دو رکعت بندگی دو رکعت عاشقی...
آفتاب رنگ می بازد.فضا پر میشود از بودن تو...
گرچه تمام روز پروانه یادت دلربایی میکند از چشمانم... آفتاب رنگ می بازد.یادت در دلم رنگ می گیرد...فضا پر می شود از عطر تو.... گوش جان لبریز از نوای آسمانی لبهایت... من ناتوان که چگونه جستجویت کنم ای یوسف خوش نام من...! چگونه بوی پیراهن تو دیدگانم رو روشن سازد؟... لحظه موعود... خورشید خواب آلوده جایش را به ماه می دهد... سپیدی نورماه لالایی چشم های خسته می شود... و چه آرام خفته اند آدمیان؛که شب را برای آرمیدن آفریده اند... از چه رو بیداری ماه من؟ مگر چشمان خسته تو خواب را نمی شناسند؟... چرا بیداری روشنی بخش شب های تارم؟ شب به نیمه رسیده؛خواب از چشمانم پر می کشد... انگار می داند که وقت اندک است و سحر نزدیک... خواب از من فراری و من از خواب... تیک تاک عقربه های ساعت سکوت شب را می شکند... دقیقه ها چه آهسته می گذرند؛ چشمان بیدارم منتظر است؛ انتظاری شیرین... انگار زمان سوزن به دست میخواهد که شب را به روز بدوزد... نورنقره فام ماه چشمانم را قلقلک می دهد... صدای از دور به گوش می رسد؛چه آرام و دلنشین است... خدا مرا به سوی خود میخواند؛برای دو رکعت بندگی... زلالی آب باقیمانده خواب را از چشمانم میشوید... دو رکعت بندگی به جا می آورم قربة الی الله... سر از سجده که بر می دارم نمازی دیگر در راه است... دو رکعت عاشقی را اقتدا میکنم به صداقت تو ؛ نجابت تو و به الماس بلورین قلب تو... آیا دو رکعت بندگی را معبود خواهد پذیرفت و دو رکعت عاشقی را معشوق؟...

