تبليغاتX
کلبه شادی

السلام عليک يا اباعبدالله

     Shady

         BLOGFA.COM  

     Powered by  MyPagerank.Net

وضعیت در یاهو

الفبای عشـــــــــــــــــــــــق...

    

تو نبودي و در نهان خانه دلم جايت خالي بود...   

تو نبودي و باز به تو وفادار بودم...

تو نبودي و جز تو هيچ کس را به حريم قلبم راه ندادم... 

و تو آمدي.از دوردستها...   

 از سرزمين عشق...  

 تو مرا با عشق آشنا کردي...  

 با تو تا عرش دوست داشتن سفر کردم...   

تو مفهوم عاشق بودن را به من آموختي... 

با تو کامل شدم...   

با تو بزرگ شدم...     

با تو الفباي عشق را اموختم...

نداي قلب عاشقم را به گوش همه رساندم...

به تو و کلبه عاشقمان باليدم...

تو نيمه گمشده ام شدي...

حال که اينچنين شيفته توام باش تا در کنارت آرامش بيابم...

حتي براي لحظه اي از من جدا نشو...

بدون تو دستم سرد است...

بدون تو آغوشم تهي و لبريز درد است...

به حرمت عشقمان...

به حرمت لحظات زيبايمان...

مرو که بي تو من هيچم...

بمان با من...

بدان که تا ابد نام تو بر قلبم حک شده...

بدان که عشقمان هميشه پاک خواهد ماند...

به وفايم ايمان داشته باش...

تا به تو نشان دهم معني واقعي واژه عشق را...

          



| *| نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388 و ساعت 19:12 توسط شادی |

یک گوشه می رویم و فقط گریه می کنیم...

فردا تاسوعاست؛ دلها همه مشکی پوش...

چشم ها همه خیس...

خوش به حال دلهایی که برای تو سیاه پوشیدن...

خوش به حال اونهایی که برای تو زانوی غم بغل کردند...

با باب الحوائج یا ابوالفضل

گوهر اشک عزای تو به هر کس ندهند

اهرمن را شرف داشتن خاتم نیست...

آقا خداروشکر که اگر دوستهای عاقلی نیستیم؛ اگر مریدهای با مرامی نیستیم؛

اگر شاگرد اول نیستیم

دشمن هم نیستیم.خدا روشکر...

همین که محرم تو دلامون غرق غم میشه تاج سره برامون.

فردا روز ماتم تو هست مولا.چقدر دلم هوای محرمت رو داشت.

چقدر دلم هوای غمت رو داشت...

چقدر دلم هوای اون اشک های داغ رو داشت...

دلم خونه برات.چشام بارونی برات...

کاش میشد بلند ناله کرد زجه زد شاید دل آروم بگیره...

جمعیت مشکی پوش سراغ چه کسی رو میگیرید؟

جمعیت عزادار صاحب عزاتون کجاست؟

بازم که امسال تو غیبت صاحب عزا باید بسوزیم...

دلاتون که شکست مریض های چشم انتظار تو بیمارستان رو از یاد نبرید...

اشک هاتون که سرازیر شد یادتون باشه ظهور صاحب عزا رو بخواید...

 التماس دعا

فرا رسیدن تاسوعا و عاشورای حسینی رو به همه دوستان گلم تسلیت میگم.

امیدوارم همه نذر و نیازهاتون مقبول درگاه حق باشه.



| *| نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388 و ساعت 17:1 توسط شادی |

محرم...

هلال ماه

ای هلال ماه غم خون جگـــر آورده ای

سوز دل فریاد جان اشکی بسـر آورده ای

با قد خم گشته خود بر فـــــراز آسمان

از هلال دختر زهرا خبــــــــر آورده ای

آتش و خاکستر و کعب و نی و زخم زبان

از برای عترت خیرالبشــــــــر آورده ای

بر دل فرزند زهرا تیــــــر داری در کمان

یا برای اصغرش تیر دگــــــــر آورده ای

ای محرم وای بر تو پیش تیـــــــر حرمله ‏

حلق اصغر چشم سقا را سپـــــر آورده ای

ای محرم این تو هستی که یتیم وحــــی را

در کنار جسم عریان پــــــــدر آورده ای

 

فرا رسیدن ماه محرم ایام عزاداری مولا حسین(ع)را به همه

دوستان گلم تسلیت عرض میکنم




| *| نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 و ساعت 6:56 توسط شادی |

هر کس به کسی نازد...ما هم به علــــــــــــــی نازیم...

در گذشت" استاد فرامرز پایور" آهنگساز و نوازنده برجسته سنتور را به خانواده

 

و شاگردان و دوستداران ایشان تسلت عرض میکنم


 

 يا علي ذاتت ثبوت قل هو الله احد             نام تو نقش نگين امرِ اَلله الصّمد 

       لم يلِد از مادر گيتي و لم يولَد چو تو          در جهان بعد از نبي، مِثلت لهُ كُفواً احد

سخناني از حضرت علي( ع)

 

شكست عدم پيروزي نيست بلكه شكست پيروزي آدم را به تأخير مي اندازد.

 

فضيلتش از بين برود. هر كه همتش كوچك باشد،

 

بركت ها از ميان برود. هر گاه جنايتها آشكار شود،

 

تو اگر نيكي كني خود را گرامي داشته اي و به خودت نيكي كرده اي،

 

اگر بدي كني خودت را خوار كرده اي و به خودت زيان رسانده اي

 

بدهكاري زياد راستگو را دروغگو مي كند و خوش قول را بد قول مي كند. ،

 

           هر كه اطمينان داشته باشد كه آنچه خدا برايش مقدر كرده است به او مي رسد،

 

                                         دلش آرام گيرد.

 

   زهد و بي اعتنايي به دنيا بزرگترين آسايش است. 

 

چه بسيارند عبرتها و چه اندك اند عبرت گرفتن ها

 

در انتظار فرج باشيد و از رحمت خدا نوميد نشويد.

 

  انصاف، برترين خصلت هاست

 

  انديشه اش زلال گردد. هر كه خوراكش كم باشد،

 

     شنونده غيبت، مانند غيبت كننده است.

 

   هر كس پاك دامني و قناعت ارمغان او شد،سرافرازي با او هم پيمان گشت.

 

برترين بخشندگي بخشش در تنگدستي است.

 

  محبوب ترين مؤمن نزد خداوند كسي است كه مؤمن فقيري را در تنگدستي

 

                                      دنيا و گذران زندگي ياري رساند

 

خوشا به حال آنكه به بندگان خدا نيكي كند و براي آخرت خود زاد و توشه برگيرد.

 

  از گردش روزگار، گوهر مردان آشكار مي شود

 

از طمع كاري است كه مردان گردن به ذلت و خواري نهند.

 

قناعت پيشه كردن از عزت نفس است.

 

   احمق ترين خلق كسي است كه خود را عاقلترين خلق بداند

 

آفت وقار و هيبت مرد شوخي كردن است .

 

   شنوائي گوش سودي ندهد. اگر چشم دل بينا نباشد،

 

  با نيكان بدي مكن چه آنان را از نيكي باز مي داري.

 

بالاترين بخشش آن است كه پيش از خواري خواستن باشد.

 

  با پدران خود نيكي رفتار كنيد، تا پسرانتان به شما نيكي كنند

 

انسان در زير زبان خويش پنهان است

 

  انسان را پس از مرگ خانه اي نيست،مگر خانه اي كه قبل از مرگ بنا كرده است

 

  بد ترين رفيق كسي است كه تو را به معصيت خدا تشويق كند.

 

  ترسو را توفيق و كاميابي محال است

 

پوزش طلبيدن نشان خردمندي است

 

  به هر چيز در دنيا بيشتر انس داري،· زيادتر از آن بترس.

 

  بلاي آدمي در زبان اوست

 

   كسي كه در كار كوتاهي كند به غم و اندوه دچار مي شود.

 

    از برتري و بزرگواري مي افتد. كسي كه خودخواهي و اسراف پيشه كند

 

  بزرگوار كسي است كه در كيفر بدي نيكي كند.

 

مؤمن را شادي در جبين است و اندوه در دل.

 

ناداني دردناك ترين دردهاست

 

هنگامي كه هوس ها بر عقل چيره شوند انسان به پرتگاه ها كشيده مي شود.

 

هيچ مالي پر فايده تر از عقل نيست.

 

  دانائي ميراثي است شريف و گرامي.

 

  مرا بنده خود گردانيده است. هر كه مرا حرفي بياموزد،

 

هر كس ميدرود آنچه را ميكارد و جزا مي بيند آنچه را عمل مي كند.

 

  خوبي سخن در كم گفتن است

 

    دانشي كه تو را اصلاح نكند،گمراهي است

 

     هر كس از خدا بترسد ترسش از مردم كمتر مي شود.

 

سه كار شرم برنمي دارد: برخاستن از جا در برابر معلم و گرفتن حق خود. خدمت به همنوعان،

   

  دين ندارد كسي كه عقل ندارد، دين مرد خرد اوست،        

 

رشكبر هميشه بيمار است

 

درباره آنچه از آن شناختي نداري،سخن مگوي

 

  سينه عاقل صندوق اسرارش مي باشد.

 

  يا دانشمندي زبان دار و گويا باش و يا شنونده اي علم نگهدار،

 

    از بخل و نفاق اجتناب كنيد كه از مذمومترين اخلاقهاست.

 

  بخيل پيش عزيزان خود خوار است

 

  بخل ورزيدن به آنچه در دست داري،· بدگماني به معبود است

 

  بخشندگي آدمي او را محبوب مخالفانش مي كند و بخلش او را نزد فرزندانش هم منفور

 

 مي سازد

  

      موفق باشيد


 

از عزیز خوبم تشکر میکنم به خاطر جمع آوری این سخنان زیبا

 

فدای دستت بشم گل نازم.

 

ممنونم ازت



| *| نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 و ساعت 7:18 توسط شادی |

یا علی ذاتت ثبوت قل هو الله احد...

نازد به خودش خدا که حیدر دارد / دریای فضائلی مطهر دارد

همتای علی نخواهد آمد والله / صد بار اگر کعبه ترک بردارد

 

فرا رسیدن عید ولایت و امامت رو به همه دوستان گلم تبریک و تهنیت میگم

نه فقط بنده به ذات ازلی می نازد

ناشر حكم ولایت به ولی می نازد

گر بنازد به علی شیعه ندارد عجبی

عجب اینجاست خدا هم به علی می نازد

خدا خوان تا خدا دان فرق دارد

كه حیوان تا به انسان فرق دارد


موحد را به مشرك نسبتی نیست

كه واجب تا به امكان فرق دارد


موحد را مقلد كی توان گفت؟

 كه دانا تا به نادان فرق دارد


مناجاتی خراباتی نگردد

كه سرّ جسم تا جان فرق دارد


مخوان آلوده دامن هر كسی را

كه دامان تا به دامان فرق دارد


من و ابروی یار و شیخ و محراب

مسلمان تا مسلمان فرق دارد


من و میخانه، خضر و راه ظلمات

كه می با آب حیوان فرق دارد


مخوان دور فلك را دور ترسا

كه دوران تا به دوران فرق دارد


مكن تشبیه زلفش را به سنبل

پریشان تا پریشان فرق دارد


مبر پیش دهانش غنچه را نام

كه خندان تا به خندان فرق دارد


رخش را مه مگو هرگز فروغی!

كه خور با ماه تابان فرق دارد

 فروغی بسطامی



| *| نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388 و ساعت 17:49 توسط شادی |

لبيک لا شريک لک لبيک...

فرا رسیدن عید سعید قربان را به همه دوستان بهتر از گلم تبریک و تهنیت

 میگم.امیدوارم در این روز بزرگ آرزوهای همه برآورده بشه و دلهای همه شاد...

خدایا ممنونت هستم به خاطر این عیدی قشنگی که بهم دادی...

به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک چرا باید به دور تو بگردم

 ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی برو با دل بیا تا من بگردم ...

 



| *| نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388 و ساعت 6:29 توسط شادی |

شکراً لله...

خدایا سر به سجده میذارم با اشک چشم هام رو غسل میدم

باز هم با خدایی کردنت نشونم دادی همیشه کنارمی

خدای ممنونت هستم

خدایا ممنونم چطور شاکر این نعمتت باشم

چطوری این موهبت رو شکر بگم

خدایا ازت خواستم امروز بهترین روز عمرم بشه؛شد

خدایا خیلی بزرگی خیلی مهربونی

خدایا من قادر نیستم به خاطر این نعمت شکرگذاری کنم

خدایا زبونم قادر نیست

شکر

شکر

شکر

شکر

شکر خدای مهربونم شکر خدای عزیزم

شکر مهربونترینم   زیباترینم    عزیزترینم

تو به بهترین نحو جوابم رو دادی

تو به بزرگی خودت نگاه کردی و عزیزم رو بهم برگردوندی

خدایا ممنونت هستم ممنونت هستم.

از همه دوستان گلم ممنونم که همراهم بودن

و از تو عزیزم که نمیدونم چی بهت بگم

نمیدونم چطوری قدردان همه خوبی هات بشم

با وجودیکه تو بیشتر از من غم میخوردی شونه هات رو برام تکیه گاه کردی

ممنونم ازت ممنونم از تو و خدای تو

ممنونم از دل مهربونت که هرگز دروغ نمیگه...

امروز بهترین روز زندگی همه ماست

چشم ما روشن و شکر پروردگار بی همتا را

 که نعمت رو در حقمون تموم کرد

خدا رو به عظمتش قسم میدم همینطور که دل ما رو شاد کرد

دل همه رو شاد کنه امید هیچ کس رو ناامید نکنه

خدا به همه شادی و سلامتی عطا کنه

خدای همیشه خوبم ممنونم   ممنونم   ممنونم

عزیز بهترینم غنچه گل نازم تولد دوباره ات مبارک

عزیز بهترینم شکوفه دادن گل صبرت مبارک

نازنین مظلومم نو شدنت مبارک...

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388 و ساعت 17:43 توسط شادی |

یا من اسمه دوا و ذکره شفا...

 

فرا رسیدن شهادت امام باقر(ع) را به همه دوستان گلم تسلیت میگم

ام يجيب مضطر اذا دعاه و يکشف

السوء

 

خدایا من عزیزم رو به تو سپردم

خدایا من گل نازم رو به تو سپردم

خدایا الوعده وفا

خدایا فردا روز موعوده

خدایا محکم پشتم وایسا

خدایا خداییت رو میخوام ببینم

خدایا فقط تو تو تو...

خدایا من گلم رو امانتم رو بهت میسپارم ازت سالم میخوامش

خدایا من عزیزم رو از تو میخوام

خدایا خداییت رو نشونم بده

یا ارحم الراحمین

خدایا به شهید امشب قسمت میدم عزیزم رو صحیح و سالم بهم برگردون

خدایا توکل به تو کردیم رحمتت رو از ما دریغ نکن

خدایا همه چیز رو به تو سپردم

از همه دوستان التماس دعا دارم

به امید خبرهای خوش

خدایا فردا شب میخوام بیام با خبرهای خوش بیام

فردا شب میخوام بیام و فریاد بزنم

شکر خدای بزرگ من شکر پروردگار مهربونم



| *| نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388 و ساعت 20:18 توسط شادی |

یا الله...

بسم الله الرحمن الرحیم

 

یا الله

 

خدایا به امید تو


 

قشنگه وقتی بهت اعتماد میکنم.قشنگه وقتی صدات میکنم و نگام میکنی...

قشنگه وقتی چشم بهت میدوزم فقط به تو...

قشنگه وقتی میگم خدایا راضیم به رضای تو...

قشنگه وقتی همه داروندارم و دستت میدم و میگم خودت میدونی...

قشنگه وقتی تو سخت ترین لحظه ها دستم رو رو شونه های مهربونت میذارم...

قشنگه وقتی جواب اعتمادم رو میدی...وقتی میگی حالا که سپردی به من بیا

سالم تحویل بگیر...

قشنگه خدای من همه کارهات قشنگه...

و من مثل همیشه خیلی بهت اعتماد دارم.خودت بهتر میدونی چقدر...

مثل همیشه دست رو شونه های مهربونت میذارم و محکم می ایستم...

تو تا حالا جاخالی ندادی آخه...اصلا روش تو نیست پشت کسی رو خالی کنی...

خیلی وقت ها پشتم بودی.نه بی انصافیه همیشه پشتم بودی...

همیشه یارم بودی...هرچی ازت خواستم رو بهم دادی...

حالا هم تو همون خدایی و من همون بنده...هیچی عوض نشده...

تو همون خدای بخشنده ای و من همون بنده ای که یک دنیا باورت دارم...

بازم یک کلام: خدایا من اون رو به تو میسپارم...

خودت میدونی و همه چیزهایی که باز فقط تو میدونی...

خدایا حتم دارم با یک دنیا شادی میام و همینجا جشن شکرگذاری رو برپا میکنم...

خدایا شک ندارم قراره کی باهاش بره وقتی از ما جدا میشه...

شک ندارم دست کی میخواد کار رو انجام بده...

خدایا بازم میخوام با همه وجودم خداییت رو لمس کنم...

خدایا نمیگم تنهامون نذار؛ چون نمیذاری...

نمیگم کمک کن چون کمک میکنی...

نمیگم سپردمش به تو؛ چون بنده تو هست و سرسپرده تو...

خدایا فقط میگم محکم ما رو در آغوشت بگیر...محکم تر از همیشه...

خدایا چشم به راه هدیه توایم...خدایا منتظریم...

اون ساعت ها و دقیقه ها رو به تو میسپارم...

خدایا...

خدایا...

خدایا...

از همگی دوستان گلم التماس دعا دارم...

به امید خبرهای خوش...



| *| نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388 و ساعت 10:38 توسط شادی |

صورتک های جـــــــــــور وا جـــــــــــور...

چهره ها از یاد می روند؛همانطور که (لهجه)لحجه ها فراموش شدند...

چقدر اصرار داریم که همه یک شکل باشیم یک جور حرف بزنیم...

چقدر علاقه داریم هر روز صورتکی نو به چهره بزنیم...

انگار بیشتر از هر چیز از خود فرار می کنیم...

صورتک های رنگارنگ...

صورتک های جور وا جور...

ای کاش یک دل می شدیم که شاید نیاز به این صورتک ها نبود...

هر روز یک رنگ و یک لباس !!!

بازیچه دست بازیگران...

و چه نرم هویت خویش را رها کرده ایم...

و چه آسان اصل وجود خویش را عوض می کنیم...

خدا من را اینگونه خواست ؟ اینگونه آفرید؟

با این صورت؟ با این بینی؟ با این چشم؟ با این ترکیب؟

نمی پسندم...جامعه نمی پسندد...چشم چرانها نمی پسندند...

مهم نیست خدا چه چیز را بر من پسندید...

عوضش میکنم!!!

عوضش میکنم...

عوضش میکنم...

خواست و سلیقه خدا ؟؟؟ دیگر قدیمی شده...

امروز صورت استخونی و بیضی شکل مد است...امروز بینی سربالا و کوچک ...

امروز لاغر و استخونی بودن ...امروز امروز امروز...

من عوض میشوم...تا کی؟؟؟

تا وقتی که امروز فردا شود... چیز دیگری مد روز باشد...باز هم عوض میشوم...

تاکی؟ تا فردایی دیگر...تا مدی دیگر...تا بازی دیگر...

تا سودجویان چه برایم بخواهند...تا بازیگران چگونه چون عروسکی مرا در صحنه

دروغ بچرخانند...

مدام عوض میشوم هر روز یک رنگ یک سایز یک مدل...

آنقدر که یادم نمی آید چگونه بودم... خود را فراموش میکنم...

من گم میشوم در دنیایی که معنای حقیقی آن ثروت است...

منی وجود نداره...منه امروز فردا دیگر نیست...چون بازیگری امشب در فکر است

که فردای مرا چگونه بسازد...چه رنگ...چه مدل...

عجب از من...عجب از ما...چه راحت خود را به دست عیاشان و ثروت اندوزان

سپرده ایم...

حیف از ما...حیف...



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388 و ساعت 5:42 توسط شادی |

آخرین عروسک زندگی من...

 

همیشه ساکت و آرام مرا می نگری...

نگاه مهربانت با نگاهم گره میخورد...

کلامم را در جویبار سکوتت جاری میکنم و تو باز آرام و ساکتی...

خنده همشگی تو میگوید که شادی پایدار است اگر آن را درک کنیم...

تو از دید همه یک عروسکی...یک عروسک...

ولی چه کسی خواهد فهمید غم دستانی که تو رو آفرید؟

چه کسی  لمس خواهد کرد آن دستان گرم را...

و چه کسی جز من میداند که تو یک بهانه ای...

یک راز پنهان، یک حضور نامحسوس...

تو یک عروسکی اما زنده تر از خیلی از آدم ها...

تو یک عروسکی ولی مهربان تر از خیلی از آدم ها...

تو یک عروسکی اما...

عروسک مهربان من، مونس صبور من...

تو برای من جریان یک گرمای مداومی ...

تو برای من تنها یک عروسک نیستی...

و چه کسی خنده های من و تو را درک خواهد کرد...

در آغوش من چه آرام آرمیده ای...

تو بهتر از خیلی از این آدم ها عشق را می فهمی...

عروسک مهربان من بیشتر از تو خواهم نوشت بیشتر از تو خواهم گفت...

تو آخرین عروسک منی چون به غیر تو به هیچ عروسکی نگاه نخواهد کرد...

آخرین عروسکی که زنده خواهد شد و زنده خواهد ماند و زندگی خواهد بخشید...



| *| نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 11:25 توسط شادی |

جای دوری نمیره اگر به ما نگاه کنی...

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی

السلام علیک یا امام غریب

السلام علیک یا امام مظلوم

سلام مولای مهربونم

سلام آقای عزیزم؛درسته از بعد مصافت دوریم از هم ولی دلم تو حرم قشنگت

پر میکشه عین کبوتر هات...

آخرین دیدارمون یادته آقا؟یادته چی ازت خواستم؟

یادته چه قولی بهم دادی؟

یادته چطوری اومدیم؟ حالمون رو یادته؟

اون شب یادته؟؟؟ وای چه شبی بود...

گرمی نگاهت تا خود صبح گرمم کرد...

یادته چطوری گوش به زنگ بودیم؟ اون مادر و بچه یادته آقا؟

اون مادر ۱۷ ساله با بچه ۶ ماهه...یادته چطوری گریه میکرد؟؟

همه چیز از یادمون رفت تا دیدیمش...همه فکر میکردند برادرش رو بغل کرده

وای نگو بچه اون بود.بچه ای که قرار بود ۶ ماه دیگه بمیره...

آقا آخرش چی شد؟ اون بچه چی شد؟ الان کجاست؟

چشم های مظلوم اون مادر یادم نمیره اون شب خجالتم اومد جز حاجت

اون  چیزی ازت بخوام.ولی تو نگفته میدونی و ننوشته میخونی...

اون روز اومدم چون از امروز میترسیدم ولی امروز رسید و من دیگه نمیترسم

چون با هم قراری داریم قراره تو بیای روز موعود...

قراره کار به دست تو انجام بشه من دست دیگه ای نمی بینم...

آقا الوعده وفا...منتظریم منتظر اون سایه سبزیم...

روز موعود نزدیکه آقا...یادت باشه دوساله نوبت گرفتیم که بیای و چنین روزی

به وعده ای که دادی وفا کنی...

آقا اون روز میخوام گرمی وجودت دلامون رو گرم کنه...

چشم انتظارمون نذاری دارم در حضور همه میگم که بیام بگم آقا اومد...

اون خواب ها بی حکمت نبود اون وعده تو خالی نبود...

میخوام یه روز بیام و در حضور همه بگم گرفتم ازت اون چیزی رو که گدایی کرده بودم

میخوام همه بدونند آقا من هیچ حرفی رو بی جواب نمیذاره

آقا منتظریم منتظر یک نگاه تو...

تو همه چیز رو بهتر از من میدونی.خودت میدونی و...

به امید یه نگاهت مهربونترین مهربونها...




ادامه مطلب


| *| نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت 17:54 توسط شادی |

عشق معجزه ای حقیقی...

استادى از شاگردانش پرسید:

چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟

چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد
 
می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت:

چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى
 
 که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟

آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد
 
 می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام او چنین توضیح داد:

هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله
 
می‌گیرد.

آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.

هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید
 
صدایشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسید:

هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟

آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟

چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است.

فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.

استاد ادامه داد:

هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف
 
 معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به
 
 یکدیگر بیشتر می‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این
 
 هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.
 


| *| نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 8:13 توسط شادی |

دخترها سیب گلابند...

فرا رسیدن میلاد حضرت معصومه (ع)کریمه اهل بیت بر همه عزیزان خصوص

دخترخانوم های گل میمون و مبارک!



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 11:40 توسط شادی |

خوش اومـــــــــــــــــــــــــــدی عزیز بی نظیر من...

اميد جانم ز سفر باز آمد

 

 شكر دهانم ز سفر باز آمد

 

عزيز آن كه بي خبر

 

 به ناگهان رود سفر

 

 چو ندارد ديگر دلبندي

 

 به لبش ننشيند لبخندي

 

چو غنچه ي سپيده دم

 

 شكفته شد لبم ز هم

 

 چو شنيدم يارم باز آمد

 

 ز سفر دمخوارم باز آمد

 

همچونان كه عاقبت

 

پس از همه شب بدمد سحر

 

 ناگهان نگار من

 

چونان مه نو آمد از سفر

 

من هم پس از آن دوري

 

بعد از غم مهجوري

 

يك شاخه گل بردم به برش

 

واي از آن گلي كه دست من بود

 

خموش و يك جهان سخن بود

 

گل كه شهره شد به بي وفائي

 

ز ديدن چنين جدائي

 

ز غصه پاره پيرهن بود



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 8:23 توسط شادی |

یزدان عزیزم تولدت مبــــــــــــــــــــــــــــارک...

جشن تولد تو؛ میلاد هرچی خاطره

روزی که غیر ممکنه هیچ جوری از یادم بره...

بهار یعنی معنای نگاه تو

و ترنم صدای آسمانیت...

بهار یعنی بودن تو

و تکرار صداقتت...

بهار یعنی روز میلاد تو

و آغاز زندگیت...

بهار با تو دیدنیست

و با نام تو شکوفه ها به زندگی سلام می دهند...

امروز روز میلاد توست ای آغاز بودن من...

امروز روز توست ای آغاز  عشق...

تویی که عشق و وفا را معنای دگر داده ای...

امروز روز میلاد توست بهترین من...

پاییزم امروز بهاریست سرسبزتر از بهار طبیعت...

میلادت مبارک صمیمی ترینم؛عزیزترینم؛بهترینم...

شکفته شدن گل مهر وجودت؛ در پرمهرترین ماه سال؛ که مهرش را

به شکوفا شدنت مدیون است مبارکباد...

عزیزم تمام وجودم را به زلال دریایی نگاه تو میسپارم

و لحظه ناب شکفتنت همه زندگی من است

یک آسمان عشق به یمن تولدت به تو مهربونم تقدیم میکنم

 چه لطيف است حس آغازي دوباره،

و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس…

و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!

و چه اندازه شيرين است امروز…

روز ميلاد…

روز تو!

روزي که تو آغاز شدي!

تولدت مبارک بهترین من...

روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو

كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو

درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم

بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم

ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم

از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم

من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون

چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون

به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم

هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم

تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم

كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش

بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش

با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک

بال فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک

عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک

 فقط مي خوان بهت بگن عزیزم:

تولدت مبارک مبارک مبارک

 

بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک

ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک

 تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا

 وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

 تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز

 از آسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا

 يه کيک خيلي خوش طعم ،با چند تا شمع روشن

 يکي به نيت تو يکي از طرف من

 الهي که هزارسال همين جشنو بگيريم

 به خاطر و جودت به افتخار بودن

 تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي

 با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي

 ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس

 تو قلبا پر عشقه رو لبها پر خندس

 تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خوندن

 همين شعر و ترانه تو دنياي ما زندس

 واسه تولد تو بايد دنيا رو آورد

 ستاره رو سرت ريخت تو رو تا آسمون برد

 اينا يه يادگاري توي خاطره هاته

 ولي به شوق امروز مي شه کلي قسم خورد

 تولدت عزيزم پراز ستاره بارون

 پر از بادکنک و شوق ،پر از آينه و شمعدون

 الهي که هميشه واسه تبريک امروز

 بيان يه عالم عاشق ،بياد هزار تا مهمون

 

غنچه از خواب پرید

و گلی تازه به دنیا آمد

خار خندید و به گل گفت سلام

و جوابی نشنید

خار رنجید ولی هیچ نگفت

ساعتی چند گذشت

گل چه زیبا شده بود

دست بی رحمی آمد نزدیک

گل سراسیمه ز وحشت افسرد

لیک آن خار در آن دست خلید

و گل از مرگ رهید

صبح فردا که رسید

خار با شبنمی از خواب پرید

گل صمیمانه به او گفت سلام

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

نمی دانم کی به دنیا آمدی

حتی اگر آن را بیابم، نمی خواهم بدانم

برای من دایره ای باش، نوری ابدی

بدون هیچ آغاز و پایانی

عزیزم آهنگ صدایت زیباترین ترانه زندگیم ؛نفس هایت تنها بهانه نفس کشیدنم

و وجودت تنها دلیل زنده بودنم است پس با من بمان تا زنده بمانم



| *| نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 1:46 توسط شادی |

انتظـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار...

باز ای دلبرا که دلم بی قرار توست

 وین جان بر لب آمده در انتظار توست


در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست

جز باده ای که در قدح غمگسار توست

 
ساقی به دست باش که این مست می پرست

چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست

 
هر سوی موج فتنه گرفته ست و زین میان

آسایشی که هست مرا در کنار توست


سیری مباد سوخته ی تشنه کام را

تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست


بی چاره دل که غارت عشقش به باد داد

ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست


هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت

این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست


ای سایه صبر کن که براید به کام دل

 آن آرزو که در دل امیدوار توست

  هوشنگ ابتهاج



| *| نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 و ساعت 7:42 توسط شادی |

میکشیم سوی خویش؛این کشش قلب ماست...

تو ای شمیم دلنواز زندگیم

و ای یگانه صاحب قلبم

تو را با کدامین واژه توصیف کنم؟

و تو را چگونه تصویر کنم؟

تو را مرور میکنم چون همیشه...

خاطره لحظات ورود تو به قلبم مرا در فکری عمیق غرق میکند...

هستی و می بینمت...

مرا به سوی خود می خوانی...

سرد و بی روح تو را می نگرم...

رویا و واقعیت دست در دست هم داده تا احساسی همه وجودم را مسخ خود کند...

متعجب از این احساس...مدام انـــــــــــــــــــــــکار انکار انکار و... باز انکار...

تو گرم و صمیمی و من چشم هایم را می بندم...

بستن چشم ظاهر و باز شدن چشم دل...عجب از این حادثه...

تو را می نگرم و میدانم از جنس دیگری...

زلالی تو را در اوج آلودگی اقیانوس رو به زوال دنیا می نگرم...

پاکی تو را در اوج ناپاکی ها لمس میکنم...

نگاهت چون پیچکی دور دلم پیچیده...

تو را نمیشود انکار کرد؛تو را نمیشود نادیده گرفت...

دل نیمه گمشده خود را یافته...عقل انکار میکند...

دلت دلم را چون آهنربایی قدرتمند جذب میکند...

دلم را محکم در دستانم گرفته ام...مبادا دل را به تو ببازم!

مبادا دل به تو بدهم...

ولی دست من یارای پنهان کردن این عظمت بی پایان را ندارد...

سنگینی و بزرگی دل کمر دستانم را خم کرده...

میخواهم تسلیم عشق بی نظیرت شوم...

میخواهم خود را در دریای بیکران یکرنگیت غرق کنم...

خوب من ؛ خوب من ؛ خوب من...

خوب من مرور تو مرا جوان میکند و پر پرواز دلم را تواناتر...

این سریال تکراری با بی نهایت قسمت همه امید چشمان من است...

تکرار اسم تو ؛ تکرار عشق تو ؛ تکرار یکرنگی تو ؛

بی رنگترین عشق من؛

حقیقی ترین فریاد دلم؛

سرمنشاء پاکی های وجودم؛

در  برابر عظمت نگاه تو سر فرود می آورم...

و در برابر عظمت عشق تو...

دلم برای دلت تنگ است دلم را دریاب...

                                                         

عزیز مهربونم الهی هر چه زودتر با شادی و سلامتی برگردی..



| *| نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388 و ساعت 11:42 توسط شادی |

در نبود تو پای ثانیه ها لنگ میشود...

در نبود تو پای ثانیه ها لنگ میشود...

سکوتی بر همه وجودم حاکم است...

انگار نفس هم از ترس بیتابی دل امروز آهسته تر عبور میکند...

کیلومتر ها و ساعت ها حریف دل من نیست...

و دلتنگی مونس همیشگی دلم...

آهسته نفس میکشم تا صدای نفس های گرمت از راه دور نیز مرا زنده کند...

رنگ ها کجا می روند وقتی تو نیستی؟

چه سپیدی و سیاهی دنیا را پوشانده...

پس دنیا رنگی نبوده و رنگ بی رنگی تو دنیای مرا رنگ عشق میزده؟

آهسته بیا به سراغ من

دیوونه دلم تازه خوابیده

مسافر عزیزم؛عزیز بهترینم؛بهترین مونسم:

امروز جات خالیه و دلم بهونه مهربونی هات رو داره.بدجوری...

خدایا من مسافرم رو به تو سپردم...من امانتم رو به تو سپردم از تو هم

سالم میخوامش...

خدایا مسافر رو رو بال فرشته هات ببر و بهم برش گردون...

دلم تا آومدنت بدجوری سکوت کرده...

بدجوری...

انگار دلم رو گمش کردم...

وقتی مسافر آماده سفر شد غسل كند پس از آن دو ركعت نماز بگزارد و از خدا خیر خود را طلب نماید و آیة‌الكرسى بخواند و حمد و ثناى الهى بجا آورد و صلوات بر حضرت رسول و آل او بفرستد. سپس این دعا را بخواند:

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْتَوْدِعُكَ الْیَوْمَ

خدایا من خود را در این روز به عنوان ودیعت به تو سپردم

نَفْسِى وَ اَهْلى وَ مالى وَ وُلْدى وَ مَنْ كانَ مِنّى بِسَبیلٍ الشّاهِدَ مِنْهُمْ وَالْغآئِبَ

خودم و خاندانم و مال و فرزندانم و هر كه را با من راهى دارد حاضرشان و غائبشان را

اَللّهُمَّ احْفَظْنا بِحِفْظِ الاِْیْمانِ وَاحْفَظْ عَلَیْنا

خدایا حفظ كن ما را به حفظ ایمان و نگهبان بر ما باش

اَللّهُمَّ اجْعَلْنا فى رَحْمَتِكَ وَلا تَسْلُبْنا فَضْلَكَ اِنّا اِلَیْكَ راغِبُونَ.

خدایا ما را در كنف رحمت خویش قرار ده و فضلت را از ما سلب مفرما كه ما به تو مشتاقیم.

اَللّهُمَّ اِنّا نَعُوذُ بِكَ مِنْ وَعْثآءِ السَّفَرِ وَ كابَةِ الْمُنْقَلَبِ وَ سُوَّءِ الْمَنْظَرِ فِى الاْهْلِ وَالْمالِ وَالْوَلَدِ فِى الدُّنْیا وَالاْخِرَةِ.

خدایا به تو پناه بریم از رنج سفر و اندوهناك برگشتن و بدى دیدار در خاندان و مال و فرزند در دنیا و آخرت.

اَللّهُمَّ اِنّى اَتَوَجَّهُ اِلَیْكَ هذَا التَّوَجُّهَ طَلَباً لِمَرْضاتِكَ وَ تَقَرُّباً اِلَیْكَ.

خدایا من به تو رو كنم در این رو كردن به خاطر این كه جویاى خشنودى تو و تقرب جستن به درگاهت هستم.

[اَللّهُمَّ] فَبَلِّغْنى ما اُؤَمِّلُهُ وَ اَرْجُوهُ فیكَ وَفى اَوْلِیآئِكَ

خدایا پس مرا به آرزویم و آنچه از تو و اولیائت است برسان

یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ .

امید دارم اى مهربان‌ترین مهربانان .



| *| نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت 10:43 توسط شادی |

عاشقان عیدتان مبارکبــــــــــــــاد...

فرا رسیدن عید سعید فطر؛عید

عبادت و بندگی بر همه دوستان گلم مبارک

طاعات و عبادات همگی مقبول درگاه حق... 

امیدوارم دست خالی این ماه عزیز رو ترک نکرده باشیم.

عيد بر عاشقان مبارك باد

عاشقان عيدتان مبارك باد

برتو ای ماه آسمان وزمين

تا به هفت آسمان مبارك باد

عيد آمد به كف نشان وصال

عاشقان اين نشان مبارك باد

روزه مگشای جزبه قند لبش

قند او دردهان مبارك باد

عيد آمد كه اين سبكروحان

رطلهای گران مبارك باد



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 و ساعت 6:31 توسط شادی |

زورقی گمشده در اقیانوس نگاه توام...

کاش مي گفتي چيست ... آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست ؟!

كاش ميديدم چيست

 آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست !؟

آه ، وقتي كه تو ، لبخند نگاهت را

مي تاباني

 بال مژگان بلندت را

مي خواباني

 آه وقتي كه تو چشمانت را،

سوي اين تشنه جان سوخته مي گرداني...

 موج موسيقي عشق

 از دلم مي گذرد

 روح گلرنگ شراب

در تنم مي گردد

دست ويرانگر شوق

پرپرم ميكند ....

اي غنچه رنگين ! پرپر !

من ، در آن لحظه كه چشم تو به من مي نگرد

برگ خشكيده ايمان را

در پنجه باد ،

رقص شيطاني خواهش را ،

در آتش سبز !

نور پنهاني بخشش را ،

در چشمه مهر !

اهتزاز ابديت را مي بينم !!

بيش از اين ، سوي نگاهت ، نتوانم نگريست !

اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست !

كاش مي گفتي چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست ؟!



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 و ساعت 5:7 توسط شادی |

سخت می سوزاند اما دل کش است...

راست گفتی عشق خوبان آتش است

سخت می سوزاند اما دل کش است

من کجا و ترک آن مهوش ،کجا

دل کجا پرهیز ازاین آتش کجا

شادمانم گرچه در این آتشم

روز و شب می سوزم،اما دل خوشم

از خدا خواهم که افزونش کند

دل اگر دم زد ،پرازخونش کند

کاش ازاین آتش تو را بودی خبر

با خبر بودی که این بی دادگر

شعله اش هرچند افزون تر شود

سینه ازآن هرچند پرخون تر شود

ناله را هرچند سازد زارتر

هرچه دارد دیده را خون بارتر

باغ دل را با صفاتر می کند

مرغ جان را خوش نواتر می کند

حسین قلی مستعان



| *| نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 16:59 توسط شادی |

مهـربانم، ای خوب!...

یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که این جا
بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها، به تو می اندیشد
و کمی،(والا خیلی بیشتر از کمی)
دلش از دوری تو دلگیر است....
مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش ،
به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعایش اینست؛
زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی، به سلامت باشی
و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد...
مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که دنیایش را،
همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده
و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد....
مهربانم، ای خوب!
یک نفر هست که با تو
تک و تنها، با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور!
پر احساس و خیال است و سرور!
مهربانم، ای یار،
یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی…

    مهربانم ای یار؛این روزها مدام تو را مرور میکنم و خوبی های بی حدت را تکرار

                         این روزها باز با تو متولد میشوم.درست با تو.!



| *| نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388 و ساعت 13:51 توسط شادی |

روزهــــــــــــــــــــــــــای سرشار از خـدا...

سلام

طاعات و عبادات همگی مقبول درگاه حق.

امیدوارم باب عبادت و بندگی به روی همه ما باز باشه.

عجب حال و هوایی دارد این روزها؛

صدای زنگ ساعت در نیمه شب.جدا شدن از خواب ناز و رختخواب گرم و نرم.

روشن شدن برق خانه ها؛صدای مناجات و دعا...

انگار زمین بیدار میشود از خواب و زمان دگرگون!

چشم های خواب آلوده ولی مشتاق؛

سفره های سحری، صفای دور هم بودن و چشم در چشم هم دوختن!

روزهای آرام و دلنشین.

بوی بهشت همه جا پیچیده، شیطان در بند با حسرت ما را می نگرد...

سبک بال و رها؛ دور از نیازهای حیوانی...دور از هوای نفس...

چهره ها کم رنگ، لبان تشنه از گرمای تابستان...

و هر چه تشنه تر عاشق تر، که حس کنی تشنگی عاشق هم زیباست...

که حس کنی کودک شش ماهه با لب تشنه یعنی چه...

که حس کنی تشنگی در زیر آفتاب سوزان و ریگهای داغ یعنی چه...

خواب هم در این روزها رنگی دگر دارد...

صدای اذان و اذن نوشیدن آب؛صدای اذان و یک لیوان آب و چون سر میکشی

تا اعماق وجودت به آتش کشیده میشود و ناخود آگاه از اعماق دل صدای بلند

میشود که: سلام الله علی الحسین.فدای لب تشنه ات مولا...

هر وقت تشنه میشی آب میخوری میگی:فدای لب تشنه ات حسین جان


اما این روزها تشنه که میشیم نمیتونیم آب بخوریم  بیاید بگیم :

فدای لب تشنه ات با وفا اباالفضل

و سفره های قشنگ افطاری...

خرما...چه ساده همه نیاز بدن را مرتفع میکند...

و ای کاش تجملات و ریا به سفره های افطارمان راه پیدا نکند...

نماز اول وقت...نمازی که ترجیحش میدی به نان و آب...

و خیالی آسوده...

روزی زیبا ، سرشار از خدا، و سبک بال و رها از نعماتش بهره می بری...

چه زیباست بندگی به درگاهت ای یگانه بی همتا!...

التماس دعا...

 

 



| *| نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 و ساعت 13:59 توسط شادی |

من لایق مهمانیت ای یار نبودم....

باز ضیافت عشق تو؛

باز سفره رحمت تو؛

باز خوبان  همه مهمان تو اند؛

میهمانانی با لباسهای سپید پاکی؛

میهمانانی با تاج های بندگی؛

میهمانانی با روی سپید به درگاهت؛

دعوتنامه این میهمانی به من هم رسید!

من؟؟؟ من کجا و این ضیافت کجا؟ من کجا و این عظمت کجا؟

من با لباس های مندرس؛ من با ظاهری ناآراسته؛

من کجا و این ضیافت کجا؟

میزبان رئوفم برات کسرشان نبود منم تو ضیافتت باشم؟

نگفتی به مهمونهات بگی این کیه؟

نگفتی این بی وفا چرا اینجاست؟

نگفتی جای خودپرست ها اینجا نیست؟

نگفتی جای بی معرفت ها اینجا نیست؟

معبود من؛عزیز من؛ من کجا و ضیافت تو کجا؟

من اینجا چیکار میکنم؟لیاقت من همون خواب غفلته؛

تو ضیافتی که امام زمان(عج) مهمونش هست من چطور دعوت شدم؟

معبودم ؛ دلم تنگه برات.دلم تنگه برای بوی عطر سینه تو؛

دلم تنگه برای آغوش گرم تو؛دلم برای مهربونی هات تنگه؛

منو ببخش؛ منو ببخش به خاطر بی وفایی هام.

من رو ببخش به خاطر بی معرفتی هام.

من رو ببخش به خاطر بی اعتنایی هام.

ببخش که تو رو تو مهمونی هام از یاد می بردم...

ببخش که برای رسیدن به مهمونهام نماز اول وقتم ترک میشد...

منو ببخش که تو خوشی هام شریکت نمیکنم...

منو ببخش که وقت مشکلات یادم میاد هستی...

منو ببخش که چشمم رو میبندم تا الطاف بی نهایتت رو نبینم تا مسئولت شکر

به گردنم نباشه...

منو ببحش به خاطر همه نمازهایی که تو خوندنش حواسم همه جا بود الا به تو...

منو ببخش به خاطر روزه هایی که فراموش کردم برای خشنودی تو روزه ام...

منو ببخش به خاطر عبادت های کوتاه و سرسری...

منو ببخش به خاطر اینکه بندگی کردن از یادم رفته...

منو ببخش به خاطر سرکشی و غرورم...

منو ببخش به خاطر همه بدی هام؛ همه خودپرستی هام...

اینکه منم اینجام تو این ضیافت عظیم فقط و فقط به خاطر مهربونی تو هست؛

به خاطر بخشش تو...

همه میهمانان با دستهایی پر و من با دست خالی...

بذار بیام پشتت قایم شم.بذار فقط تو بدونی دست من خالیه؛ بذار فقط تو بدونی

لباس من مناسب این ضیافت نیست بذار فقط تو بدونی من آداب بلد نیستم...

ممنونم معبودم ممنونم عزیزم؛ ممنون که من نالایق رو شایسته این ضیافت

 دونستی...

ممنون پروردگارم که نگاه مهربونت رو ازم دریغ نکردی؛ ممنون خدای من!

 



| *| نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت 5:47 توسط شادی |

شکراً لله...

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رو به همه دوستان گلم تبریک و تهنیت میگم

عجب روزهایی؛ عجب ماهی؛ای کاش...ای کاش قدرت درک این روزها را داشتیم.

ماه رمضان که فرا میرسه یه احساس خاص همه وجودم رو میگیره.

بوی بهشت میاد انگار؛ بوی پاکی و صداقت...

درهای بهشت همه باز و شیطان در بند...عمیق نفس بکش تا بوی بهشت

رو تا عمق وجودت درک کنی.

خوشحالم و امیدوارم خوشحال این ماه رو به پایان ببریم.

رمضان یاد آور بهترین حادثه زندگی من هست.

یادآوری هدیه ای که در این ماه خدا بهم داد؛یاد آور اون لحظه شیرین...

خدایا به خاطر این موهبت ازت متشکرم و ازت میخوام هرگز این هدیه رو ازم نگیری.

از خدا برای همه عزیزان آرزوی شادی و سلامتی و توفیق در عبادات رو دارم.

ما رو هم از دعاي پرخيرتان بي نصيب مگذاريد



| *| نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 و ساعت 5:3 توسط شادی |

هویت مجازی(قسمت دوم)...

سلام

این بحث ادامه بحث پست قبل هست.

دنیای مجازی اینترنت مشخصات خاص خودش رو داره؛

ساکنان این دنیا آدم های مجازی هستند با هویت های مجازی.

هویتهای مجازی نه شخصیتهای مجازی!

که شخصیت رو شاید بشه به ظاهر تغییر داد ولی تداوم این کار نهایت یک ماه

باشه و بیشتر از این طول نخواهد کشید. محاله بشه یه شخصیت مجازی

داشت.به هر حال شخصیت اصلی هر کس پس از گذشت مدتی رو خواهد شد.

و این امر رو با ورود به خونه هرکس میشه فهمید.

شاد یا غمگین بودنش رو؛ مذهبی بودن یا نبودنش رو...

به عقیده من ۷۰ درصد از شخصبت رو میشه تشخیص داد و حتی جنسیت را.

حالا این مطلب هم بر میگرده به اینکه طرف تو وبلاگ از دست نوشته و عقاید

خودش استفاده کنه یا کپی نوشته های دیگری.

که اگر نوشته ها و عقاید خودش باشه البته راحت تر میشه در موردش قضاوت کرد.

هرکس به گونه ای به این دنیای مجازی وارد میشه.یکی با اسم و هویت واقعی

و دیگری برحسب شرایط با اسم و هویت مجازی؛و فراتر از اون با تصویر مجازی.

که به عقیده من این مورد آخر اصلا پذیرفته شده و مناسب نیست.

داشتن اسم و هویت مجازی اصلا نشانه دروغگویی و ریا نیست.

شاید این هویت مجازی همون چیزی باشه که شخص در دنیای واقعی طلب کرده

و نشده.

تصورات هر انسان دنیای درونی او رو میسازه؛ رویاهاش رو.

و به هم خوردن اون رویاها و تصورات زیاد هم جالب نیست.

 وقتی یکی رو یه مدت میشناسید بی آنکه اون رو دیده باشید؛در ذهن خودتون

نوع خاصی از صورت و صدا رو مجسم کردید و اون رو در تصورات خودتون اینطوری

میشناسید حالا بعد از دیدن چهره واقعی اون همه تصورات شما خراب میشه

ناخوداگاه کسل میشید و تا به چهره واقعی اون عادت کنید زمان میبره و تازه

هرگز هم نمیشه اون چیزی که تو تصورات شما بوده.

نتیجه:

پس حالا که همه تو این دنیای مجازی در کنار هم زندگی می کنیم بهتر هست

همه،همدیگر رو با همون هویت مجازی بپذیریم.

و برای هر شخص با همون هویتی که خودش رو به ما معرفی کرده حرمت قائل

بشیم.

همه ما از هم یک تصویر و یک شخصت رو در ذهن داریم بهتر هست تصویر های

قشنگی که از هم داریم رو خراب نکنیم...

اینطوری تصورات قشنگمون در مورد هم هرگز خراب نمیشه.

نظر شما چیه؟

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 و ساعت 10:17 توسط شادی |

هویت مجازی(قسمت اول)...

سلام

امیدوارم ایام خوشی رو سپری کنید.

چقدر از روی "اسم" افراد در مورد اونها قضاوت می کنید؟

این موضوع شامل افرادی میشه که اونها رو هرگز ندیدید.چقدر با شنیدن اسم

در مورد ظاهر؛سن؛ شخصیت؛و... قضاوت می کنید؟

این سوال بیشتر بر میگرده به همین دنیای مجازی،زندگی مجازی، که شاید

از خیلی از زندگی های واقعی،واقعی تر باشه.

مثلا: "مش رحیم": احتمالا شما رو یاد یک پیرمرد روستایی با یک لباس محلی

 و کلاه سیاه میندازه

یا: حاج حسین: که ممکن هست شما رو یاد یک تاجر فرش فروش

با یک عصای چوبی بندازه.

یا:دریا: شما رو یاد یه دختر دبستانی زیبا با چشم های آبی و موهای روشن میندازه.

یا...

بیشتر برداشتهای ما به چی بر میگرده؟

من میگم بیشتر به پیشینه ذهنی ما از اون اسم.

من اگر آقایی رو بشناسم به اسم"حبیب" با شکم بزرگ و سن زیاد، اگر تو یه وبلاگی

برم و ببینم اسم نویسنده حبیب هستش سریع قیافه همون پیرمرد با شکم بزرگ

میاد تو ذهنم،پس با اون مثل یک آدم جاافتاده و از خودم بزرگتر برخورد میکنم.

غافل از اینکه طرف یک جوان ۱۸ ساله هستش

و دلیل دیگه عرف بودن اون اسم در قشر خاصی از جامعه هست.

و سوم اینکه بعضی اسم ها معانی خاص یا شکل و حالت خاصی رو در ذهن تداعی

میکنند.مثل همون اسم "دریا" که لاجوردی بودم دریا رو به ذهن میاره.

یادمه روزی یکی در حضورمن از دوستش پرسید:فلانی خواهرت رو آخر به کی دادی؟

طرف جواب داد به آقایی به اسم حاج محمود.

دوستش گفت:ای بابا حیف خواهرت نبود دادی به این پیرمرد؟

طرف ازش پرسید که مگه تو داماد ما رو میشناسی؟چطور فکر میکنی پیر هست؟

دوستش گفت نمیشناسم اما از اسمش معلومه که پیرمرده.

در صورتی که اون آقای حاج محمود یک جوان ۲۱ ساله بود

بیشتر در مورد این موضوع فکر کنید.برام بنویسید دیگه چه چیزهایی باعث میشه

ما از روی اسم در مورد افراد تصورات و قضاوتهایی داشته باشیم.

امیدوارم از شروع و ادامه این بحث لذت ببرید



| *| نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 8:54 توسط شادی |

اين ديده نيست قابل ديدار روي تو *** چشمي دگر بده تا تماشا کنم تو را

مولای مهربانم امروز جمعه است؛ روز تولد تو...تا کی بدون تو این روز را جشن بگیریم؟

تا کی بی تو مولا؟

بار زندگی بر دوش؛ خسته در کوره راه های پر فراز و نشیب؛تا کی بی تو؟

تشنه با لبان خشکیده تا کی بی تو؟

خواب غفلت در چشمانمان ؛تا کی بی تو؟

بند گناه بر بالهایمان؛ تا کی بی تو؟

مولا ؛ آقا ؛ خسته و بی همسفر ؛بگو آخر تا کی بی تو؟

جمعه است امروز مگر نگفتی می آیی؟

مگر قرار نشد جمعه ای چشممان به جمالت روشن شود؟

پس تا کی بی تو؟

دامن پر از ستاره كنم شب زاشك چشم       چون بنگرم به ماه و كنم ياد روي تو؟

راه گم کرده ایم؛ در خود غرق شده ایم.آقا تو را به جان مادرت بگو تا کی بی تو؟

مهدی جان؛ مولا جان؛ تو هستی و ما داریم غرق میشیم تو مرداب این دنیا...

تو هستی و داریم از دست میریم.پس تا کی فراق کشیدن؟تا کی بی تو مولا تا کی؟

چرا نباید کنارم باشی؟ چرا نباید ببینمت؟ چرا نباید بیام و سر رو پاهات بذارم؟

چرا نباید دست رو سرم بکشی؟ اخه تا کی بی تو آقا؟

چرا نیستی و ما غرق در ماتمیم؟

چرا نیستی و هر کس به خودش اجاره میده ظلم کنه؟

چرا نیستی آقا؟ پس به کی پناه ببریم؟ به کی رو کنیم؟

چرا نیستی جواب بی عدالتی ها رو بدی؟

چرا نیستی آقا؟

آقا بيـــــا به خاطر باران ظهور کن              ما را از اين هواي سراسيمه دور کن

وقتي براي بدرقه عشق مي‌روي              از کوچه‌هاي خسته ما هم عبور کن

به هر طرف نگاه میکنم راه ناپیداست...همه جا تاریک تاریک...

من ناتوان تر از آنم که از این تاریکی بگذرم.کو کسی که دست مرا گیرد؟

 کو کسی که راه را نشانم دهد؟

مگر تو امام من نیستی؟ مگر تو صاحب و مولای من نیستی؟

تا کی بی تو؟ تا کی آقا؟...

غریب ترین مردم زمانه ایم.غریب ترین.کو دادرسی؟ کو یاوری؟ کجایی مولا؟

اون جمعه کی میرسه؟ اون روز کی میاد؟

کی میشه سر رو پاهات بذارم و یه دل سیر گریه کنم؟ بگم از همه جبرها؛ ظلم ها؛

بگم از همه تنهایی ها؛ کی اون روز میاد؛

دارم باهات حرف میزنم حرفهام رو میشنوی؟ اشک هام رو میبینی؟

دارم صدات میکنم.

یا مهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدی(عج)

کجایی آقا؟کجای این زمین؟ کجای این آسمون؟ دلم تو رو میخواد...

کجایی مولا خسته ام؛ خسته از خودم ؛ کجایی آقا...

میشه نیازمندی دست به سوی تو دراز کنه و دستش رو پس بزنی؟

من نیازمند یه نگاهتم.یه نگاهت دنیای منو و زیر و رو میکنه.فقط یه نگاه...

Sweet Sunshine Flowers 

شاید آن روز که سهراب نوشت "تا شقایق هست زندگی باید کرد" خبری از دل پر
 
درد گل یاس نداشت. باید اینطور نوشت: " هر گلی هم باشد، چه شقایق چه گل
 
پیچک و یاس، تا نیاید مهدی زندگی دشوار است."
 
 
                     بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
 

روز اســت ولــی بــه نــور مـهـتـابـی‎هـا

خـورشـیـد بـیـا، مـیـان شب‎تابی‎ها

مــا جـمـلــه فـقـیر بی تو بودن هستیم

یـک بـار بـیـا بـه عـشـق کم‎یابی‎ها

چشمان همه دریا شده، جان‎ها چو کویر

یک جـرعه بـیا به مشک بی آبی‎ها

در خــواب و خـیـالـیــم و بـه غـفـلت امـا

یک چرت بیا به چشم بی خوابی‎ها

مــرداب دگــر رســیــده تــا گــردنــمــان

بـشـتـاب و بـیـا به جـنگ مردابی‎ها

در قــحـط حـیـا و خـشــکـسـالـی صـفـا

نـاخـوانـده بـیـا امـیـــد نــایــابــی‎ها

                   
                   بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
 
 فرا رسيدن نيمه شعبان، ميلاد يگانه منجي عالم بشريت،حضرت صاحب الزمان
 
                          (عج) بر شما دوستان عزیز مبارك باد!
 
 
 


| *| نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 و ساعت 4:50 توسط شادی |

جوانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی...

 

پيري آن نيست كه بر سر بزند موي سپيد"


هر جواني كه بدل عشق ندارد پير است!!!

 

روز جوان بر همه عاشقان مبارک...




| *| نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 و ساعت 13:18 توسط شادی |

داستان کوتاه...

مانـــــــــــــع!


در زمان های قدیم پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار

داد و برای اینكه عكس العمل مردم را ببیند،خودش را جایی

مخفی كرد!بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت

از كنار تخته سنگ می گذشتند،بسیاری هم غرولند می كردند

كه این چه شهری است كه نظم ندارد!حاكم شهر عجب مرد

بی عرضه ای است،با وجود این هیچ كس تخته سنگ را از

 وسط جاده بر نمی داشت!

نزدیك غروب یك روستایی كه پشتش بار میوه و سبزیجات بود،

به سنگ نزدیك شد!بارهایش را زمین گذاشت،وبا هر زحمتی

بود تخته سنگ را از وسط  جاده برداشت . ان را كناری نهاد!

ناگهان كیسه ای را دید كه وسط جاده و زیر تخته سنگ قرار

داده شده بود!كیسه را باز كرد و داخل ان سكه های طلا و یك

یادداشت پیدا كرد!پادشاه در ان یادداشت نوشته بود:

هر سدو مانعی می تواند یك شانس برای تغییر زندگی

باشد! 




| *| نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388 و ساعت 8:33 توسط شادی |

رنـگ دوســـــــــــــــــــــــتی...

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــلام

امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشید.

نمیدونم چرا امروز دلم خواست یه کم با هم گپ بزنیم.

امروز اومدم کامنت هام رو جواب بدم به وبلاگ دوستان گلم سر زدم مطالبشون رو

 خوندم یک دنیا پاکی و محبت به خدا. یک دنیا نوشته های زیبا و دلنشین.

این دهکده جهانی هم مثل همه دنیا پر از پاکی ها و ناپاکی هست.پر از دروغ و دغل

پر از مکر و کینه.پر از عکس و اراجیف ناجور.و در مقابل هم پر از مطالب مفید و زیبا.

ولی یک لحظه با خودم فکر کردم خدا رو ببین همه کسایی که با هم تبادل نظر داریم

همه دوستان عزیز و گلم  همه خوب و پاک هستند همه دور از این حرکات و کارها.

اینم جای شکر داره.

انگار خدا بنده های رو دسته بندی کرده...نمیگم خوبم و برای همین خوب ها رو

سر راهم گذاشته...منظور اینکه که تقرببا عقاید شبیه و نزدیک به هم هستند...

و یه چیز دیگه که امروز باعث شادی من شده بازگشت مجدد دوست عزیزمون

جناب آقای "محمد قاسمی" عزیز هست که یه مدت ما رو تنها گذاشته بودند.

و بازگشت ایشون و راه اندازی مجدد وبلاگ مفیدشون میکس و مونتاژ باعث

خوشحالی دوستان شد.همینجا برای ایشون آرزوی شادی و سلامتی و موفقیت

میکنم.

به هر حال به وجود همه دوستان صادق خودم افتخار میکنم به وجود همه اونهایی

که عشقشون این هست که بیان و روز میلاد مولاشون رو تبریک بگن.

به همه اونهایی که تلاش میکنند برای بقیه مفید باشند به همه کسانی که حرف

دلشون رو صادقانه مینویسند...

و باز هم میگم اگر کلبه شادی رونقی داره و صفایی از وجود همین دوستان

هست و از وجود عزیزی که صاحب خونه هست و بی او اصلا اینجا رنگ و بوی نداره

اره یزدان عزیزم اینجا اگر رنگ و بوی داره همش از وجود عزیز تو هست و بس...

به خاطر همه چیز ازت ممنونم.

و همینطور از همه دوستان عزیزی که اسمشون رو شاید نتونم بیان کنم.

براتون یک دنیا شادی آرزو میکنم



| *| نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 11:46 توسط شادی |

عاشقان عــــــــــــــــــــــــــــیدتات مبارک باد...

فرا رسیدن اعیاد شعبانیه:میلاد سرور و سالار عاشقان امام حسین(ع)

 و حضرت ابوالفضل العباس و امام زین العابدین بر همگان مبارک.



| *| نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388 و ساعت 18:39 توسط شادی |

جوجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه قناری...

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

یادتون هست گفتم دو تا قناری دارم که تخم گذاشتن؟

اره الان از اون موضوع دو سه ماهی میگذره.اول دو تا تخم گذاشت که با همه

مراقبت هایی که ازشون کرد جوجه نشدن و خودش اونها رو بعد از یک ماه از لونه

انداخت بیرون.بعد از اون دو تا تخم دیگه گذاشت و باز جوجه نشد

روزی که میخواست اون دو تا تخمها رو بندازه از لونه بیرون خیلی دلم به حالش

سوخت.اخه عین این مادرهای بچه مرده غمگین بود

تخم ها رو انداخت بیرون و خودش رفت تو لونه سرش رو از لونه آورد بیرون.

خیلی غمگین بود پرنده نر هم بالای لونه نشسته بود و اون رو نوازش میکرد.

دلم سوخت و خیلی ناراحت شدم اخه منم خیلی انتظار کشیده بودم

همه میگفتن باید پرنده نر رو عوض کنی.دلم نیومد گفتم یه فرصت دیگه بهشون

بدم.عصر همون روز یه تخم تازه گذاشت.منم به غذاشون میرسیدم تا قوی بشن

روز بعد یه تخم دیگه...و همینطور هفت تا تخم گذاتشت.حدود ۲۸ روز طول کشید یه

 روز وقت نماز دیدم یه صدای ضعیفی از تو قفس شنیده میشه.واااااااااااای از

خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم.

صبر کردم ساعت شد ۷ صبح قفس رو بردم تو نور و نگاش کردم دیدم اره یه جوجه..

دلم میخواست به همه بگم که جوجه به دنیا اومده.۵ دقیقه ای یکبار میرفتم نگاش

 میکردم.جوجه یک روزه شد و مردوای خود پرنده ماده مرده اون رو از قفس آورد

بیرون.دو روز شد دیدم وااااااااااای بازم صدای جیک جیک میاد....

و دو روز بعد باز یه جوجه دیگه.

حالا اون جوجه های ناز ۱۷ روزشون هست.

خداروشکر که زحمتهای این مادر کوچولو بالاخره ثمر داد.

وقتی رفتم از بالای قفس عکسشون رو بگیرم سرشون رو گرفتن بالا منو نگاه

میکنند.قربون خدا برم.واقعا که خدایی برازنده خودش هست و بس!

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 و ساعت 12:28 توسط شادی |

اقــرأ بسـم ربـک الـذی خلـق...

فرا رسیدن روز بعثت نبی اکرم محمد مصطفی(ص) بر همه مسلمین جهان مبارک باد

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیده ما را انیس و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد

به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا

فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد

به صدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست

گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد

طربسرای محبت کنون شود معمور

که طاق ابروی یار منش مهندس شد

لب از ترشح می پاک کن برای خدا

که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد

کرشمه تو شرابی به عارفان پیمود

که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد

چو زر عزیز وجودست شعر من آری

قبول دولتیان کیمیای این مس شد

خیال آب خضر بست و جام کیخسرو

به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد

ز راه میکده یاران عنان بگردانید

چرا که حافظ از این راه برفت و مفلس شد



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 11:18 توسط شادی |

زنــگ تفـــــــــــــــــــــــــــــریـح...

این تصویر را سلکت(انتخاب) کنید معمولا با کلید Ctrl+A چه می بینید؟

آيا مي توانيد در عكس زير 4 گرگ ببينيد؟

به نقطه خاكستري وسط تصوير زير نگاه كنيد.

سپس سر خود را عقب و جلو ببريد. به نظر مي رسد كه دواير مي چرخند

تصوير يك پرنده كه شخصي را در منقار دارد

!!اما وقتي برعكس مي شود قايقراني با يك ماهي بزرگ

چند اسب در عكس زير مي بينيد؟

آيا مي توانيد 9 چهره در تصوير زير ببينيد؟

شاد باشید



| *| نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 و ساعت 11:14 توسط شادی |

که درد اشتياقم قصد جان کرد...

دل از من برد و روی از من نهان کرد

خدا را با که اين بازی توان کرد



شب تنهاييم در قصد جان بود

خيالش لطف‌های بی‌کران کرد



چرا چون لاله خونين دل نباشم

که با ما نرگس او سرگران کرد



که را گويم که با اين درد جان سوز

طبيبم قصد جان ناتوان کرد



بدان سان سوخت چون شمعم که بر من

صراحی گريه و بربط فغان کرد



صبا گر چاره داری وقت وقت است

که درد اشتياقم قصد جان کرد



ميان مهربانان کی توان گفت

که يار ما چنين گفت و چنان کرد



عدو با جان حافظ آن نکردی

که تير چشم آن ابروکمان کرد



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 و ساعت 8:51 توسط شادی |

دلبـــــــــــــــــری بر گزیده ام که مپرس...

درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری کشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار
دلبری بر گزیده ام که مپرس
آنچنان در هوای خاک درش
می رود آب دیده ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
درد عشقی کشیده ام که مپرس
سخنانی شنیده ام که مپرس
سوی من لب چه می گزی که مگوی
لب لعلی گزیده ام که مپرس
بی تو در کلبه گدایی خویش
رنج هایی کشیده ام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیده ام که مپرس

"سفرت بخیر عزیزترین عزیزم"

 



| *| نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388 و ساعت 11:12 توسط شادی |

یا علــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی...

 بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comباز باران یاد تو زنگار غم از چهره ام می شوید...

سرزمین نگاهم خیس از فراق تو...

و پر میکشد پرستوی یادت در آسمان زندگی من...

من چشم به آسمان دوخته ام...

 و نگاهم در امتداد نگاهت آهسته می لغزد...

سکوت...سکوت...سکوت...

کلام در برابر عظمت وجودت سر خم می کند...

دست بر شانه های سکوت می نهم ...

تا یارم کند چون همیشه...

تو را مرور میکنم اینبار از روبرو...

تو را نظاره میکنم اینبار با نگاهی دیگر...

مو به مو؛ جزء به جزء تو را می نگرم...

بیگانه میشوم و نقدت میکنم...

دوست میشوم و تمجیدت میکنم...

دور می روم و از دور می نگرم...

نزدیک می آیم و خوب می نگرم...

بهت و حیرت...باز من مبهوت تو...

که هستی آخر؟

هرچه بیشتر به تو می نگرم بزرگتر میشوی...

هرچه دورتر می روم واضح تر میشوی...

مرا مبهوت خود کرده ای، مبهـــــــــــوت!!!

من در بیکرانه وجودت گم شدم،

 خود را نمی جویم که کنکاشی بی حاصل است...

من در نگاه تو محو شده ام...

منی نمانده که امروز مردانگی بی نظیرت را تبریک گوید...

منی نمانده که امروز قدردان مردانگیت شود...

مرا در خود نظاره کن نگاهم به نگاهت گره خورده...

صدای مرا از حنجره خویش بشنو...

هرچه هست تویی، من نیستم...

"روزت مبارک مردترین مرد زندگی من"

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

يا علـــي ذاتت ثبوت قل هو الله أحد

نام تو نقش نگيـــــن امر الله الصمد

لم يلد أز مادر گيتـي ولم يولد چو تو

لم يكن بعداز نبـــي مثلت له كفو أحد
بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com 
فرا رسیدن میلاد مولود کعبه مولا علی
 
(ع) و همچنین روز پدر را به همه دوستان عزیزم
 
تبریک و تهنیت میگم.
 
برای همه پدران عزیز آرزوی سلامتی و برای در گذشتگان
 
آرزوی شادی روح دارم.
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
 
این روز قشنگ رو به پدر نازنین و خوبم هم تبریک میگم
 
و از خدا میخوام سایه سبزش رو هیچ وقت ازم نگیره
 
پدر خوب و مهربونم دستهای گرمت رو می بوسم و قدردان
 
محبت و خوبی هات هستم.برایت عمری با برکت همراه با سعادت و سلامتی
 
از خدا خواهانم.
 

 



| *| نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت 20:20 توسط شادی |

دو رکعت بندگی دو رکعت عاشقی...

آفتاب رنگ می بازد.فضا پر میشود از بودن تو...

گرچه تمام روز پروانه یادت دلربایی میکند از چشمانم...

آفتاب رنگ می بازد.یادت در دلم رنگ می گیرد...فضا پر می شود از عطر تو....

گوش جان لبریز از نوای آسمانی لبهایت...

من ناتوان که چگونه جستجویت کنم ای یوسف خوش نام من...!

چگونه بوی پیراهن تو دیدگانم رو روشن سازد؟...

لحظه موعود...

خورشید خواب آلوده جایش را به ماه می دهد...

سپیدی نورماه لالایی چشم های خسته می شود...

و چه آرام خفته اند آدمیان؛که شب را برای آرمیدن آفریده اند...

از چه رو بیداری ماه من؟ مگر چشمان خسته تو خواب را نمی شناسند؟...

چرا بیداری روشنی بخش شب های تارم؟

شب به نیمه رسیده؛خواب از چشمانم پر می کشد...

انگار می داند که وقت اندک است و سحر نزدیک...

خواب از من فراری و من از خواب...

تیک تاک عقربه های ساعت سکوت شب را می شکند...

دقیقه ها چه آهسته می گذرند؛

چشمان بیدارم منتظر است؛ انتظاری شیرین...

انگار زمان سوزن به دست میخواهد که شب را به روز بدوزد...

نورنقره فام ماه چشمانم را قلقلک می دهد...

صدای از دور به گوش می رسد؛چه آرام و دلنشین است...

خدا مرا به سوی خود میخواند؛برای دو رکعت بندگی...

زلالی آب باقیمانده خواب را از چشمانم میشوید...

دو رکعت بندگی به جا می آورم قربة الی الله...

سر از سجده که بر می دارم نمازی دیگر در راه است...

دو رکعت عاشقی را اقتدا میکنم به صداقت تو ؛ نجابت تو و به الماس بلورین

قلب تو...

آیا دو رکعت بندگی را معبود خواهد پذیرفت و دو رکعت عاشقی را معشوق؟...

 

 

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388 و ساعت 12:25 توسط شادی |

آيا فردي‌ فراموش‌ كار و كم‌ حواس‌ هستيد؟


خواهشمنداست به سئوالات زير با دقت پاسخ دهيد و سپس برای مشاهده نتيجه به ادامه مطلب بروید.
 

1. زماني‌ كه‌ به‌ خريد مي‌رويد، تا به‌ حال‌ برايتان‌ پيش‌ آمده‌ كه‌ فراموش‌ كنيد ماشين‌ همراه‌ داشته‌ايد وپياده‌ به‌ خانه‌تان‌ برگرديد؟
بلي
خير
نمي دانم


2. آيا تاريخ‌ تولد همه‌ اطرافيانتان‌ را به‌ ياد داريد؟
بلي
خير
نمي دانم


3. آيا تا به‌ حال‌ برايتان‌ پيش‌ آمده‌ كه‌ وارد مكاني‌ شويد و فراموش‌ كنيد كه‌ به‌ چه‌ علتي‌ به‌ آنجارفته‌ايد؟
بلي
خير
نمي دانم


4. آيا تا به‌ حال‌ در هنگام‌ رانندگي‌، مسيرتان‌ را گم‌ كرده‌ايد؟
بلي
خير
نمي دانم

5. آيا تاكنون‌ جورابهاي‌ لنگه‌ به‌ لنگه‌ پوشيده‌ايد؟
بلي
خير
نمي دانم

6. آيا تا به‌ حال‌، چترتان‌ را در رستوراني‌ جا گذاشته‌ايد؟
بلي
خير
نمي دانم


7. آيا تاكنون‌ برايتان‌ پيش‌ آمده‌ كه‌ تاريخ‌ و زمان‌ قرار ملاقاتي‌ را فراموش‌ كنيد و به‌ موقع‌ به‌ آن‌نرسيد؟
بلي
خير
نمي دانم


8. آيا تمايلي‌ به‌ خيالپردازي‌ و در عالم‌ رؤيا فرو رفتن‌ داريد؟
بلي
خير
نمي دانم

9. آيا توانايي‌ حفظ كردن‌ اشعار را در خود سراغ‌ داريد؟
بلي
خير
نمي دانم


10. آيا تاكنون‌ كيف‌ پولتان‌ را گم‌ كرده‌ايد؟
بلي
خير
نمي دانم


11. آيا مي‌توانيد هميشه‌ شماره‌ تلفن‌ها را به‌ خاطر بسپاريد؟
بلي
خير
نمي دانم


12. اگر ساعت‌ دستتان‌ نباشد، مي‌توانيد وقت‌ دقيق‌ را حدس‌ بزنيد؟
بلي
خير
نمي دانم

13. آيا هميشه‌ شماره‌ خودرويتان‌ را به‌ ياد داريد؟
بلي
خير
نمي دانم

14. آيا تا به‌ حال‌ اسامي‌ افراد را با هم‌ اشتباه‌ كرده‌ايد؟
بلي
خير
نمي دانم

15. آيا تا به‌ حال‌ برايتان‌ پيش‌ آمده‌ كه‌ آنقدر در فكر و خيال‌ باشيد كه‌ از ايستگاه‌ اتوبوس‌ مورد نظرتان‌رد شده‌ باشيد؟
بلي
خير
نمي دانم


برای هر پاسخ:

بلی: ۲ امتیاز

خیر:۰ امتیاز

نمی دانم:۱ امتیاز



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388 و ساعت 19:54 توسط شادی |

مرگ ماهی ها...

عاشق دیوونه من سر بذار رو شونه من

تا با هم بریم به جنگل تا با هم بریم به کوه

تا با هم بریم از اینجا به یه جای با شکوه

بریم اونجا که نشونی از سیاهی ها نباشه

روی خاکش اثری از مرگ ماهی ها نباشه...

آسمونش با تو روشن خالی از ابرهای دلتنگ

سادگی باشه لباس همه دلهای یکرنگ...

عاشق دیوونه من سر بذار رو شونه من

تا با هم بریم به جنگل تا با هم بریم به کوه

تا با هم بریم از اینجا به یه جای با شکوه

بریم اونجا که نشونی از سیاهی ها نباشه

روی خاکش اثری از مرگ ماهی ها نباشه...

 



| *| نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388 و ساعت 11:46 توسط شادی |

چه حلاج ها رفته بر دارها...

همي گويم و گفته ام بارها

بود کيش من مهر دلدارها

***
پرستش به مستي است در کيش مهر

برون اند زين جرگه هشيارها

***

به شادي و آسايش و خواب و خور

ندارند کاري دل افگارها

***

به جز اشک چشم و به جز داغ دل

نباشد به دست گرفتارها

***

کشيدند در کوي دلدادگان

ميان دل و کام، ديوارها

***

چه فرهادها مرده در کوهها

چه حلاجها رفته بر دارها

***

چه دارد جهان جز دل و مهر يار

مگر توده هايي ز پندارها

***

ولي رادمردان و وارستگان

نبازند هرگز به مردارها

***

مهين مهر ورزان که آزاده اند

بريزند از دام جان تارها

***

به خون خود آغشته و رفته اند

چه گلهاي رنگين به جوبارها

***

بهاران که شاباش ريزد سپهر

به دامان گلشن ز رگبارها

***

کشد رخت،سبزه به هامون و دشت

زند بارگه ،گل به گلزارها

***

نگارش دهد گلبن جويبارها

در آيينه ي آب، رخسارها

***

رود شاخ گل در بر نيلفر

برقصد به صد ناز گلنارها

***

درد پرده ي غنچه را باد بام

هزار آورد نغز گفتارها

***

به آواي ناي و به آهنگ چنگ

خروشد ز سرو و سمن، تارها

***

به ياد خم ابروي گل رخان

بکش جام در بزم مي خوارها

***

گره از راز جهان باز کن

که آسان کند باده، دشوارها

***

جز افسون و افسانه نبود جهان

که بستند چشم خشايارها

***

به اندوه آينده خود را مباز

که آينده خوابي است چون پارها

***

فريب جهان مخور زينهار

که در پاي اين گل بود خارها

***

پياپي بکش جام و سرگرم باش

بهل گر بگيرند بيکارها



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 و ساعت 11:24 توسط شادی |

مادر ای زیباترین شعر خدا...

اول از همه این دسته گل زیبا

تقدیم به همه مادران عزیز و بی همتا.امیدوارم همواره مثل گل شاداب و با طراوت

باشند ولی عمرشون هرگز مثل گل کوتاه نباشه.

و میلاد بانوی مهربونی ها مادر همه عالم هستی زهرای اطهر(س) را به همه

دوستان گلم تبریک و تهنیت میگم.

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

مادر ای پرواز نرم قاصدک

مادر ای معنای عشق شاپرک

ای تمام ناله هایت بی صدا

مادر ای زیباترین شعر خدا

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

امروز یه روز خاصه.مثل همه روزهایی که وقتی آغازش میکنی

یه احساس عجیب داری.البته من نزدیک به یک ماهی میشه منتظر

امروزم.اخه یک مادر و یک دنیا محبت و به اسم یک روز برای قدردانی.

البته باید ثانیه به ثانیه لحظه به لحظه از مادرهای گلمون تشکر و قدردانی

کنیم.ولی خوب گاهی فراموش میکنیم که چه نعمتی رو در کنارمون داریم.

هر کاری هم بکنیم جبران یک ثانیه از محبت های خالصانه مادر نمیشه

اصلا هدف هم جبران نیست چون مادر بی چشم داشت و با عشق درونی فرزند

دلبندش رو در آغوش محبتش بزرگ میکنه.

مامانی عزیزتر از جانم؛قشنگ تر از گلم:

اخه من امروز چطوری با چه جمله ای بهت بگم دوستت دارم؟

چطوری تو چشم های ماهت نگاه کنم و بگم قدردادن خوبی هات هستم.؟

چطوری نگات کنم و چشام خیس نشه؟ و چطوری بذارم چشام خیس شه

و با خیس شدنش دلت رو بلرزونم؟

مامانی نازنین و مهربونم اینقدر خوبی که در توانم نیست از تو بگم.

در توانم نیست تشبیهت کنم شعرت کنم غزلت کنم.

امروز میخوام ساده از تو بگم.عامیانه.

بگم فرشته آسمونی من الهی من هزار بار فدای چشات بشم.

اینطوری نگام میکنی دیوونه میشم.تا ساعت ها دور خودم میچرخم.

مهربونی میکنی نمیتونم برم به زندگیم برسم.

دلم میخواد همه چیز رو رها کنم و پایین پاهات بشینم و فقط نگات کنم.

فقط نگاه...

وقتی دارم نگات میکنم یک دنیا حرف تو چشامه.یک دنیا حرفی که شرم

نمیذاره به زبون بیارم.

دوست دارم آسمونی ترین فریاد من.دوست دارم آسمونی ترین سکوت من.

از خدا میخوام همیشه سالم باشی همیشه شاد باشی.

از خدا میخوام همیشه در برابر خوبی هات قدر دادن باشم.

هرگز یادم نره کی بوده کی شدم.هرگز فراموشم نشه چطوری با شیره جان من رو

 بزرگم کردی.هرگز یادم نره بی تو من بی ریشه و بی اصلم.

یادم نره همه افتخارم تویی.

مامانی نازنینم الهی دورت بگردم دوست دارم و تو بهتر از هر کس میدونی

که چقدر دوستت دارم.

وقتی بهم میگی به خاطر ماها هست که دلت میخواد مرگ رو جواب کنی

اخ چه لذتی داره.چه لذتی داره معشوقت بدونه که میمیری براش.

دوست دارم مامانی خوبم.روزت مبارک.

 



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 و ساعت 8:46 توسط شادی |

تست روانشناسی...

آيا فردي‌ جسور هستيد؟


خواهشمنداست به سئوالات زير با دقت پاسخ دهيد و سپس کليد مشاهده نتيجه را فشار دهيد.
 

1. آيا فيلم‌هاي‌ مهيج‌ و پر از درگيري‌ را به‌ فيلم‌هاي‌ عشقي‌ و لطيف‌ ترجيح‌ مي‌دهيد؟
بلي
خير
نمي دانم


2. آيا تا به‌ حال‌ در دعوايي‌ كه‌ مي‌دانستيد لازم‌ است‌ وارد عمل‌ شويد، شركت‌ كرده‌ايد؟
بلي
خير
نمي دانم


3. اگر دزد يا متجاوزي‌ به‌ منزلتان‌ وارد شود، آيا به‌ او حمله‌ور مي‌شويد؟
بلي
خير
نمي دانم


4. آيا از مناظرات‌ و مباحثات‌ خوشتان‌ مي‌آيد؟
بلي
خير
نمي دانم


5. آيا حاضريد پرش‌ از ارتفاع‌ بلند (در حالي‌ كه‌ با طنابي‌ به‌ جاي‌ محكمي‌ بسته‌ شده‌ايد) انجام‌دهيد؟
بلي
خير
نمي دانم


6. اگر در خيابان‌ دچار سانحه‌ رانندگي‌ شويد، آيا با راننده‌ طرف‌ مقابل‌ به‌ جر و بحث‌ مشغول‌مي‌شويد؟
بلي
خير
نمي دانم

7. آيا از فيلم‌هاي‌ ترسناك‌ و جنايي‌ خوشتان‌ مي‌آيد؟
بلي
خير
نمي دانم

8. اگر جيب‌ بري‌ را در خيابان‌ ببينيد، آيا جريان‌ را به‌ پليس‌ گزارش‌ مي‌كنيد؟
بلي
خير
نمي دانم

9. آيا تا به‌ حال‌ به‌ پيست‌ اتومبيل‌ راني‌ رفته‌ايد؟
بلي
خير
نمي دانم


10. زماني‌ كه‌ به‌ شهر بازي‌ مي‌رويد، آيا هميشه‌ سوار ترن‌ هوايي‌ مي‌شويد؟
بلي
خير
نمي دانم

11. آيا حاضريد سوار يك‌ زير دريايي‌ شويد؟
بلي
خير
نمي دانم

12. آيا مايليد كشتي‌گيري‌ از نفس‌ افتاده‌ و خسته‌ باشيد؟
بلي
خير
نمي دانم


13. آيا به‌ گشت‌ و شكار در دنياي‌ وحشي‌ (جنگل‌ها) علاقه‌ داريد؟
بلي
خير
نمي دانم

14. آيا مايليد با چتر نجات‌ از هواپيما بيرون‌ بپريد؟
بلي
خير
نمي دانم

15. آيا حاضريد به‌ يك‌ موش‌ زنده‌ دست‌ بزنيد؟
بلي
خير
نمي دانم

برای جواب "بلی:  ۲ امتیاز

جواب"خیر۰ امتیاز

جواب"نمی دانم"  ۱ امتیاز

پس از محاسبه امتیاز خود برای دیدن نتیجه به ادامه مطلب بروید.



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 و ساعت 12:7 توسط شادی |

من روزه دار عشق توام...

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

باز هم سپیدی کاغذ مرا به سوی خود می خواند...

باز تلاطم دل خون قلم را به جوش می آورد...

باز من و تنهایی و فراق تو و خط خطی های نامفهوم...

مرا یارای تصویر کردن غم فراقت نیست...

قلم اینبار نیز عصای دست من است...

تو را مرور میکنم؛تکراری مکرر...

و اینبار چون همیشه اشک پابه پایم می آید...

انصاف نیست تا دل هوایت را کند بخواهم که باشی...

انصاف نیست تا چشم تشنه دیدارت شود تو را بنگرم...

این ضایع کردن حق عشق توست؛ و اینگونه نیستم...

چون دلتنگت می شوم چشم می بندم،مبادا دیدن تو دلتنگی ام را برباید...

تا تشنه شنیدن صدای دلنوازت می شوم گوش هایم را می گیرم...

نه!

باید فراق کشید...سزاوار است در عشق تو سوختن...

سزاوار است در فراق تو ابر شدن و باریدن...

چه دلنشین است وقتی تو را از خود نیز دریغ میکنم...

روزه دار عشق توام کی اذان خواهند گفت؟

کی با نوشیدن جرعه ای از ناز نگاهت روزه ام را خواهم گشود؟

عجب امساکی است، روز بس طولانی است...و هوای فراقت بس سوزان...

لحظه به لحظه تشنه ترم...

آیا جرعه ای از وجود تو در وقت اذان مرا سیراب خواهد کرد؟

مهر سکوت بر لب می زنم مبادا روزه ام را بشکنم...

گناه ممنوع مبادا روزه ام را بشکنم...

در امساک عشق تو چشم و گوش میبندم از هر چی پلیدی و ناپاکی...

و دهان میبندم از گفتن غیر تو...

من روزه دار عشق توام...

چشم به راه که با جرعه ای از نگاهت در وقت افطار سیرابم کنی...

پس کی اذان می گویند؟!...

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com



| *| نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388 و ساعت 6:17 توسط شادی |

حرف های قشنگ...

زنده بودن را به بیداری بگذرانیم ، چرا که سالها به اجبار خواهیم خفت . . .

 

گویند آن سوی ناکامی ها همیشه خدائی هست که داشتنش

جبران همه ناکامی هاست . . .

 

برای بلند شدن باید خم شد ، گاهی مشکلات تو را خم میکنند

و بدان آغاز ایستادن است . . .

 

باد می وزد …

میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی

تصمیم با تو است . . .

 

زیباترین حکمت دوستی ، به یاد هم بودن است ، نه در کنار هم بودن . . .

 

خوب گوش کردن را یاد بگیریم…

گاه فرصتها بسیار آهسته در میزنند . . .

 

اگر یک روز هیچ مشکلی سر راهم نبود ، میفهمم که راه را اشتباه رفته ام . . .

 

وقتی از شادی به هوا میپری ، مواظب باش کسی زمین رو از زیر پاهات نکشه . . .

 

مهم بودن خوبه ولی خوب بودن خیلی مهم تره . . .

 

فراموش نکن قطاری که ار ریل خارج شده ، ممکن است آزاد باشد

ولی راه به جائی نخواهد برد . . .

 

انتخاب با توست ، میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان

یا بگوئی : خدا به خیر کنه ، صبح شده . .

 

اگر در کاری موفق شوی ، دوستان دروغین و دشمنان واقعی

بدست خواهی آورد . . .

 

قلب شکستن هنر انسان هاست ، گر شکستی قلبی

فردا میشکند دگری قلب تو را  . . .

 

زندگی کتابی است پر ماجرا ، هیچگاه آن را به خاطر یک ورقش دور نینداز . . .

 

مثل ساحل آرام باش ، تا مثل دریا بی قرارت باشند . . .

 

جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست . . .

 

به کم نور ترین ستاره ها قانع باش ، چراکه چشم همه به سوی پر نور ترین ستاره هاست . . .

 

فکر کردن به گذشته ، مانند دویدن به دنبال باد است . . .

 

کسی که به فکر درست کردن آینده خودش نیست ، نمیتونه آینده کسی باشه . . .

 

آدمی ساخته افکار خویش است ، فردا همان خواهد شد که آنروز به آن می اندیشد .

 

امروز را برای ابراز احساس به عزیزانت غنمینت بشمار

شاید فردا احساس باشد اما عزیزی نباشد . . .

 

هیچ وقت به خدا نگو یه مشکل بزرگ دارم

به مشکل بگو من یه خدای بزرگ دارم . . .

 

اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد

صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد . . .



| *| نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 و ساعت 12:35 توسط شادی |

خدایا...

ای کاش وقتی با سرعت به جلو میریم وقتی با قدرت حرکت می کنیم یادمون باشه

که هیچ دلی رو زیر چرخهای  خودخواهی و لجبازیمون له نکنیم.یادمون باشه که دنیا

رو فقط یکبار بهمون میدن فقط یکبار پس ارزش نداره هی خراب کنیم و از نو بسازیم.

وقت کمتر از اونی هست که تصور میکنیم.حیف لحظه به لحظه هامون که خراب

میشه و از دست میره.

حیف ثانیه ثانیه که تو تردید و دو دلی ما جون می بازه.

حیف دلهامون که باید جای عشق باشه و نیست...

حیف مغزهامون که باید جای فکر باشه و نیست...

حیف از ما اگر زندگی رو دوست نداشته باشیم.

حیف از زندگی اگر به دست ما کشته شود...

وقتی بوی مرگ رو حس کنی وقتی با چشم ببینی ثانیه های آخر زندگیت رو؛ بعد

لطف خدا بهت یک فرصت دوباره بده می فهمی که چقدر قدرناشناس بودی چقدر تند

میرفتی...میفهمی که چقدر ناتوانی...

ولی متاسفم که اگر صدبار هم مرگ رو با همه وجود لمس کنیم باز هم بعد از

 ساعت ها همه چیز را فراموش میکنیم و سر از نو بازی از نو...

خدایا : پروردگار رئوف و عادل ...پروردگار صبور و عزیز...ممنون به خاطر همه خوبیهات

شکر به خاطر همه بزرگی هات...

خدای خوبم ما بنده ها هیچ پناهی جز تو نداریم...پس ما رو پناه بده.

بذار در آغوش گرم محبتت آرامش رو تجربه کنیم.

خدایا به دلهامون آرامش بده...

ما رو در پناه خودت بگیر...



| *| نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388 و ساعت 19:34 توسط شادی |

مرغ عشق من...

سلام

روز قشنگ همگی بخیر و شادی.

چند ماه پیش دو تا مرغ عشق کادو گرفتم.عکسشون رو گذاشتم تا شما هم

اونها رو ببینید.سبز رنگه ماده هست و زرد رنگه نر.

خیلی دوست داشتنی هستند.آروم و باوقارجدی خیلی پرنده نازیه.

بهم گفته بودن تو بهار براشون لونه بذارم چون فصل تخم گذاشتنشون هست.

از روزی که لونه رو گذاشتم میدیدم مرغ عشق ماده میره تو لونه و میاد بیرون.

فقط انگار داشت جا رو بررسی می کرد.یه روز دیدم رفت تو لونه و بیرون نیومد.

فردا شد دیدم نه فقط چند ثانیه میاد بیرون و باز میره داخل.تا اومد بیرون آهسته

داخل لونه رو نگاه کردم دیدم واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای دوتا تخم سفید و کوچولو

از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم.اخه خیلی عاشق طبیعتم و این برای من

خیلی شادی آوره.

هر روز مرغ عشق نر میره روی سقف لونه میایسته و مادش رو صدا میکنه.

اینقدر صداش میکنه تا میادش بیرون.تا میادبیرون عین عاشق ها سراشون رو به

هم تکیه میدن.بعد اون نره بهش غذا میده.با نوکهاشون به هم میزنند و بعد ماده باز

میره داخل لونه.

وقتی ماده داخل لونه هستش نره هم غذا نمیخوره.همش کنار لونه میشینه

وای چه وفایی داره این پرنده به خدا.همش داره صداهای آهسته و نازی از خودش

در میاره انگار داره برای مرغ عشق ماده قصه میگه تا این روزهای سخت رو بگذرونه.

مرغ عشقه ماده معنای کلمه مادر رو تو ذهنم تداعی میکنه.وقتی میاد بعد از ساعتها

بیرون تا غذا بخوره تا میرم نزدیک قفسش سریع میره داخل مبادا به تخم ها گزندی

برسه.حاضر جونش رو بده برای اون گلوله های سفید که تا چند روز دیگه انشاالله

جوجه میشن.خیلی لاغر و ضعیف شده.اخه در حد اینکه نمیره غذا میخوره.

قدرت خدا رو میشه حس کرد با نگاه به زندگی این پرنده.

اون حس وفاداری و قدرت پرنده نر.اون حس مادری و ظرافت پرنده ماده.

چشم به راهم تا زودتر جوجه ها از تخم در بیان.وای خیلی لذت بخشه.

همش پیش خدا دعا میکنم زحمتهای این پدر و مادر کوچولو هدر نره و تخم ها

جوجه بشن. جوجه شد یه عکس دسته جمعی ازشون میگیرم شما هم ببینید



| *| نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388 و ساعت 12:31 توسط شادی |

آمده ام تا تو بسوزانیم...

با همه ی بی سرو سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام

 

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی ام

 

آمده ام بلکه نگاهم کنی

عاشق آن لحظهی طوفانی ام

 

دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانی ام

 

 آمده ام با عطش سالها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

 

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا تو بگیری و بمیرانی ام

 

خوب ترین حادثه می دانمت

خوبترین حادثه می دانی ام؟

 

حرف بزن ابر مرا باز کن

دیر زمانی است که بارانی ام

 

 حرف بزن حرف بزن - سالهاست

تشنه ی یک صحبت طولانی ام

 

ها.... به کجا میکشی ام - خوب من؟

ها... نکشانی به پشیمانی ام

 

وای که بعضی شعرها بدجوری دل رو می لرزونه.بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com



| *| نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388 و ساعت 11:20 توسط شادی |