داستانی واقعی از یک عشق واقعی...
سلام
تو همسایگی ما خانواده ای زندگی میکردند بافرهنگ و مهربون.دانا و دوست داشتنی.پدر خانواده پزشک بود یک پزشک عمومی.ولی دانا و بسیار خلاق.خیلی صمیمی بودیم یک خانومی روزهای برای انجام دادن کارهای خونشون میومد.یک خانوم تقریبا میانسال.اصلا مساله کار نبود اینقدر صمیمی بودن که فقط آخر شبها برای خواب به خونه خودش میرفت.حرمتش رو خیلی حفظ میکردند.روزی اتفاقی رفتم خانوم همسایه که خاله صداش میکردم رو ببینم اون خانوم میانسال در رو باز کرد چهره ای شاد بودش خیلی شاد.مثل همیشه برای شادی دلش بغلش کردم و صورتش رو بوسیدم که بدونه بین بنده های خدا هیچ کس به دیگری برتری نداره. گفتم چیه خوشحالی امروز؟ گفت دخترم میخواد ازدواج كنه. و شروع کردم ماجرا رو تعریف کردن. اول لازم هست یک مورد رو توضیح بدم تا مساله روشن بشه.این خانواده یک خانواده فوق العاده ضعیف بودن نمیدونم مال کدوم قسمت ایران بودن پوست های سیاه و ...هرچیزی که دیگه خودتون میتونید حدس بزنید در مورد این نژاد و رنگ ( که البته فوق العاده قابل احترام مقدس و عزیز هستند برای همه ما)و یک مریضی موروثی در خانواده( تالاسمی).ولی واقعا که هرکس گفته زیبایی تو صورت نیست و تو سیرته راست گفته.گفت دخترم میره برای دکتر بردن دختر خواهرش که تلاسمی داشت به یه شهر دیگه.تو بیمارستان اونجا بعد از چند بار رفت و آمد پزشک رفتار و کردار و مهربونی این دختر رو میبینه یک دل نه صد دل عاشقش میشه.من میگم عاشق و شما میشنوی باید با چشم ببینی تا باورت بشه. حالا پسره چطوری بودش: یک پسر بلند قد موهای خرمایی چشمهای تیله ای روشن پوست سفید و درخشان .پسر یکی از پزشکان بزرگ .چهره ای فوق العاده زیبا.خانواده ای بزرگ و ریشه دار با مقام و ثروت انبوه. همونجا به دختره میگه که من این احساس رو به تو دارم.بیچاره دختر هم فکر میکنه دکتر اون رو به باد مسخره گرفته مطب رو ترک میکنه اونم با اشک.دکتر همه مریض هاش رو رها میکنه و دنبالش راه می افته که من دارم جدی میگم و عاشقت شدم. دختر برمیگرده وبهش میگه من کجا و شما کجا ؟ اگر داری من رو مسخره میکنی بدون که من خیلی زجر کشیدم و طاقت این کارها رو ندارم. من خودم تو آیینه نگاه میکنم وحشت میکنم تو چطور عاشق من شدی؟ از پسر اصرار و از دختر انکار. ولی بالاخره پسره پیروز میشه و دعوت میکنه از خانواده دختر که برای آشنایی به شهرشون بیان.در اولین دیدار خانواده ها بدماجرایی پیش میاد.همه فامیل بزرگ آقای دکتر جمع بودن که ببینند عزیزدردونه فامیل که هزار تا چشم دنبالش هست چه کسی رو برای زندگی انتخاب کرده.وقتی خانواده دختر وارد میشن شما حدس بزنید چه اتفاقی می افته و چه حرفها و واکنش هایی پیش میاد.همه میخندند و فکر میکنند دکتر این داستان رو برای تفریح اونها ترتیب داده.تفاوت طبقاتی از زمین تا آسمون.یک خانواده ساده که حتی اداب معاشرت رو هم نمیدونستند به چهره های زجر کشیده و تیره با لباس هایی که اگر چه بهترین لباسشون بوده ولی ... مجلس با تحقیر اونها به دعوا کشیده میشه.دعوا بین دکتر عاشق و پدر و مادر و فامیلش.دکتر دست خانواده دختر رو میگیره و از مجلس به حالت قهر میره.این ماجرا ماه ها طول میکشه پدر و مادر پسره که می بینند پسرشون واقعا تصمیمش رو گرفته تسلیم میشن. وای از شب عروسی.پدر پسره مادر دختر رو که همین خانومی هست که حالا داره ماجرا رو برای من تعریف میکنه کنار میکشه و میگه: کت و شلوار من چه رنگیه؟ مادره میگه سفید رنگ آقا...میگه میدونی دختر تو توی خانواده ما مثل چی هست؟...مثل یک لکه خون روی کت و شلوار سفید من!!!!!!!!!!!!!!! توی عکس های عروسی در ظاهر همه پری آسمونی زیبا باشکوه و عروس خانوم ......و در باطن خدا داند که چهره چه کسی زیباتر و مقام چه کسی بالاتر.... وقتی به پسره میگفتن اخه تو با این شکوه و زیبایی و مقام و ثروت و یک دختر کلفت زاده به این زشتی؟ میدونی چی میگفت: تو رو خدا دقت کنید. ببینید عشق یعنی چی... میگفت کی زشته؟ همسر من؟ اون که از لطافت وقتی آب میخوره من عبور آب رو از روی پوست بلوری اون میبینم.دکتر مسخره نمیکرد شوخی نمیکرد اون عاااااااااااشق بود عاشق... اون همسرش رو یک پری دریایی می دید.اون چیزی رو تو این دختر دیده بود که هیچ کس ندیده بود. اون بعد خدا بانوی مهربونش رو میپرستید.وای خدا از این عشق... وقتی برام تعریف کرد گریه کرد برای همه حقارت هایی که به خاطر رنگ پوستش کشیده بود به خاطر فقرش و به خاطر بیماریش. بغلش کردم اشکش رو پاک کردم صورتش روبوسیدم دستش رو بوسیدم بهش تبریک گفتم. بر خلاف همه بهش گفتم : خدا کنه دکتر لایق تو و دخترت باشه لایق مهربونی هاتون لایق سادگی هاتون.لایق همه سپیدی هایی که چهره سیاه شما رو زیباترین کرده. و خدا رو گواه میگیرم به چشم من هم این زن یک فرشته زیبا بود چون دلش رو دیده بودم... چند سالی گذشت دکتر و مروارید سیاهش صاحب یک دختر شدن.وای یک پری دریایی دخترشون از زیبایی چشم رو میزد.می درخشید. قربون بزرگیت برم خدا ... حالا خیلی از اون روزها میگذره من نمیدونم اون زن هنوز زنده هست یانه ولی میدونم دخترش هنوز هم بانوی خوشبخت خونه دکتر هست. به هرکی میگه عشق چشم رو کور میکنه بگید: عشق چشم ظاهر رو کور میکنه تا چشم دل رو باز کنه.
ازتون میخوام این داستان واقعی رو با دقت و تا آخر بخونید.هرچند طولانیست






