سلام
این روزها حالم یه جوری هست.خاطره های تلخ و شیرین از جلوی چشمم مثل
یک سریال تکراری عبور میکنه.
از طرفی دلم خیلی گرفته.یه غم سنگین؛خیلی سنگین.برای دلم این غم خیلی
بزرگه.دلم هوای گریه داره.نوحه سرایی ها گاهی اشکم رو در میاره و گاهی خشمم
رو.اخه بعضی هاشون یه چیزهایی میگن که به عقیده من حرمت شکنی هست.
نمیدونم انگار فراموش کردیم داریم برای کی عزاداری میکنیم.انگار همه چیز از یادمون
رفته.درست سه سال قبل بود.این روزها خیلی حالش بد بود.خیلی...
همش دنبال راهی بودم که امید رو تو دلش زنده کنم ولی خودش از حال خودش بهتر
خبر داشت.دلش بهش گفته بود آخرین محرمش هست.منم میدونستم به یقین
ولی نمیخواستم باور کنم.روز تاسوعا طبق معمول هر سال سفره داشتیم.
اینقدر بد حال بود که نتونست جلوی مهمون ها بلند بشه.عین رخش خوابیده بود
گوشه مبل.هر کی میدیدش دیگه زندگی براش بی معنا میشد.دیگ حلوا رو که
گذاشتیم.به روز بلندش کردم گفتم دایی پاشو وقتش هست ها.حالا هر چی بخوای
بهت میده.امروز تاسوعا هست آقا خیلی کم طاقته ازش بخواه شفات بده.
ولی من تو دلش نبودم و نفهمیدم چی از آقا خواست.فقط دیدم قدش رو خم کرد روی
دیگ و گفت آقا خسته شدم.خسته شدم نجاتم بده.بلند بلند گریه کرد.همه باهاش
گریه کردیم چنان اشکهاش دلم رو سوزوند که ممکن نیست هرگز جاش خوب شه.
تا عصر حالش همینطوری بود همش میگفت از مرگ نمیترسم ولی برای حسین زهرا
هیچ کاری نکردم.گفتم کردی گفت حالا چی که نمیتونم حتی رو پاهام وایسم و براش
عزاداری کنم.فردا گفتم با خودم ببرمش هیات تا بتونه برای آقاش عزاداری کنه.
کمکش کردم لباس پوشید تنش خیلی داغ بود داشت تو تب میسوخت.
به هیات که رسیدیم دستش رو گرفتند و رفت داخل.مراسم که تموم شد و اومد دیدم
گریه کرده میگه نتونستم ایستاده سینه بزنم.نشستم.گفتم آقا حالت رو میدونه.
خیلی داغ بود.رنگش زرد زرد.نمیتونست بی کمک راه بره.
عصر عاشورا چنان تبش زیاد شد که قفسه سینش میرفت و می آمد.
دیگه تا بلند میشد می افتاد.از بیمارستان خسته بود ولی اینقدر حالش بد بود که
خودش خواست ببریمش بیمارستان.دیگه علی من از اون روز حرف نزد نخندید راه
نرفت.دیگه عزیز من وقتی برگشت خونه فقط دو روز مهمونمون بود.
برای همیشه پر کشید.رفت پیش مولایی که همیشه عزادارش بود.
حالا سه سال گذشته دلم هوات رو کرده دایی...دلم هوای دستهای گرمت رو کرده
دلم هوای سینه مردونت رو کرده.دیگه نیستی سرم رو بغل کنی.دیگه نیستی...
اخ دیگه نیستی چشم بهت بدوزم سنگ صبورم.خیلی دلم برات تنگه.خیلی...
از تو برام یه پیرهن مونده و خاطره هات...کاش یه بار دیگه صدات رو میشنیدم
کاش بازم صدام میکردی.دلم برات تنگه علی من دلم برات تنگه عزیزم.
یک سال نشد بود خدا بهم یه علی دیگه داد یه سالار دیگه یه امید دیگه یکی که جای
همه رو برام پر کرد.همه امیدم شد همه زندگیم شد.همه دارو ندارم.درست نرسیده
عاشورا باز تاریخ داشت برام تکرار میشد.باز همون بیماری لعنتی...
وای باز من؟؟؟ خدایا مگه میشه؟؟؟دو سال پست سر هم؟؟؟وای مگه صبرم چقدره
ولی اینبار دلم یه چیز دیگه میگفت.بهش گفتم عزیزم نترس تا پای جونم از خدا شفات
رو میگیرم.نمیذارم اینبار نمیذارم.گفتم اینبار دنیا رو زیر رو رو میکنم دیگه حق من
نیست دیگه طاقت ندارم دیگه نباید نه نه نه...
و گرفتم...محرم اون سال خدا عزیزم رو بهم برگردوند همون دیگ همون غذا همون روز
اون سال بهش گفتم خدایا یا به من هم بده این بیماری رو یا عزیزم رو شفا بده.
با همه وجود از خدا خواستم بدون هیچ ترسی که همه دردش رو به من حواله کنه.
آماده بودم جونم رو خالصانه تقدیمش کنم.همه وجود دعا شدم همه وقت مخلصانه
التماسش کردم.یک نفس ازش خواستم و خدا هم منت سرم گذاشت و عزیزم رو
بهم برگردوند.از اون روز یک سال می گذره.
حالا محرم که میشه خاطره ها تکرار میشه و من شاکر از خدا که اگر اون عزیزم رو
برد به جاش بهم عزیزی رو داد که همه دنیام رو پر کرد.
عزیز خوبم حالا میای و خودت این مطلب رو میخونی.نمیخوام خاطره های تلخ رو به
یاد بیاری میخوام لحظه ای که جواب آزمایش رو گرفتی و هیچ اثری از بیماری توی
بدنت نبود رو به یاد بیاری.اون اشک ها اون لرزیدن ها اون خندیدن ها...
یادته اون روز؟یادته چه حالی داشتیم؟؟؟
حالا هم از همون آقای دلشکسته از همون مولای مهربونم میخوام همیشه تو
عزیزم رو برام سالم نگه داره.ازش میخوام هرگز سایه سبزت رو ازم نگیره.
ازش میخوام تا نفس میکشم صدای نفس هات آرومم کنه.
عزیز خوبم خدا رو به خاطر داشتنت شاکرم.خدا نعمت وجودت رو هرگز ازم نگیره.
فرشته آسمونی من چی از این بالاتر و والاتر که با هم میخندیم و با هم گریه میکنیم
با هم درد میکشیم و با هم میمیریم با هم زندگی میکنیم.
با همه وجود خدای خوبم رو سپاس میگم و بهش میگم قدر دان نعمتی که بهم دادی
هستم هرگز از من نگیرش.هرگز.
همیشه سالم و شاد باش مهربونم همیشه باش تا باشم.
باز هم برای هزارمین بار میگویم:
عزیزترین عزیزم بی تو هرگز...