تبليغاتX
کلبه شادی

...زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است...

     Shady

         BLOGFA.COM  

     Powered by  MyPagerank.Net

وضعیت در یاهو

باید خواست...

آنگاه که تقدیر نیست، و از تدبیر نیز کاری ساخته نیست.

 

«خواستن» اگر باتمام وجود تجلّی کند،

 

اگر همه هستیمان را یک « خواستن»  کنیم.

 

یک « خواستن مطلق» شویم.

 

و اگر با هجوم صادقانه و سرشار از یقین و امید و ایمان «بخواهیم».

 

پاسخ خویش را خواهیم گرفت.

 

«ایمان نیرومند»، می آفریند.

 

وقتی« عشق» فرمان می دهد.

 

«محال» سر تسلیم فرود می آورد.



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 و ساعت 13:45 توسط شادی |

اَلسَّلامُ عَلىَ الْحُسَیْنِ الْمَظْلُومِ الشَّهیدِ ...

آنچه درسوگ تو ای پاک‏تر از پاک گذشت نتوان گفت که هر لحظه، چه غمناک گذشت
چشم تاریخ در آن حادثه تلخ چه دید که زمان مویه کنان از گذر خاک گذشت
سرخوشید بر آن نیزه خونین می‏گفت که چه‏ها بر سر آن پیکر صد چاک گذشت
جلوه روح خدا در افق خون تو دید آنکه با پای دل از قبله ادراک گذشت
مرگ هرگز به حریم حرمت راه نیافت هر کجا دید نشانی ز تو چالاک گذشت
حرّ آزاده شد از چشمه مهرت سیراب که به میدان عطش پاک شد و پاک گذشت
آب شرمنده ایثار علمدار تو شد که چرا تشنه از او این همه بی‏باک گذشت
بر تو بستند اگر آب، سواران عرب دشت دریا شد و آب از سر افلاک گذشت
با حدیثی که ملائک ز ازل آوردند سخن از قصه عشق تو زلولاک گذشت

 

فرا رسیدن اربعین حسینی را به همه دوستان خوبم تسلیت میگم.

در خیمه کسی در اتش تب می سوخت

مانند ستاره در دل شب می سوخت

وقتی که به خیمه ها هجوم اوردند************ای کاش دلی به حال زینب می سوخت

غربت این روز بیشتر از عاشوراست چون آن روز زینب حسین داشت و امروز بی یاور است.

اما از غم فراق و تنهایی...امان از دل زینب...

السلام علیک یا زینب کبری(س)

سلام بر صبر تو بانو...سلام بر صلابت تو...

سلام بر دل خون تو...سلام بر زجر های بی پایان تو

سلام بر غم های تو

اربعین چهلمین روز شهادت توست مولا امان از دل خواهری که برادر را در پیش چشمانش سر ببرند

پناه بر خدا.نباید گفت...دل تاب شنیدن نداره.

اخه چقدر صبر؟؟؟چقدر صبر بی بی؟

فدای دل خونت.فدای زجه ها و ناله هات...

فدای غربتت بی بی

یا زینب کبری ادرکنی

امان از دل زینب...اخه چقدر داغ؟؟؟چند نفر؟؟؟

بمیرم برات بی بی...بمیرم برای غم هات بمیرم برای غربتت!!!

چند روزه غم همه وجودم رو گرفته همه درونم شده اضطراب...چند روزه هی میگردم دنبال دلیل

که اخه چی شده؟چرا یه غربت عظیم رو سرم سایه انداخته...

همش با خودم میگفتم چرا روحیه شاد من اسیر یه غم غریب شده

گیج شده بود از حال خودم.یه تنهایی تو وجودم حس میکردم که وصف شدنی نیست.

میخواستم برم به یه دکتر بگم چه بلایی سرم اومده اخه چی شده...

تلفن رو برداشتم گفتم مامان من یه حالی دارم بدجوری احساس غربت میکنم...

یعنی چی میخواد بشه چرا دلم اینجوری میکنه...

گریه میکردم از مامان میخواستم بهم بگه چرا بین همه چند روزه حس تنهایی میکنم

دیدم صداش قطع شد... فقط صدای هق هق گریه...

میگم چی شده مامان تو هم مثل منی...اخه چرا؟؟؟

میگه تقویمت رو ببین...وای..............وای یعنی دل من لایق از غم دلت با خبر بشه بی بی؟

وای فقط دو روز دیگه مونده بود به اربعین.

مامان گفت این جای تعجب نداره...غمی که روی همه دنیا گسترده شده داره دلت رو

میلرزونه...گوشی رو گذاشتم...بلند بلند برای غریت زنی گریه کردم که نمیتونم درک کنم چطور

چطور تحمل کرد...

ممنونم بی بی که دلم رو لایق دونستی از غمت خون بشه

همه دنیا برام سیاه شده امروز.

امان از دل زینب...

والنتاین؟؟؟؟؟همون اندازه که حواستون به این روز بود و سعی داشتید زودتر از همه این

روز رو تبریک بگید یادتون به روز عشق واقعی هم بود؟؟؟

عاشق تر از زینب پیدا کن با دلیل من رو قانع کن بعد بیا اعتراض من رو با تحکم زیر سوال ببر...

 



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 11:24 توسط شادی |

ساکت و بهت زده تو را می نگرم...

چون خواهم  که تو را بنگارم؛ همه وجودم جوهر شود و همه اراده ام قلم...

سراپا محو تو میشوم در تو گم می شوم تا تصویر تو بر روی دلم نقش بندد...

چون تو قلم به دست گیری جای پای خویش را در رد پای قلمت گم میکنم.

غباری که از تاختن این رعد  تیزپا بر می خیزد مرا در خود حیران و پریشان میکند.

قلم بهت زده مرا می نگرد و من سپیدی قلب کاغذم را ؛

که اکنون چگونه بنگارم تو را ای خالق خلاق خوش قریحه من...

 چگونه در مکتب احساس تو من ابراز بودن کنم؟

چگونه باز خویش را بیابم وقتی چون تویی عرصه را در قبضه قدرت عشقت داری؟

امروز من ترسان و قلم هراسان از اضطراب من که باز چگونه این مرکب احساس را بر روی

کاغذ خواهم راند.

تو را با همه ناتوانی قلمم باز هم خواهم نوشت ؛ باز هم خواهم سرود...

تو را با همه وجود بر روی تمامیت زندگیم تصویر خواهم کرد...

باز هم جرات خواهم کرد اسم زیبایت را برای دنیا ترسیم کنم رسمی که تکراری بودن آن نو تر از

هر تازه ایست...

و اینک باز بهت زده عشق توام که هر روز بیش از قبل در بی رنگی آن رنگ می بازم...

دست قلمم را بگیر که امروز محتاج تر از دیروز نظاره گر قدرت توام؛ ساکت تر از دیروز...



| *| نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 10:58 توسط شادی |

حیف از ما اگر...

روزی مردی تخم عقابی پیدا كرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه

جوجه‌ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد.

در تمام زندگیش او همان كارهایی را انجام داد كه مرغها می‌كردند. برای پیدا كردن حشرات، زمین را می‌كَند،

قُدقُد می‌كرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار، كمی در هوا پرواز می‌كرد. سالها گذشت و عقاب پیر شد.

روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شكوهِ تمام، با یك حركت ناچیزِ

بال‌هایش،‌ برخلاف جریان شدید باد پرواز می‌كرد.

عقاب پیر، بهت‌زده، نگاهش كرد و پرسید: «این كیست؟» همسایه‌اش پاسخ داد: «این عقاب است ـ سلطان

پرندگان، او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.» عقاب پیر مثل مرغ زندگی كرد و مثل مرغ مُرد. زیرا

فكر می‌كرد مرغ است.

اگر یادمون بره چی بودیم اگر فراموش کنیم چی هستیم عاقبتی بهتر از

این هم نخواهیم داشت.

اونقدر کوچک میشیم که از همه نظر ها محو بشیم.

این فکر تو هست که وجودت رو شکل میده

اگر خودت خودت رو باور نداری چطور توقع داری دیگران

باورت کنند.اگر خودت برای وجودت حرمت قائل نیستی چطور

توقع داری دیگران برات احترام قائل بشن.

تو همونی هستی که فکر میکنی پس از امروزبه خودت

با یه دید تازه نگاه کن.

ببین تو قادر به انجام هر کاری هستی.

پس نایست حرکت کن...

حیف از ما اگر...



| *| نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 و ساعت 17:20 توسط شادی |

آرامش کجاست...؟

 سلام

روز همگی به خیر و شادی.امیدوارم همه لحظات زندگیتون با شادی و آرامش

سپری بشه.

آرامش؛واژه ای که بدست آوردنش آرزوی همه آدم هاست.

آرامش کجاست؟؟؟

همه روزهای زندگی رو به دنبالش میگردی...هر روز راه تازه ای رو امتحان

میکنی.برای بدست آوردنش خیلی ها رو زیر پا له می کنی.به هر دری میزنی.

اندوختن ثروت و مال رو وسیله رسیدن به آرامش میدونی ولی تا به اون میرسی

میبینی همه آرامش رو ازت میگیره.همه وقت و آرامشت صرف اندوختن و

نگهداری از مال و ثروتت میشه.

گاهی تارک دنیا میشی میری یه گوشه خلوت واونجا دنبال آرامش میگردی.

خیلی راه دور نمیخواد بری آرامش تو قلب خودت هست.بهش رجوع کنی زود

جوابت رو میگیری.اگر یادت بیاد که خدا این قلب رو بهت داده که مهربون

باشی اگر یادت بیاد خدا دل رو بهت داده عاشق باشی.

اگر باور کنی به یه جایی وصلی که محکمترین و امن ترین تکیه گاه هست

میبینی آرامش خیلی هم ازت دور نیست.

آرامش درست پای سجاده ای هست که یکی منتظره نداش رو لبیک بگی.

آرامش سر اون سفره ای هست که خیالت راحته حق هیچ کس توش نیست.

آرامش تو نگاه آدمی هست که بهش فرصت میدی اشتباهش رو جبران کنه

همون اندازه که دلت میخواد به تو فرصت داده بشه.

آرامش تو نگاه مادرت هست وقتی میبینه دسترنج زحمت هاش نه تنها بارکسی

نیست بلکه پرپروازی هست برای همه پر شکسته ها.

آرامش تو اون شبی هست که وقتی روزت رو مرور میکنی هیچ دلی رو آزار ندادی

هیچ اشکی رو در نیاوردی هیچ ضعیفی رو زیر چکمه های ستم له نکردی.

اره آرامش نزدیک هست اگر آرامش کسی رو نگیری...



| *| نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 و ساعت 10:47 توسط شادی |

به کجا می رویم؟؟؟

سلام

صبح زیبای همگی به خیر و شادی.امیدوارم سلامتی و شادی همیشه مهمون

دلهای مهربونتون باشه.

این روزها هزارها فکراز ذهنم عبور میکنه.تصاویری مربوط به سی سال

پیش.اون فریادها او سروده های خودجوش.اون شعارها...

من اون رو نبودم پس نمیتونم بگم چه چیزی با این تحکم این جمعیت را به خروش

آورده.تا حدی که جان دادن براشون خیلی راحت و شیرین شده.

مردن اونم با اراده خودت خیلی کار راحتی نیست.جلوی تیر و گلوله رفتن 

به این سادگی که در تصویر میبینی نیست.

یک لحظه تصور کن:

آیا میتونی بری و جلوی صف بایستی صفی که میدونی به گلوله بسته خواهد شد؟؟؟

آیا حاضری عزیزترینت رو بفرستی جلوی توپ و گلوله؟؟؟

جدی  یک ثانیه فکر کن.این شهامت رو داری؟؟؟

چند نفر از ما این شهامت رو دارند؟چند نفر؟؟؟

آیا میشه گفت این جمعیت با تحریک گروهی به میدان اومدن؟؟؟

آیا میشه با تحریک و به شور آوردن هزاران نفر را به پیشواز مرگ برد؟؟؟

نه! برای من قابل قبول نیست.اصلا و ابدا...

پس چیزی محکم تر از اینها بوده.یه چیزی که می ارزیده براش جون بدن.

و به اون چیز رسیدند.حالا داره ۳۰ سال از اون تاریخ می گذره...

اینهمه خون...اینهمه زجر...اینهمه سختی...

بعد ۳۰ سال چی برامون مونده؟؟؟واقعا چی مونده از اون ارزش ها؟؟؟

هر چی جامعه رو نگاه میکنم میبینم دیگه چیز زیادی از اون ارزش ها نمونده؟؟؟

روزی جنگیدیم که چادر را از سر زنانمان نکشند امروز آرزو میکنیم کاش در

بی حجابی آزاد بودیم.روزی جنگیدیم زنان و دخترانمان با حیا و پاک زندگی کنند

دست هیچ نامحرمی ناموسمان را به تاراج نبرد امروز با دست خود تیشه به ریشه

حیا و نجابتمان میزنیم.

به کجا می رویم؟؟؟حیف از آن همه خون...حیف از آن همه...

شاهدم وقتی ماه بهمن میرسد گروهی همه نه فقط گروهی چنان ازرده می شوند که

باز شروع شد!!! با دیدن اولین تصاویر انقلاب کانال تلوزیون را عوض میکنند...

با شنیدن اولین سرود فریاد بر می آوردند که خسته شدیم چقدر تکرار...

یعنی اینها که رفتند و کشته شدند هم کیش شما نبودند؟؟؟

هم جنس شما نبودند؟؟؟آیا اینها از یک کهکشان دیگر بودند؟؟؟یک موجود دیگر

بودند؟؟؟نسل هیچ کدام از ما به اینها بر نمیگردد؟؟؟

پس چرا حتی اندازه مرور یک خاطره برایشان ارزش قائل نمی شوید؟؟؟

پس چرا به حرمت انسان بودنشان لحظه ای تامل نمی کنید؟؟؟

من هم توی همین سرزمین دارم زندگی میکنم نه تو آسمونها سیر میکنم ونه غرق

در ثروت و مکنت هستم.همه چیز رو هم مثل همه شما میبینم.

ولی آیا این دلیل میشود که همه ارزش ها را به خاطر مشکلات نادیده بگیریم؟؟؟

یعنی همه چیز ...همه و همه را با هم زیر سوال ببریم؟؟؟

یعنی ارزش نداره این روزها یادشون رو هم گرامی بداریم؟؟؟

نمیدونم اصلا نمیدونم داریم به کجا میریم.فقط میدونم بد سرازیری هست

اون هم به سمت مردابی که رهایی از اون دیگه ممکن نیست...

وقتی به جوون های کشورم نگاه میکنم دیگه هیچکدوم رو نمیشناسم...

این طرز لباس پوشیدن...این طرز صحبت کردن...

 



| *| نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387 و ساعت 10:10 توسط شادی |

چشم من روشن...

سلام

تموم شد همه اون انتظار تموم شد همه اون سکوت سنگین ...

همه اون فراقی که مجال نفس کشیدن رو ازم گرفته بود...

بازم خورشید دراومد بازم دنیام روشن و افتابی شد...

۱۵ روز که مثل شب تاریک بود...

 ۱۵روز وای یک دنیا ثانیه هایی پر از سکوت...

تموم شد همه چیز تموم شد...

دارم نفس میکشم دارم باز هم روشنی روز رو میبینم.انگار تازه متولد شدم...

کی میتونه حالم رو درک کنه جز خودت عزیز بی نظیر من؟

کی میتونه بفهمه چی دارم میگم؟

خوش اومدی مسافر عزیزم...خوش اومدی خورشید تابانم...

چقدر نبودنت تاریک بود و چقدر اومدنت روشن...

قدمت رو چشمام عزیزخوبم فرشته آسمونی من...

یک دنیا خسته نباشی و خوش آمد به تو عزیزم...



| *| نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387 و ساعت 9:32 توسط شادی |

منتظرم...

 

شما مست نگشتید و وزان باده نخوردید"

چه دانید که ما در چه شکاریم

در این خاک"در این مزرعه پاک"

بجز عشق بجز مهر نکاریم

بدون تو نمی شود به باغ آرزو رسید

نمی شود بدون تو در این هوا نفس کشید

نگاه کن که بی نوا به کنج غربتی سیاه

ز دوری ات به جز غم و کویر و خستگی ندید

تو آب را لطافتی٬ تو صبح را طراوتی

به عشق روی تو دلم تمام عمر را دوید

بیا که در نبود تو٬ تو ای شکوه چشمه سار

کبوتر نشاط من ز بام خاطرم پرید

خوشا به حال او کمی نگاه دوست را

به قیمت سپردن حیات خویشتن خرید

فقط تویی بهانه قشنگ های و هوی من

بیا که با تو می شود به باغ آرزو رسید



| *| نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387 و ساعت 18:35 توسط شادی |