تبليغاتX
کلبه شادی

...زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است...

     Shady

         BLOGFA.COM  

     Powered by  MyPagerank.Net

وضعیت در یاهو

سرگرمی...

 

 

سلام :

میدونید که همه چیز توی این دنیا نسبی هست پس از نتیجه تست خیلی هم نگران نشوید.

 فقط سعی کنید آن گزینه ای  که به واقعیت نزدیک هست رو انتخاب کنید.

به این ده سوال پاسخ دهید تا دریابید که چه اندازه با احساسات و عواطف خود در ارتباط هستید سپس امتیاز های

 خود را جمع کرده و نتیجه حاصل را مشاهده نمایید! برای دیدن نتیجه به ادامه مطلب بروید

 

سوال:

1)هنگامی که غمگین و ناراحت هستید, آیا می توانید علت ناراحتی خود را پیدا کنید؟

همیشه (4 امتیاز) بیشتر اوقات (3 امتیاز) برخی مواقع (2 امتیاز) به ندرت ( 1 امتیاز)

 

2) هر چند وقت یک بار شما چیزهایی را خریداری می کنید, ولی واقعا نمی توانید از پس هزینه های آن ها

 برآیید؟

همیشه(1امتیاز) بیشتر اوقات(2 امتیاز) به ندرت (3 امتیاز) هرگز ( 4 امتیاز)

 

3) آیا شده که حرفی بزنید و بعد از گفتن آن پشیمان شده باشید؟

اغلب (1 امتیاز) گاهی (2 امتیاز) خیلی کم (4 امتیاز) هیچ وقت ( 3 امتیاز)

 

4) وقتی کسی شما را عصبانی کند, در این صورت شما:

با عصبانیت در مقابل او

می ایستید (2 امتیاز)

به هیچ کس هیچ حرفی

 نمی زنید (1 امتیاز)

همه جا از آن شخص گله و

 شکایت می کنید (3 امتیاز)

به صورت آرام مساله را

 مطرح نمایید ( 4 امتیاز)

 

5) معمولا چند مدت طول می کش که به خواب بروید؟

معمولا تا به رختخواب می

 روید می خوابید (3 امتیاز)

20 دقیقه طول می کشد

که بخوابی (4 امتیاز)

خواب راختی ندارید و سر

 جایتان می غلتید(1 امتیاز)

یک ساعت یا بیشتر

( 2 امتیاز)

 

6) معمولا در چه شرایطی به خود این اجازه را می دهید که گریه کنید؟

وقتی ناراحتم و فقط

 دوستان نزدیک یا خانواده ام

 حضور دارند (3 امتیاز)

هر زمان که احساس کنم

 نیاز به گریه دارم

 (4 امتیاز)

هر کاری می کنم تا گریه

 نکنم (1امتیاز)

وقتی که تنها هستم

( 2 امتیاز)

 

7) آیا احساس می کنید که دوستان خوبی دارید؟

جمع صمیمی از دوستان و

 اعضای خانواده دارم

(4 امتیاز)

افراد کمی در زندگی ام هستند

 (3 امتیاز)

به سختی می توانم با

 دیگران ارتباط بر قرار کنم

(2 امتیاز)

تنها متکی به خودم هستم

 و نیاز به کسی ندارم

( 1 امتیاز)

 

8) تا چه حد به توانایی ها و استعدادهایتان اطمینان دارید؟

خیلی زیاد (4 امتیاز) زیاد (3 امتیاز) کم (2 امتیاز) اصلا ( 1 امتیاز)

 

9) چه چیزی باعث شادی و رضایت بیشتر در شما می شود یا به عبارتی باعث ایجاد انگیزه بیشتر در کارهایتان

 است؟

تحسین و تشویق دیگران

(3 امتیاز)

حس درونی خود (4 امتیاز)

ترس از شکست (2 امتیاز)

زنده ماندن و حفظ حیات

( 1 امتیاز)

 

10) از نظر من شادی و خوشبختی هر کس عمدتا بر پایه:

راه و روشی است که هر

 شخص در زندگی پیش می

 گیرد (4 امتیاز)

اقتصاد جامعه (3 امتیاز)

اصولی است که هر کسی

 از هما کودکی با آن تربیت

 شده (2 امتیاز) 



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 و ساعت 10:41 توسط شادی |

یه نتیجه گیری دوستانه...

باز هم یه سلام نو

روز همگی بخیر و شادی.ممنون ازهمه نظرات و همفکری های دوستانه وقشنگتون.

حالا مایلم براتون بگم طرف های بحث ما کی هستند.اون کوچکتر خطاکار و اون

بزرگتر بخشنده...

به حرمت همه خوبی ها و دل های مقدس و پاکتون باور میکنم که چنین کسی رو

می بخشید.

ولی دیگه ازم نخواید باور کنم به راحتی اون رو می بخشید.

راستی به همین سادگی که نوشتید می بخشید؟؟؟خودتون باور دارید این ادعا رو؟؟؟

جواب یک دنیا خوبی رو با خنجر دادن می بخشید؟ اینهمه بی حرمتی رو به همین

راحتی می بخشید؟

نخواید باور کنم که دلتون نمیشکنه؛که تو خلوت هزار بار نمی میرید؛که وقت بخشش

خودتون رو زیرپانمیذارید.اخه به همین سادگی که من نوشتم و شما خوندید نیست.

تا حالا تو خونه سالمندان مادر دل شکسته ندیدید؟ندیدید مادری رو که از جبر اولاد

مشت به سینه می کوبه و با اشک و ناله خدا رو صدا میکنه و از جگر گوشش

پیش خدا شکایت میکنه؟ندیدی چنان میسوزه و از بی وفایی اولاد دق میکنه و

میمیره؟ و آیا ندیدی اون فرزند بعد مادر چگونه تقاص اشتباهش رو میده؟

بخشنده تر از یک مادر هستید؟ پس اعتراف کنید به این راحتی که گفتید هم

نمی توان بخشید.منم میگم می بخشید اما.....نه به این راحتی...

به حتم خرد خواهید شد زیر فشار این همه نامردی و بی وفایی...

و اما آن بزرگ و آن کوچک خطاکار:

همه ما در زندگی یک نفر رو باور داریم.و وقتی کسی رو باور کردیم دیگه هر روز

مرورش نمی کنیم.هرروز امتحانش نمی کنیم.و همه حرفهایش برای ما

پذیرفتنی هست.و اگر کنکاش می کنیم تلاش ما شاید برای اثبات حرف اوست

 نه برای انکارش. تا اینجا موافقید؟

حالا یا ما خدا رو باور داریم یا نداریم.حرف من با اونهایی هست که خدا رو باور دارند.

اگر ما "منظور حرف من هیچ کس نیست همه ؛من ؛تو ؛ما ؛همه؛" اگر خدامون رو باور

داریم پس این رفتارها چیست؟چرا فرمان های خدا را انتخابی و به میل خودمون

گلچین میکنیم؟ اونهایی که راحتی و لذت ما درش هست قبول و اونهایی

 که محدودیت و ریاضت و مرارت درش هست نه...

تصور میکنی خدای تو از حال تو آگاه نبوده؟ تصور میکنی خدای تو نمی دانسته که تو

روزی جوان خواهی شد؟خدای تو از مشکلات و اوضاع امروز تو بی خبر بوده؟

از خواسته های جسم رو روح تو بی خبر بوده؟

یعنی خدا فقط مال زمان گذشته است و امروز که همه چیز فرق کرده دیگر

دستوراتش اجرا شدنی نیست؟

اگر غیر از این است چرا فرمانهای خدا را زیر سوال میبری؟چرا منکر قران و پیامبر و

ائمه میشی؟

اگر تو خدات رو باور داری اگر راست میگی و قبولش داری چطور چیزهایی رو که اون

میگه درسته قبول نداری؟چرا میگه انسان هایی رو برای هدایت تو فرستادم

 قبول نداری؟

آیا خدای تو پیامبری رو هادی تو قرار میده که خاص زمانی محدود باشه؟ و آیا احکامی

که پیامبر و امام بیان کردند حرف خدای تو نبوده و از خود گفته اند؟

پس چرا حرام خدا رو حلال جلوه میدی؟چرا با منطق بچگانه خودت منکرترین کارها رو

و خطاکارترین انسان ها را مظلوم ترین جلوه میدی؟

تو از خدای خودت معبود خودت حمایت نمیکنی اونوقت حامی یک عده خطاکار

میشی؟ تازه ادعای انسانیت هم میکنی؟

من اگر با مادر خود بی وفایی و جبر کنم آیا محبت من را زن همسایه را باور خواهی

کرد؟پس مایی که دستورات خدای خود را نادیده میگیریم حرمت معبود خود را

می شکنیم چطور ادعای دفاع از همنوع را داریم؟

ما به معبود خود بی حرمتی میکنیم بدترین بی حرمتی ها ندید گرفتن فرمان معبود

هست.

اون بچه خطاکار ماییم اونی که مدام جواب خوبی رو با بدی میده ماییم؛ مایی که در

محضر خدامون بابی پروایی گناه میکنیم و بعد از همه نعمتهای استفاده میکنیم.

مگر گناه فقط قتل هست و غارت و...؟

 آیا خدا را محدود به خواسته های خودمان بخواهیم گناه نیست؟ اون بی وفایی

که مدام وفا میبنه و جواب وفاداری را با بی اعتنایی میده ماییم.

اونی که از همه نعمت ها نهایت بهره رو میبره و حتی زحمت تشکر رو به خودش

نمیده ماییم.

اره اون بچه خطاکار ماییم و آن بخشنده بزرگ خدای ما؛ معبود ما؛ همونی که تنهاش

گذاشتیم.همونی که همش منتظره برگردیم و ما امروز و فردا میکنیم؟

همونی که منتظر یه بهونه هست تا ما رو ببخشه و ما از یک نشونه کوچیک هم

دریغ می کنیم.اونی که وقت مشکلات صداش میکنیم و بعد از حلش حتی شکر

هم نمی کنیم.اونی که شکایتش رو پیش دوست و دشمن میکنیم...

اره من و تو.وقتی داری از دردهات میگی وقتی داری از مشکلات میگی وقتی مدام

تکرار میکنی چرا این شد و چرا اون شد؟

چرا خدا من رو اینجوری نکرد؟چرا این رو بهم نداد چرا چرا چرا چرا؟؟؟

پس اینها چیه؟ شکایت نیست؟شد دردی به دلت برسه و بگی

هر چه از دوست رسد نیکوست.

تازه این خود ماییم که مشکلات رو میسازیم.نه خدای ما. ولی ما باز بی رحمانه

خدامون رو خطاب قرار میدیم که...............خدایا چرا؟؟؟

جهنم یه گودال نیست که با هیزم پرش کنند و با کبریت روشنش تا من رو تو رو توش

بسوزونند.

جهنم اون لحظه ای هست که خدا رو صدا کنی و دلت نلرزه،جوابت رو نده؛ قهر باشه

باهات؛ تو رو تو سینه مهربونش نگیره؛ بوی عطرش رو نشنوی.

جهنم درست اون لحظه ای هست که صدای اذن رو می شنوی و بی اعتنا به خدای

خودت که داره صدات میکنه جواب همه رو میدی الا معبودت رو.

جهنم اون زمانی هست که دلامون از گناه سیاه بشه و دیگه هیچ وحی از خدا بهش

نرسه...

یکی بیدار شه....چه خواب سنگین و مرگ آوری ....یکی بیدار شه

 شاید ما رو هم بیدار کنه...

آیا با همه این بی حرمتی ها بی اعتنایی ها بی وفایی ها باز هم لایق

بخشش خداییم؟

 شب های دراز بی عبادت چه کنم؟

طبعم به گناه کرده عادت چه کنم؟

گویند کریم است و گنه می بخشد؛

گیرم که ببخشد ز خجالت چه کنم...؟



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 و ساعت 11:44 توسط شادی |

یه همفکری دوستانه...

سلام

روز زیبای شما بخیر و شادی.

امیدوارم ایام به کام و زندگیتون سرشار از پاکی و سعادت باشه...

گاهی وقت ها فکرهایی مغز انسان رو مشغول می کنه و شاید ساعت ها

ادامه پیدا کنه.

چند روز پیش با خودم فکر میکردم که اگر تو یا من و یک نفر که به ما سپرده شده

یکی کوچکتر از ما در حد والدین و فرزند و... بذار با یک مثال بگم.

مثلا فرض کن تو یک نقاش چیره دست باشی و او یک شاگرد که روز اولیست

که در کلاس درس تو است.

یا تو یک دکتر زبردست و ماهر باشی و اون بیماری که از جایی اومده باشه که نه یک

کلاس سواد داره و نه یک سر سوزن آگاهی.

تو یک استاد و اون یک شاگرد و یا تو پدر و او فرزند.و یا مادر و فرزند هرکس در هر

موقعتی که هست چنین حالتی رو تجسم کنه.

حالا همه رو در این رتبه و مقام در نظر بگیر و سوالات رو با دقت بخون

اگر من یا یکی از ما از اون طرف مقابل فرضی خودمون خواهش کنیم

فلان کار رو انجام نده بهش بگیم انجام این کار به تو ضرر می رسونه و اون جلوی خود

ما در همون ساعت با پررویی و با کمال وقاحت اون کار رو انجام بده چه حالی

میشیم؟

وقتی بهش میگیم این کار یه خطای بزرگ هست که آینده تو رو خراب میکنه

و اون با جسارت تمام به ما بگه که اینکار خطا نیست در صورتی که میدونه

ما از نظر عقل و شعور آگاهی علم از اون بالاتر هستیم چی؟

اگر منکر حرف ما بشه و سعی کنه ما رو بر طبق خواسته خودش عوض کنه

در صورتی که از نظر رتبه آگاهی و دانایی یک هزارم ما هم علم نداشته باشه

چی؟

اگر همیشه با وجودیکه  مدام به شکل های مختلفی ازش میخوایم از انجام

اون کار خودداری کنه و منعش میکنیم باز هم مدام تکرار کنه چی؟

حالا اگر با همه این بی حرمتی که داره بهمون میکنه دائما ازمون بخواد به حرفش

گوش بدیم چی؟همه خواسته هاش رو بر آورده کنیم چی؟

و از همه مهمتر اگر بعد از لجبازی و زیر پا گذاشتن همه حرف های ما نه تنها

عذرخواهی نکنه که طلبکار هم باشه چی؟

اگر با وجود زحمت های مداوم شما اون مدام بدتر از قبل باشه چی؟

حالا اگر شما در جایی که کلاس یا خونه شماست و شما با همه وجود پذیرایی

او هستید و با همه وجود عشقتون رو نثارش می کنید اون با یکی دیگه حرف بزنه

و با بی اعتنایی کامل به صاحب خونه حرف شما رو ندید بگیره و حرف اون

هم رتبه و ناآگاهی که از جنس خودش هست رو قبول کنه چی؟

اگر به حرف همه غیر شما گوش بده چی؟

اگر همه حرف های بی ربط و بی منطق رو که از روی نادانی تمام زده میشه رو

به همه دانایی و علم و آگاهی شما ترجیح بده و تازه عنوان کنه که این شمایید

که دارید با قانون های خشک اون رو محدود می کنید چی؟در صورتی که میدونه

شما آگاهترین کسی هستید که در کنار خود دارد.

اگر تو چشم شما بهتون دروغ بگه و با بی پرروایی از شما بخواد دروغش رو تایید کنید

چی؟

اگر با اینکه میداند شما با او مهربانترین هستید و مدام در دل شرمنده محبت شما

باشد ولی در جمعی که همه شما رو میشناسند همیشه از شما گلایه و شکایت

کند چی؟ 

اگر همه خطاهایی را که در زندگی انجام داده همه و همه را به گردن شما بیندازه

چی؟

حالا اگر با همه این رفتارها هر زمان مشکلی داشت بیاد و بگه شما رو از همه

بیشتر دوست داره و از همه بیشتر باورتون داره چی؟و پس از حل مشکل حتی

برای تشکر هم پیشتون نیاد چی؟و باز مشکل بعدی با پررویی سراغتون بیاد چی؟

تو رو خدا با دقت این سوال ها رو بخونید و به من بگید:

۱: واقعا اگر اینچنین با شما رفتار بشه چه حالی میشید؟

۲: با اون طرف چیکار میکنید؟

۳: آیا باز هم او رو حمایت میکنید؟

۴:آیا باز هم خواسته هاش رو برآورده می کنید؟

۵:و در آخر آیا با همه این بی حرمتی ها او را خواهید بخشید؟

دقیق برای من بنویسید شما با یک چنین کسی که روبروی شما قرار گرفته

چه رفتاری می کنید.



| *| نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 و ساعت 13:11 توسط شادی |

باز هم عیدتون مبارک...

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند

یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم

هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد

یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم چرا که شخصی که با خود مهربان نیست

نمی تواند با دیگران مهربان باشد.

سلام

روز همگی به خیر و شادی.امیدوارم ایام سرشار از شادکامی رو سپری کرده باشید.

و 13 روز تعطیلی بهتون خوش گذشته باشه.بهار حال و هوای خاص خودش رو داره. در عین قشنگی

و طراوت یه کمی باعث خواب آلودگی و رخوت میشه این حالش هم قشنگه.

تا اراده میکنی بخوابی اوه چندین پادشاهی رو هم تو خواب دیدی.

جدی یه نگاه به دور و اطرافت بکنی محسوس هست که همه چیز نو شده.

یه تازگی ملایم یه نو شدن قشنگ.من که این تازگی رو خیلی دوست دارم.

روزهای که از سال جدید گذشت بدی و خوبی رو با هم داشت مثل همه روزهای دیگه؛فرقش این بود که

تو این روزها مردم بیشتر متوجه بودند که هر روز جدید که میاد عید هست.

چون هر زمان هر کس رو میدیدند میگفتند عیدتون مبارک...

چهره های شادشون رو که میدیدم تو دلم میگفتم این چهره مختص همین ۱۳ روز نوروز هست

همین که تموم شد دوباره اتوی لباس ها جاش رو به چین و چروک های ریز میده

آرایش و آراستگی جاش رو به بی نظمی و ....

خنده ام میگیره از مردمی که عید رو تو این قرار داد ۱۳ روزه می دونند.و بعد از بازگشت از سیزده به در

باز هم نقل هر مجلس حرف از مشکلات هست و گلایه و شکایت.

وقتی میخوان سفره های هفت سین رو جمع کنند با یه دلخوری خاص میگن: اینم از عید...تموم شد.

ولی افسوس که هرگز نخواهند فهمید هر روزی که نو میشه عید هست...

هر روزی که مجال نفس کشیدن دوباره رو بهت میدن عید هست...

هر روز به طبیعت نگاه کن ببین روزی رو پیدا میکنی که طبیعت بهت لبخند نزنه...

و آیا شده روزی طبیعت آراستگی خود را به زشتی و بی نظمی داده باشه؟

چرا خودمون رو که جزئی از این دنیا هستیم از خدا و از طبیعتش جدا کردیم؟

همه زندگی کردن ما محدود شده به همین چند روز سال نو...

نمیشه هر روز عید باشه؟؟؟ کدوم روز از روزهای خدا هست که عظمتش از اولین روز بهار کمتر باشه؟

بهتر نیست یه نگاه تازه به دنیا بندازیم؟بهتر نیست یه جور دیگه زندگی کنیم؟؟؟

 

 



| *| نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 7:10 توسط شادی |

امروز تولدمه ...تولد خودمه...

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

۱۳ فروردین... یه روز خاص برای من؛

امروز ۱۳ فروردین یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت هست...

هنوز زنده ام...زنده تر از همیشه...هنوز دوام زندگی در دستان من است...

آهسته نفس میکشم...آرام...نظاره گر سالهای گریزان از دست خویش...

لحظات چه زود می گذرند ساعت ها چه بی برکت ما را ترک می کنند...

انگار اول از همه برکت از وقت ما رفته است...

امروز چندمین سیزده فرودینی است که خدا را شکر میکنم که نعمت زندگی را به من هدیه کرد...

سیزده فروردین ساعت ۸ شب... تولد یک انسان...تولد یک طراوت و شادابی...

و آیا امروز که سالها از آن روز می گذرد هنوز هم وجود من و بودن من شادی آور است؟

آیا هنوز هم دیدن من باعث طراوت و سرخوشی ایست؟

آیا من امروز با آن روز یکی ایست؟ بی شک اینطور نیست...که آن روز گرد و غبار هیچ گناهی

چهره کودکانه مرا آلوده نساخته بود و غبار هیچ دلتنگی دلم را نمی آزرد و هیچ خنجری از پشت

سینه ام را هدف نگرفته بود...

من امروز حاصل تکرار روزهایی ایست که شاید بی حاصل گذشته و شاید پر ثمر...

من امروز حاصل تلاش یا کسالت خود من است...

اگر امروز از خود شاکیم یا راضی مسئولت آن به عهده خود من است...

من امروز مسئول همه شکست ها و پیروزی های خویشم...

من امروز مسئول خوب بودن یا بد بودنم خویشم ...

من امروز بیشتر از هر کس مسئول روزهای از دست رفته خویش...

تولد....یکبار در سال....قبول نمیکنم....چون بود روزهایی که در آن چندین بار متولد شدم و بود سالهایی

که پی در پی گذشت و من یکبار هم متولد نشدم...

و امروز میخوام به جد متولد شوم...میخوام امروز روز تولد واقعی من باشد  میخواهم امروز زاده شوم

نه آنطور که بی هیچ  اراده آمدم بلکه میخوام با اراده و خواسته خویش متولد شوم...

امروز روز به خود آمدن من است که بزرگتر و ارزشمند تر از به دنیا آمدن است...

در تولد امروز من راهبر و استاد تویی سالار بی نظیر من...دلیل و برهان تویی...

توای که نگاهت سرمنشاء تولدی نو بود...آغازی تازه و زندگی دوباره...

من در خویش متولد میشوم و به یقین باور دارم که در تو متولد میشوم و در نگاه تو زندگی از سر

میگیرم...من در عشق تو گام به دنیای سرشار از نجابت و صداقت می گذارم...

 بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

"امروز روز تولد من است جشن تولدی بر پا خواهم کرد به وسعت عشق و کیکی به وسعت خورشید

 بین همه آن را قسمت  می کنم تا سردی اگر هست با گرمای دل انگیزش گرم شود...

شمعی خواهم گذاشت به بزرگی غم و آن را با همه احساس و شادیم خاموش خواهم کرد...

بزرگترین هدیه به من امروز این است که هیچ دلی را غمگین و هیچ چشمی را گریان نبینم...

امروز بزرگترین هدیه را که پیشاپیش از خدایم گرفتم ارج میگذارم و خدا را شاکرم که تولد امسالم را

شادترین روز عمرم قرار داد..."

چه زیباست وقتی تصور میکنم طبیعت تولدم را اینگونه جشن میگیرد و همه را به دامان خویش دعوت میکند

خورشید با گرما و نورش از میهمانان من پذیرایی میکند ...چه زیباست وقتی تصور میکنم

همه در شادی من شریک هستند و چه زیباتر اینکه آرزو میکنم امروز هیچ دلی آزرده نشود...

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 نمی توانم شاد باشم و از خدای خود تشکر نکنم 

پروردگار بی همتای من شکر به خاطر گذشت و رحمت بی دریغت

شکر که جفا کردم و وفا دیدم شکر که از خطاهایم را به پای بچگی ام می گذاری

شکر که مرا از یاد نمیبری حتی لحظه ای که از یاد بردمت...

شکر که باز هم فرصت زندگی را به من هدیه کردی.

و تشکر نکنم از مادر و پدری که مرا نه به دست که به دل بزرگ کردند

نه به آب که به اشک چشم سیراب کردند.تشکر از پدری که رئوفت و مهربان است

و تشکر از مادری که وصف او برایم نا ممکن است...

مادری که جان خود را برایم گذاشته به معنای واقعی جان و نفس خود را

و تشکر از دلیل بودنم از دلیل خندیدنم از کسی که همه زندگی من در گرو یک نگاه اوست

عزیز بی نظیر من...فرشته آسمونی من...نازنین بی همتای من...

تولدم بر من مبارک که چون تویی را از خدا هدیه گرفته ام... و بر تو مبارک که زنده کردی زندگی را در چشم من

در این روز خاص به خاطر همه خوبی ها و مهربونی های بی دریغت از تو سپاسگذارم

سنگ صبورم...چشم های نجیب تو زندگی دوباره من است...

چگونه امروز بعد از خدا از تو تشکر نکنم که مرا چون نوزادی در آغوش محبت و عشق بی دریغ

خود نگاه میداری تا مصون باشم از هر گزند و آسیب...

نازنینم ممنونم به خاطر همه خوبی هات...

و تشکر از آبجی های مهربونم به خاطر همه همراهی هاشون به خاطر همه خوبی هاشون

خدای خوبم به خاطر این همه نعمت بی نظیر ازت ممنونم.توی این روز خاص

فقط یک خواسته دارم و اون اینکه من رو سپر بلای همه عزیزهام قرار بده...

عزیزهام رو برام صحیح و سالم نگه دار بذار من شاهد خوشی اونها باشم

و چشمم هرگز درد و رنجشون رو نبینه.خدا به خاطر همه چیز ازت ممنونم.

 بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

برای روز میلاد تن من،
نمی خوام پیرهن شادی بپوشی
به رسم عادت دیرینه حتی،
برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو،
به فکر هدیه ای ارزنده هستی
منو با خود ببر تا اوج خواستن،
بگو با من که با من زنده هستی
که من بی تو نه آغازم نه پایان،
تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین،
بشه بی تو غم فرسودن من

نمی خوام از گلهای سرخابی،
برایم تاج خوشبختی بیاری
به ارزشهای ایثار محبت،
به پایم اشک خوشحالی بباری
بذار از داغی دستهای تنها،
بگیره هرم گرما بستر من
بذار با تو بسوزه جسم خستم،
ببینی آتش و خاکستر من
تو ای تنها نیاز زنده موندن،
بکش دست نوازش بر سر من
به تن کن پیرهنی رنگ محبت،
اگه خواستی بیایی دیدن من
که من بی تو نه آغازم نه پایان،
تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین،
بشه بی تو غم فرسودن من…..

Dance with Me



| *| نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 و ساعت 11:40 توسط شادی |

مرحم یک زخم عمیق...

 سلام

حس عجیبی دارم عجیب تر از همیشه...

 فروردین...یک مرگ رویایی...یک تولد دوباره...

 عزیزم یک سال دیگه هم گذشت...یک سال دیگه بی تو...یک سال دیگه دور از اون نگاه مهربون

یک سال دیگه دور از اون دستهای گرم...یک سال دیگه گذشت دایی...

یادته روزهای با هم بودن؟یادته چطوری رفیق درد دلهام بودی؟یادته چطوری سنگ صبورم بودی؟

یادته دنیا چه ها که بهت نکرد؟یادته چقدر از رنج دنیا سوختی...

امروز برات خوشحالم...خوشحال که این دنیایی بی وفا رو رها کردی و رفتی...

سفر پست و زبون این دنیا رو به آخر رسوندی و رفتی...

این روزها خیلی دلم میخواد سرم رو رو شونه هات بذارم این روزها خیلی بهت احتیاج دارم...

امسال مثل هر سال نمیگم عزیزم ای کاش بودی...امسال میگم عزیزم خوش به حالت که رفتی...

این دنیا ارزش هیچی رو نداره هیچی...ارزش موندن هم نداره...

تو میدونی دایی مهربونم من همیشه از سفر طولانی خسته میشم...

اون شب رو یادت هست؟ درست عید سال ۸۳... تو خوب یادت هست...شبش رو یادت هست؟

و فردا صبحش رو...بهت گفتم دایی میبینی جبر زمونه رو؟بهم گفتی دایی صبر صبر صبر...و تا امروز صبر کردم

بهم بگو صبر تا کی دایی؟ تا کی...خوش به حالت که صبر تو جواب داد...

عزیز مهربونم فرشته آسمونیم خیلی دلم هوات رو کرده...دلم هوای اون آغوش مردونه رو...

میخوام بغلم کنی آرومم کنی...خسته ام دایی خسته به خدا... خسته ام علی...

مگه عزیزترین عزیزت نبودم چرا نمی یای سرم رو تو بغلت بگیری تو وقتی که هیچ کس نیست...

کاش بودی و من عین بچگی هام سرم رو پات می ذاشتم و میخوابیدم...

نازنین مهربونم الهی فدای خوبی هات بشم شرمنده ات هستم و خواهم موند تا ابد...

از خدا میخوام روح عزیزت رو همیشه شاد نگه داره هر چند میدونم با هر لرزش ما تو هم میلرزی

با هر غم ما غم میخوری...تو از چنگ نامردها از چنگ ببرهای وحشی خدا نشناس رها شدی...

خوش به حالت...پرنده قشنگم ...پرنده شدنت مبارک...

 Pink Blush Bouquet

احمد آقای عزیزم یک دنیا تبریک برای این روز قشنگ...

تولدت مبارک... 

زخم علی خیلی عمیق هست خنجری که خورده و بیرون نمیاد درد نبودنش خیلی سخته؛

همیشه با خودم میگفتم علی بره منم مردم علی رفت و من هستم

مظلوم بود خیلی مظلوم...مظلوم هم رفت خیلی زیبا...مرگش یکی از قشنگترین لحظاتی بود که دیدم...

علی رفت و برای همیشه تنهامون گذاشت...ولی خدا هرگز بنده هاش رو تنها نمیذاره...

امروز هم غمگینم برای فقدان عزیزم و هم شاد برای تولد عزیزترینم...

و شادی تولدش به قدری هست که مثل مرحمی داغم رو تسکین داده...آرومم کرده...

درست تو یک روز دو احساس متفاوت...

اینقدر آرومم کرده که میتونم اینجا تو چنین روزی که سه سال هست عزای عزیزم از دست رفته ام هست

براش جشن بگیرم...باهاش بخندم...شاد باشم...تو روزی که شادی برام حرام بود...

برام یک دنیا ارزش داره تولد یک فرشته نجیب...یکی با ریشه ای محکم و اصیل...یک همرنگ آینه...

چرا شاد نباشم وقتی چون تویی رو خدا تو چنین روزی داده...حکمت خدا رو به چشم دیدن چه لذتی داره...

درست علی باید روزی بره که تو اومدی؟؟؟ خدا اون روز رو دیده بود و میدونست

هیچی جز این آرومم نخواهد کرد...

دوری ها ملاک نیست وای از نزدیکی قلبها که هیچ چیز مانع عشق و محبت بین اونها نمیشه...

احمد عزیزم: روز قشنگی هست امروز ... شادی تو امروز تسکین درد من هست...

چند روزه بیتابم...ولی امروز آروم آرومم...

تولد یک صداقت دیگه ؛ تولد یک نجابت دیگه ؛ تولد یک بزرگی دیگه ؛ و از همه مهمتر تولد یه یزدان دیگه...

و همین یک جمله  یعنی: تولد همه خوبی ها...تولد یک عشق ابدی...تولد یک وفای موندگار...

عزیز نازنینم تولدت رو از صمیم قلب و با همه وجود بهت تبریک میگم و از خدا میخوام همه خوبی ها

 و خوشی های دنیا رو نصیبت کنه...

مسافر مهربون و نجیبم امیدوارم امروز خستگی راه از تنت در بیاد...

یزدان عزیزم تولد عزیزترین عزیزت رو بهت تبریک میگم... تولدی از جنس آب.

امیدوارم همیشه در کنار هم شاد و سلامت باشید شادتر و سالم تر از همیشه...

همینجا از روح بزرگ و مهربون علی عزیزم عاجزانه میخوام که همیشه همیشه محافظ دو عزیزم باشه...

ازش میخوام همه جا همراه و یار و یاورتون باشه...

احمد آقای عزیزم یک دنیا ممنون که امروز به بهونه تولدت غمی عظیم رو از یادم بردی...ممنون

 

 

 

 

 



| *| نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388 و ساعت 5:48 توسط شادی |