چه حلاج ها رفته بر دارها...
همي گويم و گفته ام بارها بود کيش من مهر دلدارها *** برون اند زين جرگه هشيارها *** ندارند کاري دل افگارها *** نباشد به دست گرفتارها *** ميان دل و کام، ديوارها *** چه حلاجها رفته بر دارها *** مگر توده هايي ز پندارها *** نبازند هرگز به مردارها *** بريزند از دام جان تارها *** چه گلهاي رنگين به جوبارها *** به دامان گلشن ز رگبارها *** زند بارگه ،گل به گلزارها *** در آيينه ي آب، رخسارها *** برقصد به صد ناز گلنارها *** هزار آورد نغز گفتارها *** خروشد ز سرو و سمن، تارها *** بکش جام در بزم مي خوارها *** که آسان کند باده، دشوارها *** که بستند چشم خشايارها *** که آينده خوابي است چون پارها *** که در پاي اين گل بود خارها *** بهل گر بگيرند بيکارها
پرستش به مستي است در کيش مهر
به شادي و آسايش و خواب و خور
به جز اشک چشم و به جز داغ دل
کشيدند در کوي دلدادگان
چه فرهادها مرده در کوهها
چه دارد جهان جز دل و مهر يار
ولي رادمردان و وارستگان
مهين مهر ورزان که آزاده اند
به خون خود آغشته و رفته اند
بهاران که شاباش ريزد سپهر
کشد رخت،سبزه به هامون و دشت
نگارش دهد گلبن جويبارها
رود شاخ گل در بر نيلفر
درد پرده ي غنچه را باد بام
به آواي ناي و به آهنگ چنگ
به ياد خم ابروي گل رخان
گره از راز جهان باز کن
جز افسون و افسانه نبود جهان
به اندوه آينده خود را مباز
فريب جهان مخور زينهار
پياپي بکش جام و سرگرم باش

