من روزه دار عشق توام...
باز هم سپیدی کاغذ مرا به سوی خود می خواند... باز تلاطم دل خون قلم را به جوش می آورد... باز من و تنهایی و فراق تو و خط خطی های نامفهوم... مرا یارای تصویر کردن غم فراقت نیست... قلم اینبار نیز عصای دست من است... تو را مرور میکنم؛تکراری مکرر... و اینبار چون همیشه اشک پابه پایم می آید... انصاف نیست تا دل هوایت را کند بخواهم که باشی... انصاف نیست تا چشم تشنه دیدارت شود تو را بنگرم... این ضایع کردن حق عشق توست؛ و اینگونه نیستم... چون دلتنگت می شوم چشم می بندم،مبادا دیدن تو دلتنگی ام را برباید... تا تشنه شنیدن صدای دلنوازت می شوم گوش هایم را می گیرم... نه! باید فراق کشید...سزاوار است در عشق تو سوختن... سزاوار است در فراق تو ابر شدن و باریدن... چه دلنشین است وقتی تو را از خود نیز دریغ میکنم... روزه دار عشق توام کی اذان خواهند گفت؟ کی با نوشیدن جرعه ای از ناز نگاهت روزه ام را خواهم گشود؟ عجب امساکی است، روز بس طولانی است...و هوای فراقت بس سوزان... لحظه به لحظه تشنه ترم... آیا جرعه ای از وجود تو در وقت اذان مرا سیراب خواهد کرد؟ مهر سکوت بر لب می زنم مبادا روزه ام را بشکنم... گناه ممنوع مبادا روزه ام را بشکنم... در امساک عشق تو چشم و گوش میبندم از هر چی پلیدی و ناپاکی... و دهان میبندم از گفتن غیر تو... من روزه دار عشق توام... چشم به راه که با جرعه ای از نگاهت در وقت افطار سیرابم کنی... پس کی اذان می گویند؟!...

