تبليغاتX
کلبه شادی

...زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است...

     Shady

         BLOGFA.COM  

     Powered by  MyPagerank.Net

وضعیت در یاهو

داستانی واقعی از یک عشق واقعی...

سلامازتون میخوام این داستان واقعی رو با دقت و تا آخر بخونید.هرچند طولانیست


تو همسایگی ما خانواده ای زندگی میکردند بافرهنگ و مهربون.دانا و دوست

داشتنی.پدر خانواده پزشک بود یک پزشک عمومی.ولی دانا و بسیار خلاق.خیلی

صمیمی بودیم یک خانومی روزهای برای انجام دادن کارهای خونشون میومد.یک خانوم

تقریبا میانسال.اصلا مساله کار نبود اینقدر صمیمی بودن که فقط آخر شبها برای

خواب به خونه خودش میرفت.حرمتش رو خیلی حفظ میکردند.روزی اتفاقی رفتم

خانوم همسایه که خاله صداش میکردم رو ببینم اون خانوم میانسال در رو باز کرد

چهره ای شاد بودش خیلی شاد.مثل همیشه برای شادی دلش بغلش کردم و

صورتش رو بوسیدم که بدونه بین بنده های خدا هیچ کس به دیگری برتری نداره.

گفتم چیه خوشحالی امروز؟ گفت دخترم میخواد ازدواج كنه. و شروع کردم ماجرا رو

تعریف کردن.

اول لازم هست یک مورد رو توضیح بدم تا مساله روشن بشه.این خانواده یک خانواده

فوق العاده ضعیف بودن نمیدونم مال کدوم قسمت ایران بودن پوست های سیاه

و ...هرچیزی که دیگه خودتون میتونید حدس بزنید در مورد این نژاد و رنگ ( که البته

فوق العاده قابل احترام مقدس و عزیز هستند برای همه ما)و یک مریضی موروثی در

خانواده( تالاسمی).ولی واقعا که هرکس گفته زیبایی تو صورت نیست و تو سیرته

راست گفته.گفت دخترم میره برای دکتر بردن دختر خواهرش که تلاسمی داشت به

یه شهر دیگه.تو بیمارستان اونجا بعد از چند بار رفت و آمد پزشک رفتار و کردار و

مهربونی این دختر رو میبینه یک دل نه صد دل عاشقش میشه.من میگم عاشق و

شما میشنوی باید با چشم ببینی تا باورت بشه.

حالا پسره چطوری بودش: یک پسر بلند قد موهای خرمایی چشمهای تیله ای روشن

پوست سفید و درخشان .پسر یکی از پزشکان بزرگ .چهره ای فوق العاده

زیبا.خانواده ای بزرگ و ریشه دار با مقام و ثروت انبوه.

همونجا به دختره میگه که من این احساس رو به تو دارم.بیچاره دختر هم فکر میکنه

دکتر اون رو به باد مسخره گرفته مطب رو ترک میکنه اونم با اشک.دکتر همه مریض

هاش رو رها میکنه و دنبالش راه می افته که من دارم جدی میگم و عاشقت شدم.

دختر برمیگرده وبهش میگه من کجا و شما کجا ؟ اگر داری من رو مسخره میکنی

بدون که من خیلی زجر کشیدم و طاقت این کارها رو ندارم. من خودم تو آیینه نگاه

میکنم وحشت میکنم تو چطور عاشق من شدی؟ از پسر اصرار و از دختر انکار. ولی

بالاخره پسره پیروز میشه و دعوت میکنه از خانواده دختر که برای آشنایی به

شهرشون بیان.در اولین دیدار خانواده ها بدماجرایی پیش میاد.همه فامیل بزرگ

آقای دکتر جمع بودن که ببینند عزیزدردونه فامیل که هزار تا چشم دنبالش هست چه

کسی رو برای زندگی انتخاب کرده.وقتی خانواده دختر وارد میشن شما حدس بزنید

چه اتفاقی می افته و چه حرفها و واکنش هایی پیش میاد.همه میخندند و فکر

میکنند دکتر این داستان رو برای تفریح اونها ترتیب داده.تفاوت طبقاتی از زمین تا

آسمون.یک خانواده ساده که حتی اداب معاشرت رو هم نمیدونستند به چهره های

زجر کشیده و تیره با لباس هایی که اگر چه بهترین لباسشون بوده ولی ...

مجلس با تحقیر اونها به دعوا کشیده میشه.دعوا بین دکتر عاشق و پدر و مادر و

فامیلش.دکتر دست خانواده دختر رو میگیره و از مجلس به حالت قهر میره.این ماجرا

ماه ها طول میکشه پدر و مادر پسره که می بینند پسرشون واقعا تصمیمش رو گرفته

تسلیم میشن.

وای از شب عروسی.پدر پسره مادر دختر رو که همین خانومی هست که حالا داره

ماجرا رو برای من تعریف میکنه کنار میکشه و میگه:

کت و شلوار من چه رنگیه؟ مادره میگه سفید رنگ آقا...میگه میدونی دختر تو توی

خانواده ما مثل چی هست؟...مثل یک لکه خون روی کت و شلوار سفید

من!!!!!!!!!!!!!!!

توی عکس های عروسی در ظاهر همه پری آسمونی زیبا باشکوه و عروس

خانوم ......و در باطن خدا داند که چهره چه کسی زیباتر و مقام چه کسی بالاتر....

وقتی به پسره میگفتن اخه تو با این شکوه و زیبایی و مقام و ثروت و یک دختر

کلفت زاده به این زشتی؟ میدونی چی میگفت: تو رو خدا دقت کنید. ببینید عشق

یعنی چی...

میگفت کی زشته؟ همسر من؟ اون که از لطافت وقتی آب میخوره من عبور آب رو از

روی پوست بلوری اون میبینم.دکتر مسخره نمیکرد شوخی نمیکرد اون عاااااااااااشق

بود عاشق...

اون همسرش رو یک پری دریایی می دید.اون چیزی رو تو این دختر دیده بود که هیچ

کس ندیده بود.

اون بعد خدا بانوی مهربونش رو میپرستید.وای خدا از این عشق...

وقتی برام تعریف کرد گریه کرد برای همه حقارت هایی که به خاطر رنگ پوستش

کشیده بود به خاطر فقرش و به خاطر بیماریش.

بغلش کردم اشکش رو پاک کردم صورتش روبوسیدم دستش رو بوسیدم بهش تبریک

گفتم.

بر خلاف همه بهش گفتم : خدا کنه دکتر لایق تو و دخترت باشه لایق مهربونی هاتون

لایق سادگی هاتون.لایق همه سپیدی هایی که چهره سیاه شما رو زیباترین کرده.

و خدا رو گواه میگیرم به چشم من هم این زن یک فرشته زیبا بود چون دلش رو دیده

بودم...

چند سالی گذشت دکتر و مروارید سیاهش صاحب یک دختر شدن.وای یک پری

دریایی دخترشون از زیبایی چشم رو میزد.می درخشید.

قربون بزرگیت برم خدا ... حالا خیلی از اون روزها میگذره من نمیدونم اون زن هنوز

زنده هست یانه ولی میدونم دخترش هنوز هم بانوی خوشبخت خونه دکتر هست.

به هرکی میگه عشق چشم رو کور میکنه بگید:

عشق چشم ظاهر رو کور میکنه تا چشم دل رو باز کنه.



| *| نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 و ساعت 11:24 توسط شادی |

دریای کوچکم شو...

این شعر رو یه جایی خوندم خیلی خوشم اومد بخونیدش:
 
 
دریای کوچکم شو و من هم پری شوم

آرام لای  تاب  و  تبت  بستری  شوم

هی موج موج بال وپرم را ببوسی و

از بوسه ات بمیرم و خاکستری شوم

هی اشک می شوی که تنم سبزتر شود

من هم به دور روح تو نیلو فری شوم

انگشتر عقیق سلیمانی ات کجاست

تا من عروس خانه ی پیغمبری شوم

من با تمام حادثه ها دست می دهم

تا معدن طلای تو را مشتری شوم

قشنگ بود نه؟



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 18:41 توسط شادی |

یه سوال جالب...

دوست عزیزم ستایش تو وبلاگش یه سوال جالب طرح کرده و جواب های متفاوت

دوستان براش اهمیت داره اگر مایل بودید به وبلاگش برید و سوالش رو ببینید.

ممنونم

و اما عشق...ستایش عزیز



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:24 توسط شادی |

زنگ تفریح...

یه زنگ تفریح دوستانه و دست جمعی موافقید؟
 
اول سوال ها رو خودتون جواب بدید بعد برید ادامه مطلب رو ببنید.
 
اینطوری کیفش بیشتره
 
 
 
۱.رضا از طبقه دهم ساختماني به زمين افتاد ولي نمرد. چطور چنين چيزي ممكن است؟
 
۲.حكم اعدام متهمي را صادر مي كنند و مضمون «بخشش لازم نيست، اعدامش كنيد.» را به امضا، دادستان مي رسانند. پس از امضاء دادستان، مأمور اجراي حكم، با تغييري در مضمون، جمله را به صورتي در مي آورد كه جلو اعدام متهم را مي گيرد، او چه تغييري در جمله بوجود مي آورد
 
۳.چراغ راهنمايي و رانندگي كه روبروي خيابان است قرمز است، افسر راهنمايي هم در آنجا ايستاده است، با اينحال راننده اي از چراغ قرمز مي گذرد و كسي مزاحم او نمي شود. چطور چنين چيزي ممكن است؟
 
۴.خداوند متعال چه ميخورد، چه مي پوشد و چقدر توانايي دارد؟
 
۵.شخصي چگونه – بدون استفاده از هواپيما- خود را دو ساعته به مشهد مي رساند؟
 
۶.مي دانيم كه در بهشت هر چه بخورند دفع نمي شود، در جهان مادي كداميك از مثالها و شواهد را مي توان يافت كه با آن امر همسان باشد؟
 
۷.من يك سكّه كوچك را در چاهي عميق مي اندازم، آنگاه در عرض يك دقيقه مي روم در مي آورم، چطور چنين چيزي ممكن است؟
 
۸.سوال از حضرت علي
از حضرت علي (ع) پرسيدند :
واجب و واجبتر چيست؟
نزديك و نزديكتر كدامند؟
عجيب و عجيب تر چيست؟
سخت و سخت تر چيست؟
اگر شما بوديد چه جوابي مي داديد؟ حضرت علي چه جوابي داد؟

۹.چرا شكارچي به هنگام شكار، يك چشمش را مي بندد؟

۱۰.شخصي در حين خواندن نماز ميت، به هنگام سجده، ناگهان سرش به لبه تابوت مي خورد پيشانيش مي شكند و خون پيشاني او به كفن مرده غسل داده شده مي خورد و آنرا نجس مي كند. حالا اين سوال پيش مي آيد كه آيا بايد مرده را دوباره غسل داد يا بايد كفنش را عوض كرد يا چاره ديگري انديشيد؟

برای دیدن جواب ها به ادامه مطلب بروید:


ادامه مطلب


| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:16 توسط شادی |

تا نفس باقی است...فرصت چشمت تماشایی است...

 

آیا  "دیدن"  با  "تماشا کردن" متفاوت است؟

مرغ دل شوق تماشای تو دارد باز

هوس دیدن سیمای تو را دارد باز

بلبلان صبح به شوق قدت می خوانند

ساز ما نغمه آوای تو را دارد باز

هر که را گل به بغل دارد و اما دل ما

طلب آن رخ مهسای تو را دارد باز

همه شیرین سخنان بذر سخن افشانند

کان سخن عطر دلارای تو را دارد باز

پای بر دیده ما نه به گلستان باز آی

خاک شیراز تمنای تو را دارد باز

هر زمان شمس برآرد غزلی از دل خویش

غزلش جلوه زیبای تو را دارد باز

از نظرات و عقاید همه شما ممنون و سپاسگذارم

تک تک نظرات برای بنده قابل احترام و ارزشمند است.

دوستان گفتنی ها رو گفتند.نتیجه دلخواه بنده هم همین مناظره دوستانه بود

شاد و پیروز باشید.



| *| نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 5:27 توسط شادی |

ای جاودانگی وجود من...

من گیج و حیران میان بودن و نبودن تو...

آنچنان  نزدیک که بوی نفسهایت مرا در خود گم میکند...

و آنچنان دور که روزها دویدن هم مرا به تو نمی رساند...

 آنچنان غرق در بودن تو که بودنم را از یاد برده ام...

و آنچنان بیتاب از نبودن تو که به بودن خویش مشکوکم...

هستم و تو دور از منی؟ یا نیستم و تو نزدیک به من...

من هستم یا تویی که مرا در خویش زنده میکنی؟

هستی یا منم که زندگی را در تو تازه میکنم؟

من گیج و مبهوت در بودن تو...

آخر زمین و فرشته ای چون تو؟ آخر من و عشقی چون تو؟

مرا بیش از این مبهوت خویش مساز از کجا حد طاقتم را میدانی...

به تصویر کشیدن تو از ناتوانی قلم من نیست که از بزرگی روح توست...

هر چه قلم بر روی کاغذ میرانم انگار به زمین میخکوب شده...

دل در سینه آرام ندارد...چه بگویم...چگونه بگویم...که شاید دلم قرار گیرد...

فریاد در سینه مانده من؛آواز نخوانده من؛شعر نگفته من؛ مرا توان وصف تو نیست.

خود بگو چه کنم؟...با پریشانی فراقت چه کنم و با اشتیاق دیدارت چه؟...

اقیانوس بیکران وجودت بس عظیم اقیانوسی است...

هر چه میکنم قایق زندگیم را از تلاطم موج نگاهت روی آب نگاه دارم نمی شود...

هر لحظه غرق میشوم و مرا مجال نفس کشیدن نیست...

گاه چنان در عمق نگاهت فرو میروم که فراموش میکنم نفس بکشم...

میگویم چنان نزدیک که تو به جای من نفس میکشی...چنین نزدیکی که دیده؟

دلت آسمان من است...پرواز روحم در آسمان دل تو مرا از بند دنیا رها میکند...

اینقدر مرا وادار به فریاد نکن...اینقدر مرا وادار به خط خطی کردن کاغذ نکن...

ای آرزوی آخر من...ای تکسوار جاده عشق من...ای اقیانوس بی انتهای رویای من...

مگر نهایت را می شود محاسبه کرد؟ مگر می شود همه چیز را اندازه گرفت؟

بشمار ارزشت را...هر عددی که بگویی باز با یک جمع می شود...پس نهایت کجاست!

هرگز خوبی هایت را نخواهم شمرد که مرا اینقدر طول عمر نخواهد بود که به نتیجه

برسم.

آخرین افق نگاه من آخرین بلندی پرواز من آخرین رویا و آرزوی من؛ با تو می مانم...

و ماندگاری را به دنیا خواهم آموخت.

میشود هرگز نمرد هرگز...راز زنده بودن در عشق است دانشمندان چه چیزی را

کاوش می کنند؟ میشود پاینده بود و تا ابد ماند...

و من با عشق تو جاودانه شدم ای جاودانگی وجود من...



| *| نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:16 توسط شادی |

هر که عاشق شد معلم مي شود...

هر که عاشق شد معلم میشود ؟؟؟

و شاید هر که معلم شد عاشق...

خستگی نگاهت را مرور میکنم...

و ثانیه های تردیدم را...

تو را امروز از فرسنگ ها دور می نگرم...لرزش حنجره ات هنوز هم دلم را می لرزاند...

و چه شیرین لرزشی است...

آن چهره خسته و خاک آلود..آن صدای گرفته آخر سال...آن نگاه مهربان

مگر میشود تو را از یاد برد؟ مگر می شود...

سپیدی تو و سیاهی تخته سیاه...چه تضاد شیرینی...

انگار نام معلم بر هرکس می نهند ستاره ایست درخشان بر دوش او...

انگار هرکس معلم می شود عاشق است و عاشقان همه معلم...

و امروز را روز تو می نامند و ما مردد که چگونه ارج بنهیم معلمان زندگی خویش را.

و تو ای بزرگترین معلم زندگی من:

امروز هم بهانه ایست  برای قدردانی از تو...ولی آیا این توان در من است که قدر چون

تویی را بدانم؟

تویی که در مکتب عشقت آموخته ها توشه راه خود کرده ام...

تویی که این شاگرد بازیگوش خود را دست در دست و پا به پا می بری.

تو ای مراد و مرشد من...هرچه بیشتر به تو می نگرم بیشتر مات تصویرت میشوم...

مرا در خود غرق میکنی آنگونه که گم شدن خویش را متوجه نمیشوم...

و چه زیبا سرزمینی ایست سرزمین نگاه تو...

و چه سر به فلک کشیده درختانی ایست مژگان تو...

مرا در حصار نگاهت زندانی کن بگذار بودنم را در بودنت معنا کنم...که مرا معنایی دگر

نیست...

امروز  اول به تو ای استاد کلاس سبز عشق مبارک باشد و بعد بر من که از چون تویی

درس عشق و وفاداری می آموزم.

فرا رسیدن روز ۱۲ اردیبهشت روز قشنگ سپاس از معلمان عزیز و زحمتکش را به

همه این عزیزان  بی نظیر تبریک و تهنیت عرض میکنم.حقیقتا که حرفه شما کار

نیست و عشق است.

به امید شادی و سلامتی همه معلمان استادان و همه کسانی که می آموزند تا 

آموزش دهند.!

 Daisy Dreams Basket



| *| نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 5:47 توسط شادی |

پستچی...

حس لطیف بودن تو...

بوی دل انگیز دستهایت...

پرواز روح من تا اوج نگاهت...

در تو گره میخورد لحظه های بودن من...

و من مردد...

گرمی دستانت را چه عاشقانه حس کردم...

و بوی نفس هایت را...

و خطوط موازی نگاهت را...

چه فرستاده ای...عشق؟...صداقت؟...محبت؟...

صدای زنگ خانه...

پشت در کیست؟

پستچی...

پستچی چطور این سنگینی را تحمل کرد؟

 سنگینی عشق و صداقت تو...

و آیا فهمید که عشق را با خود آورده؟...

چه کسی می داند...جز من که در دستانم آن را لمس کردم...



| *| نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:34 توسط شادی |

خط خطی های بچگی ...

 

یادش بخیر بچگی ها...همیشه تو وقتی که هیچ کس نبود باهامون بازی کنه یه تیکه

کاغذ برمیداشتیم

شروع میکردیم به خط خطی کردن.برامون فرق نداشت این نقاشی رو پشت قبض

تلفن بکشیم یا روی دیوار یا یه دفتر نقاشی...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

ما میخواستم فقط حرفمون رو بزنیم و به بقیه نشون بدیم بهترین راه برای حرف زدن

به تصویر کشیدن حرف هست.تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

اون روزها وقتی کاغذ رو خط خطی میکردی اگر یکی میپرسید این خط چیه و

میگفتی درخت همه میفهمیدند منظورت چیه.

اگر صدبار دیگه هم میپرسیدن این خط چیه بازم میگفتی درخت...اخه تو درخت رو

کشیده بودی هرچند از دید دیگران خط های درهم و نا مفهوم باشد.

ولی امروز اگر همه اون درخت رو بکنی  کاغذ و همه وجودت رو جوهر هرچی توضیح

بدی درخت چیه هیچ کس نمیفهمه منظورت چیه...

وای که اون قلم سیاه بچگی چقدر توانا تر از  قلم امروز تو هست...

اون خط خطی ها بچگی رو هیچ کس به دل نمی گرفت به هیچ کس بر نمیخورد.

میخوام برگردم به بچگی هام...به همون روزهای ساده و آروم...

همون خط های درهم ؛ همون کلمات نا مفهوم.

بذار هر کی میخونه بخنده و بگه دیوونه شده چقدر بچگانه چقدر نا مفهوم...

اینجوری حداقل با زبون خودم حرف زدم و برای خودم...

ولی اونی که دلش با من هست همه خط خطی هام رو معنا خواهد کرد

و این برای من یعنی معنای واقعی قلم در دست گرفتن...یکی بفهمه فقط یکی

و اون کسی نیست الا کسی که محرم روح و دل من هست...این یعنی خوشبختی

مطلق!



| *| نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 6:30 توسط شادی |