

فرا رسیدن عاشورای حسینی این روز سراسر غم و اندوه را به همه شیعیان
 
تسلیت می گویم.امروز عشق را سر می برند.وای بر ما که از این غم زنده ایم.
 
خیلی سنگینه غمش خیلی...
 
از خدا میخوام قدرت درک این واقعه عظیم رو به همه ما عنایت کنه.
 
ای یــاد تو در عالم ، آتـش زده بر جــان ها

هـرجـا ز فـراق تو چـاک اسـت گــریبان هـا

ای گــلشن دین سیراب با اشک محــبانت

از خون تو شد رنگین هر لاله به بستان ها

بســیار حکــایت ها گـــردیــده کـــهـن امـا

جـانسوز حدیث تو ، تـازه است به دوران ها

دردفـتر آزادی ، نــام تـو به خون ثبت است

شد ثـبت به هر دفـتر ، با خون تو عنوان ها

این سان که توجان دادی،درراه رضای حق

آدم به تــو می نـازد ، ای اشرف انسـان ها

قـــربانی اســـلامی بــا هـــمت مــردانــه

ای مفتخر از عــزمت هــمـواره مسلمان ها


| *| نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387 و ساعت 5:14 توسط شادی |

گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر این مهر بر که افکنم، آن دل کجا برم؟

فرا رسیدن تاسوعای حسینی را به همه شیعیان تسلیت میگوم.

 

خیلی این شعر به دلم میشینه.گاهی میشه که هیچ حرفی برای گفتن ندارم و امروز حالم اینجوریه.

وقتی میبینم خیلی راحت از کنار چنین واقعه ای عبور میکنیم وقتی میبینم خیلی ساده محرم رو

پشت سر میذاریم دلم به حال خودمون میسوزه.

سالها میاد و میره ما هنوز همون هستیم که بودیم.

یعنی اگر اون روز بودیم تحمل یک ثانیه این حادثه رو داشتیم؟؟؟

عجب صبری خدا دارد...

باز هم محرم آمد و باز هم خواهد رفت.ای کاش از خواب غفلت بیدار بشیم. ای کاش...

چرا بیخودی دم از مسلمونی میزنیم وقتی ما هم عین همون کوفیان شاهد جنایتی چنین

هولناک هستیم سکوت کرده ایم.

عجب محرمی شد محرم امسال...کربلایی به پاست و دنیا در سکوت...

اگر حسین می بود باز هم هیچ یاری نداشت هیچ؛ غریب تر از زمان خودش بود.

ای کاش کمتر ادعای مسلمانی میکردیم انوقت در وقت حادثه هم کمتر از خجالت آب می شدیم.

شمریم اگر روز ستم خاموشیم

خون است اگر آب خنک می نوشیم

آنسوی جهان کرب و بلایی بر پاست

ما هم دلمان خوش است مشکی پوشیم!!!!!!!

 

امیدوارم همه عزاداریهاتون مقبول درگاه حق باشه

به امید یه نگاه آقا...



| *| نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387 و ساعت 15:26 توسط شادی |

خاطره ها...

سلام

این روزها حالم یه جوری هست.خاطره های تلخ و شیرین از جلوی چشمم مثل

یک سریال تکراری عبور میکنه.

از طرفی دلم خیلی گرفته.یه غم سنگین؛خیلی سنگین.برای دلم این غم خیلی

بزرگه.دلم هوای گریه داره.نوحه سرایی ها گاهی اشکم رو در میاره و گاهی خشمم

رو.اخه بعضی هاشون یه چیزهایی میگن که به عقیده من حرمت شکنی هست.

نمیدونم انگار فراموش کردیم داریم برای کی عزاداری میکنیم.انگار همه چیز از یادمون

رفته.درست سه سال قبل بود.این روزها خیلی حالش بد بود.خیلی...

همش دنبال راهی بودم که امید رو تو دلش زنده کنم ولی خودش از حال خودش بهتر

خبر داشت.دلش بهش گفته بود آخرین محرمش هست.منم میدونستم به یقین

ولی نمیخواستم باور کنم.روز تاسوعا طبق معمول هر سال سفره داشتیم.

اینقدر بد حال بود که نتونست جلوی مهمون ها بلند بشه.عین رخش خوابیده بود

گوشه مبل.هر کی میدیدش دیگه زندگی براش بی معنا میشد.دیگ حلوا رو که

گذاشتیم.به روز بلندش کردم گفتم دایی پاشو وقتش هست ها.حالا هر چی بخوای

بهت میده.امروز تاسوعا هست آقا خیلی کم طاقته ازش بخواه شفات بده.

ولی من تو دلش نبودم و نفهمیدم چی از آقا خواست.فقط دیدم قدش رو خم کرد روی

دیگ و گفت آقا خسته شدم.خسته شدم نجاتم بده.بلند بلند گریه کرد.همه باهاش

گریه کردیم چنان اشکهاش دلم رو سوزوند که ممکن نیست هرگز جاش خوب شه.

تا عصر حالش همینطوری بود همش میگفت از مرگ نمیترسم ولی برای حسین زهرا

هیچ کاری نکردم.گفتم کردی گفت حالا چی که نمیتونم حتی رو پاهام وایسم و براش

عزاداری کنم.فردا گفتم با خودم ببرمش هیات تا بتونه برای آقاش عزاداری کنه.

کمکش کردم لباس پوشید تنش خیلی داغ بود داشت تو تب میسوخت.

به هیات که رسیدیم دستش رو گرفتند و رفت داخل.مراسم که تموم شد و اومد دیدم

گریه کرده میگه نتونستم ایستاده سینه بزنم.نشستم.گفتم آقا حالت رو میدونه.

خیلی داغ بود.رنگش زرد زرد.نمیتونست بی کمک راه بره.

عصر عاشورا چنان تبش زیاد شد که قفسه سینش میرفت و می آمد.

دیگه تا بلند میشد می افتاد.از بیمارستان خسته بود ولی اینقدر حالش بد بود که

خودش خواست ببریمش بیمارستان.دیگه علی من از اون روز حرف نزد نخندید راه

نرفت.دیگه عزیز من وقتی برگشت خونه فقط دو روز مهمونمون بود.

برای همیشه پر کشید.رفت پیش مولایی که همیشه عزادارش بود.

حالا سه سال گذشته دلم هوات رو کرده دایی...دلم هوای دستهای گرمت رو کرده

دلم هوای سینه مردونت رو کرده.دیگه نیستی سرم رو بغل کنی.دیگه نیستی...

اخ دیگه نیستی چشم بهت بدوزم سنگ صبورم.خیلی دلم برات تنگه.خیلی...

از تو برام یه پیرهن مونده و خاطره هات...کاش یه بار دیگه صدات رو میشنیدم

کاش بازم صدام میکردی.دلم برات تنگه علی من دلم برات تنگه عزیزم.

یک سال نشد بود خدا بهم یه علی دیگه داد یه سالار دیگه یه امید دیگه یکی که جای

همه رو برام پر کرد.همه امیدم شد همه زندگیم شد.همه دارو ندارم.درست نرسیده

عاشورا باز تاریخ داشت برام تکرار میشد.باز همون بیماری لعنتی...

وای باز من؟؟؟ خدایا مگه میشه؟؟؟دو سال پست سر هم؟؟؟وای مگه صبرم چقدره

ولی اینبار دلم یه چیز دیگه میگفت.بهش گفتم عزیزم نترس تا پای جونم از خدا شفات

رو میگیرم.نمیذارم اینبار نمیذارم.گفتم اینبار دنیا رو زیر رو رو میکنم دیگه حق من

نیست دیگه طاقت ندارم دیگه نباید نه نه نه...

و گرفتم...محرم اون سال خدا عزیزم رو بهم برگردوند همون دیگ همون غذا همون روز

اون سال بهش گفتم خدایا یا به من هم بده این بیماری رو یا عزیزم رو شفا بده.

با همه وجود از خدا خواستم بدون هیچ ترسی که همه دردش رو به من حواله کنه.

آماده بودم جونم رو خالصانه تقدیمش کنم.همه وجود دعا شدم همه وقت مخلصانه

التماسش کردم.یک نفس ازش خواستم و خدا هم منت سرم گذاشت و عزیزم رو

بهم برگردوند.از اون روز یک سال می گذره.

حالا محرم که میشه خاطره ها تکرار میشه و من شاکر از خدا که اگر اون عزیزم رو

برد به جاش بهم عزیزی رو داد که همه دنیام رو پر کرد.

عزیز خوبم حالا میای و خودت این مطلب رو میخونی.نمیخوام خاطره های تلخ رو به

یاد بیاری میخوام لحظه ای که جواب آزمایش رو گرفتی و هیچ اثری از بیماری توی

بدنت نبود رو به یاد بیاری.اون اشک ها اون لرزیدن ها اون خندیدن ها...

یادته اون روز؟یادته چه حالی داشتیم؟؟؟

حالا هم از همون آقای دلشکسته از همون مولای مهربونم میخوام همیشه تو

عزیزم رو برام سالم نگه داره.ازش میخوام هرگز سایه سبزت رو ازم نگیره.

ازش میخوام تا نفس میکشم صدای نفس هات آرومم کنه.

عزیز خوبم خدا رو به خاطر داشتنت شاکرم.خدا نعمت وجودت رو هرگز ازم نگیره.

فرشته آسمونی من چی از این بالاتر و والاتر که با هم میخندیم و با هم گریه میکنیم

با هم درد میکشیم و با هم میمیریم با هم زندگی میکنیم.

با همه وجود خدای خوبم رو سپاس میگم و بهش میگم قدر دان نعمتی که بهم دادی

هستم هرگز از من نگیرش.هرگز.

همیشه سالم و شاد باش مهربونم همیشه باش تا باشم.

باز هم برای هزارمین بار میگویم:

عزیزترین عزیزم بی تو هرگز... 



| *| نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387 و ساعت 14:40 توسط شادی |

عجب صبری خدا دارد...

سلام

گاهی با خودم میگم کاش صبر ما بنده ها هم مثل صبر خدا زیاد بود.

ولی افسوس که نیست...

هر چی فکر میکنم نمیدونم چرا بعد از گذشت این همه سال باز هم باید همون

فرهنگ جبر و ظلم بر دنیا حاکم باشه.

زورمند چون قدرت داره پس باید ظلم کنه...اخه تا کی؟ برای چی؟به چه قیمت؟

هنوزم هر روز عاشورا داره تکرار میشه.هنوزم ...

خیلی نامردی هست یک عده انسان رو یک جاگیر بیاری ارتباطشون رو با همه دنیا

قطع کنی نذاری هیچ کس بهشون هیچ امکاناتی برسونه،بعد خودت با همه قوا از

نیروی هر چی ابر قدرت هست بهره ببری و با همه قدرتت بهش حمله کنی.

اخه اگر قرار به جنگ هست چرا نمی ذاری حریفت هم تجهیز بشه؟

این چه مفهومی داره الا جبر و زور...الا نامردی و حقارت...الا پستی و نفرت...

هر جا قصه جنگ هست مردها با همه امکانات تجهیز میشن و زن و بچه ها رو تو

خونه امن میذارند و میرن رو در رو مردونه میجنگند...اره یه عده هم کشته میشن

این اقتضای جنگ هست ولی آیا حرمت خانه ای هم باید بشکند؟

این چطور جنگی هست؟کو مرد؟این حیوان صفتان در لباس انسان تا کی به این

وحشی گری ادامه خواهند داد؟و تا کی این سکوت مرگبار ادامه دارد؟

لعنت به این سکوت...لعنت به این محافظه کاری...لعنت به این همه بی اعتنایی...

 هرچی با خودم فکر میکنم نمیتونم درک کنم این حرکات چه معنایی داره؟

اصلا عقلم به هیچ جا قد نمیده...

این همه زن و کودک بی پناه...اخه چطوری میشه ساکت بود؟

گناه این طفل شش ماهه چیه ؟

اره فهمیدم همون گناهی که طفل شش ماهه امام حسین کرده بود.

خاک بر سر دنیایی که حسین رو سر بریدند و خاک بر سر آدم های که سکوت کردند

و هنوز هم ساکت هستند.

نمی دونم.اصلا این روزها همه چیز از یادم رفته.حملات این وحشی ها حالم رو

دگرگون کرده.حالم از آرامشی که داریم به هم میخوره.حالم از آسایشی که داریم به

هم میخوره.اخه چطور میشه زندگی کرد اون هم با راحتی و دیگری رو جلوی چشمت

اینجوری بکشند و شکنجه کنند.

نمیدونم

چه محرمی شد امسال...و اگر امام حسین میبود...باز همان حادثه تکرار میشد...

باز هم حسین را سر می بریدند و باز سکوت مرگبار.

لعن و نفرین بر این سکوت.مرگ بر این سکوت...

 



| *| نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387 و ساعت 6:11 توسط شادی |

السلام علیک یا ابا عبدالله...

فرا رسیدن ایام محرم و شهادت مولا حسین (ع) را به همه شیعیان و دوستان عزیزم

از صمیم قلب تسلیت میگویم.

آقای من مولای آیینه ها:گوهر اشک عزای تو به هر کس ندهند...

نکنه امسال محرم چشامون برات خیس نشه...

وای زندگی چه بی معناست وقتی در عزای تو اشک نریزیم.

سلام

میخواستم برای همیشه خونه دلم رو ترک کنم.میخواستم دیگه نباشم

ننویسم.اما...

اما وجود دوستانی که به همشون افتخار میکنم نذاشت.

به حرمت حرفشون و به حرمت بزرگتر بودنشون...

و بزرگترین دلیلی که قسمم رو شکستم و برگشتم.

 آوردن اسم مولایی بود که این روزها دلم بدجوری بیتابش هست.

اگر خواستم برم هیچ کس مقصر نبود هیچ کس...

خودم مقصر بودم که حس کردم باورهام زیر سوال رفته.

حس کردم کسانی که باورشون داشتم باورهام رو باور نکردند.

این برام مجال موندن نذاشت.ولی مثل اینکه سوء تفاهم بود...

همین جا میگم همه اونهایی که ازم خواستید برگردم حرف و کلامتون

برام یک دنیا حرمت داره.همه شما...

و یزدان عزیزم،به خاطر وفاداریت برای هزارمین بار ازت ممنونم.

هر چند ثابت کرده بودی ولی باز هم ثابت کردی سالاری؛ تو عشق تو وفاداری.

اره شما درست گفتی وظیفه هر کسی هست تو این زمان مظلومیت آقا رو

فریاد کنه.سکوت در این مورد در هیچ زمانی جایز نیست.

پس به حرمت محرم تو مولای مهربانی ها شروعی دوباره خواهم داشت...

همه مطالب پست "آخرین کلام" رو حذف کردم.



| *| نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387 و ساعت 11:8 توسط شادی |

عشق رهگشای حقیقت...

 در مكتب ما رسم فراموشي نيست

            در مسلك ما عشق هم آغوشي نيست

مهر تو اگر به هستي ما افتد                  

   هرگز به سرش خيال خاموشي نيست

گاهی با خود می اندیشم چگونه می توان عظمت وصف ناشدنی را در محدودی

گنجاند؟

چگونه میشود همه معنای انسان را در یک جمله جا داد؟

آخر چگونه؟

عشق از آن خداست و ما انسانها آن را به گونه ای دیگر معنا کرده ایم.

خدای ما اول عاشق عالم است.

ولی افسوس که چه تصویر کریحی از عشق ترسیم کرده ایم.

آنقدر زشت که حراس داریم عاشق باشیم.

آنقدر زشت که حراس داریم واژه عشق را بر زبان برانیم.

افسوس که فراموش کرده ایم ما همه زاده عشقیم.

و مادرانمان عاشقانی حقیقی.

فراموش کرده ایم ما در سایه عشق آسوده پر و بال گشودیم و پدرانمان سایه بان

عشق.

فراموش کردیم ما در کلاس عشق الفبای زندگی آموختیم و معلممان استاد عشق.

پس چه شد که واژه عشق برایمان هوس تعبیر شد؟؟؟

چه شده که نمیتوانیم باور کنیم عشق هنوز زنده است و هستند کسانی که هنوز

چون مولانا عاشق می شوند!

چه شده که دیگر نمی توانیم بین عشق و هوس مرزی بکشیم و باور کنیم همه

عاشق ها عشق را در هم آغوشی نمی بینند؟

چه شد که افتخار انسان بودنمان مایه شرمندگی و خجالت ماست؟

هرگز نخواهم فهمید که چرا می هراسیم که عاشق باشیم.

خود عشق را اینگونه معنا کرده ایم.ما؛ ما انسان ها...

چشم به هر کس انداختیم و با هر نگاه خود را عاشق خواندیم و با نگاهی دیگر

تنفر را خلق کردیم.

چگونه میتوان عاشق بود و کینه داشت؟

چگونه میتوان عاشق بود و نفرت داشت؟

چگونه میتوان عاشق بود و دروغ گفت؟

چگونه؟؟؟

یک کلام و یک دنیا حرف:

عاشق تو آن کسی است که:

عاشق فهم و شعور تو باشد؛عاشق وجود روحانی تو،عاشق درک و منطق تو،

نه عاشق ظاهر و جسم تو.هر زمان عاشق جسم کسی بودی به خود شک کن.

مولانا می فرماید:

عشق به مخلوق اگر یک عشق حقیقی باشد اگر دور از ریا و ناپاکی

باشد.اینگونه عشقی هادی عشق به خالق است.و من این کلام را لمس کردم.

 

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387 و ساعت 6:39 توسط شادی |

فرهاد عاشقم قلم تیشمه....

سلام

عصر قشنگ شما بخیر و شادی.امیدوارم شب یلدای زیبایی را سپری کرده باشید.

تو این دنیا هر کسی حرفی برای گفتن دارد؛ و هر کسی این حرف را به طریقی بیان

میکند.یکی با قلم و دیگری با صدا.یکی با نقاشی و دیگری...

هر کس به نحوی و با احساس مخصوص به خودش.

یکی با فریاد حرف میزنه و یکی با سکوت.و من احساس میکنم سکوت گویاترین است

گاهی با نگاه می شود چیزهایی را گفت که هرگز در قالب کلمات نمی گنجد.

بعضی وقت ها احساس میکنم چقدر اندک هستند کلمات و من چقدر محدود در

گفتن کلام.

و چقدر عاجز در نوشتن؛قلم بسیار مسئولیت سنگینی دارد.

چون میخواد دلی را به تصویر بکشد که هرگز دیده نمی شود.

اگر دل را می شد دید دیگر نیاز به نوشتن نبود.گاه با خود می اندیشم چه میشد

بتوان دل را نظاره کرد؟و خود در پاسخ میگویم که آن زمان تکلیف عقل و منطق و

عدالت چه میشد؟

قلم مقدس است در دست من و تو.و ما مسئول که چه بنویسیم.و دست نوشته های

ما چه انعکاسی را خواهد داشت؟

وبلاگ یک مکان عمومیست البته مجازی؛ ولی تاثیر گذار.پس دقت در انتخاب مطلب

اهمیت بسیار دارد.

باید محتاط بود که مبادا حرف و عقیده من و تو کسی را به بیراهه بکشاند.

باید مراقب بود که دلی نلرزد.باید همه را دید.باید همه را شنید.

نه تنها مطالب که نظرات عمومی هم تاثیر فراوانی بر مخاطب دارد.و در کمک به

نویسنده بسیار موثر است.ولی من احساس میکنم کمتر نوشته های همدیگر را

میخوانیم.کمتر به فکر و عقاید هم توجه میکنیم.کمتر سعی میکنیم حساسیت ها

و دلبستگی های همدیگر را درک کنیم.

خصوص در مورد دست نوشته ها این مورد بسیار ملموس است.دست نوشته های

یک شخص همه سر درون اوست.

ای کاش به جای تعریف و تمجید از هم سعی میکردیم بیشتر هم را بشناسیم.

بهتر با عقاید هم آشنا شویم.

ای کاش گوشه ای از وبلاگ را به دست نوشته های خود اختصاص می دادیم.

به هر حال امیدوارم در انتخاب مطلب دقت بیشتری کنیم و در نظر بگیریم که ممکن

است هر کس با هر سنی مطالب ما را نظاره کند و بخواند.

پس از توهین کردن به هم بپرهیزیم نیاز نیست همه مطالب را واضح عنوان کنیم.

بهتر است بعضی مطالب را غیر مستقیم بیان کرد.

به هر حال قلم و این مکان مجازی امانتی ایست در دست شما.

باید دقت کرد باید محتاط بود به امید محیطی سالم و سرشار از شادی

برای همه

 



| *| نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387 و ساعت 18:18 توسط شادی |